<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>sazizpor &#8211; رهروان</title>
	<atom:link href="https://www.rahrawan.com/tag/sazizpor/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.rahrawan.com</link>
	<description>وبسایت فرهنگی ‌علمی و سیاسی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 07 Jun 2009 03:01:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.5.3</generator>
	<item>
		<title>دیباچه‌یی از جاودان متنی برکتیبۀ آزادی</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2009-06-01-07-17-42/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 03:01:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[صفحه ویژه مجید]]></category>
		<category><![CDATA[sazizpor]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2009-06-01-07-17-42/</guid>

					<description><![CDATA[دیباچه‌یی از جاودان متنی برکتیبۀ آزادی مجید اسطورۀ ناتمام و پایان نایافتنی، جاودان متنی‌ست بر کتیبۀ آزادی. رها از انواعِ تعلق‌ها، کلیشه‌ها وروایت‌های کبیری که بر پای آزادی لگام می‌زند.مجید نامی‌ست از شمارِ بزرگانی چون ابومسلم‌ها، یعقوب‌ها، حسن صباح‌ها و واپسین سنگردارانی از تبارِ آزاده‌گانِ پیکارگر و رزمجو با اندیشه و نگاهِ دیگر.جاودان متنی‌ست که در هر زمان و مکان ما آن را به گونۀ دیگر می‌خوانیم. آبشخورهای اصلی این متن از ناکجا آباد ها و مدینه‌های فاضله سر بر نمی‌آورد و نه برخاسته  از تقدیر انسانی است که در بند زبان و زمان زندانی است، زندانی تقدیر و تأویل .نگاه و نگارش مجید پاینده و پویاست ، پویایی این متن طی طریقی‌ست متحرک و پایا و سفری‌ست  در خود و برون از خود و سیری‌ست در متن‌های مختلف و روایت های متعدد. متنی که حوزه‌ های مختلف اندیشه را در می‌نوردد، از یک قالب به قالب دیگر، از یک سبک به سبک دیگر، از یک زبان به زبان دیگر ره می‌برد و در هیچ بند و قالبی در نمی‌ماند؛ دلِ قاره‌ها و فرهنگ‌ها را می‌شگافد و درین میان از یک اسطوره به اسطورۀ دیگر، از یک نماد به نمادِ دیگر طی طریق می‌کند و همچو آذرخشی در شب‌های یلدایی خانه می‌کند و به انفجارِ نخستین می‌رسد و تنوع جهان پرستاره.ویژه‌گی دیگر این متن تنوع است و اختلاف و درنگی بر این تنوع و اختلاف در زمانه‌یی که دگم‌ها، کلیشه‌ها، قالب‌ها چه در اندیشه  چه در فرم و ساختار بیداد می‌کند و راه آزاده‌گی را از چهارسو برما می‌بندد و راه به استبدادهای مدرن‌تر از مدرن می‌برد.مجید متنی‌ست که رنگین کمانی از نگاه‌ ها را دربرابر نگاه‌های وحدت طلبانه، استبدادی و  تک خطی می‌گذارد و موزاییکی از صداهای عامیانه، ادبی و کلاسیک را در کنارهم به نمایش می گذارد و ازباتلاقِ مرداب‌ها و در جازده‌گی‌ها عبور می‌کند تا با دم عیسایی و صوراسرافیلی رستاخیزی از قیامت کبرا برانگیزد، در واژه‌ها، سطرها و متن‌ها و نفس‌های مان. باشد که در هر نفس مان یعقوب دیگر، سهروردی دیگر و حسن صباح دیگر&#8230;. رستم دیگر، سربرآورد و در هراحساس و تخیل مان  مولانا و حافظی به خورشیدِ ملکوتی بپیوندد.انگشتان مجید تلاشی‌ست که در تنگنای هیچ بند و قالب نمی‌ماند و زندانی هیچ زبان و زمانی نمی‌شود.مجید فریاد رهایی است برفراز بندهای زور و زر و استبداد؛ حتا استبداد زبان و متنی که دیوارهایش در رستاخیز واژه‌گان فروپاشیده است.در فرجام ، نوشتارمجید رستاخیزی‌ست که دهلیزها و دیوارهای زمان و زبان را به لرزه‌درآورده‌است و ازپا درافگنده‌است. &#160; سالارعزیزپور جون 2009 &#160;]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="font-weight: bold; font-size: 18pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" dir="rtl" align="center">
<p><font color="#ff0000">دیباچه‌یی از جاودان متنی برکتیبۀ آزادی</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" dir="rtl" align="justify">مجید اسطورۀ ناتمام و پایان نایافتنی، جاودان متنی‌ست بر کتیبۀ آزادی. رها از انواعِ تعلق‌ها، کلیشه‌ها وروایت‌های کبیری که بر پای آزادی لگام می‌زند.<br />مجید نامی‌ست از شمارِ بزرگانی چون ابومسلم‌ها، یعقوب‌ها، حسن صباح‌ها و واپسین سنگردارانی از تبارِ آزاده‌گانِ پیکارگر و رزمجو با اندیشه و نگاهِ دیگر.<br />جاودان متنی‌ست که در هر زمان و مکان ما آن را به گونۀ دیگر می‌خوانیم. آبشخورهای اصلی این متن از ناکجا آباد ها و مدینه‌های فاضله سر بر نمی‌آورد و نه برخاسته  از تقدیر انسانی است که در بند زبان و زمان زندانی است، زندانی تقدیر و تأویل .<br />نگاه و نگارش مجید پاینده و پویاست ، پویایی این متن طی طریقی‌ست متحرک و پایا و سفری‌ست  در خود و برون از خود و سیری‌ست در متن‌های مختلف و روایت های متعدد. <br />متنی که حوزه‌ های مختلف اندیشه را در می‌نوردد، از یک قالب به قالب دیگر، از یک سبک به سبک دیگر، از یک زبان به زبان دیگر ره می‌برد و در هیچ بند و قالبی در نمی‌ماند؛ دلِ قاره‌ها و فرهنگ‌ها را می‌شگافد و درین میان از یک اسطوره به اسطورۀ دیگر، از یک نماد به نمادِ دیگر طی طریق می‌کند و همچو آذرخشی در شب‌های یلدایی خانه می‌کند و به انفجارِ نخستین می‌رسد و تنوع جهان پرستاره.<br />ویژه‌گی دیگر این متن تنوع است و اختلاف و درنگی بر این تنوع و اختلاف در زمانه‌یی که دگم‌ها، کلیشه‌ها، قالب‌ها چه در اندیشه  چه در فرم و ساختار بیداد می‌کند و راه آزاده‌گی را از چهارسو برما می‌بندد و راه به استبدادهای مدرن‌تر از مدرن می‌برد.<br />مجید متنی‌ست که رنگین کمانی از نگاه‌ ها را دربرابر نگاه‌های وحدت طلبانه، استبدادی و  تک خطی می‌گذارد و موزاییکی از صداهای عامیانه، ادبی و کلاسیک را در کنارهم به نمایش می گذارد و ازباتلاقِ مرداب‌ها و در جازده‌گی‌ها عبور می‌کند تا با دم عیسایی و صوراسرافیلی رستاخیزی از قیامت کبرا برانگیزد، در واژه‌ها، سطرها و متن‌ها و نفس‌های مان. باشد که در هر نفس مان یعقوب دیگر، سهروردی دیگر و حسن صباح دیگر&#8230;. رستم دیگر، سربرآورد و در هراحساس و تخیل مان  مولانا و حافظی به خورشیدِ ملکوتی بپیوندد.<br />انگشتان مجید تلاشی‌ست که در تنگنای هیچ بند و قالب نمی‌ماند و زندانی هیچ زبان و زمانی نمی‌شود.<br />مجید فریاد رهایی است برفراز بندهای زور و زر و استبداد؛ حتا استبداد زبان و متنی که دیوارهایش در رستاخیز واژه‌گان فروپاشیده است.<br />در فرجام ، نوشتارمجید رستاخیزی‌ست که دهلیزها و دیوارهای زمان و زبان را به لرزه‌درآورده‌است و ازپا درافگنده‌است. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" dir="rtl" align="center">سالارعزیزپور جون 2009</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" dir="rtl">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قصیده‌ی کبوتران تاریک</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2009-05-31-23-49-08-2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 00:03:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اشــعار]]></category>
		<category><![CDATA[sazizpor]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2009-05-31-23-49-08-2/</guid>

					<description><![CDATA[قصیده‌ی کبوتران تاریک    فدریکو گارسیا لورکا بر شاخه‌های درخت غار دو کبوتر ِ تاریک دیدم،یکی خورشید بود و آن دیگری، ماه.« ـ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)گور من کجا خواهد بود؟»ـ &#8220;در دنباله‌ی دامن ِ من&#8221; چنین گفت خورشید.ـ &#8220;در گلوگاه من&#8221; چنین گفت ماه. و من که زمین را بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم دو عقاب دیدم همه از برف و دختری سراپا عریا ن که یکی دیگری بود و دختر هیچ کس نبود. « ـ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم) گور من کجا خواهد بود؟» ـ &#8220;در دنباله‌ی دامن ِ من&#8221; چنین گفت خورشید.ـ &#8220;در گلوگاه من&#8221; چنین گفت ماه. بر شاخساران درخت غار دو کبوتر عریان دیدم.یکی دیگری بود و هر دو هیچ نبودند.                                        ترجمه : احمد شاملو]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">
<h4 style="text-align: right">قصیده‌ی کبوتران تاریک </h4>
</div>
<div dir="rtl"><img src="http://asitoughttobe.files.wordpress.com/2010/04/federico-garcia-lorca.jpg" border="0" width="150" /> </div>
<div dir="rtl"><em>فدریکو گارسیا لورکا</em></div>
<div dir="rtl" style="line-height: 16pt">بر شاخه‌های درخت غار <br />دو کبوتر ِ تاریک دیدم،<br />یکی خورشید بود <br />و آن دیگری، ماه.<br />« ـ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.)<br />گور من کجا خواهد بود؟»<br />ـ &#8220;در دنباله‌ی دامن ِ من&#8221; چنین گفت خورشید.<br />ـ &#8220;در گلوگاه من&#8221; چنین گفت ماه.</p>
<p>و من که زمین را <br />بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم <br />دو عقاب دیدم همه از برف <br />و دختری سراپا عریا ن <br />که یکی دیگری بود <br />و دختر هیچ کس نبود.</p>
<p>« ـ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم) <br />گور من کجا خواهد بود؟»</p>
<p>ـ &#8220;در دنباله‌ی دامن ِ من&#8221; چنین گفت خورشید.<br />ـ &#8220;در گلوگاه من&#8221; چنین گفت ماه.</p>
<p>بر شاخساران درخت غار <br />دو کبوتر عریان دیدم.<br />یکی دیگری بود <br />و هر دو هیچ نبودند.</p>
<p>                                       ترجمه : احمد شاملو</p></div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پیام رستخیز</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2009-05-31-23-49-08/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2009 23:45:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[صفحه ویژه مجید]]></category>
		<category><![CDATA[sazizpor]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2009-05-31-23-49-08/</guid>

					<description><![CDATA[به آزاد مرد اندیشه و عمل                   زنده یاد مجید کلکانی                                                              پیام رستخیز  تو آن روزی که میرفتی                        گل فریاد یارانت                        تمام خانه را پر کرددر آن شبها         که خون تاک می جوشیدصدایت تا عروج کهکشان پـیچیدصدایت آذرخش و روشنایی بود تو آن روزی که می رفتی                        گل فریاد یارانت                               خانه را پر کردسمند تند رهوارت            پیامی رستخیز را                            بگوش اختران می گفت تو آن روزی که می رفتی !    از : سالار عزیز پور]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif; font-size: 14pt" dir="rtl"><font color="#0000ff">به آزاد مرد اندیشه و عمل<br />                   زنده یاد مجید کلکانی<br /></font>                                                             </p>
<p style="line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif; font-size: 14pt" dir="rtl"><font style="line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif; font-size: 18pt; font-weight: bold" color="#ff0000">پیام رستخیز</font></p>
<p style="line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif; font-size: 14pt" dir="rtl"> تو آن روزی که میرفتی<br />                        گل فریاد یارانت<br />                        تمام خانه را پر کرد<br />در آن شبها<br />         که خون تاک می جوشید<br />صدایت تا عروج کهکشان پـیچید<br />صدایت آذرخش و روشنایی بود</p>
<p style="line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif; font-size: 14pt" dir="rtl">تو آن روزی که می رفتی<br />                        گل فریاد یارانت<br />                               خانه را پر کرد<br />سمند تند رهوارت<br />            پیامی رستخیز را   <br />                         بگوش اختران می گفت <br />تو آن روزی که می رفتی ! </p>
<p style="line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif; font-size: 14pt; font-weight: normal" dir="rtl">   از : سالار عزیز پور </p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
