<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>paikarp &#8211; رهروان</title>
	<atom:link href="https://www.rahrawan.com/tag/paikarp/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.rahrawan.com</link>
	<description>وبسایت فرهنگی ‌علمی و سیاسی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 Dec 2015 15:50:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.5.3</generator>
	<item>
		<title>نقش شعر و رسالت شاعر &#8230;</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/naqsh/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 11:27:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[paikarp]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/naqsh/</guid>

					<description><![CDATA[نقش شعر و رسالت شاعر در قبال جنگ مقاومت ملی خصوصیت  ساده ی جنگ مقاومت ملی اینست که وقتی یک قدرت زورگوی و استعمارگر غرض چاپیدن  هستی یک ملت ضعیف دست به تجاوز میزند و ملت ضعیف (شامل همه ی اقوام ، مناطق و ملیت های داخل کشور مورد تجاوز )  ، بمنظور دفاع از هستی خویش دست به سلاح برده و بپا میخیزد، جنگی که از طرف ملت اسیر علیه نیروی اشغالگرصورت میگیرد ، جنگ مقاومت ملی خوانده میشود.  در چنین جنگ گسترده ی ملی ، آحاد ملت به استثنا مشتی خاین به ملت و خدمتگار استعمار، از جان و هستی  مایه میگذارند و سهم آزادی جویانه ی شان در قبال مادر میهن را  ادا میکنند.  بلی !  جوانان تفنگ بر میدارند، پیران دعا و دلگرمی نثار تفنگداران  مینمایند ، زنان غذا ولباس تهیه میکنند ، دوشیزه گان  ترانه های حماسی را به ترنم میگیرند ، کودکان، رد پای دشمن را تعقیب میکنند ، قلمداران قلم میرانند ، آواز خوانان آواز در می آورند، نقاشان ، صحنه های مربوط به جانبازی دوستان و مظالم دشمنان را به هرکجا به تصویر میکشند، شاعر هم که انسان است ، نه تنها انسان است که حساس تر از دیگران نیز هست و حواسش بر همه چیز آشنایی دقیق دارد ، شعر میسراید ، شعر حماسی  مقاومت گران سر زمین اشغال شده اش را . ارزشمند ی خاص هنر شاعر  در اینست که جوهر شیی را از عمق به سطح میکشد و باز تا عمق دریای شیی می برد ، یعنی  که بجای گل ، &#8221; رگ برگ گل &#8221; را می بیند و &#8221; صدای پای &#8221; رنگ و بو را می شنود . . . شاعر، دردی را که تجاوز گر بر پیکر زخمدار ملتش تحمیل میکند ، زود تر، بیشتر و عمیقتر از همه احساس مینماید ، اسباب وعوامل درد را میشناسد و می شناساند، توفان درد ملت را آگاهانه فریاد میشود. اینجاست که شاعر از حالت خلسه و خیال شاعرانه بدر آمده یکباره میان موجی از شور و بی دلی پرتاب میشود و توفانی از فریاد و مبارزه را به راه می اندازد.  آری ! شاعر، دیگرخود، سرباز جنگ مقاومت ملی گردیده در کنار ملیونها انسان اسیر میهنش می ایستد و شعرش را تیر و خنجر ساخته به دل و دیده ی تجاوزگران فرو می برد و آزادی و آزاده گی را می ستاید و می پرستد . . .گلسرخی ، یکی از انقلابیون ایران زمین خطاب به شاعران اندک رنج ابریشم نفس نازک خیال میگوید : &#8221;  لطفا آیه های روشنفکرانه را مثل کا ه و علف جلو ما نریزید ، چرا شعر نباید شعار باشد  در جاییکه زنده گی کمترین شباهتی بخود ندارد . . . من به نفع زنده گی ، از شعر این توقع را دارم که اگر لازم باشد ، نه فقط شعار ، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد ، گلوله و مشت باشد . . . &#8221; به راستی مادامکه ملتی غرقه در خون است ، تفنگها می غرند و سینه ها را نشانه میروند، وحشیگری و جنایت بیداد میکند و مصوونیت مال و جان و ناموس و حیثیت انسان برباد رفته و آزادی و سلامتی ملی را به صلیب کشیده اند ، به شاعری که اینهمه محشر خونین در ماحولش را نا دیده انگاشته  بازهم شعر ظریف خیالپردازانه  یا شعر &#8221; عشق ناکام&#8221;  و یا شعر خنثای &#8221; بیطرفانه &#8221;  را بسراید ، چه خواهید گفت ؟!  و  شعرش را چه خواهید نامید ؟!  بهمین ترتیب سایر هنر ها و هنرمندان ما . شاملو ، در نخستین شماره ی &#8221; کتاب جمعه &#8221; سال 1358 خویش چنین گفت :  &#8221; ما اکنون در آستانه ی توفانی روبنده ایستاده ایم . باد نما ها ناله کنان به حرکت در آمده اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است . می توان به دخمه های سکوت پناه برد،زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی امان بگذرد ، اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویزنمی کند. هر فریادی آگاه کننده است . پس از حنجره های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد. سپاه  کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نا برابر به میدان آمده اند. بگذار لطمه ای که بر اینان وارد می آید نشانه ای هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاورد های فرهنگی و مدنی خلق های ساکن این محدوده ی جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است &#8221; بلی! امروز  که خانه ی مشترک ما را خاینانه آتش زده اند، خانه با اعضایش در میان شعله های سرکش این آتش میسوزد وجیبه ی انسانی و عاطفی ما چیست ؟  به ویژه  وجیبه ی عاطفی ، انسانی و تاریخی شاعر ما چیست؟ آیا او برود در پای &#8221; سهی سرو&#8221; ی بنشیند و لالایی بخواند ؟  و یا باید سهم شجاعت مندانه در افشای آتش افروزان و اطفا آتش ادا کند ؟  البته شاعر ، نویسنده  و یا هرکس دیگری  میتواند به ساده گی به قول &#8221; شاملو&#8221; زبان در کام و سر در گریبان بی خیالی و ندانم کاری  فرو برد و بگوید : &#8221; بعد ازین مرده حسابم کن و بگذار بمیرم&#8221;ولی آیا این مردن و گزینش این بی صدایی در حالتی که خانه ی شاعر با افرادش در سوختن و فریاد کردن اند ، واقعا ساده و بی مسوولانه خواهد بود ؟! بهر حال ،  با مرده گان کاری نداریم  و اما ، بیایید دو شعر از دو شاعر را باهم بخوانیم  که هردو  در اوضاع  و احوال خونین سرزمین مان سروده شده است و در ختم خوانش به داوری خواهیم پر داخت : قربان شود هرچند بهر لحظه صد ما            زانو نزند  تا  دم  مردن  احد   ما خاکستر  ما   نیزپراگنده   کند  دهر            بیهو ده   مگیر ید   سراغ لحد ماهرچند شکستیم ، امید  ظفری هست           بحریم که پیوسته  بود جذرو مد مادرخلوت ما درد پرستان همه جمعند            برسینه ی بی داغ خورد  دست ردماچون سرو اگر ریشه ی ما دردل خاکست      از هیبت توفان نکند خواب قد  مامیخواره و رندیم  همه دشمن  تزو یر          بگذار که بی پرده شود نیک و بدما&#8220;ما گلخنیان  سنبل و نسرین نشسناسیم        آتش بود آتش گل روی سبد  ما  &#8220;چون لاله ز خوناب  دل خویش بنوشیم        گر ابر ز رحمت  بنماید مدد   ما ما تیر به صید دد و دونان بگر فتیم            (سرمد) نرسد جز به بدان هیچ بدما .                                    نغمه ی مستانهامشب صنما باز که افسانه شنید یم    وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم پیمانه که با یاد نگاه  تو گرفتیم       از هر رگ دل نغمه ی مستانه شنیدیم هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است  این راز نهان را همه از شانه شنیدیم و  . . .                                         و . . . حالا ببینیم  کدام شعر مردمی ، مقاومت جویانه و ماند گار است و کدام آن خیالپردازانه ، خنثی  و میرنده خواهد بود ؟  پس ، یک شاعر با مشاهداتش در محیط ، با احساسش از آنچه برجامعه تحمیل شده ، با درک درست از علت ها و معلول ها و بالاخره  با قبول مسوولیت انسانی و تاریخی ، در کنار مردم آزاده ی خویش ایستاده و به نفع ملت و آینده ی سر زمینش  می رزمد و می سراید و آن دیگری ، علی الرغم آنکه از فعل و انفعالات  ذهنی و اجتماعی و رویداد های سیاسی و اقتصادی در محیطش تاثیر می پذیرد ، خود ، هیچنوع تاثیر بر اوضاع و اشیای ماحولش ندارد . در پایان این بحث مختصر، سروده ی دیگری  از یک شاعر متعهد افغان را منحیث مثال تقدیم مینمایم تا نتیجه یی باشد از این بحث :   &#8221; من شاعرم ، ولی نسرایم چو بلبلان                            از شوق روی برگ گل اندر  بهار عشق                           یا در هوای قامت سرو  و  &#8221; صنوبران  &#8220;.                    من شاعرم که شعر  من آتش زند بجان                   چنگی زند به دل                    گرمی دهد به بزم نوای نواگران                    روشن کند  چراغ گل  کلبه های تار.                   من شاعرم  که بهر وطن نغمه سر دهم                   گویم  ز بینوایی انسان مستمند                    زجور بی حساب فسون کار حیله گر                    از برده ساز ها ،                    از رزم  پر شکوه اسیران میهنم                     از کو دکان غمزده ، از مادران زار                    از قلب  نا قرار پدر در غم  پسر                    از خشم  و قهر و بستن و زندان و کنده ها.                    من شاعرم ،                    سرود من آگنده از نواست                     فریاد سر کشیست ز اعماق درد ها                     از عشق و زنده گی                     از مایه  های جان                     از سوز و از گداز                    از رنج و ناله ها                     وز گرمی امید و طلوع ستاره ها .                     آری !                    من شاعرم  . . . &#8220;                                        ( پایان ) پیکار پامیر – تورنتو   ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><a class="contentpagetitle" href="http://www.rahrawan.com/dari/naqsh/"><font style="font-size: 14pt; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#178fc0">نقش شعر و رسالت شاعر در قبال جنگ مقاومت ملی </font></a></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">خصوصیت  ساده ی جنگ مقاومت ملی اینست که وقتی یک قدرت زورگوی و استعمارگر غرض چاپیدن  هستی یک ملت ضعیف دست به تجاوز میزند و ملت ضعیف (شامل همه ی اقوام ، مناطق و ملیت های داخل کشور مورد تجاوز )  ، بمنظور دفاع از هستی خویش دست به سلاح برده و بپا میخیزد، جنگی که از طرف ملت اسیر علیه نیروی اشغالگرصورت میگیرد ، جنگ مقاومت ملی خوانده میشود.  در چنین جنگ گسترده ی ملی ، آحاد ملت به استثنا مشتی خاین به ملت و خدمتگار استعمار، از جان و هستی  مایه میگذارند و سهم آزادی جویانه ی شان در قبال مادر میهن را  ادا میکنند.  بلی !  جوانان تفنگ بر میدارند، پیران دعا و دلگرمی نثار تفنگداران  مینمایند ، زنان غذا ولباس تهیه میکنند ، دوشیزه گان  ترانه های حماسی را به ترنم میگیرند ، کودکان، رد پای دشمن را تعقیب میکنند ، قلمداران قلم میرانند ، آواز خوانان آواز در می آورند، نقاشان ، صحنه های مربوط به جانبازی دوستان و مظالم دشمنان را به هرکجا به تصویر میکشند، شاعر هم که انسان است ، نه تنها انسان است که حساس تر از دیگران نیز هست و حواسش بر همه چیز آشنایی دقیق دارد ، شعر میسراید ، شعر حماسی  مقاومت گران سر زمین اشغال شده اش را . <br />ارزشمند ی خاص هنر شاعر  در اینست که جوهر شیی را از عمق به سطح میکشد و باز تا عمق دریای شیی می برد ، یعنی  که بجای گل ، &#8221; رگ برگ گل &#8221; را می بیند و &#8221; صدای پای &#8221; رنگ و بو را می شنود . . . <br />شاعر، دردی را که تجاوز گر بر پیکر زخمدار ملتش تحمیل میکند ، زود تر، بیشتر و عمیقتر از همه احساس مینماید ، اسباب وعوامل درد را میشناسد و می شناساند، توفان درد ملت را آگاهانه فریاد میشود. <br />اینجاست که شاعر از حالت خلسه و خیال شاعرانه بدر آمده یکباره میان موجی از شور و بی دلی پرتاب میشود و توفانی از فریاد و مبارزه را به راه می اندازد.  آری ! شاعر، دیگرخود، سرباز جنگ مقاومت ملی گردیده در کنار ملیونها انسان اسیر میهنش می ایستد و شعرش را تیر و خنجر ساخته به دل و دیده ی تجاوزگران فرو می برد و آزادی و آزاده گی را می ستاید و می پرستد . . .<br />گلسرخی ، یکی از انقلابیون ایران زمین خطاب به شاعران اندک رنج ابریشم نفس نازک خیال میگوید : &#8221;  <u>لطفا آیه های روشنفکرانه را مثل کا ه و علف جلو ما نریزید ، چرا شعر نباید شعار باشد  در جاییکه زنده گی کمترین شباهتی بخود ندارد . . . من به نفع زنده گی ، از شعر این توقع را دارم که اگر لازم باشد ، نه فقط شعار ، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد ، گلوله و مشت باشد . . .</u> &#8221; <br />به راستی مادامکه ملتی غرقه در خون است ، تفنگها می غرند و سینه ها را نشانه میروند، وحشیگری و جنایت بیداد میکند و مصوونیت مال و جان و ناموس و حیثیت انسان برباد رفته و آزادی و سلامتی ملی را به صلیب کشیده اند ، به شاعری که اینهمه محشر خونین در ماحولش را نا دیده انگاشته  بازهم شعر ظریف خیالپردازانه  یا شعر &#8221; عشق ناکام&#8221;  و یا شعر خنثای &#8221; بیطرفانه &#8221;  را بسراید ، چه خواهید گفت ؟!  و  شعرش را چه خواهید نامید ؟!  بهمین ترتیب سایر هنر ها و هنرمندان ما . <br />شاملو ، در نخستین شماره ی &#8221; کتاب جمعه &#8221; سال 1358 خویش چنین گفت :  &#8221; <u>ما اکنون در آستانه ی توفانی روبنده ایستاده ایم . باد نما ها ناله کنان به حرکت در آمده اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است . می توان به دخمه های سکوت پناه برد،زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی امان بگذرد ، اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویزنمی کند. هر فریادی آگاه کننده است . پس از حنجره های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد. سپاه  کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نا برابر به میدان آمده اند. بگذار لطمه ای که بر اینان وارد می آید نشانه ای هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاورد های فرهنگی و مدنی خلق های ساکن این محدوده ی جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است</u> &#8221; <br />بلی! امروز  که خانه ی مشترک ما را خاینانه آتش زده اند، خانه با اعضایش در میان شعله های سرکش این آتش میسوزد وجیبه ی انسانی و عاطفی ما چیست ؟  به ویژه  وجیبه ی عاطفی ، انسانی و تاریخی شاعر ما چیست؟ آیا او برود در پای &#8221; سهی سرو&#8221; ی بنشیند و لالایی بخواند ؟  و یا باید سهم شجاعت مندانه در افشای آتش افروزان و اطفا آتش ادا کند ؟  البته شاعر ، نویسنده  و یا هرکس دیگری  میتواند به ساده گی به قول &#8221; شاملو&#8221; زبان در کام و سر در گریبان بی خیالی و ندانم کاری  فرو برد و بگوید : &#8221; بعد ازین مرده حسابم کن و بگذار بمیرم&#8221;<br />ولی آیا این مردن و گزینش این بی صدایی در حالتی که خانه ی شاعر با افرادش در سوختن و فریاد کردن اند ، واقعا ساده و بی مسوولانه خواهد بود ؟! بهر حال ،  با مرده گان کاری نداریم  و اما ، بیایید دو شعر از دو شاعر را باهم بخوانیم  که هردو  در اوضاع  و احوال خونین سرزمین مان سروده شده است و در ختم خوانش به داوری خواهیم پر داخت : </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">قربان شود هرچند بهر لحظه صد ما            زانو نزند  تا  دم  مردن  احد   ما <br />خاکستر  ما   نیزپراگنده   کند  دهر            بیهو ده   مگیر ید   سراغ لحد ما<br />هرچند شکستیم ، امید  ظفری هست           بحریم که پیوسته  بود جذرو مد ما<br />درخلوت ما درد پرستان همه جمعند            برسینه ی بی داغ خورد  دست ردما<br />چون سرو اگر ریشه ی ما دردل خاکست      از هیبت توفان نکند خواب قد  ما<br />میخواره و رندیم  همه دشمن  تزو یر          بگذار که بی پرده شود نیک و بدما<br />&#8220;ما گلخنیان  سنبل و نسرین نشسناسیم        آتش بود آتش گل روی سبد  ما  &#8220;<br />چون لاله ز خوناب  دل خویش بنوشیم        گر ابر ز رحمت  بنماید مدد   ما <br />ما تیر به صید دد و دونان بگر فتیم            (سرمد) نرسد جز به بدان هیچ بدما . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">                                   <strong><font color="#800000">نغمه ی مستانه</font></strong><br />امشب صنما باز که افسانه شنید یم    وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم <br />پیمانه که با یاد نگاه  تو گرفتیم       از هر رگ دل نغمه ی مستانه شنیدیم <br />هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است  این راز نهان را همه از شانه شنیدیم <br />و  . . .                                         و . . .</p>
<p>حالا ببینیم  کدام شعر مردمی ، مقاومت جویانه و ماند گار است و کدام آن خیالپردازانه ، خنثی  و میرنده خواهد بود ؟  پس ، یک شاعر با مشاهداتش در محیط ، با احساسش از آنچه برجامعه تحمیل شده ، با درک درست از علت ها و معلول ها و بالاخره  با قبول مسوولیت انسانی و تاریخی ، در کنار مردم آزاده ی خویش ایستاده و به نفع ملت و آینده ی سر زمینش  می رزمد و می سراید و آن دیگری ، علی الرغم آنکه از فعل و انفعالات  ذهنی و اجتماعی و رویداد های سیاسی و اقتصادی در محیطش تاثیر می پذیرد ، خود ، هیچنوع تاثیر بر اوضاع و اشیای ماحولش ندارد . <br />در پایان این بحث مختصر، سروده ی دیگری  از یک شاعر متعهد افغان را منحیث مثال تقدیم مینمایم تا نتیجه یی باشد از این بحث :   &#8221; من شاعرم ، ولی نسرایم چو بلبلان <br />                        <br />   از شوق روی برگ گل اندر  بهار عشق<br />                           یا در هوای قامت سرو  و  &#8221; صنوبران  &#8220;.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">                   من شاعرم که شعر  من آتش زند بجان<br />                   چنگی زند به دل <br />                   گرمی دهد به بزم نوای نواگران <br />                   روشن کند  چراغ گل  کلبه های تار.<br />                   من شاعرم  که بهر وطن نغمه سر دهم<br />                   گویم  ز بینوایی انسان مستمند<br />                    زجور بی حساب فسون کار حیله گر<br />                    از برده ساز ها ،<br />                    از رزم  پر شکوه اسیران میهنم <br />                    از کو دکان غمزده ، از مادران زار<br />                    از قلب  نا قرار پدر در غم  پسر<br />                    از خشم  و قهر و بستن و زندان و کنده ها.<br />                    من شاعرم ،<br />                    سرود من آگنده از نواست <br />                    فریاد سر کشیست ز اعماق درد ها <br />                    از عشق و زنده گی <br />                    از مایه  های جان <br />                    از سوز و از گداز<br />                    از رنج و ناله ها <br />                    وز گرمی امید و طلوع ستاره ها . <br />                    آری !<br />                    من شاعرم  . . . &#8220;<br />                                        ( پایان )</p>
<div align="center">
<pre>پیکار پامیر – تورنتو   </pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>موهبت</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/paikar-3/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 07:13:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اشــعار]]></category>
		<category><![CDATA[paikarp]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/paikar-3/</guid>

					<description><![CDATA[  ای صلح و صداقت تو کجا یی که نیایی بنگر که کند در همه جا فتنه  خدا  یی                           رفتی و نگفتی چه  کند  منتظرا  نت                           با  دیو  فریبند ی   گفتا ر  ریا  یی لافست و گزافست و دروغست وفریبستاین درد تما مست  و  ولی نیست  دوا  یی                         ای موهبت رفته  به  اما  ن  تسا  هل                        آزرده تنا  ن   شاد  شو ند  گر توبیایی تا رخ به نقابی ،  کف  دستا  ن  ستمگراز خون ضعیفا ن  همه گردیده   حنا یی                        شامست و ظلامست  و فضا  تیره زبیداد                      ایکا ش شوی ماه   و به  آفاق   برا  یی           فر یاد  زنان  دیده  به راه    تو  نهاد ه           (پیکار) تو دیریست  که  تا دیده گشایی! پیکار پامیر   جنوری 2008]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">ای صلح و صداقت تو کجا یی که نیایی <br />بنگر که کند در همه جا فتنه  خدا  یی </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">                          رفتی و نگفتی چه  کند  منتظرا  نت <br />                          با  دیو  فریبند ی   گفتا ر  ریا  یی </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">لافست و گزافست و دروغست وفریبست<br />این درد تما مست  و  ولی نیست  دوا  یی</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">                        ای موهبت رفته  به  اما  ن  تسا  هل<br />                        آزرده تنا  ن   شاد  شو ند  گر توبیایی</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">تا رخ به نقابی ،  کف  دستا  ن  ستمگر<br />از خون ضعیفا ن  همه گردیده   حنا یی</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">                       شامست و ظلامست  و فضا  تیره زبیداد<br />                      ایکا ش شوی ماه   و به  آفاق   برا  یی</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">          فر یاد  زنان  دیده  به راه    تو  نهاد ه <br />          (پیکار) تو دیریست  که  تا دیده گشایی!</p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پیکار پامیر   جنوری 2008</pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شاعر امروز</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/paikar-2/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 07:11:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اشــعار]]></category>
		<category><![CDATA[paikarp]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/paikar-2/</guid>

					<description><![CDATA[&#160; من شاعرم ،من شاعرم ، نه آنکه ز &#8221; سودای چشم یار&#8221;وز &#8221; زلف&#8221;  تابدار سمن بوی &#8221; مه جبین &#8220;وز باده و سبو وز ساقی و پیاله و  آن &#8221; بوسه های گرم &#8221; سازم سرود شعرتر و نغمه های ناب  .                                           +++من شاعرم ،من شاعرم  ، نه آنکه به بال &#8221; خیال خویشخواهم روم  به سوی سپهر ترانه هاوانجا ،دران سپهر ،با اختران  گرم جبین  گفت و گو کنم .                                        +++من شاعرم ،نه آنکه  به هر گلشن نیازدر پای هر گلی بخرامم ز روی آز  باشم ترانه ساز .                                       +++آری ، من شاعرم که قلب حزینم چو لاله یی خونین و داغدار و جفا دیده بود و هست هردم که اشک شعر من افتد به برزنیروید ازان  لاله احساس درد هاخواند حدیث شور رهایی  و فتح باب   بر گوش موجه های  نسیم  بهار و باد .                                         +++من شاعرم که شعر  شرر بارمن چونور تابشگری چو مهر به کاشانه ها کندچون شعله های گرم . . . آری. . . !من شاعرم . . . پیکار پامیر  جنوری 2008]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">من شاعرم ،<br />من شاعرم ، نه آنکه ز &#8221; سودای چشم یار&#8221;<br />وز &#8221; زلف&#8221;  تابدار سمن بوی &#8221; مه جبین &#8220;<br />وز باده و سبو <br />وز ساقی و پیاله و  آن &#8221; بوسه های گرم &#8221; <br />سازم سرود شعرتر و نغمه های ناب  . <br />                                          +++<br />من شاعرم ،<br />من شاعرم  ، نه آنکه به بال &#8221; خیال خویش<br />خواهم روم  به سوی سپهر ترانه ها<br />وانجا ،<br />دران سپهر ،<br />با اختران  گرم جبین  گفت و گو کنم .<br />                                        +++<br />من شاعرم ،<br />نه آنکه  به هر گلشن نیاز<br />در پای هر گلی بخرامم ز روی آز  <br />باشم ترانه ساز .<br />                                       +++<br />آری ، <br />من شاعرم که قلب حزینم چو لاله یی <br />خونین و داغدار و جفا دیده بود و هست <br />هردم که اشک شعر من افتد به برزنی<br />روید ازان  لاله احساس درد ها<br />خواند حدیث شور رهایی  و فتح باب   <br />بر گوش موجه های  نسیم  بهار و باد . <br />                                        +++<br />من شاعرم که شعر  شرر بارمن چونور <br />تابشگری چو مهر به کاشانه ها کند<br />چون شعله های گرم . . . <br />آری. . . !<br />من شاعرم . . . </p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پیکار پامیر  جنوری 2008<br /></pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>درد  ا و دریغا که جهان  تیره  و تار  است</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/paikar/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 07:02:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اشــعار]]></category>
		<category><![CDATA[paikarp]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/paikar/</guid>

					<description><![CDATA[&#160; دردا و دریغا که جهان  تیره  و تار  است بر دیده ی ما گلبن  وارسته چو خاراستدانا همه جا  غمزد ه وخسته و زار استهرجا ز سر شکوه روی ، خانه  ماراست                                  آن  سر که  بود صاحب اند یشه ،  به داراست .هشدار که بر دست عدو  تیغ بران است آهسته  سخن گو که  سر سفله گرانستآنجا  چقدر  دبدبه ی خیر ه  سران است آتش زند آن خانه که فر زانه دران است                                 این  دور نگون  باد  که  دو را ن  حما ر  است .از میهن غمدید ه  و این   مردم غمنا   کیارب ! چه بگویم که چه افتاده درین خاک مردم شده  آواره  و گریا ن  و یخن چا کخون موج زند  در بن هر شاخه و هرتاک                                 دلها  همه  افسرده  و  خو نین  و فگا ر  است  .بر  کشور ما  لشکر  بیگانه  دما  د    م از با م و  هو  ا ریخته اندر همه  جا  بمآگنده   ز  فریاد   بود  سینه  ی     آد  م هیهات ! که  بیگا نه  پرستا ن نبود   کم                                 هشیار !   که این طا یفه  هر جا به  هزا ر است . جاهل شده  آوازه  گر  و صاحب و سروردر باغ  خزان  دیده  زغن گشته  سخنو رروبه  شده   در جنگل   تو فانزده  دا و ردر  غیبت  غمگستر  شیر ا ن    تنا  و  ر                                 ننگست  چنین   زنده گی  و  مرگ  به  کار است . آزاده گی  خلق   به   بیگا نه    فرو شندوحشی  صفتا ن   بر سر  آزاده  خروشندخون  دل  این  مرد  م  بیچا ر ه  بنو شندبا خیل ستمباره ی  خود  کا مه  بجو شند                                 گویند  که    این   موهبت  ابر    بها ر      است   .  پیکارپامیر]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">دردا و دریغا که جهان  تیره  و تار  است <br />بر دیده ی ما گلبن  وارسته چو خاراست<br />دانا همه جا  غمزد ه وخسته و زار است<br />هرجا ز سر شکوه روی ، خانه  ماراست<br />                                  آن  سر که  بود صاحب اند یشه ،  به داراست .<br />هشدار که بر دست عدو  تیغ بران است <br />آهسته  سخن گو که  سر سفله گرانست<br />آنجا  چقدر  دبدبه ی خیر ه  سران است <br />آتش زند آن خانه که فر زانه دران است<br />                                 این  دور نگون  باد  که  دو را ن  حما ر  است .<br />از میهن غمدید ه  و این   مردم غمنا   ک<br />یارب ! چه بگویم که چه افتاده درین خاک <br />مردم شده  آواره  و گریا ن  و یخن چا ک<br />خون موج زند  در بن هر شاخه و هرتاک<br />                                 دلها  همه  افسرده  و  خو نین  و فگا ر  است  .<br />بر  کشور ما  لشکر  بیگانه  دما  د    م <br />از با م و  هو  ا ریخته اندر همه  جا  بم<br />آگنده   ز  فریاد   بود  سینه  ی     آد  م <br />هیهات ! که  بیگا نه  پرستا ن نبود   کم <br />                                هشیار !   که این طا یفه  هر جا به  هزا ر است . <br />جاهل شده  آوازه  گر  و صاحب و سرور<br />در باغ  خزان  دیده  زغن گشته  سخنو ر<br />روبه  شده   در جنگل   تو فانزده  دا و ر<br />در  غیبت  غمگستر  شیر ا ن    تنا  و  ر <br />                                ننگست  چنین   زنده گی  و  مرگ  به  کار است . <br />آزاده گی  خلق   به   بیگا نه    فرو شند<br />وحشی  صفتا ن   بر سر  آزاده  خروشند<br />خون  دل  این  مرد  م  بیچا ر ه  بنو شند<br />با خیل ستمباره ی  خود  کا مه  بجو شند<br />                                 گویند  که    این   موهبت  ابر    بها ر      است   .</p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> پیکارپامیر</pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
