نخست

زخون خویش خطی میکشم به سوی شفق چه خوب عاشق این سرخی سرانجامم نوید فتح شبستان دهم به راهروان سرود
بر سينه ام پانزده زخم دارم! دریده پانزده چاقوی دسته دار سینه ام را قلب ام هنوز می تپد، قلب
عصر مترسک/عصر روشنفکر مفلوج نویسنده : محمدشاه فرهود مرداب های الکل انبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند
چشمانت آنقدر گرم و خوش ربط اندکه    زند     درکنار    پازند اجاقی نمانده که انگشتانم را برای گلهای پیرهنت قوغ کنم
گـورخونیـن شهیـدان به تــو آوازدهـــدآتشی را که فروزان شده خاموش مکن   ازپانزده سال به اینسوماه عقرب سرآغازحماسه خونین رستاخیزمردم
  " دور ، آنجا ، در آسمانِ اندوهبارِ زندگی ستاره ای بر رویم چشمک می زند و نوش می