مـقالات

. . . و “من بجای ابرهای تیره آفاق گریستم”

. .  . و “من بجای ابرهای تیره آفاق گریستم”

بازهم خواب به مهمانی چشمانم نیامد. لشکربیداری ، سپاه شب را تا دهلیزفلق همراهی کرد. روح خسته وتن کوفته ام ناچاربود یک روزدیگر را درانتظار شبِ ملال انگیز دیگری بگذراند. پسرکوچکم بخاطرشکستن سکوتِ مجلس سوالهای گوناگون را پیش می کشید. او با ذوق زدگی پرسید: “پدر!چی وخت مادرم شیرینی لالایمه میاره؟ مه ره هم همرایتان میبری؟” من که درگوشه ای لمیده بودم با اشارۀ سر فهماندمش که آری !
 دراین میان زنگ تیلفون خلاصگیرمعرکه شد. صدای لرزان وماتم آلودی ازآنسوی خط ، قلب دردمندم را تکان داد. با وارخطایی پرسیدم:” اندیوال جان ،خیریت خو اس؟ همگی جوراستن؟” هق هق گریۀ یارقدیم علامتی بود ازوقوع کدام حادثۀ نا گوار. دلم گواهی بد داد واضطراب سراپای وجودم را درنوردید. من میدانستم که گریه یک “مرد” جز به مرگِ یارروا نباشد. ولی “دوست” زبان ِگفتن مرگِ حسیب مهمند را نداشت. یادم نیست که پس از آن چه پیش آمد. . . .
 وقتی قلب انسان آزاده ای “زبارقصه های ماتم یک درد” می ایستد، زمان ازحرکت بازمیماند. حتی فرشته های آسمانی ازاین انتخابِ غلط  خشمگین میشوند ومعترضانه ازخاک میپرسند:” ای خاکِ تیره! دراین دنیای کلان ” آشغال ” کم بود که برای بلعیدنشان دهن بازمیکردی وشکم سیری ناپذیرت را پر میساختی ؟ نوبت اینها که نبود ، این انتخاب سرچپه برای چی ؟!”
 داراکولای مرگ ، سربلند می کند و قاه قاه میخندد :” خاموش! نمیدانید که من تشنه خون بهترینهاستم؟!دشمن جان قهرمانانم و ازمیان بهترین ها قربانی میگیرم.”
 

آزاده چی می کشد؟ خود این حال بخوان

روزدوشنبه سیزدهم اگست 2007 ازمن دعوت شد تا بر گورگرم ِحسیب مهمند ، این مبارزپاکبازراه آزادی و عدالت چیزی بگویم. وقتی زبان به سخن گشودم زمین وزمان درنظرم  تاریکترازگورآمد. رفقای شهیدم یکی یکی اززیر نظرم گذشتند. خاطرات ماندگار حسیب ومبارزات بی امانش پیش چشمانم  زنده شدند. سلولهای مخوف زندان پلچرخی ، شکنجه ها و درنده خویی های جلادان “خاد” ، به یادم آمد. . . 
هنوز دوری ازدامان مادروطن را تجربه نکرده بودم که حسیب مهمند درهرتماسش ازاوضاع افغانستان ، سیرحرکت اوضاع ووضع نیروهای ملی ودموکرات. . .ازمن طالب معلومات می شد.اززندگی دشوار اروپا وکم کاری روشنفکران چپ مینالید ونظریات وطرح هایش را با صراحت وصداقت بیان میکرد.
زنده یاد حسیب مهمند درانتخاب رفیق راه ، معیاروسلیقۀ سختگیرانه ای درپیش میگرفت. او برای “یک آشنای خوب” خود” قامت پولادی” می طلبید.
شرایط چنان پیش آمد که من نیزبسان سنگ فلاخن تا اروپای غربی پرتاب شدم.ازجمع یاران اولین کسی که به دیدنم آمد حسیب بود. باهم نشستیم وروی پاره ای ازمسایل ِخورد وبزرگ وراه حل ها، گفتگوکردیم. بحث ها وطرح های پیشنهادی حسیب مهمند ازنیات پاک، قلب مهربان و تعهدی که نسبت به مردم افغانستان داشت منشاء میگرفت. چیزی که همه ما خواهان آن هستیم.
وقتی ازسفربرمی گشتم برایم گفته شده بود که حسیب ازمیدان هوایی فرانکفورت ترا میگیرد. وقتی به سالون پذیرایی رسیدم حسیب را درآنجا ندیدم. ازغیابت او تعجب کردم. به دل گفتم حسیب ووعده خلافی ؟! دقایقی پس اوبا لب پرخنده بسویم آمد. بسیاراصرارکرد که امشب را با من بگذران. گفتم : خسته وبیمارم ، باشد کدام وقت دیگری . برایم تکت ریل خرید وتا وقتی که قطارنرسید ازبرم دورنشد. با اوخداحافظی کردم. وایدریغ نمیدانستم که” زندگی افسانه اشتباهات وشرمندگی هاست.”
حال که چانس ملاقات با او را برای همیشه ازدست داده ام ، پشتارۀ سنگین پشیمانی را بایدبردوش ملامتِ خود بکشم.
حتماً کسانی که ازنزدیک با غمهایم آشنایی ندارند ، ازطوفان گریه ام درآن روز(روزخاکسپاری حسیب) تعجب کرده باشند. دوستی بمن گفت : “توخو راجع به شهیدان یگان چیز مینویسی. اینقدرکم دلی نکو ” آری عزیزمن ،  چنین است. باورکن که با نوشتن هرسطربه همین پیمانه میگریم.
 

بفرما، هرچه میخواهی ، به جزصبر        که ما ازآن دوصدفرسنگ دوریم

نگریستن”در”فصل گریستن” همت بالا میخواهد که من این شایستگی را ازکف داده ام. ولی میدانم ، حرف حسابی همین است که” دوست” گفته است.

 دلم هوای گریستن دارد
لبم سرود شکستن
ایدریغ!
اینک که بابهار
یکدشت خشک فاصله داریم
آسمان
فصل گریستن را
فریاد میکند.

* *  *

یاران عزیز!

گریستن به مرگ عزیزانی که” به فکررهایی” بودند” وچشم های شان ازروشنی هراسان نبود وزمین آرزوهای شان شکوه کریمانه بهاررا زشاخ برگ درختان دریغ نداشت” وکسانی که ” رودهارا جرئت میدادند که دل به گرمی خورشید بسپرند” و” کوچه هارا همت میدادندکه ازسیاهی بن بست بگذرند ” ” قلب ها را چندان بزرگواری می بخشیدند که تا چراغ حقیقت را دوباره درشب ناباوری برافروزند” ، علامت کم دلی نیست.

الا ای رهرو نستوه
مبادا خستگی ودرد همراهت
شکوه لحظه ها ی فتح
               نصیبت باد
الا ای رهرو نستوه
حریم کوچه های شب
صدای گام های استوارت باد
چراغ دیده ات تا قله های دور
                  روشن باد
الا ای رهرو نستوه
به چشمت شعله های خشم
به دستت خوشه های نور
به دوشت
قامت پولادی یک آشنای خوب
زنام کودکان کوچه های شهر
درودت باد.
(کتاب فصل گریستن- گزینۀ شعر حسیب مهمند)

*   *   *

بیاد حسیب مهمند رفیق راه و همزنجیرم ازدیدگان باران اشک فروریختم. بیاد کسی که دربرابرهیچ چیزی جز آزادی تسلیم نشد. او که آزادی را سپاس بیکرانه گفت و”تمام هست وبود” خودرا”به پای لحظه های عشق پرشکوه” آزادی جاودانه کرد.

سپاس برتوباد
سپاس بیکرانه باد
تمام بودمن ، تمام هست من
به پای لحظه های عشق پرشکوه تو
جاودانه باد
سلول های جان دردمند من
زبوی عطرغنچه های ناشگفته ات
مست وشادمانه باد

*    *     *

من به مرگ باورنکردنی حسیب این”خاکی نسب دریا دوست ” ناله سردادم ، کسی که آرامش ساحل ها را عذاب آورترازطوفانسواری میدانست.او ازساحل گریزان بود ودراشتیاق پیوستن به موج بیقراردریا می سوخت.  به مرگ کسی گریستم که “آرامش” را گناه می شمرد واز آن ننگ داشت.

الا ای موجۀ دریا
صدایم کن، صدایم کن
سرودت را به گوشم خوان
تلاشت را به من بسپار
ازین ساحل،ازین مرداب
نجاتم ده، نجاتم ده

آری ! من به مرگ شاعر مبارزی گریستم که” دربن هرواژۀ شعرش سرشک دردهای قرن پنهان” و”کلامش ، مشعل روشن برمحراب با روهای زخم آلود شهر” بود. شعر اونه تفنن بود ونه شعار.ازشعرطوق لعنت نساخت تا آنرا درگردن کج هر الاغی بیاویزد. و اوبود که “پارۀ قلبش را به دشت های وطنش کاشت ” . ثبوت آن هم مبارزۀ بی امان وی بود درراه آزادی وطنش ازچنگال اشغالگران روسی و هشت سال نشستن پشت میله های فولادین زندان پلچرخی.
 حسیب زندگی را در عشق جستجومیکرد.

ودستانت را
     میبوسم
که درنگاه گریزندۀ یک لحظه
خداگونه به من بخشیدی
رویای”هستن” و”بودن” را
درشگفتن آن لحظۀ پاک
که عطرهمه گلهای جهان بود درآن جاری
به تماشای چهرۀ زیبای عشق تازه شدم
همه ذرات وجودم به رقص آمد وتن به نیایش برخاست
ودانستم
که تنها
درآن لحظه های آبی دیدار”هستم”
وبی آن
من مرده ام.
(ازکتاب : فصل گریستن)

*   *   *

به مرگ همدرد وهمدل وهمرزمی گریستم که “ریشه اش درد بود، برگه وبارش همه درد ، وازسرزمین دردستان آمده بود”دردی که دربطن خود امید ودرمان را نیز جا داده بود.
 

ریشه های تلخ اندوه را
درکدامین آبهای چشمۀ امید برشویم
تا رها گردم ، بیاسایم
               مگرباری.
میوه های تکدرخت تلخ دردم من
ریشه ام درد است
برگ وبارمن همه درداست
من از،
سرزمین درد ودردستان همی آیم.
        (فصل گریستن)

من سیاهه زخمهایم را
درطراوت آبهای بهارخواهم شست
میدانم،میدانم
کزپس این ابرسیاه
یکروز
این باغچۀ غمگین
تن زخمی ورخسارۀ زردش را
درتلاطم موجهای بهار
            خواهد شست
واین شب شریر،
این شب بویناک سیاه
درچاهسار سیاهی که بدستان سیاهش
درگذرصبح بهار
            بنهاده است
خوددرآن نگونسارخواهد گشت.
من قیام قامت سبزپوش بهارراباوردارم
اوباچتری ازسخاوت باران به سر
وسکه خورشید درمشت
به نهانخانۀ دلهای غم آلود درختان
مرهم نورونوازش
    خواهد گذاشت
ومن سیاهۀ زخمهایم را
درآن صبح سپید
درطراوت باران بهاران
خواهم شست
وسکۀ لبخند
برلبان فروبستۀ سردم
                      خواهد نشست.
(فصل گریستن)

امروز بارسفر
خواهم بست
حجم دلتنگی من
نگنجد هرگز
دروسعت این شهرک بیمار شما.

حسیب بارسفرببست . خاطرات وآرمان ناتمام خودرا دراعماق روح ما ، در اندیشه و وجدان آگاه ما به امانت گذاشت.
من به “دوست” ودوستان دیگر ، این قول را داده میتوانم که “ساما” همچنان بدون نقطه ها خواهد ماند. ولی این وعده را نمیدهم که قلب داغدارمن به مرگ فرزندان دلبند “ساما” خون نخواهد گریست.

 

 نسیم  رهرو - شانزدهم اگست 2007