<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>nasiemr &#8211; رهروان</title>
	<atom:link href="https://www.rahrawan.com/tag/nasiemr/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.rahrawan.com</link>
	<description>وبسایت فرهنگی ‌علمی و سیاسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 30 Dec 2008 17:02:02 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=5.5.3</generator>
	<item>
		<title>بیادِ رنج های مُقدس(طبل کوچ)</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2008-12-30-17-04-50/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 17:02:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2008-12-30-17-04-50/</guid>

					<description><![CDATA[بیادِ رنج های مُقدسطبل کوچ            فراق نامه ی نیما به آب اگر شویند           کسی از آن نتواند  زُدُود نـام  قفس قبل از ظهر اوایل ماه حمل سال ۱۳۶۱ خورشیدی بود . بصورت ناگهانی امر شد که : &#8221; کالایتانه جم کنید ! &#8221; . هر آنکه در انتظار عفریتِ مرگ نشسته باشد ، با آمدن همچوحالتی  زنگ خطر در گوشش بصدا در می آید و بطور ناخود آگاه سوزش گلولۀ داغ قاتلان را بر سر و سینه اش حس می کند. من هم یک چنین حالتی داشتم. نمیدانستم چه کنم و وصیت آخرینم را به گوش چه کسی برسانم. هر طرف نظر کردم  کسی را مورد اعتماد و محرم راز نیافتم. ناگزیر جان و دل به توفان حوادث سپرده ، کمر همت به تسمۀ اعتقاد و مقاومت بسته  ، راهی سفر بی برگشت شدم. زندانیانی که نام های شان در لستِ لعنتی خوانده شده بود ، با دستپاچگی اینسو و آنسو میدویدند و آمادگی برای سفر نامعلوم می گرفتند.   این آمادگی وقت زیادی را در برنگرفت. زیرا ،  زندانیان بلاکِ اول زندان_ پلچرخی لوازمی نداشتند که آنرا باید جمع می کردند. مراسم کوتاه _ خدا حافظی با همسلول ها به پایان رسید. سپاه خستۀ اسیران در داخل حویلی بلاکِ اول با دلتنگی وکراهت در انتظار حادثۀ شومی ایستاده بودند. تلخی این انتظار تلختر از زهرهلاهل بود. هیچ کسی عاقبت کار خود را نمیدانست. هرکس می کوشید تا بداند که سفرش بکجا میرسد. زندانیان از یکدیگر می پرسیدند: &#8221; ما ره به کجا میبرن ؟&#8221; اگرچه پاسخ ها با جملات متفاوت ارائه می شد ولی نتیجه یکی بود:&#8221; خدا خیر ما ره پیش بیاره&#8221; ، &#8221; نمیدانم &#8221; ، &#8221; چرت نزن وطندار خدا مهربان اس&#8221;  . . . و کسانی هم بودند که حتی حوصلۀ لب شور دادن نداشتند و با حرکت دادن سر بطرف راست وچپ ، به پرسشگر بی اطلاعی خود را می رساندند. تعداد دقیق زندانیانی را که منتظر یک چنین سرنوشت موهوم بودند ، نمیدانم. شاید در حدود صد نفر. علاوه بر بخشی از زندانیان قسمت شرقی بلاک اول ، عده ای را از بخش غربی همین بلاک نیز با ما یکجا کرده بودند. فرمان داده شد که پشت سرهم حرکت کنیم و تنها حق داریم که پیشروی مانرا ببینیم. از دروازۀ بلاکِ اول خارج شدیم. کما اینکه به اسارت قوای چنگیز یا هیتلر افتیده باشیم. قیودات سنگینی بر ما اعمال کرده بودند. افسران و پاسبانان &#8220;خاد&#8221; عین دستورات عسکری را بالای ما اجراء میکردند. هر طرف می دیدی جزغصه ، پریشانی و بیچارگی چیزی حاصلت نمی شد. از طرفی ، تنبلی چرخ زمان دلگیر تر شده میرفت.  گو اینکه زمان با پای مفلوج خود راه میرفت . یا شاید بخاطر تعذیب ما دوزخیان چارمیخش کرده بودند. هرقدر سخت گیری و عتاب محافظین بیشتر می شد ، بهمان اندازه به حرکت قلبم افزوده شده میرفت. خیال می کردم که مرغ اجل بالای سرم چرخ میزند. بیشتر آنکه به چیز دیگری فکر کنم ، به مرگ خود می اندیشیدم. من از بولدوزر و خندق شنیده بودم . با خود گفتم: اجساد اینقدر زندانی را تنها بولدوزر می تواند بپوشاند و بس. هر قدر پیش میرفتیم ، منظرۀ ترسناک مرگ و بولدوزر و خندق پیش چشمانم مجسم شده می رفت. قطارمحبوسین بطرف راست پیچید. افسران و سربازان پیشروی ساختمان چهار طبقه ئی منتظر رسیدن ما بودند. امر شد تا در حویلی توقف کنیم. مانند رمۀ گوسفند چندین بار شمار ما کردند. نام هرکسی را که درلست میخواندند ، مجبور بود نام پدر و محل تولدش را معرفی کند. با دیدن وضعیت جدید ، دلم کمی آرام گرفت. حد اقل اطمینان حاصل کردم که به مکان دیگری تحویل ما میدهند.  در کالبد های خشک شدۀ زندانیان به یکبارگی خون دویدن گرفت. لب های سرد و ساکت به جنبش در آمدند و چهره های زار و ملول جان تازه یافتند. اینها همه اش نشانی بود از اشتیاق و کشش طبیعی  آدمیزاد به زنده ماندن و گریز از مرگ و نابودی فزیکی. تقابل مرگ و زندگی را می شد در اینجا به وضاحت دید. پرسشی در مغزم خطور کرد که : آیا کسانی که آگاهانه و داوطلبانه زندگی خود را در پای آرمانهای انسانی و انقلابی شان نثار می کنند ، سزاوار هزاران ستایش و احترام نیستند؟  زندانبانان از اول می توانستند بگویند که شما را از بلاک اول به بلاک دیگر تبدیل می کنیم. فقط یک جملۀ کوتاه که ده ثانیه وقت را می گرفت ، میتوانست ما را از دلهرۀ مرگ نجات دهد. برای چه این جمله را نگفتند؟ دلیل آن امساک در وقت نبود ، بلکه پالیسی شیطانی آنها چنین بود که زندانیان را همیشه در حالت خوف و ترس نگهدارند. آنها اصلا روا دار نبودند که برای یک لحظه هم شمشیر داموکلس از بالای گردن ما دور باشد. آن لذتی که ازستم کش کردن زندانیان نصیب دستگاه شکنجه ، آزار و کشتار &#8220;خاد&#8221; و حزب&#8221; دموکراتیک خلق&#8221;  می گردید ، از کشتن یکباره آنها بدست نمی آمد. فاصله از بلاک اول تا بلاک جدید تخمینا چهار صد متر بود. نه جای لاف است و نی دروغ که تا رسیدن به منزل دومی ، مرگ مانرا بلست کرده آمدیم. پسان ها بخوبی درک کردم که نگهداری زندانیان در متن جو ترس و تاریکی ، خودش بزرگترین شکنجه ای است که جز ء ای از استراتژی سرکوبگرانۀ روس ها و رژیم مزدور آن به شمار می رفت. صاحب منصبی که مکاتیب و لست ها را با خود داشت ، ما را داخل بلاک برد. از دروازۀ کوچکی داخل ساختمان بزرگ شدیم. دهلیز های پر پیچ و خم ، جنگلی از میله ها ، دروازه های آهنی و پاسبانان خشن خیلی ترسناک بنظر می آمدند. وقتی صدای پای ما در دهلیز می پیچید ، فضا و منظرۀ زندان را چند برابر وحشتناکتر می ساخت. از همان وهلۀ اول دانستم که محل جدید گنجایش بیشتر زندانی را دارد. از زینه ها بالا رفته تا به منزل سوم رسیدم. صاحب منصب به پهره دار منزل سوم امر کرد که دروازۀ اتاق را باز کند. پهره دار با عجله کلید را در قفل سنگین چرخانید. دروازۀ سنگین آهنی باز شد و من داخل اتاق شدم. بمجرد ورود در داخل اتاق ، نزدیک بود هوش از سرم برود. قفسی بدان بزرگی موجب تحیر و تعجبم گردیده بود. چیزی که حتی در خواب هم ندیده بودم. علاوه بر دیوار بیرونی (اصلی) ، دیوار محکمی از میله های ضخیم فولادی اتاق را در محاصره کشیده بود.  این میله ها شکل اتاق را مانند قفس بزرگ حیوانات درنده می ساخت. زندانیان این گونه اتاق ها را &#8221; پنجره &#8221; می نامیدند. فاصله میان دو دیوار حدود دونیم متر بود. در قسمت بالائی دیوار بیرونی کلکین هایی هم کشیده بودند که هوا داخل اتاق شود.  نزدیک شدن تا دَم کلکین ها امر دشواری بود. هرچند طی این روز ها اکثرا گشت و گذار داخل این دهلیز که دَورادَور اتاق می پیچید ، از برکت ازدحام زندانی قابل کنترول نبود. روی اتاق را با کمپل های کهنه و شطرنجی های فرسوده پوشانیده بودند. باشی اتاق وظیفه داشت تا برای هرکس جای معین کند.   مرا در وسط اتاق جای داد. برای هر نفر یک کمپل کهنۀ پر از خاک و حشره داده شد. برای ما گفتند که سه نفر روی دو توشک بخوابیم. منظرۀ عجیبی بود که تصویر گری آن توانایی هنرمندانه میخواهد . هرکس می کوشید تا اسباب و اثاثیۀ خود را جا بجا سازد. عده ای اینطرف و آنطرف می دویدند و بیهوده شادمانی میکردند. فضای اتاق پر از گرد و خاک شده بود. مقدار هوا برای تنفس کفایت نمی کرد. اتاقی که گنجایش حدود پنجاه نفر را داشت ، سه صد نفر را در آن انداخته بودند. در حقیت &#8221; قفس&#8221; لبریز از آدم شده بود. حتی جای برای بغچۀ کالا و بیک ها وجود نداشت. بخاطر قلت جای ، بوت هایم را زیر توشک گذاشتم. آفتابه های پلاستیکی (مهم ترین وسیله کار آمد زندان) ، بغچه های کالا را تنها می شد پیشروی میله های قفس( پنجره) آویزان کنیم که این جنجال دیگری را بار می آورد. زندانبان که چشمش به آن می افتاد ، فورا دستور می داد که همه را پائین بیندازند. زندانیها روی زمین در کنار هم نشسته بودند و با هم گفتگو می کردند. صحبت های بلند زندانیان مانع آن میگردید که کسی سخن دیکری را به آسانی نشنود. نمیدانم چرا قصه و داستان زندانی ها تمامی نداشت ؟ شاید موقع مناسبی را یافته بودند تا دلهای پر شانرا خالی کنند. بعضی ها به فکر فرو رفته بودند. یگان یکی خوابیده بود. در یک کلام : هرکی دنیای خودش را داشت. با تمام این رنگارنگی ها ، یک وجه تشابه میان همه دیده می شد: چهره های غمگرفته ، روان های پریش ، صورت های استخوانی و آیندۀ نامعلوم.  با آنکه بی نظمی شدیدی سرتا پای اتاق را احاطه کرده بود ، ولی حضور اینهمه انسان زیر یک سقف و در کنار هم ، موهبت بزرگی برای من محسوب می گردید. بخصوص آنکه پس از یک دوره چندین ماهه تنهایی و انزوا سعادت دیدار اینقدر زندانی نصیب من شده بود. شاید این فرصت خوبی بود برای یافتن یگان دوست و آشنا ، یا تقسیم کردن درد وغم با دیگران. برای من جای خوشی بود که پس از سپری شدن حدود هشت ماه در اجتماع بزرگتری از انسان ها خود را می دیدم. اکثریت زندانیان اتاق (قفس) ، دو دو یا سه سه نفر باهم هم کاسه(اندیوال) شدند. من در جمع زندانی ها هیچ کسی را نمی شناختم. تک و تنها نشسته بودم که صدایی رشتۀ خیالاتم را از هم گسست. رویم را برگرداندم. جوان لاغر و باریک اندامی با دستهای بنداژ پیچ مرا مخاطب قرار داده بود. گفتم  فرمایشی داشتید؟  با لهجۀ شیرین هراتی ، موءدبانه گفت: &#8221; بیا که باهم همکاسه شویم. برای ما و شما دیگر چی باقی مانده است ؟ بهتر است که چند روزی در کنار هم باشیم. این هم یک غنیمت است. &#8221; از طرز کلام و نحوۀ پیشنهادش تعجب کردم. زیرا تقاضای معنی داری کرده بود. با خود اندیشیدم که چه باک اگر با او همکاسه شوم. جوان دست شکسته نام خود را ضیاءالحق گفت. از او پرسیدم که  اینجا کجاست ؟ گفت اینجا را بلاک سوم می گویند. گفتار و حرکاتش نمایندگی از تربیت خوب اخلاقی و سیاسی او میکرد. کلماتی را که بر زبان می آورد از آن شیره محبت و صداقت می چکید. آنقدر خود مانی و صمیمانه حرف می زد ، مثلیکه ما سالها همدیگر را بشناسیم و با هم رابطه داشته باشیم. جسم لاغر و تکیده اش ثبوتی بود بر آن  که شکنجه ها و سختی های زیادی را تحمل کرده است. از سخنانش حدس زدم که غصه بزرگی در سینه دارد. رویهمرفته صحبت های مستانه میکرد و آنچه کشیده بود بر رخ نمی آورد. موءدب و با وقار بود. در اولین فرصت ها درک کردم که او انسان شریف ،  روشنفکر، دانا ، با درد و با وجدان است. او از &#8221; ساما &#8221; نام برد و چنان سخن می گفت که گویا مرا می شناسد. در آن موقع من از سیاسی شدن صحبت ها خود را کنار کشیدم و این بخاطر حالت خاص و نازک دوسیه ام بود.در پهلوی ما چند تن از وطنداران قندهاری ما بودند که پایواز نداشتند. وقتی ضیاءالحق حالت زار شانرا مشاهده کرد پیشنهاد کرد که باید آنها را کمک کنیم. ضیا الحق چنین گفت:&#8221; اینجا هرکس آمده شاید دشمن روس باشد و بالاخره زندانیست. برای ما از نظر انسانی امتیاز یکی بر دیگری جایز نیست.&#8221; من پیشنهاد او را لبیک گفتم. بیشتر از دو هفته دور یک دسترخوان نشستیم و با هم قصه کردیم. این همنشینی دیر دوام نیافت. بازهم دولۀ ارد دور زد و مرا به اتاق دیگر بردند و برای مدتی جدایی پیش آمد. . . . آشنائی من با ظابط ضیاء الحق از درون &#8221; قفس &#8221; آغاز یافت و طی زمان کوتاه در اعماق وجودم ریشه دوانید. کجا میتوانم نام و یاد او را از لوح ذهنم پاک کنم؟!  کجا میتوانم آن روزی ( هفدهم سنبله ۱۳۶۱) را فراموش کنم که جلادان &#8220;خاد &#8221;  او را از کنار من بیرون کشیدند و بردند. . .  از قفس کلان به مکان منفور دیگری انتقال یافتم. وقتی پهره دار دروازه را باز کرد ، قدم در دهلیز درازی گذاشتم که پر از زندانی بود. یکطرف دهلیز اتاقک های تنگ و پوشیده از میله...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="font-size: 16pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="left"><font color="#000080"></p>
<div style="text-align: center"><img loading="lazy" class=" size-full wp-image-202" src="http://www.rahrawan.com/dari/wp-content/uploads/2008/05/nasim.png" border="0" width="120" height="156" /></div>
<p></font></p>
<p style="font-size: 16pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#000080">بیادِ رنج های مُقدس<br />طبل کوچ</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">           فراق نامه ی نیما به آب اگر شویند<br />           کسی از آن نتواند  زُدُود نـام  قفس</p>
<p>قبل از ظهر اوایل ماه حمل سال ۱۳۶۱ خورشیدی بود . بصورت ناگهانی امر شد که : &#8221; کالایتانه جم کنید ! &#8221; . هر آنکه در انتظار عفریتِ مرگ نشسته باشد ، با آمدن همچوحالتی  زنگ خطر در گوشش بصدا در می آید و بطور ناخود آگاه سوزش گلولۀ داغ قاتلان را بر سر و سینه اش حس می کند. من هم یک چنین حالتی داشتم. نمیدانستم چه کنم و وصیت آخرینم را به گوش چه کسی برسانم. هر طرف نظر کردم  کسی را مورد اعتماد و محرم راز نیافتم. ناگزیر جان و دل به توفان حوادث سپرده ، کمر همت به تسمۀ اعتقاد و مقاومت بسته  ، راهی سفر بی برگشت شدم.<br /> زندانیانی که نام های شان در لستِ لعنتی خوانده شده بود ، با دستپاچگی اینسو و آنسو میدویدند و آمادگی برای سفر نامعلوم می گرفتند.   این آمادگی وقت زیادی را در برنگرفت. زیرا ،  زندانیان بلاکِ اول زندان_ پلچرخی لوازمی نداشتند که آنرا باید جمع می کردند. <br />مراسم کوتاه _ خدا حافظی با همسلول ها به پایان رسید. سپاه خستۀ اسیران در داخل حویلی بلاکِ اول با دلتنگی وکراهت در انتظار حادثۀ شومی ایستاده بودند. تلخی این انتظار تلختر از زهرهلاهل بود. هیچ کسی عاقبت کار خود را نمیدانست. هرکس می کوشید تا بداند که سفرش بکجا میرسد. زندانیان از یکدیگر می پرسیدند: &#8221; ما ره به کجا میبرن ؟&#8221; اگرچه پاسخ ها با جملات متفاوت ارائه می شد ولی نتیجه یکی بود:&#8221; خدا خیر ما ره پیش بیاره&#8221; ، &#8221; نمیدانم &#8221; ، &#8221; چرت نزن وطندار خدا مهربان اس&#8221;  . . . و کسانی هم بودند که حتی حوصلۀ لب شور دادن نداشتند و با حرکت دادن سر بطرف راست وچپ ، به پرسشگر بی اطلاعی خود را می رساندند. <br />تعداد دقیق زندانیانی را که منتظر یک چنین سرنوشت موهوم بودند ، نمیدانم. شاید در حدود صد نفر. علاوه بر بخشی از زندانیان قسمت شرقی بلاک اول ، عده ای را از بخش غربی همین بلاک نیز با ما یکجا کرده بودند. فرمان داده شد که پشت سرهم حرکت کنیم و تنها حق داریم که پیشروی مانرا ببینیم. از دروازۀ بلاکِ اول خارج شدیم. کما اینکه به اسارت قوای چنگیز یا هیتلر افتیده باشیم. قیودات سنگینی بر ما اعمال کرده بودند. افسران و پاسبانان &#8220;خاد&#8221; عین دستورات عسکری را بالای ما اجراء میکردند. هر طرف می دیدی جزغصه ، پریشانی و بیچارگی چیزی حاصلت نمی شد. از طرفی ، تنبلی چرخ زمان دلگیر تر شده میرفت.  گو اینکه زمان با پای مفلوج خود راه میرفت . یا شاید بخاطر تعذیب ما دوزخیان چارمیخش کرده بودند. هرقدر سخت گیری و عتاب محافظین بیشتر می شد ، بهمان اندازه به حرکت قلبم افزوده شده میرفت. خیال می کردم که مرغ اجل بالای سرم چرخ میزند. بیشتر آنکه به چیز دیگری فکر کنم ، به مرگ خود می اندیشیدم. من از بولدوزر و خندق شنیده بودم . با خود گفتم: اجساد اینقدر زندانی را تنها بولدوزر می تواند بپوشاند و بس. هر قدر پیش میرفتیم ، منظرۀ ترسناک مرگ و بولدوزر و خندق پیش چشمانم مجسم شده می رفت. <br />قطارمحبوسین بطرف راست پیچید. افسران و سربازان پیشروی ساختمان چهار طبقه ئی منتظر رسیدن ما بودند. امر شد تا در حویلی توقف کنیم. مانند رمۀ گوسفند چندین بار شمار ما کردند. نام هرکسی را که درلست میخواندند ، مجبور بود نام پدر و محل تولدش را معرفی کند. با دیدن وضعیت جدید ، دلم کمی آرام گرفت. حد اقل اطمینان حاصل کردم که به مکان دیگری تحویل ما میدهند.  در کالبد های خشک شدۀ زندانیان به یکبارگی خون دویدن گرفت. لب های سرد و ساکت به جنبش در آمدند و چهره های زار و ملول جان تازه یافتند. اینها همه اش نشانی بود از اشتیاق و کشش طبیعی  آدمیزاد به زنده ماندن و گریز از مرگ و نابودی فزیکی. تقابل مرگ و زندگی را می شد در اینجا به وضاحت دید. پرسشی در مغزم خطور کرد که : آیا کسانی که آگاهانه و داوطلبانه زندگی خود را در پای آرمانهای انسانی و انقلابی شان نثار می کنند ، سزاوار هزاران ستایش و احترام نیستند؟ <br /> زندانبانان از اول می توانستند بگویند که شما را از بلاک اول به بلاک دیگر تبدیل می کنیم. فقط یک جملۀ کوتاه که ده ثانیه وقت را می گرفت ، میتوانست ما را از دلهرۀ مرگ نجات دهد. برای چه این جمله را نگفتند؟ دلیل آن امساک در وقت نبود ، بلکه پالیسی شیطانی آنها چنین بود که زندانیان را همیشه در حالت خوف و ترس نگهدارند. آنها اصلا روا دار نبودند که برای یک لحظه هم شمشیر داموکلس از بالای گردن ما دور باشد. آن لذتی که ازستم کش کردن زندانیان نصیب دستگاه شکنجه ، آزار و کشتار &#8220;خاد&#8221; و حزب&#8221; دموکراتیک خلق&#8221;  می گردید ، از کشتن یکباره آنها بدست نمی آمد. فاصله از بلاک اول تا بلاک جدید تخمینا چهار صد متر بود. نه جای لاف است و نی دروغ که تا رسیدن به منزل دومی ، مرگ مانرا بلست کرده آمدیم. پسان ها بخوبی درک کردم که نگهداری زندانیان در متن جو ترس و تاریکی ، خودش بزرگترین شکنجه ای است که جز ء ای از استراتژی سرکوبگرانۀ روس ها و رژیم مزدور آن به شمار می رفت. <br />صاحب منصبی که مکاتیب و لست ها را با خود داشت ، ما را داخل بلاک برد. از دروازۀ کوچکی داخل ساختمان بزرگ شدیم. دهلیز های پر پیچ و خم ، جنگلی از میله ها ، دروازه های آهنی و پاسبانان خشن خیلی ترسناک بنظر می آمدند. وقتی صدای پای ما در دهلیز می پیچید ، فضا و منظرۀ زندان را چند برابر وحشتناکتر می ساخت. از همان وهلۀ اول دانستم که محل جدید گنجایش بیشتر زندانی را دارد. از زینه ها بالا رفته تا به منزل سوم رسیدم. صاحب منصب به پهره دار منزل سوم امر کرد که دروازۀ اتاق را باز کند. پهره دار با عجله کلید را در قفل سنگین چرخانید. دروازۀ سنگین آهنی باز شد و من داخل اتاق شدم. بمجرد ورود در داخل اتاق ، نزدیک بود هوش از سرم برود. قفسی بدان بزرگی موجب تحیر و تعجبم گردیده بود. چیزی که حتی در خواب هم ندیده بودم. علاوه بر دیوار بیرونی (اصلی) ، دیوار محکمی از میله های ضخیم فولادی اتاق را در محاصره کشیده بود.  این میله ها شکل اتاق را مانند قفس بزرگ حیوانات درنده می ساخت. زندانیان این گونه اتاق ها را &#8221; پنجره &#8221; می نامیدند. فاصله میان دو دیوار حدود دونیم متر بود. در قسمت بالائی دیوار بیرونی کلکین هایی هم کشیده بودند که هوا داخل اتاق شود.  نزدیک شدن تا دَم کلکین ها امر دشواری بود. هرچند طی این روز ها اکثرا گشت و گذار داخل این دهلیز که دَورادَور اتاق می پیچید ، از برکت ازدحام زندانی قابل کنترول نبود. روی اتاق را با کمپل های کهنه و شطرنجی های فرسوده پوشانیده بودند. باشی اتاق وظیفه داشت تا برای هرکس جای معین کند.   مرا در وسط اتاق جای داد. برای هر نفر یک کمپل کهنۀ پر از خاک و حشره داده شد. برای ما گفتند که سه نفر روی دو توشک بخوابیم. منظرۀ عجیبی بود که تصویر گری آن توانایی هنرمندانه میخواهد . هرکس می کوشید تا اسباب و اثاثیۀ خود را جا بجا سازد. عده ای اینطرف و آنطرف می دویدند و بیهوده شادمانی میکردند. فضای اتاق پر از گرد و خاک شده بود. مقدار هوا برای تنفس کفایت نمی کرد. اتاقی که گنجایش حدود پنجاه نفر را داشت ، سه صد نفر را در آن انداخته بودند. در حقیت &#8221; قفس&#8221; لبریز از آدم شده بود. حتی جای برای بغچۀ کالا و بیک ها وجود نداشت. بخاطر قلت جای ، بوت هایم را زیر توشک گذاشتم. آفتابه های پلاستیکی (مهم ترین وسیله کار آمد زندان) ، بغچه های کالا را تنها می شد پیشروی میله های قفس( پنجره) آویزان کنیم که این جنجال دیگری را بار می آورد. زندانبان که چشمش به آن می افتاد ، فورا دستور می داد که همه را پائین بیندازند. <br />زندانیها روی زمین در کنار هم نشسته بودند و با هم گفتگو می کردند. صحبت های بلند زندانیان مانع آن میگردید که کسی سخن دیکری را به آسانی نشنود. نمیدانم چرا قصه و داستان زندانی ها تمامی نداشت ؟ شاید موقع مناسبی را یافته بودند تا دلهای پر شانرا خالی کنند. بعضی ها به فکر فرو رفته بودند. یگان یکی خوابیده بود. در یک کلام : هرکی دنیای خودش را داشت. با تمام این رنگارنگی ها ، یک وجه تشابه میان همه دیده می شد: چهره های غمگرفته ، روان های پریش ، صورت های استخوانی و آیندۀ نامعلوم.  <br />با آنکه بی نظمی شدیدی سرتا پای اتاق را احاطه کرده بود ، ولی حضور اینهمه انسان زیر یک سقف و در کنار هم ، موهبت بزرگی برای من محسوب می گردید. بخصوص آنکه پس از یک دوره چندین ماهه تنهایی و انزوا سعادت دیدار اینقدر زندانی نصیب من شده بود. شاید این فرصت خوبی بود برای یافتن یگان دوست و آشنا ، یا تقسیم کردن درد وغم با دیگران. برای من جای خوشی بود که پس از سپری شدن حدود هشت ماه در اجتماع بزرگتری از انسان ها خود را می دیدم. <br />اکثریت زندانیان اتاق (قفس) ، دو دو یا سه سه نفر باهم هم کاسه(اندیوال) شدند. من در جمع زندانی ها هیچ کسی را نمی شناختم. تک و تنها نشسته بودم که صدایی رشتۀ خیالاتم را از هم گسست. رویم را برگرداندم. جوان لاغر و باریک اندامی با دستهای بنداژ پیچ مرا مخاطب قرار داده بود. گفتم  فرمایشی داشتید؟  با لهجۀ شیرین هراتی ، موءدبانه گفت: &#8221; بیا که باهم همکاسه شویم. برای ما و شما دیگر چی باقی مانده است ؟ بهتر است که چند روزی در کنار هم باشیم. این هم یک غنیمت است. &#8221; <br />از طرز کلام و نحوۀ پیشنهادش تعجب کردم. زیرا تقاضای معنی داری کرده بود. با خود اندیشیدم که چه باک اگر با او همکاسه شوم. جوان دست شکسته نام خود را ضیاءالحق گفت. از او پرسیدم که  اینجا کجاست ؟ گفت اینجا را بلاک سوم می گویند. گفتار و حرکاتش نمایندگی از تربیت خوب اخلاقی و سیاسی او میکرد. کلماتی را که بر زبان می آورد از آن شیره محبت و صداقت می چکید. آنقدر خود مانی و صمیمانه حرف می زد ، مثلیکه ما سالها همدیگر را بشناسیم و با هم رابطه داشته باشیم. جسم لاغر و تکیده اش ثبوتی بود بر آن  که شکنجه ها و سختی های زیادی را تحمل کرده است. از سخنانش حدس زدم که غصه بزرگی در سینه دارد. رویهمرفته صحبت های مستانه میکرد و آنچه کشیده بود بر رخ نمی آورد. موءدب و با وقار بود. در اولین فرصت ها درک کردم که او انسان شریف ،  روشنفکر، دانا ، با درد و با وجدان است. او از &#8221; ساما &#8221; نام برد و چنان سخن می گفت که گویا مرا می شناسد. در آن موقع من از سیاسی شدن صحبت ها خود را کنار کشیدم و این بخاطر حالت خاص و نازک دوسیه ام بود.<br />در پهلوی ما چند تن از وطنداران قندهاری ما بودند که پایواز نداشتند. وقتی ضیاءالحق حالت زار شانرا مشاهده کرد پیشنهاد کرد که باید آنها را کمک کنیم. ضیا الحق چنین گفت:&#8221; اینجا هرکس آمده شاید دشمن روس باشد و بالاخره زندانیست. برای ما از نظر انسانی امتیاز یکی بر دیگری جایز نیست.&#8221; من پیشنهاد او را لبیک گفتم. بیشتر از دو هفته دور یک دسترخوان نشستیم و با هم قصه کردیم. این همنشینی دیر دوام نیافت. بازهم دولۀ ارد دور زد و مرا به اتاق دیگر بردند و برای مدتی جدایی پیش آمد. . . .<br /> آشنائی من با ظابط ضیاء الحق از درون &#8221; قفس &#8221; آغاز یافت و طی زمان کوتاه در اعماق وجودم ریشه دوانید. کجا میتوانم نام و یاد او را از لوح ذهنم پاک کنم؟!  کجا میتوانم آن روزی ( هفدهم سنبله ۱۳۶۱) را فراموش کنم که جلادان &#8220;خاد &#8221;  او را از کنار من بیرون کشیدند و بردند. . .  <br />از قفس کلان به مکان منفور دیگری انتقال یافتم. وقتی پهره دار دروازه را باز کرد ، قدم در دهلیز درازی گذاشتم که پر از زندانی بود. یکطرف دهلیز اتاقک های تنگ و پوشیده از میله ها  دیده می شد که طرف دیگرش را دیوار احاطه کرده بود. در انتهای دهلیز ، در اتاق شماره ۲۲ یا ۲۳ جایم دادند. اتاقی به مساحت سه متر در دونیم متر که دروازه (پنجره) آن به دهلیز وصل می شد. قبل از من سه نفر در سلول نفس می کشیدند. وقتی از هم سلول ها پرسیدم ، اینجا کجاست ، یکی از آنها که ریش سیاه شانه زده و مقبولی داشت ، گفت :&#8221; بادار گل ایجه ره کوته قلفی میگن.&#8221; بی اختیار آه سردی از درون سینه ام بیرون شد و با خود گفتم : مثلی که کوته قلفی با من قرار داد بسته است! مرد قد بلند ، جوان و شیک پوش نامش را حاجی نسیم معرفی کرد و گفت باشندۀ ده افغانان کابل می باشد. هم اتاقی دومی ام صوفی محمد داد نام داشت که مسکونه سرای خواجه کوهدامن بود. اسم شخص سومی را فراموش کرده ام.<br />اگرچه سلول ما کوته قلفی گفته می شد اما کسی دروازه اتاق را از بیرون قفل نمی زد. اتاق های دیگر هم همینطور. زندانیان می توانستند از سلول های خود بیرون شوند ، در دهلیز گشت و گذار کنند و نماز جماعت را &#8211; در دهلیز-  ادا نمایند . ساختمان کوته قلفی ها طوری بود که وقتی از دروازه دخولی وارد می شدی دهلیز بطرف راست و چپ جدا می شد ، که هر دهلیز بیست و چهار یا بیست و پنج اتاق (سلول) داشت. شکل این دهلیز مانند حرف یو انگلیسی(  U ) بود که دهنۀ آن به دروازه راه داشت و قسمت قاعدۀ آن را بسته بودند تا محبوسین به آسانی نتوانند از این دهلیز به آن دهلیزبروند. <br /> سه روز اول ، کوته قلفی ها کمی خلوت بود . پس از آن ، تعداد زندانی بحدی زیاد شد که در هر اتاق شش تا هفت نفر را جا دادند. اتاقی که در آن بیش از دونفر گنجایش نداشت. وقتی گنجایش کوته قلفی ها از لبریز هم گذشت ، عده ای را در دهلیز جا دادند. گمان می کردی که در بیرون از زندان کسی نمانده است. مشکل وحشتناک آن بود که برای اینهمه زندانی فقط سه تشناب (نزدیک دروازه در قسمت شروع دهلیز) وجود داشت. وحشتناکتر از آن اینکه ، از این تشناب ها علاوه بر رفع معذرت ، جهت شست و شوی بدن نیز استفاده میکردند. کسانی که در این جهنم واقعی گذشتانده اند ، رنج عظیم &#8220;نوبت تشناب&#8221; را بدرستی درک کرده می توانند.<br />ساعتی پس ، از اتاق بیرون شدم تا داخل دهلیز قدم بزنم. مرد موی سپیدی با ریش دراز در کنار دیوار دهلیز نشسته بود. پشتش به دیوار چسپانده بود و سرش بلند و سینه اش کشیده معلوم می شد. چهرۀ او بنظرم آشنا می آمد.آهسته آهسته بسوی او رفتم. کاکا حبیب(از کلکان کوهدامن) یکی از یاران با وفای زنده یاد عبدالمجید کلکانی را دیدم که بر زمین نشسته است و گشت و گذار زندانیان را تماشا می کند. تنها می شد به او یک سلام عادی بدهم و بس. دل و نادل از کنارش رد شدم. هنوز چند قدمی نگذاشته بودم که زبیر احمد پیشرویم آمد. زبیر لبان پرخنده داشت و نمی دانم با کی شوخی می کرد و مست و بیباک راه می رفت. <br />کم کم با فضا و شرایط نوین عادت کردم . امکان رفت و آمد تا دهلیز دیگر وجود داشت. اما ، این کار دزدکی انجام می گرفت. زیرا اگر باشی یا پهره دار کسی را می دید که از این دهلیز به آن دهلیز رفته است ، حتما مجازات می شد. من گاهی به آنطرف دهلیز میرفتم. ازدحام زندانی باعث آن میگردید تا زندانبانان از کنترول دقیق زندانیان عاجز بمانند. مسئولین زندان بخاطر&#8221; ادارۀ بهتر&#8221; و زیر نظر داشتن زندانیان ، زندانی های بی ایمان و ضعیف النفس را استخدام میکردند. این ها همان بزدلانی بودند که بخاطر کمترین امتیاز ، ننگین ترین وظیفه را که همانا جاسوسی به نفع اداره زندان بود انجام می دادند. ننگ شان باد!<br />مطابق پروگرام معینه زندانیان حق داشتند حدود یک ساعت جهت گشت وگذار و آفتاب گرفتن به داخل حویلی بروند. این حویلی نا هموار و خاک آلود شکل مثلث را داشت،  بهمین خاطر بنام مثلث یاد می شد. سه ضلع این مثلثِ تنگ و دلگیر را اتاق های چهار منزله احاطه کرده بود . ازینرو مقدار کمی آفتاب داخل آن می تابید. علاوه بر آن ، هنگام گردش انبوه زندانی ، گرد و خاک در هوا بلند می شد که مثلث (یگانه تفرج گاه ما) را به تنور پر از خاک و خاکستر مبدل میساخت. در روز های اول بجز چند تن از زندانی ها  دیگران به سپورت علاقه نداشتند. نه تنها که دیگران ما را همراهی نمیکردند بلکه دست و پا زدن های ما از نظر آنها یکنوع بدعتِ ناروا و عمل سبک می آمد. آهسته آهسته عمل ورزش عام شده رفت و زندانیان دیگر هم بدان عادت کردند. باید بگویم که پروگرام آفتابی یک حسن دیگر هم داشت که زندانیان میتوانستند باهم ارتباط برقرار کنند. <br />گاهی اوقات امکان میسر می شد که به دهلیز دیگر بروم. تماس گیری من با دیگر زندانیان بسیار محتاطانه می بود. داکتر عبدالله ، داکتر کریم الله و زبیر احمد در قسمت آخر دهلیز دیگر(ضلع دیگر) اتاق شان بود. من با آنها سلام و علیک داشتم. روزی پیشروی اتاق آنها نشسته بودم که مرد خوش قواره ای با ریش ماش و برنج نزدیک آمد. دانه های تسبیح را با انگشتانش شمار میکرد. وقتی برگشت ، من از زبیر پرسیدم که او کی بود. گفت: این شخص شاهپور قریشی نام دارد و یکی از روشنفکران سرشناس جنبش چپ است. هر وقتی که قریشی را می دیدم همان تسبیح در دستش می بود. آرام آرام راه میرفت و گوشه گیر بود.  در صف نمازگزاران در جماعت می ایستاد و نماز را با خشوع و خضوع ادا می کرد. <br />نام شاهپور را در سالهای ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ خورشیدی در رساله ای که به قلم زنده یاد ع .علی بنیاد نوشته شده بود ، خوانده بودم. من میدانستم که گروه شاهپور یکی از اجزای متشکله &#8220;سازمان جوانان مترقی&#8221;(س.ج.م) بود. اما اطلاع نداشتم که او در کنفرانس موسس &#8220;ساما&#8221; نیز حضور داشته است. فقط اینرا زمانی دانستم که اتهام نامه سارنوال برایم رسید.<br />در هر دو دهلیز تعدادی از سامایی ها زندانی بودند که من با آنها معرفتی نداشتم.اینطرف دهلیز در پهلوی اتاق من ، اتاق امان الله پیمان بود. پسان  ها داکتر احمد علی و امان الله محمودی را نیز آوردند. داکتر احمد علی و امان الله پیمان به ارتباط عضویت در سازمان پیکار برای نجات افغانستان آمده بودند. امان الله محمودی که تحصیلات خود را در شوروی به پایان رسانیده بود ، از جریان چپ انقلابی بیزاری خود را پنهان نمیکرد. شخص دیگری که گمان می کنم نامش زمان بود به اتهام عضویت در &#8220;ساما&#8221; آمده بود. اگر راستش را بخواهید رفتار و گفتاراین مرد مورد پسندم قرار نگرفت. سخنان مزخرف می گفت و حق و ناحق می خندید و بیشتر به یک دلقک می ماند تا یک سامایی. <br />دو نفر دیگر را نیز در اتاق با ما یکجا کردند. یکی پسر و دیگرش پدر بود. این پدر و پسر از مناطق هزاره جات بودند که در کابل زندگی می کردند. پیر مرد تهی دستی که یگانه سرمایه اش صداقت و قلب پر از صفای او بود. پسر جوانش نیز &#8220;نشان از پدر&#8221; داشت و سراپای وجودش را  راستی و درستی مالامال کرده بود. هر دو را به اتهام ارتباط داشتن با حرکت اسلامی شیخ آصف محسنی آورده بودند. نه پسر از سیاست چیزی میدانست و نه پدر. همین کافی بود که روس ها به وطن شان هجوم آورده اند. <br />حاجی نسیم مرد پولدار و زرنگ بود. قرار گفته خودش که اجاره دار مارکیت ترکاری و میوه شهر کابل است و امکانات دیگری از قبیل موتر های باربری و دوکان های چای فروشی نیز دارد. صوفی محمد داد باشنده سرای خواجه کوهدامن که همدوسیه حاجی نسیم بود. علاوتا ، در کنار اتاق ما مرد کهن سال دیگری هم زندانی بود که در تجارتخانه حاجی نسیم سمت مرزای دفتر او را داشت. به وضاحت دیده می شد که پیوند های این دو نفر بیشتر آنکه سیاسی باشد ، انگیزه های اقتصادی دارد. قرار معلوم اینها همه مربوط شبکه قاری شریف بودند که با جمعیت اسلامی( برهان الدین ربانی) رابطه بسیار نزدیک داشتند. اتهاماتی که علیه حاجی نسیم اقامه کرده بودند: نگهداری سلاح واسناد ، انتقال مکاتیب ، اطلاعیه ها و شبنامه های جمعیت اسلامی بواسطۀ  موتر های بابری. . .<br />روز های پایوازی برای حاجی نسیم علاوه بر لباس و پول ، مقداری میوۀ تازه و سبزی جات و گاهی هم غذای پخته می آوردند. نمیدانم که این کار چگونه و از چه طریقی صورت می گرفت. شاید افسر یا سربازی را از خود کرده بود. آنچه که می دانم اینست که حاجی نسیم انسان هوشیار و دست و پایی بود. به آسانی میتوانست دل هر کسی را بدست آرد. او مرد مسلمان و دلسوزی هم بود. قسمتی ازین میوه و سبزی ها را مخفیانه به سلول های دیگر تقسیم میکرد. چیزی که در آن موسم سال و در شرایط  پر ازمحرومیت زندان در حکم اکسیر شمرده می شد. <br />برای هم سلول ها اهمیت و ضرورت سپورت را توضیح می دادم. روز های اول به پیشنهاد من چندان توجهی نکردند. معلوم می شد که سپورت کردن را یکنوع کسر شان برای خود تلقی میکردند. ولی من بطور دوامدار سپورت میکردم. بعد ها هم اتاقی ها نیز با من همراهی کردند. وقتی مفاد سپورت را تجربه کردند علاقمندی شان بیشتر شده رفت و تا آخرین روز هایی که در کنار هم بودیم قول و قرار ما پابرجا ماند. <br />از جملۀ هم سلول هایم هیچ کدام شان توان خواندن و نوشتن را نداشتند. این کمبود هر لحظه موجب رنج آنها می گردید. فکر کردم که هم وقت کافی در اختیار داریم و ازسوی دیگر چرا یک کار مفید را آغاز نکنیم. می ماند یادگیری ، که آن هم ناممکن نبود. پس بی توجهی برای چه؟ برای شان گفتم که من حاضرم شما را در این زمینه کمک کنم.حاجی نسیم می گفت که در زندگی او فقط این کمبود وجود دارد که قدرت خواندن و نوشتن ندارد. هم سلول ها می پرسیدند که آیا در این پس پیری بخصوص در این گور تاریک میشود سواد یاد گرفت؟ گفتم مگرنشنیده اید که گفته اند: ز گهواره تا گور دانش بجوی. پروژۀ سواد آموزی را در زندان مخفیانه آغاز کردیم. برای این کار مواد و وسایل لازم بود. به مصداق این گفته که &#8221; صد دَر بسته ، یک دَر باز &#8221; گِره این مشکل هم باز شد. باشی دهلیز که در بیرون از زندان روابطی با گروه های جهادی داشت ، اعضای احزاب اسلامی را در زندان مخفیانه کمک میکرد. از طرفی حاجی نسیم با همان مهارتش باشی را باصطلاح از خود کرده بود. باشی قلم در اختیار ما می گذاشت و روی کاغذ های کارتن و کاغذ قوطی سگرت از الفبای زبان فارسی آموزش را آغاز کردیم. کار ما ضربتی جریان داشت. طی دونیم ماه ، هم سلول ها پیشرفت خوبی کردند. من بحیث یک معلم از این کار خود خیلی راضی بودم . بدیهی است که هم سلولهایم بیشتر از من خوشحال بودند. ایجاد فضای تفاهم و صمیمیت میان ما باعث خوشی و لذت گردیده بود. من نمیتوانم اعتماد و احترام بزرگوارانه آنها را  از یاد ببرم. <br />پس از آنکه  زحمات مشترک ما در زمینۀ سواد آموزی تا حدی به ثمر نشست  ، حاجی نسیم می گفت :&#8221; استاد جان ! مه ده زندگی هیچگاهی ای کمکته فراموش نخات کدم. بدربار خدا جان دعا می کنم که ماره ازی بلا نجات بته تا مه زندگیته جور کنم. &#8221; مقصدش از &#8220;جور کردن زندگی&#8221; کمک های مالی بود. هر وقتی که به من این گونه وعده ها را میداد ، خاموشانه بطرفش می دیدم و لبخندی روی لبانم می نشست که تعبیرش برای او دشوار می نمود. در دل می گفتم ،  چه دنیای پر از معامله ای! قیمت هر چیز را باید با پول بپردازی. حاجی نسیم ملامت نبود. زیرا قادر نبود دفتر آرزو ها و نیات باطنی مرا بخواند. از سوی دیگر ، نجات از کورۀ آدم سوزی را مگر می شد در خواب دید!<br />اگراشتباه نکرده باشم ، ماه های تابستان سال ۱۳۶۲ خورشیدی بود. من در منزل دوم اتاق ۱۷۵ بسر می بردم. روبروی اتاق من اتاق حاجی نسیم بود. گاهگاهی هنگام نوبت آفتابی یا تشناب باهم سر میخوردیم. بعد از چاشت بود. پهره دار منزل داخل اتاق شد. یکراست بسوی من آمد. با آهستگی گفت:&#8221; دم دروازه برو که کسی کارت داره.&#8221; وقتی پشت میله های دروازۀ اتاق ایستادم ، دیدم که از اتاق مقابل و اتاق های دیگر &#8221; نفرکشی &#8221; جریان دارد. در جمع آنها حاجی نسیم را دیدم که کلاه جالی دار سفید به سر داشت. دستمال راه دار سر شانه اش انداخته بود. بیک کالای او در دستش سنگینی میکرد. دَم دروازۀ اتاق خود انتظار مرا می کشید. فاصله میان من و او چهار مترتخمین زده می شد. وقتی او را دیدم دلم لرزید. دیگر جایی برای شک باقی نمانده بود. تا آخر داستان رسیده بودم. حدود سی و پنج سال از عمرش می گذشت. با صدای لرزانی گفتم : &#8220;حاجی صاحب بلاک سه میری؟ &#8221; ( معنای این سخن آن بود که از اعدام خلاص شدی . چون تنها محبوسین را در بلاک سوم میبردند) رو بطرف آسمان کرده گفت: &#8220;هرچه که رضای خدا جان باشه. &#8221; شاید گپ برای او هم پوشیده نبود. حیران بودم که دیگر چه بگویم. بدنبال کلمات می گشتم که صدا کرد &#8221; استاد جان خدمت هایته ببخش و بریم دعا کو.&#8221; <br />این آخرین ملاقات ما بود که با آمدن افسر &#8220;خاد&#8221; نا تمام ماند. سخن همیشگی حاجی بیادم آمد که می گفت: &#8221; از غم خود کده غم سیاه سر و طفل ماسوم خوده دارم .&#8221; دلم را غصه پیچانید و دنیا سرم تاریک شد. علاوه بر حاجی نسیم ده ها نفر دیگر را نیز برای قربانی کشیده بودند.  او رفت و برنگشت. روحش شاد باد!</p>
<p>                   ما را مبربباغ که از سیر لاله زار        یک داغ صد هزار شود داغدیده را<br />                                                                                               ( صائب)<br />بلاک سوم از نظر ساختمان با بلاک اول و دوم پلچرخی فرق زیادی داشت. قفس های کلان آن قادر بودند تا هزاران زندانی را در شکم خود جا دهند. امکانات و نیاز های ضروری از قبیل آب مورد ضرورت ، تشناب ، بستره ، چپرکت ، غذا  ، محل گشت و گذار زندانیان . . .  در حد وحشتناکی قرار داشت . از آنجمله کمبود تشناب بعنوان معضل بسیار جدی برای زندانی ها به حساب می آمد.  بخصوص آنگاهی که زندانیان مبتلا به بیماری اسهال دستجمعی می شدند، این پرابلم به اوج رسوایی می رسید. گفته می شد که مسئولین زندان گاهی اوقات از روی عمد در غذای زندانیان موادی را اضافه می کردند که باعث اسهالات شدید می گردید. غیر از آن ، صحی نبودن غذای زندان و عدم دسترسی به حفظ الصحه نیز باعث این بیماری رسوا می گردید.<br />یکی از روز ها در صف منتظرین تشناب ایستاده بودم. بوی زنند همه جا را فرا گرفته بود. تقریبا از سه زندانی دو تای آن مبتلا به بیماری اسهال شدید شده بودند. بی تفاوتی ادارۀ زندان در برابر این مشکل تمامی زندانیان را خشمگین ساخته بود. اداره زندان از ترس اینکه مبادا زندانیان دست به کدام اقدام خشونت آمیز بزنند ، عده ای را اجازه داده بودند که از تشناب های کوته قلفی ها استفاده کنند. نظرم به چند تن از جوانانی افتاد که پیشروی تشناب بخود می پیچیدند و انتظار نوبت را می کشیدند.  اکثریت جوانان یاد شده که لباس های پاره پاره و چرکین بتن داشتند ، از قریه های اطراف قریه ما بودند. خود شان گفتند که ما قربانی عملیات یازده یازده شده ایم. عملیات یازده یازده ، عملیات محاصره و سرکوب ( همراه با نیرنگ ) قوای مشترک روس و دولت مزدور بود که بتاریخ یازدهم دلو سال ۱۳۶۰ در مناطق وسیعی از ولایات پروان و کاپیسا راه انداخته شد. شرح بیشترماجرای را از زبان این روستا زادگان بینوا بشنویم: <br />&#8221; یازدهم دلو سال ۱۳۶۰ بود. روی زمین را برف سنگینی پوشانیده بود. منطقه توسط قوای زمینی و هوائی روس ها و دولت در محاصره کشانده شد.  ابتدا دولتی ها ذریعه لودسپیکر جار زدند که وارخطا نشوید ، فقط دستگیر پنجشیری در منطقه نساجی گلبهار آمده و میخواهد با وطنداران گپ بزند. پس از ختم متنگ مقداری از مواد کمکی نیز به مردم توزیع خواهیم کرد. مجاهدین مسلح پیش از آنکه منطقه در محاصره روس بیفتد ، از منطقه خارج شده بودند. در آن سردی زمستان جایی نداشتیم که می رفتیم. از طرفی فکر کردیم که دستگیر پنجشیری وطندار ما می باشد. ممکن است که گپ بطرف خرابی نرود. از پیر تا جوان  بطرف شرکت (نساجی گلبهار) حرکت کردیم. وقتی سخنرانی پنجشیری خلاص شد ، همۀ ما را در موتر های سرویس انداختند و سرحد ما تا زندان پلچرخی کشید. از همان روز تا حالا نه پایواز داریم و نه غمخور. از ما تحقیق می کنند که شما اشرار هستید. از لت و کوب که نپرس. &#8221; وقتی از آنها پرسیدم که به چه تعداد نفر را آوردند ، در جواب گفتند : دوهزار نفر را در زندان انداختند. <br />با شنیدن سرگذشت تلخ این جوانان ، ترفند تاریخی دیگری بیادم آمد که در یکی از کتاب ها اینگونه آمده است: <br />&#8220;. . .  به بهانه رسیدگی به شکایات مردم دستور داد تا آنها را در مکان های متعددی جمع آورند و پس یکایک ایشانرا بحضور طلبید و مخفیانه گردن زد ، بطوریکه در پایان روز از آن قوم هیچکس نمانده بود.&#8221; ( تاریخ رویان و طبرستان ، ص ۱۸۳) </p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><br />نسیم  . رهرو .  ششم جدی ۱۳۸۷ /  بیست و ششم دسمبر ۲۰۰۸ /   </pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بــــیادِ رنج هـــــــای مُــــقد س</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2008-09-19-14-52-36/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 14:48:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2008-09-19-14-52-36/</guid>

					<description><![CDATA[ بــــیادِ رنج هـــــــای مُــــقد سدیدار با نویسندۀ &#8221; نامه ها &#8220; شاید باور کردنش دشوار باشد اگر بگویم که حتی دقایق و نبض زمان در قفسگاه _ محبس معنای دیگری دارد ، همانگونه که نمای چیز ها و چیستی _ درونی شان در زندان ، رنگ ، ارزش ومفهوم جداگانه می یابند ، از همین روست که یاد کرد از  پلچرخی ، در معانی و حس های متضاد متبلور میگردد. زندانی از حس آمد و شدِ بهار و زمستان بی خبر می ماند(مهم نیست که زمستان به احوال گیری زندانی بیاید ، دنیای سرد و سوزندۀ زندانی خودش فوران زمستان است) چهار فصل سال و جابجایی شانرا از روی خاطرات خود – همچنان شمردن ضربات مشت ولگد – به سنجش می گیرد. تنها وقتی که سردی جانسوز زمستان تن زخمی اش را به شلاق می بندد ، آنگاه حس میکند که فصل زمستان فرا رسیده است. یک زندانی از  ترنم سبز بهاران ،  زمزمۀ  آبشار و چهچۀ پرندگان ، همانقدر فاصله دارد که از عطوفت نان _ گرم  تنوری و فضای باز و بدون در و دیوار.  میگویند وقتی از زمستان یاد کنی از سردییش می لرزی.  یاد از زندان – برای زندان دیده – هم همینطور است. یاد از زندان ، رنج و عذاب گذشته را تازه می کند و دل زندان کشیده را لبریز از غصه می سازد. این غصه بیشتر آنکه برای خودش باشد ، برای دیگران است. لشکری از همقطارانش که قربانی ستم و جنایت شده اند ، پیش چشمانش صف می کشند و بی اختیار با یکایک آنها حرف میزند و خیال می کند که هیچکدام شان نمرده اند. درواقع ، زندانی _ با درد و با احساس دو گونه رنج را ناچار است تحمل کند: رنج های خودش  و همزنجیریانش  .  فضای زندان ، رنجبار ، سرد ، کرخت و تکراری است ، ولی زندانی کم کمک با این حالت ها خو می گیرد . زیرا ، هیچکسی (بویژه زندانی) نمی تواند از فضایی که در آن بسر می برد بگریزد . عادت کردن با غم ها و تلخی های روزمرۀ زندان به معنای آن نیست که دیگر زندانی آسوده بخوابد و رنجی به سراغ او نیاید. فشار ها و آزار های زندان بطور پنهانی در اعماق تن و روان زندانی لانه می گزیند و حتی امکان دارد که بخش بزرگی از این رسوبات زهر آگین جسمی – روانی تا آخر عمر (در خواب و بیداری ، در ضمیر آگاه و نا آگاه) او  را همراهی کند و راهی برای نجات از شر _ آن میسر نباشد. ••• . . .  . و نمی دانم که چه روزی و کدام ساعتی بود. خسته ، پریشان و سراسیمه بودم. دلیل این سراسیمه گی ها و حواس پرتی ها را تنها خودم می دانستم و بس. در زندگی گاهی پیش می آید که انسان درد و غصه اش را به تنهایی قورت کند و آهی هم بیرون ندهد. یکی از عوامل این پریشانحالی کرختی های معمول زندان بود. ( بسیاری اوقات اتفاق می افتد که زندانی  احساس می کند در خلاء دست و پا میزند) علاوه بر آن ، از بسکه مرا از این منزل به آن منزل  و از این اتاق به آن اتاق بردند ، سرگیچه شده بودم و زمان از پیشم گریخته بود. می شود گفت که شکنجۀ نوع &#8220;خاد&#8221; ، چندین ضربه یی بود ، که  تبدیل کردن نیمه شبی اتاقهای زندانیان ، وحشت آور تر از رفتن بسوی رگبار به حساب می آمد .کنفرانس سرتاسری حزبی که به ناحق و بیمورد نامش را &#8221; دموکراتیک خلق &#8221; گذاشته بودند ، تازه پایان یافته بود. (حوت سال۱۳۶۰)  حزبی که در درون و بیرون از خود نه جایی برای &#8220;دموکراسی&#8221; باقی مانده بود و نه حقی را برای &#8220;خلق&#8221; می شناخت . برای اینکه &#8220;رفقا&#8221;ی زندانی شان از جریان این کنفرانس بی اطلاع نمانند ، تلویزیون را در دهلیز بلاک اول ( پلچرخی ) گذاشته بودند. تلویزیون دولتی جریان کنفرانس سرتاسری را پخش می کرد. تا دَم مرگ از یاد نخواهم بُرد که داکتر نجیب ( نخست در قیافۀ خشن رئیس عمومی &#8220;خاد&#8221; وبعدآَ در چهرۀ نرم رئیس جمهور) زمانی که دست آورد های ادارۀ تحت امرش را بر می شمرد ، ضمن صحبتی با ناز و کرشمه و تبختر دستش را بطرف حاضران مجلس دراز کرده ، نابودی کامل دو &#8220;باند خطر ناک &#8221; ( منظورش &#8220;ساما&#8221; و سازمان پیکار بود ) را بعنوان تحفه ای ارزشمند به کنفرانس تقدیم کرد.(  همین آقا وقتی فرو ریزی دم و دستگاهش را به چشم سر می دید ، اینچنین گفت : &#8220;دیروز ما از قوت تان بیمناک بودیم ، حالا ناتوانی تان باعث تشویش ما می باشد.&#8221; )  عجبا !؟  اشتراک کنندگان جلسه از پیشکش این تحفۀ قیمتی با شدت و شادمانی کف زدند و هورا سر دادند. از جمع حاضران هیچ کسی در مقابل این روش ظالمانه نه اعتراضی کرد و نه خمی بر ابرو آورد. برعکس دیده می شد که تمامی شان از خوشی و لذت در پوست نمی گنجیدند .انتظاری غیر از این هم نمیتوان داشت. زیرا اهداف &#8220;مقدس&#8221; حزب و دولت همین بود که  : بخاطر نشان دادن صداقت انقلابی نزد حزب و رفقای شوروی تا میتوانی مخالفین دگراندیش را سرکوب کن تا در ازای آن مقام ومنزلت حزبی و دولتی ات بالا برود !  چه منظرۀ وحشتناکی !؟ دشمنان هلهله و شادی سر داده بودند و ما روبروی شیشۀ تلویزیون نشسته بودیم و جشن آتشینی را که بخاطر نابودی ما برپا شده بود تما شا می کردیم ! حقیقت این بود که  تعداد زیادی از رهبران وکادر های سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) و &#8220;سازمان پیکار برای نجات افغانستان&#8221; را به بند کشیده بودند. در هر گوشۀ زندان که می دیدی زندانی های این دو سازمان دیده می شدند که متأسفانه قربانیان این دستگیری ها اکثرا ً افراد بالایی دو سازمان و تحصیل یافتگان جامعۀ ما را تشکیل میدادند. این فاجعه ای بود استخوان سوز که اعصابم را خُرد وخمیر کرده بود. افزون بر این ، سرگنگسی دورۀ تحقیق ( در صدارت ) هنوز هم مرا ترک نگفته بود. هکذا ، در جریان تحقیق شمار معدودی از یاران اشتباهاتی را مرتکب شده بودند که روح پریشم را پریشانتر می ساخت. این غلطی در ذهن و برداشت من جا گرفته بود که سامایی را مساوی به پولاد قرص و دارای تمامی خصوصیات مافوق انسانی قبول کرده بودم، در حالیکه این برداشت علمآَ و عملا صحیح نبود. با اینچنین روحیه و حالتی داخل دهلیز منزل دوم ( یا سوم ؟) سمتِ شرقی بلاک اول پلچرخی شدم . بطرفِ چپ دهلیز دروازۀ اولین اتاق باز شد. پنج نفر در اتاق حضور داشتند. با هم اتاقی های جدید آشنا شدم. صادق عالمیار ( قوماندان قطعه کماندو ) و دو برادرش عتیق عالمیار و شفیق عالمیار و آذرخش حافظی که با خانوادۀ عالمیار خویشاوندی داشت. نفر چهارمی از قطاراینها نبود، چون آن چار نفر &#8221; خلقی &#8221; بودند . با اولین نگاه ها می شد فهمید که این شخص آدم معمولی نیست. سنگینی و صلابت رفتار و کلامش از نوع دیگری بود. گمان نمی کرد که او را &#8220;بدرستی&#8221; می شناسم. از زندانی شدنش قبلا استاد بابری برایم خبر داده بود. چند دقیقه ای بیش نگذشته بود که با هوشیاری ذاتی اش درک کرد که غم سنگینی را در سینه ام حمل می کنم. یا شاید حواس نا آرامم باعث آن شده بود که غصه های دلم را بخواند. به نرمی گفت:&#8221; وطندار چرت نزن ، در زندگی این چیز ها پیش می آید.&#8221; با بیان این جمله میخواست مرا دلداری دهد. رو بطرفش کرده گفتم : &#8221; اِی همه اش از دست نامه های شماست که ما به چنین روزی گرفتار شده ایم.&#8221; در حقیقت برایش فهماندم که خوب می شناسمت.  نگاه دقیقی بطرفم افگند و لحظه ای خاموش ماند و بعد گفت :&#8221;مه هم ده پهلوی تان بندی استم. ده تمام رژیم ها زندان گذشتانده ام&#8221;  تنها دو جمله میان ما ، رد وبدل شد و دیگر  نوعی متارکه بمیان آمد. او از مصیبت بزرگی که بر سینه ام سنگینی می کرد آگاه نبود.  دلی را غمی بود ، نه شهری را !عصر همین روز که دروازۀ اتاق ما باز شد و زندانیان منزل اجازه یافتند که در دهلیز بیرون شوند ، این آقا از دستم گرفته گفت :&#8221; بیا که باهم قدم بزنیم.&#8221; از محل تولدم پرسید و از سوابق و روابط سیاسی ام. من چیزی را از او پنهان نکردم . وقتی فهمید که من از جملۀ شاگردان زنده یاد ملنگ &#8220;عمار&#8221; می باشم ، پلۀ اعتمادش سنگین تر شده رفت. پیش از هرچیز از من خواست تا پیرامون چگونگی شهادت ملنگ عمار برایش معلومات دهم. وقتی صحبت های من تمام شد ، ناراحتی اش افزون ترگردید. از دوستی ای که میان اعضای خانوادۀ او و زنده یاد &#8220;عمار&#8221; برقرار بود  سخن گفت و از سوگواری خود و خانمش که چندین روز از غم مرگِ ملنگ چیزی به لب نزده بود ، قصه کرد . از خوبی های زنده یاد عبدالمجید کلکانی گفت و از استعدادش و اینکه آن فرزانه مرد چگونه زبان انگلیسی یاد گرفت و . . . وسرانجام اینکه چطور راه شان از هم جدا شد و از تأثرش بخاطر شهادت او و از این گونه حرف ها و قصه ها. شعر&#8221;سه تصویر&#8221; را تازه سروده بود.  این شعر را برایم خواند. &#8220;سه تصویر&#8221; بازتابگر سه مرحله از زندگی پر فراز و نشیبِ خود شاعر بود. ••• سال های ۱۳۴۹ و ۵۰ ۱۳ خورشیدی بود. تازه شامل حلقۀ درس و آموزش سیاسی شده بودم. مسئول حلقۀ ما نوشتۀ قلمی ای را با خود آورده بود تا بعنوان مواد آموزشی از آن استفاده کنیم. هر سطر آن مطالب تازه و جالبی را بیان میکرد که تا آنوقت کمتر از کسی شنیده بودم. در بالای صفحۀ اول این رساله به خط درشت نوشته شده بود :&#8221; نامه ها &#8221; ، ولی نویسندۀ  &#8220;نامه ها &#8221; را بما معرفی نکردند. &#8220;نامه ها&#8221; دربرگیرندۀ سه بخش بود: فلسفه ، اقتصاد و سیاست. سبک نگارش و شیوۀ تحلیل &#8220;نامه ها &#8221; نشان می داد که نویسندۀ آن از علوم سیاست ، تاریخ ، ادبیات ، فلسفه و اقتصاد سر رشتۀ خوبی دارد. ادبیات &#8220;نامه ها &#8221; ساده  ولی شیرین و محکم بود. نویسنده وقتی می خواست موضوعی را توضیح دهد ، مثال های خیلی واضح ، روشن و دقیق می آورد. جا هایی هم  یگان شعر چاشنی موضوع شده بود. قاعده آن بود که هرعضو حلقه باید با قلم خود کار و کاربن پیپرچندین کاپی از رساله &#8221; نامه ها &#8221; بگیرد. خواندن و تشریح &#8221; نامه ها &#8221; ماه ها طول کشید. باید اعتراف کنم که از &#8221; نامه ها &#8221; بسیار چیز ها آموختم و حتی تا اکنون هم مطالب آن در ذهنم باقی مانده است. کار ما آرام آرام پیش می رفت و پسان ها فهمیدیم که نویسنده &#8221; نامه ها &#8221; چه کسی است و این را هم دانستم که  نویسنده ، &#8220;نامه ها&#8221;  را در زندان دهمزنگ نوشته است.سال های بعد یگان نوشته دیگر نیز از همین نویسنده بدست ما رسید.  به تکرار می گویم که سهم برازندۀ  نویسندۀ &#8221; نامه ها &#8221;  در راستای امر آموزش و تربیت سیاسی گروه ما بر هیچ کدام ما پوشیده نبود ه است. علاوه بر روابط سیاسی و تشکیلاتی ، روابط بسیار صمیمانۀ شخصی نیزمیان نویسندۀ &#8221;  نامه ها &#8221; و عده ای از یاران عزیز من بوجود آمده بود . ••• هگل گفته بود که حوادث  در تاریخ دوبار تکرار میگردد ، و من  به چشمان خود میدیدم که زندان به حیث یک رویداد سیاسی ، چگونه در وجود نویسندۀ &#8220;نامه ها&#8221; دوبار تکرار میگردد ، یکبار به شکل دهمزنگ و یکبار به شکل پلچرخی .در اتاق ما (بلاک اول پلچرخی) دو چپرکتِ دو منزله وجود داشت که روی آن چهار نفر می خوابیدند. ما دوتن ( من و نویسندۀ &#8220;نامه ها&#8221; ) روی اتاق در کنار هم می خوابیدیم. هوا هنوز سرد و گزنده بود . شبهنگام سردی از سوراخ های کمپل کهنه و رنگ و رو رفتۀ زندان تا مغز استخوان ما نفوذ می کرد. نویسندۀ &#8220;نامه ها &#8221; که در کنارم خوابیده بود با مهربانی چکمن گرمش را بر روی جسم شکنجه شده ام می انداخت. نمیدانم این کار خیر را خاص بخاطری انجام میداد که &#8220;بنی آدم اعضای یکدیگرند&#8221; یا چیزی از دوستی های قدیم در ذهنش باقی مانده بود. هرگاهیکه بطرف دست هایش می دیدم...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#000080"> بــــیادِ رنج هـــــــای مُــــقد س<br /></font><font color="#800000">دیدار با نویسندۀ &#8221; نامه ها &#8220;</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">شاید باور کردنش دشوار باشد اگر بگویم که حتی دقایق و نبض زمان در قفسگاه _ محبس معنای دیگری دارد ، همانگونه که نمای چیز ها و چیستی _ درونی شان در زندان ، رنگ ، ارزش ومفهوم جداگانه می یابند ، از همین روست که یاد کرد از  پلچرخی ، در معانی و حس های متضاد متبلور میگردد.<br /> زندانی از حس آمد و شدِ بهار و زمستان بی خبر می ماند(مهم نیست که زمستان به احوال گیری زندانی بیاید ، دنیای سرد و سوزندۀ زندانی خودش فوران زمستان است) چهار فصل سال و جابجایی شانرا از روی خاطرات خود – همچنان شمردن ضربات مشت ولگد – به سنجش می گیرد. تنها وقتی که سردی جانسوز زمستان تن زخمی اش را به شلاق می بندد ، آنگاه حس میکند که فصل زمستان فرا رسیده است. یک زندانی از  ترنم سبز بهاران ،  زمزمۀ  آبشار و چهچۀ پرندگان ، همانقدر فاصله دارد که از عطوفت نان _ گرم  تنوری و فضای باز و بدون در و دیوار. <br /> میگویند وقتی از زمستان یاد کنی از سردییش می لرزی.  یاد از زندان – برای زندان دیده – هم همینطور است. یاد از زندان ، رنج و عذاب گذشته را تازه می کند و دل زندان کشیده را لبریز از غصه می سازد. این غصه بیشتر آنکه برای خودش باشد ، برای دیگران است. لشکری از همقطارانش که قربانی ستم و جنایت شده اند ، پیش چشمانش صف می کشند و بی اختیار با یکایک آنها حرف میزند و خیال می کند که هیچکدام شان نمرده اند. درواقع ، زندانی _ با درد و با احساس دو گونه رنج را ناچار است تحمل کند: <br />رنج های خودش  و همزنجیریانش  . <br /> فضای زندان ، رنجبار ، سرد ، کرخت و تکراری است ، ولی زندانی کم کمک با این حالت ها خو می گیرد . زیرا ، هیچکسی (بویژه زندانی) نمی تواند از فضایی که در آن بسر می برد بگریزد . عادت کردن با غم ها و تلخی های روزمرۀ زندان به معنای آن نیست که دیگر زندانی آسوده بخوابد و رنجی به سراغ او نیاید. فشار ها و آزار های زندان بطور پنهانی در اعماق تن و روان زندانی لانه می گزیند و حتی امکان دارد که بخش بزرگی از این رسوبات زهر آگین جسمی – روانی تا آخر عمر (در خواب و بیداری ، در ضمیر آگاه و نا آگاه) او  را همراهی کند و راهی برای نجات از شر _ آن میسر نباشد. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">•••</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">. . .  . و نمی دانم که چه روزی و کدام ساعتی بود. خسته ، پریشان و سراسیمه بودم. دلیل این سراسیمه گی ها و حواس پرتی ها را تنها خودم می دانستم و بس. در زندگی گاهی پیش می آید که انسان درد و غصه اش را به تنهایی قورت کند و آهی هم بیرون ندهد. یکی از عوامل این پریشانحالی کرختی های معمول زندان بود. ( بسیاری اوقات اتفاق می افتد که زندانی  احساس می کند در خلاء دست و پا میزند) علاوه بر آن ، از بسکه مرا از این منزل به آن منزل  و از این اتاق به آن اتاق بردند ، سرگیچه شده بودم و زمان از پیشم گریخته بود. می شود گفت که شکنجۀ نوع &#8220;خاد&#8221; ، چندین ضربه یی بود ، که  تبدیل کردن نیمه شبی اتاقهای زندانیان ، وحشت آور تر از رفتن بسوی رگبار به حساب می آمد .<br />کنفرانس سرتاسری حزبی که به ناحق و بیمورد نامش را &#8221; دموکراتیک خلق &#8221; گذاشته بودند ، تازه پایان یافته بود. (حوت سال۱۳۶۰)  حزبی که در درون و بیرون از خود نه جایی برای &#8220;دموکراسی&#8221; باقی مانده بود و نه حقی را برای &#8220;خلق&#8221; می شناخت . برای اینکه &#8220;رفقا&#8221;ی زندانی شان از جریان این کنفرانس بی اطلاع نمانند ، تلویزیون را در دهلیز بلاک اول ( پلچرخی ) گذاشته بودند. تلویزیون دولتی جریان کنفرانس سرتاسری را پخش می کرد. تا دَم مرگ از یاد نخواهم بُرد که داکتر نجیب ( نخست در قیافۀ خشن رئیس عمومی &#8220;خاد&#8221; وبعدآَ در چهرۀ نرم رئیس جمهور) زمانی که دست آورد های ادارۀ تحت امرش را بر می شمرد ، ضمن صحبتی با ناز و کرشمه و تبختر دستش را بطرف حاضران مجلس دراز کرده ، نابودی کامل دو &#8220;باند خطر ناک &#8221; ( منظورش &#8220;ساما&#8221; و سازمان پیکار بود ) را بعنوان تحفه ای ارزشمند به کنفرانس تقدیم کرد.(  همین آقا وقتی فرو ریزی دم و دستگاهش را به چشم سر می دید ، اینچنین گفت : &#8220;دیروز ما از قوت تان بیمناک بودیم ، حالا ناتوانی تان باعث تشویش ما می باشد.&#8221; )  عجبا !؟ <br /> اشتراک کنندگان جلسه از پیشکش این تحفۀ قیمتی با شدت و شادمانی کف زدند و هورا سر دادند. از جمع حاضران هیچ کسی در مقابل این روش ظالمانه نه اعتراضی کرد و نه خمی بر ابرو آورد. برعکس دیده می شد که تمامی شان از خوشی و لذت در پوست نمی گنجیدند .انتظاری غیر از این هم نمیتوان داشت. زیرا اهداف &#8220;مقدس&#8221; حزب و دولت همین بود که  : بخاطر نشان دادن صداقت انقلابی نزد حزب و رفقای شوروی تا میتوانی مخالفین دگراندیش را سرکوب کن تا در ازای آن مقام ومنزلت حزبی و دولتی ات بالا برود ! <br /> چه منظرۀ وحشتناکی !؟ دشمنان هلهله و شادی سر داده بودند و ما روبروی شیشۀ تلویزیون نشسته بودیم و جشن آتشینی را که بخاطر نابودی ما برپا شده بود تما شا می کردیم ! <br />حقیقت این بود که  تعداد زیادی از رهبران وکادر های سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) و &#8220;سازمان پیکار برای نجات افغانستان&#8221; را به بند کشیده بودند. در هر گوشۀ زندان که می دیدی زندانی های این دو سازمان دیده می شدند که متأسفانه قربانیان این دستگیری ها اکثرا ً افراد بالایی دو سازمان و تحصیل یافتگان جامعۀ ما را تشکیل میدادند. <br />این فاجعه ای بود استخوان سوز که اعصابم را خُرد وخمیر کرده بود. افزون بر این ، سرگنگسی دورۀ تحقیق ( در صدارت ) هنوز هم مرا ترک نگفته بود. هکذا ، در جریان تحقیق شمار معدودی از یاران اشتباهاتی را مرتکب شده بودند که روح پریشم را پریشانتر می ساخت. این غلطی در ذهن و برداشت من جا گرفته بود که سامایی را مساوی به پولاد قرص و دارای تمامی خصوصیات مافوق انسانی قبول کرده بودم، در حالیکه این برداشت علمآَ و عملا صحیح نبود. <br />با اینچنین روحیه و حالتی داخل دهلیز منزل دوم ( یا سوم ؟) سمتِ شرقی بلاک اول پلچرخی شدم . بطرفِ چپ دهلیز دروازۀ اولین اتاق باز شد. پنج نفر در اتاق حضور داشتند. با هم اتاقی های جدید آشنا شدم. صادق عالمیار ( قوماندان قطعه کماندو ) و دو برادرش عتیق عالمیار و شفیق عالمیار و آذرخش حافظی که با خانوادۀ عالمیار خویشاوندی داشت. نفر چهارمی از قطاراینها نبود، چون آن چار نفر &#8221; خلقی &#8221; بودند . با اولین نگاه ها می شد فهمید که این شخص آدم معمولی نیست. سنگینی و صلابت رفتار و کلامش از نوع دیگری بود. گمان نمی کرد که او را &#8220;بدرستی&#8221; می شناسم. از زندانی شدنش قبلا استاد بابری برایم خبر داده بود. چند دقیقه ای بیش نگذشته بود که با هوشیاری ذاتی اش درک کرد که غم سنگینی را در سینه ام حمل می کنم. یا شاید حواس نا آرامم باعث آن شده بود که غصه های دلم را بخواند. به نرمی گفت:&#8221; وطندار چرت نزن ، در زندگی این چیز ها پیش می آید.&#8221; با بیان این جمله میخواست مرا دلداری دهد. رو بطرفش کرده گفتم : &#8221; اِی همه اش از دست نامه های شماست که ما به چنین روزی گرفتار شده ایم.&#8221; در حقیقت برایش فهماندم که خوب می شناسمت.  نگاه دقیقی بطرفم افگند و لحظه ای خاموش ماند و بعد گفت :&#8221;مه هم ده پهلوی تان بندی استم. ده تمام رژیم ها زندان گذشتانده ام&#8221;  تنها دو جمله میان ما ، رد وبدل شد و دیگر  نوعی متارکه بمیان آمد. او از مصیبت بزرگی که بر سینه ام سنگینی می کرد آگاه نبود.  دلی را غمی بود ، نه شهری را !<br />عصر همین روز که دروازۀ اتاق ما باز شد و زندانیان منزل اجازه یافتند که در دهلیز بیرون شوند ، این آقا از دستم گرفته گفت :&#8221; بیا که باهم قدم بزنیم.&#8221; از محل تولدم پرسید و از سوابق و روابط سیاسی ام. من چیزی را از او پنهان نکردم . وقتی فهمید که من از جملۀ شاگردان زنده یاد ملنگ &#8220;عمار&#8221; می باشم ، پلۀ اعتمادش سنگین تر شده رفت. پیش از هرچیز از من خواست تا پیرامون چگونگی شهادت ملنگ عمار برایش معلومات دهم. وقتی صحبت های من تمام شد ، ناراحتی اش افزون ترگردید. از دوستی ای که میان اعضای خانوادۀ او و زنده یاد &#8220;عمار&#8221; برقرار بود  سخن گفت و از سوگواری خود و خانمش که چندین روز از غم مرگِ ملنگ چیزی به لب نزده بود ، قصه کرد . از خوبی های زنده یاد عبدالمجید کلکانی گفت و از استعدادش و اینکه آن فرزانه مرد چگونه زبان انگلیسی یاد گرفت و . . . وسرانجام اینکه چطور راه شان از هم جدا شد و از تأثرش بخاطر شهادت او و از این گونه حرف ها و قصه ها. <br />شعر&#8221;سه تصویر&#8221; را تازه سروده بود.  این شعر را برایم خواند. &#8220;سه تصویر&#8221; بازتابگر سه مرحله از زندگی پر فراز و نشیبِ خود شاعر بود.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">•••</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">سال های ۱۳۴۹ و ۵۰ ۱۳ خورشیدی بود. تازه شامل حلقۀ درس و آموزش سیاسی شده بودم. مسئول حلقۀ ما نوشتۀ قلمی ای را با خود آورده بود تا بعنوان مواد آموزشی از آن استفاده کنیم. هر سطر آن مطالب تازه و جالبی را بیان میکرد که تا آنوقت کمتر از کسی شنیده بودم. در بالای صفحۀ اول این رساله به خط درشت نوشته شده بود :&#8221; نامه ها &#8221; ، ولی نویسندۀ  &#8220;نامه ها &#8221; را بما معرفی نکردند. &#8220;نامه ها&#8221; دربرگیرندۀ سه بخش بود: فلسفه ، اقتصاد و سیاست. سبک نگارش و شیوۀ تحلیل &#8220;نامه ها &#8221; نشان می داد که نویسندۀ آن از علوم سیاست ، تاریخ ، ادبیات ، فلسفه و اقتصاد سر رشتۀ خوبی دارد. ادبیات &#8220;نامه ها &#8221; ساده  ولی شیرین و محکم بود. نویسنده وقتی می خواست موضوعی را توضیح دهد ، مثال های خیلی واضح ، روشن و دقیق می آورد. جا هایی هم  یگان شعر چاشنی موضوع شده بود. قاعده آن بود که هرعضو حلقه باید با قلم خود کار و کاربن پیپرچندین کاپی از رساله &#8221; نامه ها &#8221; بگیرد. خواندن و تشریح &#8221; نامه ها &#8221; ماه ها طول کشید. باید اعتراف کنم که از &#8221; نامه ها &#8221; بسیار چیز ها آموختم و حتی تا اکنون هم مطالب آن در ذهنم باقی مانده است. کار ما آرام آرام پیش می رفت و پسان ها فهمیدیم که نویسنده &#8221; نامه ها &#8221; چه کسی است و این را هم دانستم که  نویسنده ، &#8220;نامه ها&#8221;  را در زندان دهمزنگ نوشته است.<br />سال های بعد یگان نوشته دیگر نیز از همین نویسنده بدست ما رسید.  به تکرار می گویم که سهم برازندۀ  نویسندۀ &#8221; نامه ها &#8221;  در راستای امر آموزش و تربیت سیاسی گروه ما بر هیچ کدام ما پوشیده نبود ه است. علاوه بر روابط سیاسی و تشکیلاتی ، روابط بسیار صمیمانۀ شخصی نیزمیان نویسندۀ &#8221;  نامه ها &#8221; و عده ای از یاران عزیز من بوجود آمده بود . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">•••</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">هگل گفته بود که حوادث  در تاریخ دوبار تکرار میگردد ، و من  به چشمان خود میدیدم که زندان به حیث یک رویداد سیاسی ، چگونه در وجود نویسندۀ &#8220;نامه ها&#8221; دوبار تکرار میگردد ، یکبار به شکل دهمزنگ و یکبار به شکل پلچرخی .<br />در اتاق ما (بلاک اول پلچرخی) دو چپرکتِ دو منزله وجود داشت که روی آن چهار نفر می خوابیدند. ما دوتن ( من و نویسندۀ &#8220;نامه ها&#8221; ) روی اتاق در کنار هم می خوابیدیم. هوا هنوز سرد و گزنده بود . شبهنگام سردی از سوراخ های کمپل کهنه و رنگ و رو رفتۀ زندان تا مغز استخوان ما نفوذ می کرد. نویسندۀ &#8220;نامه ها &#8221; که در کنارم خوابیده بود با مهربانی چکمن گرمش را بر روی جسم شکنجه شده ام می انداخت. نمیدانم این کار خیر را خاص بخاطری انجام میداد که &#8220;بنی آدم اعضای یکدیگرند&#8221; یا چیزی از دوستی های قدیم در ذهنش باقی مانده بود. هرگاهیکه بطرف دست هایش می دیدم ، ده ها قهرمان عزیزی را بیاد می آوردم که روزی از سر اخلاص و رفاقت روی این دست ها ، دست گذاشته بودند. حینی که بطرف چشمانش می دیدم ، با خود می گفتم چه لحظات شیرینی بوده که این چشم ها با چشم های مجید و یاران وفادارش تلاقی کرده اند. همراهی و همسفری این هم اتاقی را با رزمنده ترین و عاشق ترین نسل بخاطر می آوردم. در این هنگام ، هر کلمۀ &#8220;نامه ها&#8221; از ذهنم می گذشتند و آن شوق و تعهد و ایمان و باور را  در خاطرم  زنده می کردند . . . <br />با خود می گفتم که دیگر این مرد آن کسی نیست که  برای ما نمونه ای از  رفاقت و جوهری از مبارزه ، استواری و ایمان شمرده می شد. تا جاییکه  او حتی نامش را تغییر داده بود ، ولی من نمی توانستم بپذیرم که این عقبگردِ درد آلود در دنیای واقعیت هم اتفاق افتاده است.<br /> او دیگر آن &#8220;مضطرب باختری&#8221; نبود که ما حاضر بودیم بیادش جان بدهیم.  برای آنکه در زندگی خود صفحۀ جدیدی گشوده باشد ، نامش را به &#8220;نگارگر&#8221; تبدیل کرده بود. ترکِ سنگر مبارزه و پشیمانی از راه و رسم مبارزاتی تا سرحد انکار از نام و نشان قدیم پیش رفته بود. با تمام این حالت ها نشد که برای یک لحظه هم برخورد غیر صمیمانه نسبت به او داشته باشم. راستش این است که نه او توانست با من کم لطف و نا مهربان باشد ، و نه من توانستم او را به دیدۀ سبک ببینم. واین را نمی دانم که او چرا چنین کرد. شاید مجبوریت های زندان ، مانندِ زیر یک سقفِ کوچک نفس کشیدن ؟ دور یک سفره نشستن ؟ و یا پاس آشنایی ها؟ . . . <br /> و آنچه به من برمی گردد اینست که ، درس آموزی از رفاقت پرتلالوی مجید آغا همواره سرمشق زندگی ام بوده است. اجازه دهید تا چند لحظه ای به گذشته های دور تر برگردم : <br />سال های فرمانروائی محمد داود را بیاد می آورم . وزارت داخله (به سرکردگی قدیر نورستانی ) به ماجراجویی تازه ای رو آورد و برنامۀ دستگیری یا کشتن مجید آغا را در دستور کار قرار داد. صوفی غلام حضرت از جمله افرادی بود که متعهد به کشتن مجید کلکانی شده بود. او که خود را بطور دربست در اختیار قدیر نورستانی قرار داده بود ، با امکانات دولتی، شب و روز بدنبال مجید می گشت. ماجراجویی های لومپنانۀ صوفی غلام حضرت روز تا روز بیشتر شده میرفت و عرصه را برای زندگی و مبارزۀ مجید و دوستانش رنگ دگر داده بود. علاوه بر عملیات جستجو ، تعقیب و کمین گرفتن در گذرگاه هایی که احتمال آمد وشد مجید و یارانش می رفت ، دست به آزار و اذیت (حتی قتل) افراد و خانوداه هایی که با مجید روابط نیک داشتند، نیز می زد. یاران و دوستان مجید آغا از رهگذر امنیت او سخت نگران بودند. هرکس راه علاجی را پیشنهاد می نمود. گفته می شد که پیش از آنکه کار از کار بگذرد ، می باید دست بکار شد و به سروقت غلام حضرت رسید. اما ، آن دور اندیش روزگار دیده زیر بار نمی رفت و این کار را خلاف اصول رفاقت ، انسانیت  وعیاری می دانست.  در اینجا خاطرۀ آموزندۀ یکتن از دوستان زنده نام عبدالمجید کلکانی  را که رمز و راز درخشان رفاقتِ آن عیار والا گهر را نشان می دهد در صفحۀ  ۶۴ &#8221; ویژه نامۀ شهید عبد المجید کلکانی&#8221;  منتشرۀ سال ۱۳۶۰ شمسی  ، با هم میخوانیم :<br />&#8221; آغا سالها پیش از امروز با غلام حضرت بنای دوستی گذاشته بود. و غلام حضرت هم با آغا نرد رفاقت میباخت و لاف دوستی میزد. چند گاهی ازین دوستی نمی گذشت که شیرازه اش پاره شد. غلام حضرت به راه های دزدی ، آدم کشی و چپاول رفت. آغا از او روی گردان شد. غلام حضرت که کینه شتری عجیبی در دلش گل کرده بود ، خواست ، مجید بزرگ را از بین ببرد. . . .ازینرو غلام حضرت دنبال فرصت می گشت.<br />روزی از روز ها من از فکر اهریمنی غلام حضرت اطلاع یافتم و هماندم آغا را در جریان گذاشتم و گفتم تا هرچه زود تر پَر غلام حضرت را بِکنَد. آغا گفت:<br />&#8220;غلام حضرت مرد کشتن من نیست. من از او آسیب پذیر نیستم. اما کشتن او کار دشواری هم نیست. . . بپاس رفاقتی که روزگاری با او داشتم. اگر او را بکشم تمام پدران و مادران در گوش بچه های نوزاد خود خواهند گفت:<br />{ پسرکم ، وقتی کلان شدی رفاقت نکن ، ما پایان کار رفاقت مجید و غلام حضرت را دیدیم}&#8221;.<br /> مجید می توانست غیر از این ، انتخاب دیگری هم داشته باشد که در آن صورت در برابر تاریخ ، فرهنگ متعالی انسانی و انتقال این گنجینه ها به نسل های آینده مسئولیتی نمی شناخت. او نمیتوانست راه ورسم زشتی را برای فرزندان میهن  به میراث بگذارد. از همین خاطر است که گفته اند: مردی و نامردی قدمی فاصله دارد. شاید این گمان پیش بیاید که به گفته سعدی من بر دیدۀ مجنون نشسته ام و غیر از خوبی لیلی چیزی نمی بینم. ولی ، حقیقت این است که یکی از ویژگی های مجید آن بوده که او در پایان قرن بیستم ، میراث دار و پاسدار فرهنگ بزرگ عیاران پاک سرشت و ارزش های  پسندیده و معنوی جامعه انسانی و افغانی بوده است . او اهمیت پیوند های دوستی ، پاس نان ونمک ، ارزش سلام و علیک ، تعهد به قول و قرار و احترام گذاری به راه و رسم نیکِ گذشتگان را می شناخت و بدان ارج فراوان می گذاشت. او می دانست که این ها همه اش چیزی نیستند که مفت بدست بیایند و به آسانی دور ریخته شوند.<br /> در دنیای پول محوری و سود محوری کنونی ،  انسان محوری به اکسیر نایاب مبدل گردیده است . وفاداری ، ترویج  و پاسداری ارزشهای معنویی ، کار هر بالهوسی هم نیست. هستند کسانی که این چیز ها را به جَوی نمی خرند و در کوره راه رفاقت و دوستی پای شان می لنگد . نه دوستی شان به دوستی می ماند و نه دشمنی شان به دشمنی. امروز سر از یک گریبان بیرون می کنند و فردا به مجرد به میان آمدن کمترین اختلافی کار شان تا سرحد افتضاح و رسوائی می کشد و ای چه بسا که بجای  استقبال با گلهای نیلوفر ، ته نشین شده های تالاب را  بر سر و روی یکدیگر باد میکنند .  </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">•••</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">روزی مسئولین زندان استاد نگارگر را طلب کردند. یادم نیست که چه زمانی را در بر گرفت. وقتی برگشت بما گفت :  &#8220;جوانکی از بیرون زندان به دیدنم آمده بود. خود را بسیار فهمیده و وارد به مسایل سیاسی نشان می داد. از دیالکتیک و فلسفه گپ زد ، تا آنکه برایش گفتم : جان برادر مرا نیز از این نمد کلاهیست. جوانک اصرار داشت که بدون سیاست زندگی کردن ممکن نیست وهیچ کسی جدا از سیاست مانده نمی تواند. من برایش گفتم : اگر بنا باشد که تمامی دختران دنیا تصمیم بگیرند که ما شوهر نمی گیریم ، در دنیا مصیبت کلان بوجود خواهد آمد. اما اگر چند تایی بگویند که ما شوهر نمی گیریم ، کدام مشکلی پیش نخواهد آمد. در قسمت سیاست هم همینطور است. اگر تمام سیاست مدار های دنیا بگویند که ما از سیاست تیر هستیم ، دنیا با فاجعۀ بزرگ روبرو خواهد شد ، اما اگر چند تایی بگویند که ما سیاست نمی کنیم ، باز کدام مشکلی نیست. من از جمله  همان چند تا می باشم. <br />جوانک بار دیگر گفت که خیر اگر در حزب نمی آیی در &#8220;جبهه پدر وطن&#8221; با ما همکاری کن. من در جوابش گفتم که من بطور کل با سیاست مقاطعه کرده ام. جبهه پدر وطن هم ارگان سیاسیست.&#8221;<br />استاد با دیگر هم اتاقی ها گاهی شطرنج می زد و گاهی هم قصه میکرد. هم اتاقی ها که از سوابق سیاسی اش مطلع بودند ، از او پرسش هایی میکردند که تا به عمق دیدگاه ها ، مواضع و سطح معلوماتش پی برند.  یکی از روز ها که به یکی از زندانیان اتهامنامه سارنوال رسیده بود ، از استاد خواهش کردند تا رد آنرا بنویسد. همه منتظر بودند که استاد شاعر ونویسندۀ مشهوری که گذشته چپی دارد ، چه خواهد نوشت؟<br />ما در دو دنیای از هم جدا قرار داشتیم. بسیاری ازغمها ، شادی ها و آرزوهای ما از همدیگر فرق میکردند. در حالیکه کتاب پرسش ها و پاسخ های اصلی همچنان نا گشوده مانده بود ، نه من از او پرسیدم که چرا یاران قدیمت را ترک کردی و نه او این سوال را پیش کشید که چرا تو شلۀ دوستی و همراهی با همرزمان دیروزی من می باشی. با خود می گفتم که انتخاب راه و رسم زندگی شرافتمندانه  و پیروی از هر فلسفه  و باوری حق طبیعی هر کسی است. هر لحظه ای که دوستی و رفاقت بی مثال مجید و یاران او با &#8220;استاد&#8221; و مرحوم انجنیر عثمان بیادم می آمد ، دلم را غصه می گرفت. &#8220;استاد&#8221; و مرحوم انجنیر عثمان در شرایط فوق العاده سخت و حساس زنده یاد مجید کلکانی و یارانش را ترک کرده بودند که هرگز از آنها چنین انتظاری نمی رفت. جریان غم آلود جدایی مرحوم انجنیر عثمان و مضطرب باختری را از همرزمان جانی جانی شان ، در یاداشت جداگانه ام زیر عنوان &#8221; سفر در خم کوچه های خاطرات &#8221; با خون دیده نوشته ام.<br /> پیوستن و بریدن را دو طرف یک سکه تعریف کرده اند . به همان اندازه ای که وصلت ها شیرین اند و پرنشاط ، جدایی ها بسی تلخ اند و ناگوار. . . و چه مبارک و نیکو است که مالکِ لوح و قلم  رشته هایی را که با خون دل و نقد جوانی پیوند یافته است ، رضا به گسستن آن ندهد! .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">                                </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify"> <font color="#0000ff"> ای خدا این وصل را هجران مکن<br />        سرخـوشــــان _عشق را نـــالان مکن<br />              بــاغ جان را تــــازه و سرسبز دار  <br />      قصد این مستــان و این بُستـــان مکن<br />              بـر درختی کاشیـــــان مــرغ تست   <br />     شـــاخ مشکن ، مــــرغ را پران مکن<br />              جمع و شمع خویش را برهم مزن    <br />     دشمنــــان را کور کن ، شــادان مکن<br />              گرچه دزدان خصــم روز روشنند  <br />      آنچه می خواهـــــد دل ایشـــــان مکن<br />              نیست در عــــالم زهجــران تلختر     <br />   هرچـــه خواهی کن ، ولیکن آن مکن</font></p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><br />                                 <br />نسیم رهرو - ۱۸ سپتمبر  ۲۰۰۸ /  ۲۸ سنـبلـه ۱۳۸۷<br /></pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چو کشور نباشد تن من مباد</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2008-09-11-11-50-16/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 11:42:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2008-09-11-11-50-16/</guid>

					<description><![CDATA[این نوشته قبلا در پورتال &#8221; افغانستان آزاد – آزاد افغانستان &#8221; به نشر رسیده است. &#160; چو کشور نباشد تن من مباد به مناسبت بیست وهشتم اسد ما سنگ های پلخمان که از قدوم نحس&#8221;انقلاب شکوهمند ثور&#8221; و پیامد های شوم آن به  چهار گوشۀ دنیا پرتاب شده ایم ، نیک می دانیم که وطن نداشتن چه مصیبت جانکاهی است. اگر میهن چنان ارزش وعظمت والایی نمی داشت ، کم از کم ، صد ها شاعر ونویسنده ، مقام و منزلت آنرا در اشعار ونوشته های شان با دبدبه  وشکوهمندی به توصیف نمی کشیدند.به کلام  دیگر، بی وطنی بی مادریست. مردمان آواره وبی وطن ، مردمان یتیم وسرگردانی اند که هیچ جای دنیا باصطلاح دیگدان شان سیاه شدنی نیست. بنابران ، اولاد وطن تنها می توانند در پناه و آغوش مادرمیهن قرار و آرام بگیرند. این مشروط بدان است که باشندگان یک کشور در دامان آن احساس آزادی، سعادت وآرامش نمایند وسرزمینی داشته باشند که خود مالک آن باشند.با دریغ ودرد که باشندگان سرزمینی که امروز افغانستانش میخوانند ، در کشور خود شان کمترین اختیاری را دارا بوده اند. یا استعمارگران متجاوز زندگی را بر آنها به دوزخ مبدل ساخته اند و یا ارتجاع  خونخواربومی دمار از روزگار شان بیرون کرده است. واین چه عجیب ودرد ناک است که کسی در زاد گاه و خاک خودش آسایش ، حق و اختیاری را صاحب نباشد!؟ پهلوی دیگرمعامله اینست که وقتی قدم های پلید متجاوزین وارد خاک پاک ما شده است ، همین مردمان پا برهنه و پایمال شدۀ کشور بوده اند که با رشادت وسلحشوری از استقلال وشرافت وطن خود به قیمت هدیه هزاران لیتر خون سرخ به دفاع برخاسته اند. وبا دریغ که پس از بیرون راندن اجانب ثمرات این خون های ریخته شده را ارتجاع داخلی ازنیمه راه دزدیده است و در نتیجه ، مردم ما با دست های خالی وتن های خونین و پاره  پاره از معرکه بیرون رفته اند. متاسفانه این دور باطل نسل اندر نسل دوام یافته و تا همین اکنون هم از سر ما دست بردار نیست. یکی از عوامل مهم این فاجعه نبود آگاهی لازم برای تشخیص درست دوستان از دشمنان بمنظور حصول آزادی واقعی وحفظ آن و تلاش برای ساختن جامعه ای مبتنی بر ارزش های ملی ،عدالت و ترقی بوده است. عدم حضور فعال مردم در زندگی سیاسی بلای دیگریست که راه را برای هرگونه حق تلفی و سوء استفاده ها باز می گذارد. معلومدار است وقتی مردم یک کشور حاکم بر سرنوشت خود نباشند ، دشمنان شان در صحنه حضور خواهند داشت و نتیجتا ً این حق را از آنها خواهند گرفت. از همین جهت است که دشمنان داخلی وخارجی ما کوشیده اند با هزاران نیرنگ و فشار نقش مردم را در امور مهم کشوری وسیاسی به حاشیه بکشانند و آنها را در تاریکی نگهدارند. می گویند ملت آگاه همه چیز وملت نا آگاه هیچ چیز. این گفته صد در صد درست است. زیرا ، آنچه که ما امروز می کشیم (یا دیروز کشیده ایم) همه اش ناشی از نا آگاهی وعدم دسترسی به حقوق وصلاحیت های واقعی ما بوده است. برای رسیدن به آرمان آزادی و عدالت ، بدون شناخت پیچ و خم راه و بدون ارزیابی دقیق نیروهای آزادیخواه و عدالتجو و بسیج این نیروها در یک صف واحد و تجرید دشمنان آزادی و عدالت ، راه دیگری وجود ندارد. هیچ ملت نا آگاه و نا متحد –  به گواهی تاریخ- بر مقدرات خویش بطور دوامدار حاکم نبوده است. از همین جهت است که نقش اتحاد و آگاهی را برای به ثمر نشستن هر مبارزه ای برجسته ، حتمی وتعیین کننده می شمارند.  چه بخواهیم چه نخواهیم این دو عنصر بسیار ضروری برای پوره کردن آرمان های بزرگِ مردمان محرومی است که طی قرون واعصار از تمامی نعمات زندگی محروم نگهداشته شده اند. این امر، اگر آسان است یا مشکل، زمان دراز می برد یا کوتاه ، امریست اجتناب ناپذیر که بدون آن صد بار دیگر هم مردم ما از چاهی به چاله ای خواهند افتاد و روی خوشبختی را حتی در خواب هم نخواهند دید. توده ها وقتی دشمنان رنگارنگ شان را نشناسند وراه نجات از ستم و اسارت را سراغ نداشته باشند، سال های طولانی دردام توطئه ها، خیانت ها وطلسم استعمارگران و استثمارگران اسیرخواهند ماند. آنچه در این میان اهمیت دارد تشخیص آن نیروهاییست که آزادی را در بدل معامله گری های عیان و نهان معاوضه نمی کنند. نیروهای اهریمنی ای که خود عامل بد بختی وویرانی وطن ما می باشند ، هیچگاهی نیروی استقلال طلب و  آزادیبخش به حساب نمی آیند.  متاسفانه وضعیت مردم ما چنان بوده که در چنگال دو دشمن خونریز( استعمار و ارتجاع) سال های طولانی جان کنده اند. نیروهای مزدور و ارتجاعی که در مقاطع خاصی بنابراقتضای منافع شان ادعای استقلال طلبی کرده اند ، به مجرد بیرون راندن تجاوزگران خارجی ، دیده شده که گرگ اصلی خود اینها بوده اند.در اینجا بحث های حاشیه وی وکناری هرچند پرزرق و برق هم باشند ، درنهایت مانند رنگ وروغن کردن خانه ایست که ازبنیاد لمیده باشد. ) خانه از پای بست ویران است    خواجه در بندِ نقش ایوان است ) کوتاه سخن اینکه : تا زمانیکه علت العلل بد بختی های مانرا ریشه یابی و راه برطرف کردن آنرا با دقت و هوشیاری نشانه گیری نکنیم ، درد ما دوا نخواهد یافت. پرداختن به مسایل فرعی و آن مسایلی که ما را به جایی نمی رساند، اگر از روی عمد نباشد ، خود فریبی محض وضیاع وقتِ خود و دیگران است. وقتی درخت را می بینیم ، جنگل را نیز از نظر دور نداریم. برخورد های غیر سیستماتیک به قضایا دقیقا ًبرخورد های غیر علمی و در صورت عمد تخطئه واقعیات وخیانت به آرمان مردم می باشد. آنهاییکه عامل بد بختی ما را  سیطره استعمار – &#8220;با نقش سرکوبگر وویرانساز خود &#8221; و تسلط نیروهای عقب مانده ای که در طول تاریخ مانع هرگونه تحول وترقی بوده اند، نمی دانند، مانند طبیبان گمراهی اند که مرهم را بجای سر به پای بیمار می مالند! مطرح کردن اختلافات قومی- تباری و مانند آن و گرفتن احصاییه ها از اقوام وملیت های ساکن افغانستان ورجحان دادن &#8220;این&#8221; را بر &#8220;آن&#8221; در شرایطی که میهن ما زیر چکمه های خونین اشغالگران و مزدوران بومی شان عذاب می کشند ، صاف وساده  آب به آسیاب دشمنان افغانستان ریختن است. ورنه هر کودکی می داند که بدون عنصر اتحاد وهمدلی تمامی اقوام وملیت های ساکن افغانستان وبدون عنصر آ گاهی کوچکترین روزنه بسوی آزادی وسعادت بر روی ما گشوده نخواهد شد. تا زمانیکه مردم محنت دیده ما از میان دو سنگ آسیاب خود را بیرون نکشند، صاحب سرنوشت خود نخواهند بود. شاید آن مبارز جاودان یاد(عبدالرحمن لودی) درد ما را بدرستی می دانست که اینگونه فریاد سرداده بود: از یکطرف نهنگ وز دیگر طرف پلنگ    هردو بخون ما دهن خویش کرده رنگ برای زندگی کردن درمحدودۀ یک جغرافیا وبرای بنای یک دیوار مستحکم برضد بیگانگان طماع  وبرای دور کردن شمشیر خونچکان نیروهای ستم گر داخلی از گردن مردم ، راهی جز اتحاد وهمدلی میان کلیه اقوام برادراین آب وخاک نیست. مردم نامراد ما راه ها و ادعا های بیشماری را به آزمایش گرفته اند. دشمنان دوست نما را با تمام خم وچم های شان می شناسد. از&#8221;همسایه بزرگ شمالی&#8221; تا مدعیان&#8221;نظم نوین جهانی&#8221;، از &#8220;سوداگران دموکراسی&#8221; تا گرگ های خون آشامی درلباس گوسپندان که بنام کمک های برادرانه اسلامی پوست از سر ما جدا کردند. . . آیا اکنون وقت آن نرسیده است که دیگر به عصای خود مان تکیه کنیم واز خیر(!) بیگانگان بگذریم؟! وقتی ملتی بخود می آید و تصمیم می گیرد تا سرنوشت خود را بدست خود رقم زند ، پیش از همه باید به این آگاهی برسد که با هم کنار بیاید و مشکلات دست دوم وسوم خود را کنار بگذارد. آنهایی که مردم ما را از صراط المستقیم به کجراهه می کشانند ، درحقیقت سینه های وطنداران ما را با تیر های زهر آلود نشانه گرفته اند. دل بستن به &#8220;قهرمانی&#8221; نیروهای سیه کار و تاریک اندیشی که هنوز هم سر ازآخور بیگانگان بر نمیدارند وتا خرخره غرق در گمراهی وعقب ماندگی چند لایه اند ، درحکم انگشت داخل کردن در سوراخ افعی ایست که از درون آن بار ها نیش خورده ایم. برای یکبار هم اگر شده از خود بپرسیم که آیا گروه های مزدور، سیه کار و سیه اندیش مافیایی می توانند نیروی آزادیبخش به حساب آیند؟ آیا خطا نیست که سرمۀ آزموده را بیازماییم ؟ پایان سخن اینکه: اولاد آدم برای قبول همدیگربمنظور مبارزۀ مشترک برضد تجاوز، استعمار، استثمار، جهل وبی عدالتی راه دیگری ندارد جز آنکه گفتۀ نوبوکوف(Nobokov  ) را با جان و دل پذیرا شود: ما همه سالادی از ژنهای نژادی هستیم. برای رسیدن به استقلال و آزادی واقعی نقش فعال مردم و وحدت آگاهانۀ شان حایز اهمیت استراتژیک است نه تاکتیکی، که در این راستا نقش و دایره نفوذ مطبوعات ورسانه ها بسیار با اهمیت پنداشته میشود. خاصتا ًدر دنیای امروزی امر مهم روشنگری درایجاد یک فضای تفاهم و همکاری میان روشنفکران ملی و مترقی سخت سزاوار اهمیت است.امید وارم گشایش پورتال &#8220;افغانستان آزاد- آزاد افغانستان&#8221; حرکت مثبتی باشد در راستای تبلیغ این اندیشه ها و اقدامی باشد در جهت نزدیک ساختن فرزندان حرمان کشیدۀ افغانستان اسیر وزخمی. امید وارم &#8220;افغانستان آزاد- آزاد افغانستان&#8221; بتواند از غرش های بیهودۀ قومی ، زبانی ، سمتی و مذهبی بر کنار بماند. برای دست اندرکاران پورتال&#8221; افغانستان آزاد- آزاد افغانستان&#8221; موفقیت مزید در راستای اهداف بزرگ نجات میهن از شر گرگان درنده آرزو می کنم.    نسیم . رهرو/ بیست و هشتم اسد ۱۳۸۷ خورشیدی   ]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">این نوشته قبلا در پورتال &#8221; افغانستان آزاد – آزاد افغانستان &#8221; به نشر رسیده است.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#993366">چو کشور نباشد تن من مباد</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#000000">به مناسبت بیست وهشتم اسد</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">ما سنگ های پلخمان که از قدوم نحس&#8221;انقلاب شکوهمند ثور&#8221; و پیامد های شوم آن به  چهار گوشۀ دنیا پرتاب شده ایم ، نیک می دانیم که وطن نداشتن چه مصیبت جانکاهی است. اگر میهن چنان ارزش وعظمت والایی نمی داشت ، کم از کم ، صد ها شاعر ونویسنده ، مقام و منزلت آنرا در اشعار ونوشته های شان با دبدبه  وشکوهمندی به توصیف نمی کشیدند.<br />به کلام  دیگر، بی وطنی بی مادریست. مردمان آواره وبی وطن ، مردمان یتیم وسرگردانی اند که هیچ جای دنیا باصطلاح دیگدان شان سیاه شدنی نیست. بنابران ، اولاد وطن تنها می توانند در پناه و آغوش مادرمیهن قرار و آرام بگیرند. این مشروط بدان است که باشندگان یک کشور در دامان آن احساس آزادی، سعادت وآرامش نمایند وسرزمینی داشته باشند که خود مالک آن باشند.<br />با دریغ ودرد که باشندگان سرزمینی که امروز افغانستانش میخوانند ، در کشور خود شان کمترین اختیاری را دارا بوده اند. یا استعمارگران متجاوز زندگی را بر آنها به دوزخ مبدل ساخته اند و یا ارتجاع  خونخواربومی دمار از روزگار شان بیرون کرده است. واین چه عجیب ودرد ناک است که کسی در زاد گاه و خاک خودش آسایش ، حق و اختیاری را صاحب نباشد!؟ <br />پهلوی دیگرمعامله اینست که وقتی قدم های پلید متجاوزین وارد خاک پاک ما شده است ، همین مردمان پا برهنه و پایمال شدۀ کشور بوده اند که با رشادت وسلحشوری از استقلال وشرافت وطن خود به قیمت هدیه هزاران لیتر خون سرخ به دفاع برخاسته اند. وبا دریغ که پس از بیرون راندن اجانب ثمرات این خون های ریخته شده را ارتجاع داخلی ازنیمه راه دزدیده است و در نتیجه ، مردم ما با دست های خالی وتن های خونین و پاره  پاره از معرکه بیرون رفته اند. متاسفانه این دور باطل نسل اندر نسل دوام یافته و تا همین اکنون هم از سر ما دست بردار نیست. یکی از عوامل مهم این فاجعه نبود آگاهی لازم برای تشخیص درست دوستان از دشمنان بمنظور حصول آزادی واقعی وحفظ آن و تلاش برای ساختن جامعه ای مبتنی بر ارزش های ملی ،عدالت و ترقی بوده است. عدم حضور فعال مردم در زندگی سیاسی بلای دیگریست که راه را برای هرگونه حق تلفی و سوء استفاده ها باز می گذارد. معلومدار است وقتی مردم یک کشور حاکم بر سرنوشت خود نباشند ، دشمنان شان در صحنه حضور خواهند داشت و نتیجتا ً این حق را از آنها خواهند گرفت. از همین جهت است که دشمنان داخلی وخارجی ما کوشیده اند با هزاران نیرنگ و فشار نقش مردم را در امور مهم کشوری وسیاسی به حاشیه بکشانند و آنها را در تاریکی نگهدارند.<br /> می گویند ملت آگاه همه چیز وملت نا آگاه هیچ چیز. این گفته صد در صد درست است. زیرا ، آنچه که ما امروز می کشیم (یا دیروز کشیده ایم) همه اش ناشی از نا آگاهی وعدم دسترسی به حقوق وصلاحیت های واقعی ما بوده است.<br /> برای رسیدن به آرمان آزادی و عدالت ، بدون شناخت پیچ و خم راه و بدون ارزیابی دقیق نیروهای آزادیخواه و عدالتجو و بسیج این نیروها در یک صف واحد و تجرید دشمنان آزادی و عدالت ، راه دیگری وجود ندارد. هیچ ملت نا آگاه و نا متحد –  به گواهی تاریخ- بر مقدرات خویش بطور دوامدار حاکم نبوده است. از همین جهت است که نقش اتحاد و آگاهی را برای به ثمر نشستن هر مبارزه ای برجسته ، حتمی وتعیین کننده می شمارند.  چه بخواهیم چه نخواهیم این دو عنصر بسیار ضروری برای پوره کردن آرمان های بزرگِ مردمان محرومی است که طی قرون واعصار از تمامی نعمات زندگی محروم نگهداشته شده اند. این امر، اگر آسان است یا مشکل، زمان دراز می برد یا کوتاه ، امریست اجتناب ناپذیر که بدون آن صد بار دیگر هم مردم ما از چاهی به چاله ای خواهند افتاد و روی خوشبختی را حتی در خواب هم نخواهند دید. <br />توده ها وقتی دشمنان رنگارنگ شان را نشناسند وراه نجات از ستم و اسارت را سراغ نداشته باشند، سال های طولانی دردام توطئه ها، خیانت ها وطلسم استعمارگران و استثمارگران اسیرخواهند ماند. آنچه در این میان اهمیت دارد تشخیص آن نیروهاییست که آزادی را در بدل معامله گری های عیان و نهان معاوضه نمی کنند. نیروهای اهریمنی ای که خود عامل بد بختی وویرانی وطن ما می باشند ، هیچگاهی نیروی استقلال طلب و  آزادیبخش به حساب نمی آیند.  متاسفانه وضعیت مردم ما چنان بوده که در چنگال دو دشمن خونریز( استعمار و ارتجاع) سال های طولانی جان کنده اند. نیروهای مزدور و ارتجاعی که در مقاطع خاصی بنابراقتضای منافع شان ادعای استقلال طلبی کرده اند ، به مجرد بیرون راندن تجاوزگران خارجی ، دیده شده که گرگ اصلی خود اینها بوده اند.<br />در اینجا بحث های حاشیه وی وکناری هرچند پرزرق و برق هم باشند ، درنهایت مانند رنگ وروغن کردن خانه ایست که ازبنیاد لمیده باشد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#993366">) خانه از پای بست ویران است    خواجه در بندِ نقش ایوان است )</font> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">کوتاه سخن اینکه : تا زمانیکه علت العلل بد بختی های مانرا ریشه یابی و راه برطرف کردن آنرا با دقت و هوشیاری نشانه گیری نکنیم ، درد ما دوا نخواهد یافت. پرداختن به مسایل فرعی و آن مسایلی که ما را به جایی نمی رساند، اگر از روی عمد نباشد ، خود فریبی محض وضیاع وقتِ خود و دیگران است. وقتی درخت را می بینیم ، جنگل را نیز از نظر دور نداریم. برخورد های غیر سیستماتیک به قضایا دقیقا ًبرخورد های غیر علمی و در صورت عمد تخطئه واقعیات وخیانت به آرمان مردم می باشد. آنهاییکه عامل بد بختی ما را  سیطره استعمار – &#8220;با نقش سرکوبگر وویرانساز خود &#8221; و تسلط نیروهای عقب مانده ای که در طول تاریخ مانع هرگونه تحول وترقی بوده اند، نمی دانند، مانند طبیبان گمراهی اند که مرهم را بجای سر به پای بیمار می مالند! مطرح کردن اختلافات قومی- تباری و مانند آن و گرفتن احصاییه ها از اقوام وملیت های ساکن افغانستان ورجحان دادن &#8220;این&#8221; را بر &#8220;آن&#8221; در شرایطی که میهن ما زیر چکمه های خونین اشغالگران و مزدوران بومی شان عذاب می کشند ، صاف وساده  آب به آسیاب دشمنان افغانستان ریختن است. ورنه هر کودکی می داند که بدون عنصر اتحاد وهمدلی تمامی اقوام وملیت های ساکن افغانستان وبدون عنصر آ گاهی کوچکترین روزنه بسوی آزادی وسعادت بر روی ما گشوده نخواهد شد.<br /> تا زمانیکه مردم محنت دیده ما از میان دو سنگ آسیاب خود را بیرون نکشند، صاحب سرنوشت خود نخواهند بود. شاید آن مبارز جاودان یاد(عبدالرحمن لودی) درد ما را بدرستی می دانست که اینگونه فریاد سرداده بود:</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#993366">از یکطرف نهنگ وز دیگر طرف پلنگ    هردو بخون ما دهن خویش کرده رنگ</font> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">برای زندگی کردن درمحدودۀ یک جغرافیا وبرای بنای یک دیوار مستحکم برضد بیگانگان طماع  وبرای دور کردن شمشیر خونچکان نیروهای ستم گر داخلی از گردن مردم ، راهی جز اتحاد وهمدلی میان کلیه اقوام برادراین آب وخاک نیست. مردم نامراد ما راه ها و ادعا های بیشماری را به آزمایش گرفته اند. دشمنان دوست نما را با تمام خم وچم های شان می شناسد. از&#8221;همسایه بزرگ شمالی&#8221; تا مدعیان&#8221;نظم نوین جهانی&#8221;، از &#8220;سوداگران دموکراسی&#8221; تا گرگ های خون آشامی درلباس گوسپندان که بنام کمک های برادرانه اسلامی پوست از سر ما جدا کردند. . . آیا اکنون وقت آن نرسیده است که دیگر به عصای خود مان تکیه کنیم واز خیر(!) بیگانگان بگذریم؟! <br />وقتی ملتی بخود می آید و تصمیم می گیرد تا سرنوشت خود را بدست خود رقم زند ، پیش از همه باید به این آگاهی برسد که با هم کنار بیاید و مشکلات دست دوم وسوم خود را کنار بگذارد. آنهایی که مردم ما را از صراط المستقیم به کجراهه می کشانند ، درحقیقت سینه های وطنداران ما را با تیر های زهر آلود نشانه گرفته اند. دل بستن به &#8220;قهرمانی&#8221; نیروهای سیه کار و تاریک اندیشی که هنوز هم سر ازآخور بیگانگان بر نمیدارند وتا خرخره غرق در گمراهی وعقب ماندگی چند لایه اند ، درحکم انگشت داخل کردن در سوراخ افعی ایست که از درون آن بار ها نیش خورده ایم. برای یکبار هم اگر شده از خود بپرسیم که آیا گروه های مزدور، سیه کار و سیه اندیش مافیایی می توانند نیروی آزادیبخش به حساب آیند؟ آیا خطا نیست که سرمۀ آزموده را بیازماییم ؟<br /> پایان سخن اینکه:<br /> اولاد آدم برای قبول همدیگربمنظور مبارزۀ مشترک برضد تجاوز، استعمار، استثمار، جهل وبی عدالتی راه دیگری ندارد جز آنکه گفتۀ نوبوکوف(Nobokov  ) را با جان و دل پذیرا شود:</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#993366">ما همه سالادی از ژنهای نژادی هستیم.</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">برای رسیدن به استقلال و آزادی واقعی نقش فعال مردم و وحدت آگاهانۀ شان حایز اهمیت استراتژیک است نه تاکتیکی، که در این راستا نقش و دایره نفوذ مطبوعات ورسانه ها بسیار با اهمیت پنداشته میشود. خاصتا ًدر دنیای امروزی امر مهم روشنگری درایجاد یک فضای تفاهم و همکاری میان روشنفکران ملی و مترقی سخت سزاوار اهمیت است.امید وارم گشایش پورتال &#8220;افغانستان آزاد- آزاد افغانستان&#8221; حرکت مثبتی باشد در راستای تبلیغ این اندیشه ها و اقدامی باشد در جهت نزدیک ساختن فرزندان حرمان کشیدۀ افغانستان اسیر وزخمی.<br /> امید وارم &#8220;افغانستان آزاد- آزاد افغانستان&#8221; بتواند از غرش های بیهودۀ قومی ، زبانی ، سمتی و مذهبی بر کنار بماند. <br />برای دست اندرکاران پورتال&#8221; افغانستان آزاد- آزاد افغانستان&#8221; موفقیت مزید در راستای اهداف بزرگ نجات میهن از شر گرگان درنده آرزو می کنم.</p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><br />   نسیم . رهرو/ بیست و هشتم اسد ۱۳۸۷ خورشیدی    <br /></pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هرکس به گمان خود اورا صفتی بخشید</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/sefat/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 15:18:37 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/sefat/</guid>

					<description><![CDATA[هژدهم جوزای سال١٣٨٧ خورشیدی مصادف است با بیست وهشتمین سالروزشهادت عبدالمجید کلکانی ، بنیانگذارورهبرسازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما) ورهبرجبهه ی متحد ملی افغانستان. شهادت این شخصیت اسطوره یی علی رغم خیال باطل قاتلان شرمساراو نشان داد که خون قهرما نانی ازسِنخ وتبارمجید را &#8220;خاک نتواند فروکشیدن&#8221;.  درتاریخ کشورما کمترچهره ای را سراغ داریم که ابعاد شخصیتی اوتا اینحد بزرگ ، برجسته ومتکثر باشد. همین مشخصات ویژه ی شهید مجید است که هرکسی ازسیما ی شخصیتی او تصویردلخواه خودش را صمیمانه بیرون می کشد واو را نزدیکتر به خویش احساس وادراک می کند. عیاران دلاوراو را &#8220;پیرجان&#8221; خطاب میکردند و&#8221;میرمجلس&#8221; خود می پنداشتند. روشنفکران مستقل ومترقی مجید را یک انقلابی نستوه ، فرا- قومی ، مرد نظروعمل شناسایی کرده بودند. نزدِ اهل طریقت،مجید کرکترروحانی داشت. کارگرودهقان زحمت کش ویرا رفیق و ملجاء آرمان های برحق شان قلمداد کرده بودند. . . .  آنچه دراین میان قابل تردید نیست، اینست که افراد وگروه های مختلف اجتماعی ایکه چشمان بینا وعقل رسا دارند ، مجید را یکی ازقهرمانان عرصه پیکاربرای آزادی، عدالت وبرابری می دانند. اگرمجید دارای چنین ویژه گی های عالی نمیبود، هزارن تن از زنان ومردان آگاه ، روشنفکران ، سیاسیون ، استادان، محصلین ومتعلمین، گارگران ودهقانان ، شاعران ، نویسندگان وهنرمندان به راهی که او رفته است، نمیرفتند. ازهمین سبب است که گفته اند : پشت سرانسان های شایسته ولایق انسان های شایسته ولایق هستند. اگرچنین نباشد ، آن دانشمندِ دانشمند زاده درحق اوهرگزچنین نمی گفت: &#8221; دراین دوشب به یاد انسانی گریستم که من درنوباوگی با وی آشنا شدم واو را کاکا خطاب میکردم. . . . منظورم ازدریامردی است که به قول پاول سلان درچشمه سارچشمانش&#8221;به دارآویخته ای گلوی ریسمان&#8221; را می درید.&#8221;  اگردروجود مجید دریای خروشان عشق وایمان وتعهد نسبت به وطن ومردم موج نمیزد، شاعرفرزانه ی ما شعری &#8220;به راهیان راه&#8221; اونمی سرود:      &#8220;مـرا به بـاغ ببـردربهـــارآزادی       صدای مرد به خونش نشسته می آید       بهارگرچه سفررفته دوردورآخر     بهــــار ازسفـــردورخـسته مـی آید&#8221; اگرآن هنرمند متعهد، شاعرونویسنده ی مبارزاینچنین نوشت: &#8220;مردی به بلندای کوه های دیارخون وخاکستر. مردی ازاستقامت مبارزه برای آزادی یارودیارازچنگال انواع ستم واستبداد مزدوران ووطن فروشان.&#8221; ، انسان بزرگوار، حقگو وحقشناس دیگری جرئتمندانه گفت:&#8221; عبدالمجیدآقا عیارزمان خود، کاکه، انساندوست، مهربان، خوش خُلق، پیشانی باز، شجاع، بی ترس، امانتکار. . . &#8221; بود. شاعرمبارز، پژوهشگرونویسندۀ دیگری که نقد جوانی خود را درراه پوره کردن آرمان پرشکوه مجید پشت میله های زندان گذرانده است ، درشعرماندگارش ازمجید اینگونه تجلیل به عمل می آورد: &#8220;مجید، درکندوی نبرد حلاوت انس وانسان  اندوخته است مجید، میراثی ست که بدون زمزمه ی آن شاعری وعیاری میمیرد!&#8221; این یکی دو تا شاعرونویسنده نیست که ازمقام شخصیتی آن رزم آوردلاور یاد به عمل آورده و می آورند. ده ها تن از شاعران مطرح و وطندوست میهن ما، اشعارزیبایی به یاد زندگی حماسی وتفکرات انسانی مجید سروده اند: &#8220;هیولای تهمتن صد پدررستم ستبر ِ بازوانت پاسبان ِمرزبی مرزی ست&#8220; فرهیخته ی دیگری که درتثبیت شخصیت مجید چند وچون را بیهوده می داند ، باوردارد که شخصیت مجید چون آفتابی است روشن: او مجید را&#8221;فرزند نامداروشناخته شده ی جنبش ملی ومترقی کشور&#8221; معرفی می کند ومیگوید که&#8221; مجید آفتابی ست که حضورحماسی وصمیمانه اش به استدلال ضرورت ندارد&#8221;. شاعرونویسنده ای که استعداد وقدرت قلم او را هیچ کسی نمیتواند انکارنماید ، درمورد نام وکارنامه ی شهید کلکانی میگوید: &#8221; کسانی که پنجره ها را گشوده اند میدانند که دراین آسمان ستاره ای میدرخشددنباله دار&#8221; &#8220;افسانه ای عشق تو به تکرارنوشتند دروصف قدت آیت بسیارنوشتند شورنظرت را به غزلپاره سرودند نام تو بهرکوچه بدیوارنوشتند&#8220; عزیزدیگری ازآنسوی اوقیانوسها احساسات قلبی خود را اینطور فریاد میکند: &#8220;یاد تو همچوخون برتاروپودهستی ما میدود مدام ای رود پرخروش سرکش، شتابگر ستیزنده پرخروش.          *** نام توای شهید ره آرمان خلق چون حرف حرف پاک خداوند درطاق سینه ام جاوید گشته است.&#8221; خانم شیردلی که تیرزهرآلود دشمنان رابرپیکرشخصیت مجید تحمل کرده نتوانست ،باصداقت واخلاص می نویسد:&#8221; دوستان من سامایی وشاعره نیستم&#8221; با آنهم دربرابرهیبت نام ودریای شخصیت مجید&#8221; به این فکرشدم، که هیچ وجدان بیدارنمیتواندسکوت کند.&#8221; دفاع آگاهانه ازحریم شخصیتی عبدالمجید کلکانی ، قوم ، زبان ، نژاد، رنگ  ودغدغه هایی ازاین دست را نمی شناسد، ازهمینروست که روشنفکران قامت استواری که به زبان مادری شهید مجید حرف هم نمیزنند دردفاع ازاوبرمی خیزند:  &#8220;شهید مجید بیر تنیقلی و اوزیدن حماسه لر قویگن بیر قهرمان نینگ آتی دور کیم بو کبی انسانلر آغزیگه سیغمیدی. شهید مجید بیرینچی کیشی ایردی کیم مقاومت سنجاغی (بیرق)نی تجاوزچی و باسمه چی یات لر (روسلر) اوتروسیده کوتردی و اولکه ایرکینلیگی یولیده شهادت مرتبه سیگه ییریشدی. شهید مجید اولکه سیورلیک, ایرکسیورلیک و انسانسیورلیک تختیگه تکیه قیلگن کیشی ایردی کیم استعمار و عدالتسیزلیک اوتروسیده مبارزه قیلردی. او نینگ یوره گی هردایم اوز ایل و اولوسی اوچون تلپینر ایردی. اگر مجید کبی اولوغ شخصیتلی کیمسه لردن باشقه بیر نیچه سناغی بیزلرده بولسه ایدی, اولکه بوندی قیینچیلیکلر گه قالمس ایدی.&#8221; رهروان راه مجید که درگذرگاه های دشوارگذارزندگی مبارزاتی شان یاد وخاطرات مجید را همواره با خود دارند ، معتقد اند:&#8221; برای مردم، دوستداران، رهروان وکلیه آزادگان، مجید نامیست گرامی ونمادیست ارجمندازآزادگی، مقاومت، مبارزه، تفکر، صداقت، مردم دوستی ومیهندوستی.&#8221; شاعر ملی ومردمی که خون پاکِ جانبازان راه آزادی میهن ومردم را پاس داشته است ، درشعرخود تعهدش رادراستقبال ازچندصدایی راه مجید اینچنین بیان میدارد: &#8221; ستا نظـرسـره نظـردی زمونـږ          ستا دځگرسره ځگـردی زمونږ   ستا دخنجرسره خنجردی زمونږ        ستا دسنگرسره سنگردی زمونږ                         روسان وطن کښی کله مونږه پریږدو                         زاغان چمن کښی کله مونږه پریږدو&#8221; زن شجاعی که &#8220;خنجر&#8221; کلامش دل سیه دلان بداندیش را میدرد، سیمای شخصیتی مجید را اینگونه به تصویرمی کشد:&#8221; گورگمنام مجید درقلب یک ملت قهرمان است ومردمش یاد او را درقلب شان گرامی میدارند.&#8221; بگذارید خاطره ی شیرین وفراموش نشدنی خودم را نیزبرایتان نقل کنم:  تابستان سال١٣٥٩خورشیدی بود. من دراختفا بسرمی بردم. قوای روس و&#8221;افغان&#8221; تا صد متری محل اختفای ما رسیده بودند. اگراطلاع رسانی بموقع آن دُخت نازنین روستایی نمیبود، کارازکارگذشته بود. من ویاران دیگر ازتهلکه جان به سلامت بردیم. منطقه شدیدا ً زیرفشارمحاصره ی دشمن قرارگرفته بود. بم افگن های دشمن ازفضا وتانک های غول پیکر اززمین خانه وکاشانه ی روستاییان رابه گلوله بسته بودند. شناسایی ازمنطقه باعث آن گردید که ما به سختی خود را ازساحه ی عملیات بیرون بکشیم. تمام روزرا منزل زدیم. هوا گرم وآفتابی بود.ازشدت گرسنگی وخستگی دمی به پاهای ما نمانده بود. برای رفع خستگی ودفع گرسنگی داخل قریه ی کوچکی شدیم. ساکنان قریه میدانستند که ما گرفتارکدام مصیبتی شده ایم ؛ با آنهم با بی رغبتی بسوی ما نگاه میکردند.  وقتی گفتیم ، ما اعضای &#8220;سازمان آزادیبخش مردم افغانستان&#8221; هستیم ، بازهم با کم التفاتی مردم قریه روبروشدیم. همرزمی روبمن کرده گفت:&#8221; مثلی که تحویل ما نگرفتند.&#8221; برایش گفتم:&#8221; پریشان مباش ! من ازنسخه ی مشکل گشا استفاده می کنم &#8221;  یاران تعجب کردند. وقتی گفتم :&#8221;ما رفیق های مجید آغا میباشیم&#8221; ، جنب وجوش عجیبی درمیان حاضران به راه افتاد. چهره ها گلگون  شدند ولب ها خندان.  پیروبرنا به یک آوازصدا کردند:&#8221; جان ما فدای نام مجید آغا&#8221;  همگی ما را با محبت درآغوش کشیدند ودقایقی پس پتنوس های چای ودسترخوانهای نان وسبد های پرازمیوه پیشروی ما چیده شد. زنان با عفتِ قریه پشتِ بام خانه های شان برآمده بودند تا رفقای مجید آغا را ببینند. . . . ومن درهمانجا عملا ً به  عمق جازبه ی شخصیت آن یارنازنین اعتقادحاصل کردم.  پس ، بیجا نیست که شاعر&#8221;مرثیه آغازشهادت&#8221; کلام آهنگینش را اینچنین می آغازد: &#8220;با نام تو بدرگاه کوه رفتم               وکوه راهم داد. نام تو، تاج شرف است برتارک مغرورکوهستان                                                فرخنده باد نام تو. نام تو      گذرگاه ستاره است وقتیکه ازقعرظلمت بسوی کهکشان سفرمی کند.&#8221; همین نام پرآوازه ونیک عبدالمجید کلکانی است که مرحوم خان عبدالغفارخان اشتیاق دیداراو را دردل می پروراند. این مصادف به زمانی است که مجید سه سال زندان دهمزنگ وشش سال زندگی مخفی را با متانت وافتخارپشتِ سرگذاشته بود. مجید ویارانش آمادگی برای پذیرایی گرفتند. قریه ی کلکان محل ملاقات تعیین گردید. مهمانان دورادورحوض بزرگ کلکان روی صفه درفضای بازنشسته بودند. جوانان دلیرکوهدامن دست به سینه چارطرف ایستاده بودند. مجید همراه با متنفذین روشن بین منطقه ازمهمانان شان حد اعلای مهمان نوازی بجا آوردند. وقتی مرحوم خان عبدالغفارخان وهمراهان پای صحبت های شیرین و همه جانبه ی مجید نشستند، ازاحاطه ی او به مسایل سیاسی ،دینی، اجتماعی، تاریخی ، ادبی. . .آفرین گفتند. نفوذ معنوی مجید درمیان مردم واحترام متقابل وآگاهانه طرفین سبب حیرت مهمانان شده بود. مهمانان به چشمان خود دیدند که مجید نه گارد محافظ دارد ونه شان وشوکتِ فرعون مابانه؛ نه پای ثروتی درمیان است ونه زوروفشار آمرانه ای، ونه هم محلی برای مکروفریب ، ولی صد ها جوان دلبرداوطلبانه حاضراند جان خود را فدای مجید وراه او بنمایند.  مهمانان متعجبانه به سوی مجید میدیدند ودرجستجوی منبع این قدرت بودند. وقتی مهمانان خود را غریق دریای اخلاق  نیکو ، فهم ودرایت، وطندوستی، سخاوت ، محبت وشهامت مجید دیدند، دانستند که مجید انسانی است ازنوع دیگر وازبرش ناشناخته ی دیگر. درپایان دیدار، مرحوم خان عبدالغفارخان روبه مجید کرده گفت: &#8220; مجید جانه! د مورشیدې دې درته حلالې وي! ما ستا په باره کې اورېدلي ؤ خو ستا عظیم شخصیت او کردار له هغه اوچت دﺉ چې ما اورېدلي ؤ. د آزادو قباﺋـیلو سیمې به ستا لپاره د امن کور وي.&#8220; دراینجا برش کوتاهی ازکتاب&#8221;ویژه نامه شهید مجید کلکانی&#8221; را حضورتان نقل می کنم: &#8220;دردوره ی سلطنت محمدظاهرشاه، وقتی داود خانه نشین بود خواجه اکرام نزدمن آمد. وخواست که پیام داودرا به آغا برسانم.داود میخواست سلطنت ظاهرشاه راسرنگون کند، داود درین راه جلب حمایت آغا را میخواست.او، این کاررا به دودلیل پیش گرفته بود: ١-عقده ی خانوادگی. ٢- تحریک ابرقدرت روس. وقتی پیشنهاد را با آغا درمیان نهادم ،گفت: من ایلچی داود را نمی بینم. ونه به فکرکودتا هستم. کودتا رژیم بی ریشه یی است. ونمیتواند خواست مردم را انعکاس بدهد. چنین رژیم هایی، که جدا ازخواست مردم به میان می آیند، هرچندیکشبه مثل سمارق سبزمی کنند ولی به کوچکترین تکانی ازجاکنده می شوند.&#8221;                                          خاطره از&#8221;ک&#8221;   اگراین سلسله را دنبال کنیم ، کارما به درازا خواهدکشید. این چند مورد را به مثابه ی مشت نمونه خروارتقدیم حضورتان کردم. باید گفت که سخن گفتن ازمجید وشمردن پهلوهای ارزشمندشخصیتی اوسنگرگرفتن درپناه نام ونشان اونیست، بل ، وظیفه ای ست که نویسندگان &#8220;پیرو&#8221; و&#8221;آزاد&#8221; ، ازطریق به متن درآوردن آن ، کارنامه های تابناک وتفکرات زنده ی مجید را حراست می کنند. پرگویی های کسل کننده و&#8221;حمد سرایی&#8221; های چاپلوسانه هم نمی تواند قطره ای به اوقیانوس شخصیت اوبیافزاید، همانگونه که سیاهی لعن وطعن نمی تواند تشعشع شخصیت مجید را کمرنگ کند. نوشتن درباره ی مجید ، تجلیل ازمقام شخصیتی قهرمانیست که تمامی عمرگرانبها وجان شیرینش را درراه آرمان های بربادرفته ی یک ملت شجاع ولی نامراد قربان کرده است. هدف اصلی ازمطرح کردن کارنامه ها وپهلوهای شخصیتی قهرمانان تاریخ ، آموختن ازاخلاق، آرمان وکردارآنها است. زنده نام شهیدعبدالقیوم رهبر (برادرعبدالمجید کلکانی) به مناسبت هفتمین سالروزشهادت آن سرداررزم ومقاومت چنین گفت: &#8221; این سخنرانی بیشتربه سلسله کاوشهایی میماند برای استکشاف شخصیت مجید ازیک جانب وازجانب دیگرهم کوشش برای کشف خود وبازنمایاندن خود ماست درآن چوب بستی که مجید برای ما ترسیم کرده بود. کوشش ما این بوده است که دراین آیینه خود را ببینیم ، سیمای خود را بنگریم وباری برخودنظربیاندازیم وببینیم که ما چه هستیم؟&#8221; من می پذیرم که طی سالیان پسین دررابطه به معرفی شخصیت، راه وروش شهید مجید ودیگرجانباختگان راه آزادی وسعادت مردم  کاردرخوری صورت نگرفته است. این خلاء ای است که باید پرشود. هموطنان شریف ما حق دارند یخن رهروان راه مجید ومجید ها را بگیرند. ولی ، باری از یاران ودوستان مجید هم بپرسید که طی دوره های آتش وخون برشما چه گذشته است؟ ازین سموم که برطرف بوستان بگذشت     عجب که بوی گلی هست ورنگ نسترنی  هرچند قهرمانان تاریخ هرگزوهیچگاهی دربرابرجانفشانی ها وهدیه ی خون شان ازکسی پاداشی نخواسته اند، اما این وجیبه ی ما است که  پاس وسپاس اینهمه فداکاری ها، زحمت کشی ها وموج خون را داشته باشیم. اگرخدای ناکرده نسل امروزوفردا به جای قدرشناسی ازمقام وشخصیت آزادمردان بلندمرتبت تاریخ ، ناسپاسانه برسیمای تابناک شان لجن بپاشند ، دیگر کسی برای حفظ شرافت خلق الله وبرای دفاع ازآرمان آزادی وعدالت جانش را قربان نخواهد کرد. پس، بیایید این رسم پلید وننگین را ازهمین حالا ریشه کن کنیم! بخاطرهمین دَین بود که دراولین سالگرد طلوع مرگ عبدالمجید کلکانی،سازمان اودست به ابتکارارزشمندی زد وویژه نامه ی آن نامدارتاریخ را تدوین نمود. داستان تدوین این ویژه نامه مانند زندگی وسرگذشت خود مجید پرازماجرا...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center" class="MsoNormal" align="justify"><span><img loading="lazy" class=" size-full wp-image-60" src="http://www.rahrawan.com/dari/wp-content/uploads/2008/06/majid_kalakani_18.jpg" border="0" width="278" height="180" /></span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">هژدهم جوزای سال١٣٨٧ خورشیدی مصادف است با بیست وهشتمین سالروزشهادت عبدالمجید کلکانی ، بنیانگذارورهبرسازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما) ورهبرجبهه ی متحد ملی افغانستان. شهادت این شخصیت اسطوره یی علی رغم خیال باطل قاتلان شرمساراو نشان داد که خون قهرما نانی ازسِنخ وتبارمجید را &#8220;خاک نتواند فروکشیدن&#8221;.  درتاریخ کشورما کمترچهره ای را سراغ داریم که ابعاد شخصیتی اوتا اینحد بزرگ ، برجسته ومتکثر باشد. همین مشخصات ویژه ی شهید مجید است که هرکسی ازسیما ی شخصیتی او تصویردلخواه خودش را صمیمانه بیرون می کشد واو را نزدیکتر به خویش احساس وادراک می کند. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">عیاران دلاوراو را &#8220;پیرجان&#8221; خطاب میکردند و&#8221;میرمجلس&#8221; خود می پنداشتند. روشنفکران مستقل ومترقی مجید را یک انقلابی نستوه ، فرا- قومی ، مرد نظروعمل شناسایی کرده بودند. نزدِ اهل طریقت،مجید کرکترروحانی داشت. کارگرودهقان زحمت کش ویرا رفیق و ملجاء آرمان های برحق شان قلمداد کرده بودند. . . . </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> آنچه دراین میان قابل تردید نیست، اینست که افراد وگروه های مختلف اجتماعی ایکه چشمان بینا وعقل رسا دارند ، مجید را یکی ازقهرمانان عرصه پیکاربرای آزادی، عدالت وبرابری می دانند. اگرمجید دارای چنین ویژه گی های عالی نمیبود، هزارن تن از زنان ومردان آگاه ، روشنفکران ، سیاسیون ، استادان، محصلین ومتعلمین، گارگران ودهقانان ، شاعران ، نویسندگان وهنرمندان به راهی که او رفته است، نمیرفتند. ازهمین سبب است که گفته اند : پشت سرانسان های شایسته ولایق انسان های شایسته ولایق هستند. اگرچنین نباشد ، آن دانشمندِ دانشمند زاده درحق اوهرگزچنین نمی گفت:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8221; دراین دوشب به یاد انسانی گریستم که من درنوباوگی با وی آشنا شدم واو را کاکا خطاب میکردم. . . . منظورم ازدریامردی است که به قول پاول سلان درچشمه سارچشمانش&#8221;به دارآویخته ای گلوی ریسمان&#8221; را می درید.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> اگردروجود مجید دریای خروشان عشق وایمان وتعهد نسبت به وطن ومردم موج نمیزد، شاعرفرزانه ی ما شعری &#8220;به راهیان راه&#8221; اونمی سرود:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8220;مـرا به بـاغ ببـردربهـــارآزادی       صدای مرد به خونش نشسته می آید</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">      بهارگرچه سفررفته دوردورآخر     بهــــار ازسفـــردورخـسته مـی آید</span><span>&#8221; </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اگرآن هنرمند متعهد، شاعرونویسنده ی مبارزاینچنین نوشت: &#8220;مردی به بلندای کوه های دیارخون وخاکستر. مردی ازاستقامت مبارزه برای آزادی یارودیارازچنگال انواع ستم واستبداد مزدوران ووطن فروشان.&#8221; ، انسان بزرگوار، حقگو وحقشناس دیگری جرئتمندانه گفت:&#8221; عبدالمجیدآقا عیارزمان خود، کاکه، انساندوست، مهربان، خوش خُلق، پیشانی باز، شجاع، بی ترس، امانتکار. . . &#8221; بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شاعرمبارز، پژوهشگرونویسندۀ دیگری که نقد جوانی خود را درراه پوره کردن آرمان پرشکوه مجید پشت میله های زندان گذرانده است ، درشعرماندگارش ازمجید اینگونه تجلیل به عمل می آورد:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;مجید،</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">درکندوی نبرد</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">حلاوت انس وانسان  اندوخته است</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">مجید، میراثی ست</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">که بدون زمزمه ی آن</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شاعری وعیاری میمیرد</span><span>!&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">این یکی دو تا شاعرونویسنده نیست که ازمقام شخصیتی آن رزم آوردلاور یاد به عمل آورده و می آورند. ده ها تن از شاعران مطرح و وطندوست میهن ما، اشعارزیبایی به یاد زندگی حماسی وتفکرات انسانی مجید سروده اند:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;هیولای تهمتن</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">صد پدررستم</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ستبر ِ بازوانت</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پاسبان ِمرزبی مرزی ست</span><span>&#8220;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">فرهیخته ی دیگری که درتثبیت شخصیت مجید چند وچون را بیهوده می داند ، باوردارد که شخصیت مجید چون آفتابی است روشن:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">او مجید را&#8221;فرزند نامداروشناخته شده ی جنبش ملی ومترقی کشور&#8221; معرفی می کند ومیگوید که&#8221; مجید آفتابی ست که حضورحماسی وصمیمانه اش به استدلال ضرورت ندارد&#8221;.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شاعرونویسنده ای که استعداد وقدرت قلم او را هیچ کسی نمیتواند انکارنماید ، درمورد نام وکارنامه ی شهید کلکانی میگوید: &#8221; کسانی که پنجره ها را گشوده اند میدانند که دراین آسمان ستاره ای میدرخشددنباله دار&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;افسانه ای عشق تو به تکرارنوشتند</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دروصف قدت آیت بسیارنوشتند</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شورنظرت را به غزلپاره سرودند</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نام تو بهرکوچه بدیوارنوشتند</span><span>&#8220;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">عزیزدیگری ازآنسوی اوقیانوسها احساسات قلبی خود را اینطور فریاد میکند:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;یاد تو همچوخون</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">برتاروپودهستی ما</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">میدود مدام</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ای رود پرخروش</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">سرکش، شتابگر</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ستیزنده پرخروش</span><span>.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">         ***</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نام توای شهید</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ره آرمان خلق</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">چون حرف حرف</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پاک خداوند درطاق</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">سینه ام</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">جاوید گشته است</span><span>.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">خانم شیردلی که تیرزهرآلود دشمنان رابرپیکرشخصیت مجید تحمل کرده نتوانست ،باصداقت واخلاص می نویسد:&#8221; دوستان من سامایی وشاعره نیستم&#8221; با آنهم دربرابرهیبت نام ودریای شخصیت مجید&#8221; به این فکرشدم، که هیچ وجدان بیدارنمیتواندسکوت کند.&#8221;</span></h4>
<h4 dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دفاع آگاهانه ازحریم شخصیتی عبدالمجید کلکانی ، قوم ، زبان ، نژاد، رنگ  ودغدغه هایی ازاین دست را نمی شناسد، ازهمینروست که روشنفکران قامت استواری که به زبان مادری شهید مجید حرف هم نمیزنند دردفاع ازاوبرمی خیزند: </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; text-indent: 36pt; unicode-bidi: embed; text-align: justify" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 16pt"> <span>&#8220;</span></span><span>شهید مجید </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بیر تنیقلی و اوزیدن حماسه لر قویگن بیر قهرمان نینگ آتی دور کیم بو کبی انسانلر آغزیگه سیغمیدی. شهید مجید بیرینچی کیشی ایردی کیم مقاومت سنجاغی (بیرق)نی تجاوزچی و باسمه چی یات لر (روسلر) اوتروسیده کوتردی و اولکه ایرکینلیگی یولیده شهادت مرتبه سیگه ییریشدی.</span></h4>
<h4 dir="rtl" align="justify"><span>شهید مجید </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اولکه سیورلیک, ایرکسیورلیک و انسانسیورلیک تختیگه تکیه قیلگن کیشی ایردی کیم استعمار و عدالتسیزلیک اوتروسیده مبارزه قیلردی. او نینگ یوره گی هردایم اوز ایل و اولوسی اوچون تلپینر ایردی. اگر مجید کبی اولوغ شخصیتلی کیمسه لردن باشقه بیر نیچه سناغی بیزلرده بولسه ایدی, اولکه بوندی قیینچیلیکلر گه قالمس ایدی.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">رهروان راه مجید که درگذرگاه های دشوارگذارزندگی مبارزاتی شان یاد وخاطرات مجید را همواره با خود دارند ، معتقد اند:&#8221; برای مردم، دوستداران، رهروان وکلیه آزادگان، مجید نامیست گرامی ونمادیست ارجمندازآزادگی، مقاومت، مبارزه، تفکر، صداقت، مردم دوستی ومیهندوستی.&#8221; </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شاعر ملی ومردمی که خون پاکِ جانبازان راه آزادی میهن ومردم را پاس داشته است ، درشعرخود تعهدش رادراستقبال ازچندصدایی راه مجید اینچنین بیان میدارد:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8221; ستا نظـرسـره نظـردی زمونـږ          ستا دځگرسره ځگـردی زمونږ</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">  ستا دخنجرسره خنجردی زمونږ        ستا دسنگرسره سنگردی زمونږ</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                        روسان وطن کښی کله مونږه پریږدو</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                        زاغان چمن کښی کله مونږه پریږدو</span><span>&#8221; </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">زن شجاعی که &#8220;خنجر&#8221; کلامش دل سیه دلان بداندیش را میدرد، سیمای شخصیتی مجید را اینگونه به تصویرمی کشد:&#8221; گورگمنام مجید درقلب یک ملت قهرمان است ومردمش یاد او را درقلب شان گرامی میدارند.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بگذارید خاطره ی شیرین وفراموش نشدنی خودم را نیزبرایتان نقل کنم:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> تابستان سال١٣٥٩خورشیدی بود. من دراختفا بسرمی بردم. قوای روس و&#8221;افغان&#8221; تا صد متری محل اختفای ما رسیده بودند. اگراطلاع رسانی بموقع آن دُخت نازنین روستایی نمیبود، کارازکارگذشته بود. من ویاران دیگر ازتهلکه جان به سلامت بردیم. منطقه شدیدا ً زیرفشارمحاصره ی دشمن قرارگرفته بود. بم افگن های دشمن ازفضا وتانک های غول پیکر اززمین خانه وکاشانه ی روستاییان رابه گلوله بسته بودند. شناسایی ازمنطقه باعث آن گردید که ما به سختی خود را ازساحه ی عملیات بیرون بکشیم. تمام روزرا منزل زدیم. هوا گرم وآفتابی بود.ازشدت گرسنگی وخستگی دمی به پاهای ما نمانده بود. برای رفع خستگی ودفع گرسنگی داخل قریه ی کوچکی شدیم. ساکنان قریه میدانستند که ما گرفتارکدام مصیبتی شده ایم ؛ با آنهم با بی رغبتی بسوی ما نگاه میکردند.  وقتی گفتیم ، ما اعضای &#8220;سازمان آزادیبخش مردم افغانستان&#8221; هستیم ، بازهم با کم التفاتی مردم قریه روبروشدیم. همرزمی روبمن کرده گفت:&#8221; مثلی که تحویل ما نگرفتند.&#8221; برایش گفتم:&#8221; پریشان مباش ! من ازنسخه ی مشکل گشا استفاده می کنم &#8221;  یاران تعجب کردند. وقتی گفتم :&#8221;ما رفیق های مجید آغا میباشیم&#8221; ، جنب وجوش عجیبی درمیان حاضران به راه افتاد. چهره ها گلگون  شدند ولب ها خندان.  پیروبرنا به یک آوازصدا کردند:&#8221; جان ما فدای نام مجید آغا&#8221;  همگی ما را با محبت درآغوش کشیدند ودقایقی پس پتنوس های چای ودسترخوانهای نان وسبد های پرازمیوه پیشروی ما چیده شد. زنان با عفتِ قریه پشتِ بام خانه های شان برآمده بودند تا رفقای مجید آغا را ببینند. . . . ومن درهمانجا عملا ً به  عمق جازبه ی شخصیت آن یارنازنین اعتقادحاصل کردم.  پس ، بیجا نیست که شاعر&#8221;مرثیه آغازشهادت&#8221; کلام آهنگینش را اینچنین می آغازد:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;با نام تو</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بدرگاه کوه رفتم</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">              وکوه راهم داد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نام تو، تاج شرف است برتارک مغرورکوهستان</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                               فرخنده باد نام تو.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نام تو</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     گذرگاه ستاره است</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وقتیکه ازقعرظلمت</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بسوی کهکشان سفرمی کند</span><span>.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">همین نام پرآوازه ونیک عبدالمجید کلکانی است که مرحوم خان عبدالغفارخان اشتیاق دیداراو را دردل می پروراند. این مصادف به زمانی است که مجید سه سال زندان دهمزنگ وشش سال زندگی مخفی را با متانت وافتخارپشتِ سرگذاشته بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">مجید ویارانش آمادگی برای پذیرایی گرفتند. قریه ی کلکان محل ملاقات تعیین گردید. مهمانان دورادورحوض بزرگ کلکان روی صفه درفضای بازنشسته بودند. جوانان دلیرکوهدامن دست به سینه چارطرف ایستاده بودند. مجید همراه با متنفذین روشن بین منطقه ازمهمانان شان حد اعلای مهمان نوازی بجا آوردند. وقتی مرحوم خان عبدالغفارخان وهمراهان پای صحبت های شیرین و همه جانبه ی مجید نشستند، ازاحاطه ی او به مسایل سیاسی ،دینی، اجتماعی، تاریخی ، ادبی. . .آفرین گفتند. نفوذ معنوی مجید درمیان مردم واحترام متقابل وآگاهانه طرفین سبب حیرت مهمانان شده بود. مهمانان به چشمان خود دیدند که مجید نه گارد محافظ دارد ونه شان وشوکتِ فرعون مابانه؛ نه پای ثروتی درمیان است ونه زوروفشار آمرانه ای، ونه هم محلی برای مکروفریب ، ولی صد ها جوان دلبرداوطلبانه حاضراند جان خود را فدای مجید وراه او بنمایند.  مهمانان متعجبانه به سوی مجید میدیدند ودرجستجوی منبع این قدرت بودند. وقتی مهمانان خود را غریق دریای اخلاق  نیکو ، فهم ودرایت، وطندوستی، سخاوت ، محبت وشهامت مجید دیدند، دانستند که مجید انسانی است ازنوع دیگر وازبرش ناشناخته ی دیگر. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">درپایان دیدار، مرحوم خان عبدالغفارخان روبه مجید کرده گفت:</span></h4>
<h4 align="justify"><span>&#8220;</span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> مجید جانه! د مورشیدې دې درته حلالې وي! ما ستا په باره کې اورېدلي ؤ خو ستا عظیم شخصیت او کردار له هغه اوچت دﺉ چې ما اورېدلي ؤ. د آزادو قباﺋـیلو سیمې به ستا لپاره د امن کور وي</span><span>.</span><span>&#8220;</span><span> </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دراینجا برش کوتاهی ازکتاب&#8221;ویژه نامه شهید مجید کلکانی&#8221; را حضورتان نقل می کنم:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;دردوره ی سلطنت محمدظاهرشاه، وقتی داود خانه نشین بود خواجه اکرام نزدمن آمد. وخواست که پیام داودرا به آغا برسانم.داود میخواست سلطنت ظاهرشاه راسرنگون کند، داود درین راه جلب حمایت آغا را میخواست.او، این کاررا به دودلیل پیش گرفته بود:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">١-عقده ی خانوادگی.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">٢- تحریک ابرقدرت روس.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وقتی پیشنهاد را با آغا درمیان نهادم ،گفت:</span></h4>
<h4 dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">من ایلچی داود را نمی بینم. ونه به فکرکودتا هستم. کودتا رژیم بی ریشه یی است. ونمیتواند خواست مردم را انعکاس بدهد. چنین رژیم هایی، که جدا ازخواست مردم به میان می آیند، هرچندیکشبه مثل سمارق سبزمی کنند ولی به کوچکترین تکانی ازجاکنده می شوند</span><span>.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                         خاطره از&#8221;ک&#8221; </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center" class="MsoNormal" align="justify"><span>  </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اگراین سلسله را دنبال کنیم ، کارما به درازا خواهدکشید. این چند مورد را به مثابه ی مشت نمونه خروارتقدیم حضورتان کردم. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">باید گفت که سخن گفتن ازمجید وشمردن پهلوهای ارزشمندشخصیتی اوسنگرگرفتن درپناه نام ونشان اونیست، بل ، وظیفه ای ست که نویسندگان &#8220;پیرو&#8221; و&#8221;آزاد&#8221; ، ازطریق به متن درآوردن آن ، کارنامه های تابناک وتفکرات زنده ی مجید را حراست می کنند. پرگویی های کسل کننده و&#8221;حمد سرایی&#8221; های چاپلوسانه هم نمی تواند قطره ای به اوقیانوس شخصیت اوبیافزاید، همانگونه که سیاهی لعن وطعن نمی تواند تشعشع شخصیت مجید را کمرنگ کند. نوشتن درباره ی مجید ، تجلیل ازمقام شخصیتی قهرمانیست که تمامی عمرگرانبها وجان شیرینش را درراه آرمان های بربادرفته ی یک ملت شجاع ولی نامراد قربان کرده است. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">هدف اصلی ازمطرح کردن کارنامه ها وپهلوهای شخصیتی قهرمانان تاریخ ، آموختن ازاخلاق، آرمان وکردارآنها است. زنده نام شهیدعبدالقیوم رهبر (برادرعبدالمجید کلکانی) به مناسبت هفتمین سالروزشهادت آن سرداررزم ومقاومت چنین گفت: </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8221; این سخنرانی بیشتربه سلسله کاوشهایی میماند برای استکشاف شخصیت مجید ازیک جانب وازجانب دیگرهم کوشش برای کشف خود وبازنمایاندن خود ماست درآن چوب بستی که مجید برای ما ترسیم کرده بود. کوشش ما این بوده است که دراین آیینه خود را ببینیم ، سیمای خود را بنگریم وباری برخودنظربیاندازیم وببینیم که ما چه هستیم؟&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">من می پذیرم که طی سالیان پسین دررابطه به معرفی شخصیت، راه وروش شهید مجید ودیگرجانباختگان راه آزادی وسعادت مردم  کاردرخوری صورت نگرفته است. این خلاء ای است که باید پرشود. هموطنان شریف ما حق دارند یخن رهروان راه مجید ومجید ها را بگیرند. ولی ، باری از یاران ودوستان مجید هم بپرسید که طی دوره های آتش وخون برشما چه گذشته است؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ازین سموم که برطرف بوستان بگذشت     عجب که بوی گلی هست ورنگ نسترنی</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> هرچند قهرمانان تاریخ هرگزوهیچگاهی دربرابرجانفشانی ها وهدیه ی خون شان ازکسی پاداشی نخواسته اند، اما این وجیبه ی ما است که  پاس وسپاس اینهمه فداکاری ها، زحمت کشی ها وموج خون را داشته باشیم. اگرخدای ناکرده نسل امروزوفردا به جای قدرشناسی ازمقام وشخصیت آزادمردان بلندمرتبت تاریخ ، ناسپاسانه برسیمای تابناک شان لجن بپاشند ، دیگر کسی برای حفظ شرافت خلق الله وبرای دفاع ازآرمان آزادی وعدالت جانش را قربان نخواهد کرد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پس، بیایید این رسم پلید وننگین را ازهمین حالا ریشه کن کنیم!</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بخاطرهمین دَین بود که دراولین سالگرد طلوع مرگ عبدالمجید کلکانی،سازمان اودست به ابتکارارزشمندی زد وویژه نامه ی آن نامدارتاریخ را تدوین نمود. داستان تدوین این ویژه نامه مانند زندگی وسرگذشت خود مجید پرازماجرا است. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">حال که من این ویژه نامه را روی دست دارم ، به یاد آن رزمندگان شهیدی می افتم که به گفته ی شاملو ،عاشق ترین زندگان بودند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ویژه نامه ی زنده یاد عبدالمجید کلکانی درشرایط بیحد سخت ودشواربا قبول صدها خوف وخطر، به همت پیشمرگان انقلابی تدوین یافته است. بهتراست شمه ای ازشرایط دشوار آن روز را اززبان خود نویسندگان &#8220;ویژه نامه&#8221; بشنویم: </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8221; براستی مجید شخصیت چند بعدی داشت. پیوند ابعاد شخصیت او ودریک کل واحدآوردن آن ، آنهم درفضای مختنق وخفقان آورامری مشکل مینمود، ولی دَینی که او بر گردن همه انقلابیون کشوروخصوصا ً اعضای سازمان آزادیبخش مردم افغانستان دارد بیش ازآنست که آنان برمرزمشکلات نتازند وعلی رغم تمام دشواری ها وخصومت ورزیهای موکد کرملین نشینان وایادی وطنی آنها نسبت به سازمان وبا وجود مصروفیت های بیش ازحد وحمل وظیفه جنگ مقدس سازمان با خونخواران روسی، تهیه این متن میتواند پاسخ مرگباری برای دستگاه های دروغ پراگنی دشمن درنده باشد.&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">روال وروحیه ی غالب این ویژه نامه متٲثرازفضای حاکم آنروزگاراست. امکانات اندک ومحدودیت های فراوان نویسندگان سبب شده است که ویژه نامه ی یادشده از برخی اشتباهات ولغزشهای کوچک درامان نماند، که این ازنظربنده یک امرطبیعی پنداشته می شود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ویژه نامه زنده یاد عبدالمجید کلکانی که با عکس آن مزین می باشد شامل این عناوین میگردد:</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پیش درآمد- مقدمه ای برمقدمه ها- پیشگفتار- نگرشی برزندگی ومرگ مجید- دقهرمان انسان دقهرمانی یاد- خاطره ها- اشعار- نبرد مجید ادامه دارد – عبدالمجید قهرمان، شهید گلگون قبا-  گزارش افسانه مجید درمطبوعات امپریالیسم روس- زندان دهمزنگ &#8211; بازتاب حماسه مجید درداخل کشور ودرخبرگزاری های جهانی ومٶخره</span><span>.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دراینجا یکی ازعناوین این ویژه نامه را که توسط یکی ازدوستداران مجید به نگارش آمده است به دست نشرمی سپارم. قراراظهارات مسئولین جانباخته ی &#8220;ساما&#8221; ،این اثر ،اولین کارنویسنده درعرصه رمان نویسی می باشد. قراربود تا این دوست ادیب وفرزانه همین سلسله را ادامه دهد که به نسبت بلای خانمانسوزجنگ وتباهی های ناشی ازآن تا کنون این مٲمول برآورده نشده است.امیدوارم آن دوست یگانه کارناتمامش را ازسربگیرد. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">من میدانم که عده ای ازهمکارانی که درتیم تدوین ویژه نامه مجید با نویسنده رمان &#8220;یعقوبی دیگر&#8221; تشریک مساعی کرده ا ند ، اکنون درمیان ما نیستند. ازینرو،مراتب تسلیت خود را به پیشگاه قلم وقدم آن نویسنده ی ارجمندپیشکش میدارم. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                     &#8220;تودرنگاه خودازشب به روزمی نگری</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                      توپـیش پیـش سپـــاه زمانــه رهسپــری&#8221;   </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     نسیم. رهرو- هژدهم جوزای١٣٨٧خورشیدی / هفتم جون  ٢٠٠٨</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                      *    *   *    *     *</span></h4>
<h4 align="justify"><span>                 </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">فصلی ازرمان&#8221;یعقوبی دیگر&#8221;</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">زندان دهمزنگ</span></h4>
<h4 align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">زندانی حجره ی شماره هفت تجرید، با دمیدن اولین نفس های صبح بیدارشد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">زولانه ها برپاهایش سنگینی میکردند. با زحمت پاهای خود را جمع کرد. استخوانهای پایش درد داشت. آهسته ازروی بوریای پوسیده ی فرش بلندشد. ازشیشه ی شکسته ی پنجره بادسرد بامدادی به درون می آمد. روی میله های آهنی پنجره ذرات برف نشسته بود. چنان بنظرمی رسید که برف بسیاری باریده است. هواسرد وگزنده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221;(*) به پنجره نزدیک شد. زولانه ها درپایش صدا کردند.ازبیرون بانگ خروسان چنان صدای امواج دریایی بگوش می نشست. درزندان سکوت وآرامش حکمفرما بود.هنوززندانیان حجره های مجاورخوابیده بودند. صدای گام های پهره دار هم دردهلیزشنیده نمی شد. مثلی که بالای چوکی اش بخواب رفته بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; پشت پنجره استاد وهوای خنک را بلعید.ازپنجره به بیرون نگریست. بربام های ساختمان های مجاوربرف سپید خوابیده بود.ازشیشه ی شکسته روشنی کم رنگ مهتاب به درون می آمد ، وصدای خروسانی که دردوردست ها فریاد می کشیدند ، آمدن صبح را اعلام می داشت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; برگشت ووسط حجره ایستاد. بعد شروع کرد به نشستن وبرخاستن های پیهم با حرکات منظم ودوامدار، سردی ای را که دروجودش رخنه کرده بود دورساخت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">عضلات شخ مانده اش رانرم گردانید وحرارت تنش را بالا برد. زنجیرها درپایش صدا میکردند واوحرکات خود را باصدای زنجیرها هماهنگ ساخته بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پس ازدقایقی که ورزش کرد، به در ِحجره کوبید. صدایی ازآنسو برنخاست. مثلیکه پهره داربه خواب عمیقی فرو رفته بود. بارسوم که به درکوبید ، صدای خواب آلود پهره داربلندشد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;   &#8220;پیر&#8221; توستی ؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;   وقت نمازاست ، طهارت می کنم.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;    به چشم بادار، فی الفور.     </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وبدنبال آن چرخیدن کلید بود وبازشدن در.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; بیرون رفت. پهره دارخواب آلود ازعقبش گام برمیداشت وبا احترام فوق العاده ازدنبالش میرفت. گام های مرتب پهره داربا صدای زولانه ی پاهای &#8220;پیر&#8221; همنوا شده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پهره داران پیشامد خوبی با &#8220;پیر&#8221; داشتند. آنها بزودی تحت تأثیرشخصیت بزرگ او قرارگرفتند. فریفته ی اخلاق پسندیده وروحیه ی پولادینش شدند وازبرخورد نیکویش تأثیرپذیرفتند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; دراندک مدت شهرت فوق العاده نیکویی حاصل کرده بود. با آنکه درحجره ی تجرید ودوراززندانیان دیگرنگهداری می شد ، اما ستاره ی درخشان بزرگواری او ، محیط زندان را روشن ساخته بود. زندانیان نادیده اورا دوست میداشتند، وآرزومند بودند تا اورا ازنزدیک ببینند وآشنایش شوند. زندانبانان زود ازاین قضیه مطلع شدند. ترسیدند مبادا نفوذ فوق العاده ی &#8220;پیر&#8221; پهره داران وپاسبان ها را تحت تأثیرقراربدهد ، وبلایی به سرشان بیاید. تصمیم گرفتند تا پهره داران وپاسبان های حجره ی شماره هفت تجرید را زود زود عوض کنند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">هفته ی دوبار پاسبان حجره ی او راتبدیل میکردند ، پهره داردیگری را به کشیک برمی گزیدند. </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">زندانبان ها می کوشیدند تا خشن ترین وزشتخو ترین افراد را برای پاسبانی انتخاب کنند. اما نتیجه ی کارشان بیهوده بود. خشن ترین وزشتخوترین افراد دربرخورد با &#8220;پیر&#8221; نرم میشد. قدرت اعجاب انگیزروحی او ، ازآهن ابریشم می ساخت وازسنگ پنبه.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">زندانبان ها چه کارهایی که نکردند. پاسبان های حجره ی اورا ازمیان ملیت های مختلف با زبانهای نا آشنا برای &#8220;پیر&#8221; ، انتخاب میکردند. ازپشتون گرفته تا ازبک وترکمن وبلوچ ونورستانی ، برایش پاسبان برمی گزیدند. برای پاسبان ها توصیه می شد تا با اوحرف نزنند وپیشامد زشت وناهنجارداشته باشند. اما آتش شخصیت او آنچنان نیرومند وسازنده بود که هرآهنی را نرم میکرد وازهرخامی پخته ترین وآزموده ترین انسان بوجود می آورد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; پس ازطهارت به حجره ی مجردش برگشت. باقلب بیدار وروح پایدار. نورازوجناتش می بارید. به نمازایستاد. بلند بالا وچارشانه ، با قامت ستبر، فضای حجره را ازوجودخود پرکرد. ساحت کوچک حجره ، گنجایش تن بزرگ وروح بزرگترازتنش را نداشت. با خلوص به درگاه آفریدگارانسان سجده برد. زنجیرها صدا میکردند. واو به آواززنجیرهایش نمازمیخواند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">درقلبش صداقت بزرگ شعله می کشید.عشق سوزانی که نسبت به مردمش داشت اورا یاری کرده بود تا دربرابرزنجیروزندان مقاومت کند. هیچگاه خداوند ومردم را فراموش نکرده بود. اوسوگند یاد کرد تا برای همیش نسبت به خدای خود ، خاک خود ومردم خود وفاداربماند. با صدای زنجیرهای او ، زندانیان حجره های مجاورنیزازخواب برخاستند. صدای زنجیرهای او برای زندانیان حجره های مجاور، به منزله ی ساعتی شده بود که دراوقات معین به زنگ زدن می پرداخت. زندانیان اوقات روز را با آن صدا تخمین میزدند. روزپنج بارادای فریضه نماز، که پنج بارزنجیرها را بصدا درمی آورد. زندانیان دیگربه پیروی از&#8221;پیر&#8221; ، ورزش میکردند. او برایشان گفته بود که فقط ورزش میتواند آنها را دراین زندان مجرد وحجره ی تاریک وتنگ زنده نگهدارد ودربرابرشکنجه ها وچوب زدن ها ، مقاومت بخشد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نماز&#8221;پیر&#8221;پایان یافت. بعد ازادای نمازپنج سوره ی کوچکی را که درجیب کرتی داشت بیرون آورد وبه تلاوت پرداخت.این پنج سوره راهمیشه با خود داشت. ازهمان آوان کودکی مادردرجیبش می گذاشت ویا درکمرش با دستمالی می بست. اوهمچنان مشغول تلاوت بود که پاسبان ازپشت درصدا زد:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;   &#8220;پیر&#8221; نان تان را بگیرید. درصدایش نوعی احترام نهفته بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">برخاست ورفت وقرص نانش را ازلای سوراخ در،گرفت. نان زندانیان دیگررا ازهمان سوراخ به درون پرتاب میکردند. اما از&#8221;پیر&#8221; را هیچ پاسبانی بخود حق نمیداد چنان کند. با احترام نانش را بدستش میدادند واوهم تشکرمی کرد.ازحجره های مجاورصدای زنجیرها شنیده میشد. زندانیان دیگرتازه به ورزش آغازکرده بودند.&#8221;پیر&#8221; درحالیکه نانش را آهسته آهسته می جوید ، به صدای زنجیرها گوش فرا داده بود. نان سخت بود وبا دندان هایش جنگ میکرد. اما او با آهستگی آنرا میجوید. به فکردُورو دَرازی فرورفته بود. با خودحساب میکرد که چارماه است که دراین حجره تجرید بسرمی برد. پنج قوس ١٣٤٠ بود که او را دراین حجره انداختند. دراین مدت چارماه حجره ی تجریدش راعوض نکرده بودند. به اصطلاح زندانیان&#8221;کوته قلفی&#8221; بود. هیچ زندانی را بیش ازیکی دو ماه &#8220;کوته قلفی&#8221; نمیکنند.اما او راتا کنون که چارماه گذشته بود ، درکوته قلفی نگهداشته بودند. وهنوزهم معلوم نبود که چقدروقت دیگرهمانطورباقی خواهد ماند. رشته ی فکرهایش را صدای قدم هایی که ازبام بگوش رسید ، ازهم گسست. پاسبان ها وافراد امنیت زندان برای روبیدن برفِ بامها برآمده بودند. پرنده خاطره های &#8220;پیر&#8221; بسوی کلکان بال کشید. یادش آمد وقتی بچه بود برف های قلعه ی شانرا درکلکان او خود به تنهایی می روبید. نه تنها بام های قلعه ی خود شانرا می روبید که حتی با همسایه ها هم کمک میکرد. بیشتراوقات روزهای پربرف زمستان را به برف پاکی می گذراند. بام های مسجد دهکده راهم پاک میکرد. برف پاک کردن برایش لذتبخش بود. وقتی کنده های برف را ازبام قلعه به پایین میریخت ، ازصدای به زمین خوردن برف خوشش می آمد.آنقدرکارمیکرد که زیر آب وعرق میشد واحساس تشنگی میکرد. آنگاه پاغنده ای ازبرفِ پاک را می گرفت وبدهان می انداخت. برفِ سردعطشش را فرومی نشاند وسرازنوبه کارمیپرداخت. وقتی همه ی بامها را پاک کرده بود ، دست ورویش را با برف می شست وازبام فرود می آمد. صدای قدم های برف روبان ازبالای بام شنیده میشد وصدای سقوط کنده های برف که به زمین میخورد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بیشترازاین به برف فکرنکرد. یعنی نگذاشتندش که فکرکند. صدای کوبیدن دیوارحجره ی همسایه بلند شد. این یک رَمزبود. زندانیان تجریدی با کوبیدن بدیوارحجره هایشان رمزرا به یکدیگرمخابره میکردند.هرگاه اتفاقی رخ میداد ویا خبری میشد آنها با این علامت یکدیگرشانرا مطلع می ساختند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">این باردیوارباشدت کوبیده شد. حتما ً اتفاق بدی رخ داده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; برخاست وازسوراخ  ِدردهلیزرا زیرنظرگرفت. صدای قدم های سریع ومضطرب شنیده می شد. لحظه ی بعد چندتا پاسبان را دید که جسدی را ازدهلیزمیگذرانند، بدنبال پاسبان ها قوماندان زندان ازدهلیزعبورکرد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">چگونگی قضیه روزدیگرآفتابی شد. زندانی شماره ١٦ تجرید که جوان هژده ساله بود، خودکشی کرده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span>   </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                    *         *           * </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">سایه ی میله های آهنی ، روی شیشه شکسته پنجره سنگینی میکرد. نوررنگ پریده ی شامگاهی دردیوارشرقی حجره ، خط روشنی ترسیم کرده بود. حجره ، سرد شده میرفت وتوام با سردی تاریکی نیزبه درون می آمد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; درگوشه ی کزکرده بود ، قرآن میخواند. آیه ی مبارکه ی وَلقدّ کرَمّنا بَنِی آدَم برزبانش جاری بود. ریش سیاهش چهره اش را لاغرترنشان میداد. چشمانش میدرخشید وهاله ی ازنجابت احاطه اش کرده بود. باری به زنجیرهایش نگریست وبه زخم هایی که درپایش بوجود آمده بود. زیرلب آیه ی کریمه ی ولقد کرمنا بنی آدم را تکرارکرد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">با خود اندیشید:زمانیکه خداوند(ج) انسان را کرامت بخشیده است ،بندگان ستمگراو به چه حقی این کرامت را ازاو بازمی ستانند. آیا شوریدن برضد کسانی که کرامت بنی آدم را سلب میکنند نا صواب است؟ هرگز، بلکه برانسان واجب است تا دربرابرنابرابری ها وستمگری ها قدعلم کند وبیرق مبارزه را برافرازد ، برضد هرآنچیزی که کرامت بنی آدم را زایل میگرداند عصیان کند. عصیان گری درچنین مواردی واجب است. خواه آن پدیده ی زایل کننده ی کرامت مادی باشد ، خواه معنوی. خداوند(ج) امرکبیرمجاهده درراه حق وحقیقت را به دوش انسان نهاده است. وانسانی که این وجیبه را فراموش کند ، نا بخشودنی است. شخصیت انسان وکرامت او درطول تاریخ درمقدارواندازه ی مبارزه او برضد بی عدالتی سنجیده شده است. کرامت با معیارجهاد وزن کرده میشود. آنکه رزمنده تردرفش جهاد را برافراشته با کرامت ترازدیگران است.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بزرگی انسان وبرتری اوازدیگران ، درمقاومت او دربرابرظلم وبیداد است زندگی فداشدن درراه عقیدت است وقربان شدن درراه حقیقت. باری سخن حضرت امام حسین(رض) درذهنش جاری گشت که فرموده:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                     ان الحیواﺓ عقیدﺓ وجهاد           </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; دراندیشه هایش غرق بود. شام نزدیک می شد. وشب تارمی تنید. گام های مرتب وپیهم پهره دار که درطول دهلیزدررفت وآمد بود شنیده می شد. حجره اندک اندک درتاریکی فرومیرفت. کوچکی حجره آزاردهنده بود. چشم را به نزدیک بین وروح را به سرخوردگی عادت میداد. زنجیرها وزولانه برای &#8220;پیر&#8221; آنقدرآزاردهنده نبود که کوچکی حجره. دلش را تنگ می ساخت وروحش را می آزرد. روح بزرگ او را محدوده ی کوچک حجره رنج میداد.&#8221;پیر&#8221;خسته به نظرمی رسید. درازکشید. به سقف چشم دوخت. درتاریک روشن حجره تارهای که تارتنک تنیده بودند، به چشمش راه یافت.دردام تارتنک ها حشرات بسیاری اسیرگشته بودند. باد سردی ازپنجره ی شکسته به درون می آمد. برف دوباره شروع به باریدن کرده بود. لحظات می گذشتند وزندان آرام آرام درسکوت شب فرومیرفت. آوازگام های پهره دار ازپشت دربه گوش می نشست. به نظرش میرسید که صدا ازدوردست ها می آید  یا که صدای گام های خودش است ، که روی برفها راه میرود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">خاطرات زمستان گذشته درذهنش جان گرفت. یکی ازشب های سرد زمستان پاریادش آمد. آن شب ازپغمان راهی شمالی بود. می خواست غرض تنظیم بعضی کارهای لازم به شکردره برود. پای پیاده راه افتاد. سالها بود که اوعادت کرده بود همیشه پای پیاده سفرکند. سفردرشب آنهم ازکوره راه ها وبا پای پیاده مطمئن ترین سفربرای یک چریک محسوب میشود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">آنشب نیزازپغمان راهی شکردره شد. برخلاف مراتب دیگرآنشب تنها نبود. جبارهمسفرراهش بود. هنوزازحوالی پغمان دورنشده بودند ، که برف سنگینی شروع به باریدن کرده بود ، وکوه ودشت را پوشیده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">آندو با گام های استوارطی منازل کردند. راه ها را بریدند. ازکوهپایه ها گذشتند، ازتپه ها عبورکردند، وازپیچ وخم راه ها گذشتند.هرچه پیش میرفتند ، راه رفتن مشکل می شد، برضخامت برفی که روی زمین خوابیده بود افزوده می گشت. ضخامت برف قدم برداشتن را مشکل می گردانید. تا بجلک پا درمیان برف فرو می رفتند. وگاهی تا زانو. فاصله ها را می بریدند. برف همچنان با شدت هرچه تمامترمی بارید. آندو مانند اشباح دردل شب راه می پیمودند. مسلح بودند. وبارسلاح سنگینی راهپیمایی را دوچندان می ساخت. برف همه جا را سفید کرده بود. جروجوی وراه وبیراه ازیکدیگر تشخیص داده نمیشد. جزصدای خش خش پای رهنوردان که دربرف فرو می نشست ، دیگرصدایی نبود. آندو آرام وخاموش راه می پیمودند. ساعت ها طی طریق کردند. هنوزبه قریه کوچک&#8221;سُمُچَک&#8221; نرسیده بودند که موزه ی جباردرسنگی گیرکرد وپاره شد. جباردرحالیکه خستگی ازصدایش می بارید برای &#8220;پیر&#8221; ازپاره شدن موزه اش اطلاع داد. &#8220;پیر&#8221; خندید. ودرحالیکه ازگوشه یخن کرتی اش سوزن بزرگی را بیرون می آورد، برای جبارگفت:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">برای یک چریک بعدازسلاحش ، پای پوشش عمده است. درانتخاب پای پوش باید دقت کرد. راهپیمایی با پای پوش فرسوده ویا ناراحت ، چریک را خسته می کند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">سوزن را به جبارداد تا موزه اش را بدوزد، وخود روی برف ها خوابید. شالش را برروکشید تا ازریزش برف درپناه باشد. جبارمصروف بخیه زدن پارگی موزه اش شد. برف می بارید. گرگ ها دردوردست ها قوله سرداده بودند. وقریه کوچک &#8220;سمچک&#8221; که حد فاصل میان پغمان وشکردره است ، درزیربرف خوابیده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; روی برف ها چنان آرام خوابیده بود که گویی دربسترپرقو خُفته است. جباردرتاریکی شب وروشنی برف که بهم آمیخته بودند، موزه اش را می دوخت. درذهنش سخنان&#8221;پیر&#8221; آشوبی برانگیخته بود.&#8221; برای یک چریک بعد ازسلاحش پای پوشش عمده است&#8221;. او خود را ملامت می کرد که چرا درمورد پاپوشش بی توجهی کرده است. ازسخنان کنایه آمیز&#8221;پیر&#8221; دَردَش گرفته بود. شرمنده وخجلت زده به نظرمی رسید. درهمان هوای سرد احساس کرد که عرق قطره قطره ازپیشانی اش روی برف ها فرومی چکد.عرق خجلت بود.  با خود فکرکرد شاید درنظر&#8221;پیر&#8221; چریک بی کفایتی جلوه کرده باشم. چریکی که نباید زیاد رویش حساب کرد. این فکررنجش داد، وچون خنجری قلبش را درید. با عجله سوزن را درچرم کلفت وسخت موزه فرو می برد. چندین جای انگشتانش را با سوزن درید. شتاب داشت تا زود ترموزه اش را بدوزد ومانع حرکت&#8221;پیر&#8221; نگردد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">موزه ی جبار دوخته شد.&#8221;پیر&#8221; آرام خوابیده بود. جبارخواست صدایش بزند. اما جرئت نکرد. انتظارکشید تا&#8221;پیر&#8221; بیدارشود. برف همچنان می بارید. جبارانتظارمی کشید وگرگ ها دردوردست ها قوله سرداده بودند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">برف حوتی، دربیرون پشت پنجره زندان تیزمی بارید.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                       *    *     *</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; دراندیشه هایش غرق بود که درحجره اش گشوده شد، وپهره دارگفت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; جان، امروزدرزندان خیرات کرده اند وبرای زندانیان پلومی دهند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; حرفی نزد. پهره دارکاسه ی پلو را درطاقچه نهاد وبیرون رفت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">درآن زمان ، درزندان دهمزنگ، گاهگاهی، &#8220;سخاوتمندان&#8221; خیرات می کردند، وزندانیان را ازآن خیرات می دادند. درمیان اغنیای شهرکابل رواج شده بود که هرگاه خیرات وصدقاتی می دادند، درزندان دهمزنگ دیگ می پختند وبین زندانیان غذای پخته تقسیم می کردند. آنروزنیزیکی ازمنعمین شهرکابل دردهمزنگ دیگ خیرات پخته بود وزندانیان را پلو داده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; تا دیروقت همچنان به یاران خوددربیرون زندان می اندیشید. کاسه ی پلوهمچنان درطاقچه قرارداشت. چندساعت بعد که پهره داربرای بردن کاسه آمد، با تعجب دید که کاسه ی پلودست نخورده درطاقچه قراردارد. پهره داربا صدایی که ازآن تعجب به خوبی هویدا بود، گفت:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  &#8220;پیر&#8221; شما پلو را نخورده اید؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; جواب داد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  نه، نخوردم.آیا شما ازآن خوردید؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  بلی خوردم، چرا مگرباید نمی خوردم؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  آیا شما میدانید که این پلو ازکدام پول تهیه شده؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  این پلو خیرات است وازپول یک پیسه دارتهیه شده.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  آیا آن پول، پول حلال است؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  خدا می داند&#8221;پیر&#8221;جان! درین دَوروزمان پول حلال کجا پیدا میشود!</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;   درست می گویی. اصلا ً پول به شکل حلال وقانونی وشرعی ،امکان ندارد که جمع شود. فقط کسانی پولدارمیشوندکه مکلفیت های اسلامی را که برسرمایه قابل اجراست، فراموش می کنند. ذکوة شرعی را نمی پردازند، سود می خورند، وازبیت المال سوء استفاده می کنند. خیراتی که ازچنین پولی  پخته شود، درحقیقت چرک پول حرام است، وشما چطورچنین چرک حرام خورده اید؟</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پهره دار که تحت تأثیرحرف های &#8220;پیر&#8221;قرارگرفته بود، با اضطراب جواب داد:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  مارا دادند که بخوریم. همیشه همینطورخیرات ها درزندان میشود وما میخوریم.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">     &#8211;  بلی، اغنیا برای ظاهرفریبی چنین کارها را می کنند. اما متوجه باشید که شما چرک پول های حرام آنها را می خورید.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">آنها برای آنکه نفس دیگران را نیزحرام کرده باشند، ازپول حرام خود بنام خیرات وصدقات به دیگران نیزمیخورانند، تا درگناه شان دیگران را نیزشریک گردانند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پهره دارندامت زده وپشیمان، ایستاده بود وسخنان&#8221;پیر&#8221; را گوش میکرد. دردرونش حالت عجیبی حکمفرما شده بود. ازخوردن پلوپشیمان وخجلت زده شده بود. با خود فکرکرد: چرک پول حرام را خورده ام، چرک پول حرام را، پول حرام . . . نتوانست تحمل کند. با سرافگندگی ازحجره ی&#8221;پیر&#8221; بیرون رفت. هنوزدهلیزرا طی نکرده بود که صدای هوقش شنیده شد واستفراغ کرد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ظاهرا ً چنین معلوم میشد که سخنان&#8221;پیر&#8221; تااعماق درون پهره دارکارگرشده بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">روزدیگر،تمام زندانیان ازقضیه ی نخوردن پلو توسط&#8221;پیر&#8221; آگاه شده بودند. پهره دار، سخنان&#8221;پیر&#8221; را برای همه گفته بود. تمام زندانیان با شنیدن آن حرف ها ،ازخوردن پلو پشیمان شده بودند. همه فکرمیکردندکه چیزی حرامی را خورده اند. واین فکرروزها آنها را رنج داد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span>                                            *****</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شش ماه گذشت. برخلاف تصورزندانبانان که می پنداشتند،&#8221;پیر&#8221; زندانیی خطرناکی است، معلوم شد که اوعلاوه برآنکه آدم خطرناکی نیست، انسان معقول ونیکی هم است.هرچه درمورد اوشنیده بودند، خلاف ثابت شد. سررشته داران زندان او را اززندان تجرید ششماهه بیرون کردند.&#8221;پیر&#8221; ازقلعۀ جدید رهایی یافت. او را به زندان عمومی بردند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">روزیکه او وارد زندان عمومی گردید،زندانیان همه جلواتاق هایشان صف ایستاده بودند وهرکدام از&#8221;پیر&#8221;درخواست میکرد تا دراتاق آنها بیاید وبا آنها زندگی کند. آوازه وشهرت&#8221;پیر&#8221;درزندان پیچیده بود. بسیاری ها ازقبل با نام اوآشنا بودند. عده ی هم درمدت ششماهی که&#8221;پیر&#8221; درزندان تجرید بسرمیبرد اوراشناخته بودند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">او آرام وخاموش ازجلو صف منتظرزندانیان با قدم های شمرده وسنگین گذشت وبسوی آخرصف رفت. دراخیرصف مرد پیری که ریش سفیدی چون برف داشت ایستاده بود. وقتی نزدیک او رسید، پیرمرد با آنکه آشنایی قبلی با &#8220;پیر&#8221; نداشت، آغوش گشود واورا دربغل گرفت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; اتاق پیرمرد را درزندان برای خود برگزید. پیرمرد لالا شیرو نام داشت. اهل چهاردهی کابل بود. ومدتها بود که درزندان دهمزنگ بسرمی برد.&#8221;پیر&#8221; دراتاق او زندگی نوینش را آغازکرد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">درزندان عمومی زندانیان اندکی آزاد تربودند. میتوانستند به اتاق های یکدیگررفت وآمد کنند.&#8221;پیر&#8221; درمدت کمی با زندانیان بیشماری آشنا گشت. با مردم مختلف وبا نظرات وعقاید گوناگون.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">درمیان زندانیان، همه گون انسانها پیدا می شد. انسانهای که به جرم قتل، دزدی،  راهزنی، لواطه گری، زنا، قماروامثالهم زندانی شده بودند. زندانیان ازلحاظ سن وسال نیزمتفاوت بودند. نوبالغ ها، جوانها، میان سالها، پیروپیرترها، اینها همه زندانیان را تشکیل داده بودند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دیری نگذشته بود که اتاق لالا شیرو که دیگربنام اتاق &#8220;پیر&#8221; شهرت پیدا کرده بود، جایگاه وپته جای زندانیان مختلف گردید. زندانیان مختلف آنجا رفت وآمد می کردند. اتاق&#8221;پیر&#8221; هیچوقت خالی اززندانیان نبود.&#8221;پیر&#8221; درزندان شهرت عجیبی حاصل کرده بود. همه ی زندانیان به او الفت ودوستی باورنکردنی پیدا کرده بودند. هیچگاه او را تنها نمی گذاشتند، حتی به اندازه ی فرصت را براو تنگ ساخته بودندکه&#8221;پیر&#8221; مجال تلاوت نمی یافت، ویا کتابهای دیگری را که یاران&#8221;پیر&#8221; ازخارج زندان به نحوی ازانحا مخفیانه برایش می فرستادند، نمی توانست مطالعه کند. او چنان شمعی گشته بود که زندانیان پروانه واردرگردش جمع آمده بودند.زندانیان تانیمه های شب دراتاق&#8221;پیر&#8221; می بودند وبه سخنان او که اززندگی خودش واززندگی دیگران بود، گوش میدادند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">سخنان&#8221;پیر&#8221; دردل زندانیان تٲ ثیرعمیقی بجا می گذاشت، وآنها را شیفته ی خود میساخت. درمیان زندانیان نوجوانی که حدود بیست سال داشت وتحصیلکرده ومکتب خوانده بود ، بیشترازدیگران به اتاق&#8221;پیر&#8221; می آمد وبا او صحبت می کرد.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">جوان شهید نام داشت. بنا به توطئه یی زندانی شده بود.جوان آگاه ودانشمندی بود. روزها با&#8221;پیر&#8221; می نشست وشبها نیز. آنها راجع به بسا موضوعات ومسایل زندگی صحبت میکردند. صحبت های آندو برای لالا شیرو ، کسل کننده بود.لالا شیروازحرف های آنها چیزی دستگیرش نمی شد. اما مصاحبت شهید برای&#8221;پیر&#8221; خوش آیند بود. شهید احاطه ی وسیعی برتاریخ داشت. درزمینه های علوم دیگرنیزمعلومات کافی داشت.درجامعه شناسی وروان شناسی نیزصاحب معلومات بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">شهید پس ازآشنایی با&#8221;پیر&#8221;، شیفته ی او گردید. مصاحبت&#8221;پیر&#8221; برای شهید درمحیط کسالتبارزندان به مثابه ی دریچه ی روشنی بود که ازآن به زندگی نگاه می کرد. رفته رفته شخصیت&#8221;پیر&#8221;شهید را چنان درمحوراندیشه ی خود قرارداد که او همه چیز رادروجود&#8221;پیر&#8221; یافت. شهید پرسش هایی را که برایش مطرح میبود، از&#8221;پیر&#8221; می پرسید وسوال هایی را که برایش جواب مقنعی سراغ نداشت، از&#8221;پیر&#8221; پاسخ میخواست.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پاسخ های&#8221;پیر&#8221; شهید را راضی میکرد وبه قناعتش می پرداخت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">یکی ازشبهای تابستان بود. ماه برحصارزندان نورمیپاشید.&#8221;پیر&#8221; گلیمچه ی را درجلواتاق روی صفه ی گلی پهن کرده وبا شهیدآنجا نشسته بودند. لالا شیرو مصروف دم کردن چای بود وبه صحبت&#8221;پیر&#8221; وشهید گوش میداد. صحبت های آندوبرای لالا شیروعجیب جلوه میکرد. هرچندکمترچیزی ازسخنان آنها را میدانست، اما برایش دلچسپ بود.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پرسش های شهید وپاسخ های &#8220;پیر&#8221;جالب بود:</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  عشق چیست؟ اندیشیدن به انسان.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  زندگی چیست؟ انکارازمرگ.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  تاریخ چیست؟ مردم.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  چه چیزرا درزندگی دوست دارید؟ انسان خوب وکتاب خوب.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  چه چیزدرزندگی پایدارهست؟ عدالت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  قهرمان کیست؟ برگزیدگان مردم.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  ازقهرمانان تاریخی کی را قبول دارید؟اسپارتاکوس ویعقوب لیث صفار.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    &#8211;  کدام پادشاه را تایید می کنید؟ امان الله خان.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وتانیمه های شب صحبت به درازا کشید، لالا شیرورا خواب ربوده بود. ماه دروسط آسمان نشسته بود وآنها را تماشا می کرد. سایه ی نگهبانان زندان که دربرج های پهره داری ایستاده بودند وکشیک میدادند، قابل تشخیص بود. زندان درسکوت مرگباری خوابیده بود. اما صحبت&#8221;پیر&#8221; وشهید هنوزادامه داشت. شهید ازبیکاری وخستگی درزندان شکوه داشت. می گفت که تمام روزرا با بیکاری سپری کردن، خسته اش می کند، وحرف های دیگری ازین قبیل می گفت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; به فکرفرورفته بود، وبه ماه که دروسط حجله ی آسمان خرامیده بود، می نگریست. او نیزازبیکاری ملال آورزندان خسته شده بود. فکرمیکرد چگونه میتوانند ازین بیکاری کسالتبارنجات یابند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">روزدیگر&#8221;پیر&#8221;ازتصمیمی که راجع به کارگرفته بودبا شهید ولالا شیروقصه کرد.&#8221;پیر&#8221;تصمیم گرفته بود تا اجاره ی نانوایی زندان را به عهده بگیرد، وازاین طریق برای خود ویارانش کاری بدست آورند. شهید ولالاشیروازاراده ی&#8221;پیر&#8221; با کمال خوشنودی استقبال کردند. چندروزبعد اداره ی زندان با درخواست آنها موافقت کردو&#8221;پیر&#8221; وشهید ولالاشیرومشترکا ًعهده دارنانوایی زندان گردیدند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">آنها دست بکارشدند وهمکاران دیگری را ازمیان زندانیان برای خودپیداکردند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">روزهای اول کارشان بی سروسامان بود، اما رفته رفته، روزتا روزکارشان بهترشده میرفت ورونق میگرفت.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نانوایی زندان،به شکلی بود که اداره ی زندان آرد وموادسوخت را دربرابرقیمت معین دردسترس اجاره دارقرارمیداد ودراوقات معین پول آنرا اخذمیداشت.اجاره داران نان می پختند ونان شانرا به نرخ تعیین شده ، بالای زندانیان واداره ی زندان به فروش میرساندند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8220;پیر&#8221; ویارانش به ابتکارشروع کردند. روزهای اول تکالیف شان بسیاربود.آرد بیختن وخمیرکردن وتنورآتش زدن وپختن نان، کارساده وآسانی نبود.اما پشتکار&#8221;پیر&#8221; ویاران، مشکلات رااندک اندک ازسرراه شان برداشت.هنوزماهی نگذشته بود که کارشان نتیجه داد. به این معنی که وقتی کاریکماهه به پایان رسید وآنها حساب دخل وخرچ خود را جمعبندی کردند، معلوم شد که آنها درهرروزشصت تاهفتاد وهشتاد نان، مفادخالص دارند وازین ابتکارنتیجه ی ثمرآورکارشان خوش شدند.</span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اما&#8221;پیر&#8221;باموافقت یاران همکارش تصمیم عجیب گرفت.&#8221;پیر&#8221;تصمیم گرفت تا همان هفتاد هشتاد نانی که روزانه به شکل مفاد خالص نصیب شان میشد ومیتوانستند پول آنرا برای خود به مصرف برسانند، میان زندانیان بی بضاعت به صورت رایگان توزیع کنند.این کارباعث سروصدای عجیبی درزندان گردید.&#8221;پیر&#8221; هرروزشام وقتی بساط نانوایی را جمع میکرد نانهای مازاد را دردسترخوان کلانی می انداخت وگرداگردِ زندان می گشت ونان ها را میان زندانیان بی پول رایگان تقسیم می کرد.این کارآوازه وشهرت&#8221;پیر&#8221; را دوبالا کرد. زندانیان او را دعا میکردند وبرایش ازخداوند(ج) طلب پاداش میکردند. . . . </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">                                                                              (ادامه دارد)</span></h4>
<p><span></p>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify">
<hr id="null" /></h4>
<p></span></p>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span>  </span></h4>
<h4 style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right" class="MsoNormal" align="justify"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">  (*) &#8220;پیر&#8221; لقبی است که مردم ازروی احترام به مجید داده اند.</span><span>  </span></h4>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>. .  . و &#8220;من بجای ابرهای تیره آفاق گریستم&#8221;</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/q-q/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 19:01:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/q-q/</guid>

					<description><![CDATA[. .  . و &#8220;من بجای ابرهای تیره آفاق گریستم&#8221; بازهم خواب به مهمانی چشمانم نیامد. لشکربیداری ، سپاه شب را تا دهلیزفلق همراهی کرد. روح خسته وتن کوفته ام ناچاربود یک روزدیگر را درانتظار شبِ ملال انگیز دیگری بگذراند. پسرکوچکم بخاطرشکستن سکوتِ مجلس سوالهای گوناگون را پیش می کشید. او با ذوق زدگی پرسید: &#8220;پدر!چی وخت مادرم شیرینی لالایمه میاره؟ مه ره هم همرایتان میبری؟&#8221; من که درگوشه ای لمیده بودم با اشارۀ سر فهماندمش که آری !  دراین میان زنگ تیلفون خلاصگیرمعرکه شد. صدای لرزان وماتم آلودی ازآنسوی خط ، قلب دردمندم را تکان داد. با وارخطایی پرسیدم:&#8221; اندیوال جان ،خیریت خو اس؟ همگی جوراستن؟&#8221; هق هق گریۀ یارقدیم علامتی بود ازوقوع کدام حادثۀ نا گوار. دلم گواهی بد داد واضطراب سراپای وجودم را درنوردید. من میدانستم که گریه یک &#8220;مرد&#8221; جز به مرگِ یارروا نباشد. ولی &#8220;دوست&#8221; زبان ِگفتن مرگِ حسیب مهمند را نداشت. یادم نیست که پس از آن چه پیش آمد. . . . وقتی قلب انسان آزاده ای &#8220;زبارقصه های ماتم یک درد&#8221; می ایستد، زمان ازحرکت بازمیماند. حتی فرشته های آسمانی ازاین انتخابِ غلط  خشمگین میشوند ومعترضانه ازخاک میپرسند:&#8221; ای خاکِ تیره! دراین دنیای کلان &#8221; آشغال &#8221; کم بود که برای بلعیدنشان دهن بازمیکردی وشکم سیری ناپذیرت را پر میساختی ؟ نوبت اینها که نبود ، این انتخاب سرچپه برای چی ؟!&#8221; داراکولای مرگ ، سربلند می کند و قاه قاه میخندد :&#8221; خاموش! نمیدانید که من تشنه خون بهترینهاستم؟!دشمن جان قهرمانانم و ازمیان بهترین ها قربانی میگیرم.&#8221;  آزاده چی می کشد؟ خود این حال بخوان روزدوشنبه سیزدهم اگست 2007 ازمن دعوت شد تا بر گورگرم ِحسیب مهمند ، این مبارزپاکبازراه آزادی و عدالت چیزی بگویم. وقتی زبان به سخن گشودم زمین وزمان درنظرم  تاریکترازگورآمد. رفقای شهیدم یکی یکی اززیر نظرم گذشتند. خاطرات ماندگار حسیب ومبارزات بی امانش پیش چشمانم  زنده شدند. سلولهای مخوف زندان پلچرخی ، شکنجه ها و درنده خویی های جلادان &#8220;خاد&#8221; ، به یادم آمد. . .  هنوز دوری ازدامان مادروطن را تجربه نکرده بودم که حسیب مهمند درهرتماسش ازاوضاع افغانستان ، سیرحرکت اوضاع ووضع نیروهای ملی ودموکرات. . .ازمن طالب معلومات می شد.اززندگی دشوار اروپا وکم کاری روشنفکران چپ مینالید ونظریات وطرح هایش را با صراحت وصداقت بیان میکرد. زنده یاد حسیب مهمند درانتخاب رفیق راه ، معیاروسلیقۀ سختگیرانه ای درپیش میگرفت. او برای &#8220;یک آشنای خوب&#8221; خود&#8221; قامت پولادی&#8221; می طلبید.شرایط چنان پیش آمد که من نیزبسان سنگ فلاخن تا اروپای غربی پرتاب شدم.ازجمع یاران اولین کسی که به دیدنم آمد حسیب بود. باهم نشستیم وروی پاره ای ازمسایل ِخورد وبزرگ وراه حل ها، گفتگوکردیم. بحث ها وطرح های پیشنهادی حسیب مهمند ازنیات پاک، قلب مهربان و تعهدی که نسبت به مردم افغانستان داشت منشاء میگرفت. چیزی که همه ما خواهان آن هستیم. وقتی ازسفربرمی گشتم برایم گفته شده بود که حسیب ازمیدان هوایی فرانکفورت ترا میگیرد. وقتی به سالون پذیرایی رسیدم حسیب را درآنجا ندیدم. ازغیابت او تعجب کردم. به دل گفتم حسیب ووعده خلافی ؟! دقایقی پس اوبا لب پرخنده بسویم آمد. بسیاراصرارکرد که امشب را با من بگذران. گفتم : خسته وبیمارم ، باشد کدام وقت دیگری . برایم تکت ریل خرید وتا وقتی که قطارنرسید ازبرم دورنشد. با اوخداحافظی کردم. وایدریغ نمیدانستم که&#8221; زندگی افسانه اشتباهات وشرمندگی هاست.&#8221; حال که چانس ملاقات با او را برای همیشه ازدست داده ام ، پشتارۀ سنگین پشیمانی را بایدبردوش ملامتِ خود بکشم.حتماً کسانی که ازنزدیک با غمهایم آشنایی ندارند ، ازطوفان گریه ام درآن روز(روزخاکسپاری حسیب) تعجب کرده باشند. دوستی بمن گفت : &#8220;توخو راجع به شهیدان یگان چیز مینویسی. اینقدرکم دلی نکو &#8221; آری عزیزمن ،  چنین است. باورکن که با نوشتن هرسطربه همین پیمانه میگریم.  بفرما، هرچه میخواهی ، به جزصبر        که ما ازآن دوصدفرسنگ دوریم نگریستن&#8221;در&#8221;فصل گریستن&#8221; همت بالا میخواهد که من این شایستگی را ازکف داده ام. ولی میدانم ، حرف حسابی همین است که&#8221; دوست&#8221; گفته است.  دلم هوای گریستن داردلبم سرود شکستنایدریغ!اینک که بابهاریکدشت خشک فاصله داریمآسمانفصل گریستن رافریاد میکند. * *  * یاران عزیز! گریستن به مرگ عزیزانی که&#8221; به فکررهایی&#8221; بودند&#8221; وچشم های شان ازروشنی هراسان نبود وزمین آرزوهای شان شکوه کریمانه بهاررا زشاخ برگ درختان دریغ نداشت&#8221; وکسانی که &#8221; رودهارا جرئت میدادند که دل به گرمی خورشید بسپرند&#8221; و&#8221; کوچه هارا همت میدادندکه ازسیاهی بن بست بگذرند &#8221; &#8221; قلب ها را چندان بزرگواری می بخشیدند که تا چراغ حقیقت را دوباره درشب ناباوری برافروزند&#8221; ، علامت کم دلی نیست. الا ای رهرو نستوهمبادا خستگی ودرد همراهتشکوه لحظه ها ی فتح               نصیبت بادالا ای رهرو نستوهحریم کوچه های شبصدای گام های استوارت بادچراغ دیده ات تا قله های دور                  روشن بادالا ای رهرو نستوهبه چشمت شعله های خشمبه دستت خوشه های نوربه دوشتقامت پولادی یک آشنای خوبزنام کودکان کوچه های شهردرودت باد.(کتاب فصل گریستن- گزینۀ شعر حسیب مهمند) *   *   * بیاد حسیب مهمند رفیق راه و همزنجیرم ازدیدگان باران اشک فروریختم. بیاد کسی که دربرابرهیچ چیزی جز آزادی تسلیم نشد. او که آزادی را سپاس بیکرانه گفت و&#8221;تمام هست وبود&#8221; خودرا&#8221;به پای لحظه های عشق پرشکوه&#8221; آزادی جاودانه کرد. سپاس برتوبادسپاس بیکرانه بادتمام بودمن ، تمام هست منبه پای لحظه های عشق پرشکوه توجاودانه باد سلول های جان دردمند منزبوی عطرغنچه های ناشگفته اتمست وشادمانه باد *    *     * من به مرگ باورنکردنی حسیب این&#8221;خاکی نسب دریا دوست &#8221; ناله سردادم ، کسی که آرامش ساحل ها را عذاب آورترازطوفانسواری میدانست.او ازساحل گریزان بود ودراشتیاق پیوستن به موج بیقراردریا می سوخت.  به مرگ کسی گریستم که &#8220;آرامش&#8221; را گناه می شمرد واز آن ننگ داشت. الا ای موجۀ دریاصدایم کن، صدایم کنسرودت را به گوشم خوانتلاشت را به من بسپارازین ساحل،ازین مردابنجاتم ده، نجاتم ده آری ! من به مرگ شاعر مبارزی گریستم که&#8221; دربن هرواژۀ شعرش سرشک دردهای قرن پنهان&#8221; و&#8221;کلامش ، مشعل روشن برمحراب با روهای زخم آلود شهر&#8221; بود. شعر اونه تفنن بود ونه شعار.ازشعرطوق لعنت نساخت تا آنرا درگردن کج هر الاغی بیاویزد. و اوبود که &#8220;پارۀ قلبش را به دشت های وطنش کاشت &#8221; . ثبوت آن هم مبارزۀ بی امان وی بود درراه آزادی وطنش ازچنگال اشغالگران روسی و هشت سال نشستن پشت میله های فولادین زندان پلچرخی. حسیب زندگی را در عشق جستجومیکرد. ودستانت را     میبوسمکه درنگاه گریزندۀ یک لحظهخداگونه به من بخشیدیرویای&#8221;هستن&#8221; و&#8221;بودن&#8221; رادرشگفتن آن لحظۀ پاککه عطرهمه گلهای جهان بود درآن جاریبه تماشای چهرۀ زیبای عشق تازه شدمهمه ذرات وجودم به رقص آمد وتن به نیایش برخاستودانستمکه تنهادرآن لحظه های آبی دیدار&#8221;هستم&#8221;وبی آنمن مرده ام.(ازکتاب : فصل گریستن) *   *   * به مرگ همدرد وهمدل وهمرزمی گریستم که &#8220;ریشه اش درد بود، برگه وبارش همه درد ، وازسرزمین دردستان آمده بود&#8221;دردی که دربطن خود امید ودرمان را نیز جا داده بود.  ریشه های تلخ اندوه رادرکدامین آبهای چشمۀ امید برشویمتا رها گردم ، بیاسایم               مگرباری.میوه های تکدرخت تلخ دردم منریشه ام درد استبرگ وبارمن همه درداستمن از،سرزمین درد ودردستان همی آیم.        (فصل گریستن) من سیاهه زخمهایم رادرطراوت آبهای بهارخواهم شستمیدانم،میدانمکزپس این ابرسیاهیکروزاین باغچۀ غمگینتن زخمی ورخسارۀ زردش رادرتلاطم موجهای بهار            خواهد شستواین شب شریر،این شب بویناک سیاهدرچاهسار سیاهی که بدستان سیاهشدرگذرصبح بهار            بنهاده استخوددرآن نگونسارخواهد گشت.من قیام قامت سبزپوش بهارراباوردارماوباچتری ازسخاوت باران به سروسکه خورشید درمشتبه نهانخانۀ دلهای غم آلود درختانمرهم نورونوازش    خواهد گذاشتومن سیاهۀ زخمهایم رادرآن صبح سپیددرطراوت باران بهارانخواهم شستوسکۀ لبخندبرلبان فروبستۀ سردم                      خواهد نشست.(فصل گریستن) امروز بارسفرخواهم بستحجم دلتنگی مننگنجد هرگزدروسعت این شهرک بیمار شما. حسیب بارسفرببست . خاطرات وآرمان ناتمام خودرا دراعماق روح ما ، در اندیشه و وجدان آگاه ما به امانت گذاشت. من به &#8220;دوست&#8221; ودوستان دیگر ، این قول را داده میتوانم که &#8220;ساما&#8221; همچنان بدون نقطه ها خواهد ماند. ولی این وعده را نمیدهم که قلب داغدارمن به مرگ فرزندان دلبند &#8220;ساما&#8221; خون نخواهد گریست. &#160;  نسیم  رهرو - شانزدهم اگست 2007]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h1 style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#ff0000">. .  . و &#8220;من بجای ابرهای تیره آفاق گریستم&#8221;</font></h1>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">بازهم خواب به مهمانی چشمانم نیامد. لشکربیداری ، سپاه شب را تا دهلیزفلق همراهی کرد. روح خسته وتن کوفته ام ناچاربود یک روزدیگر را درانتظار شبِ ملال انگیز دیگری بگذراند. پسرکوچکم بخاطرشکستن سکوتِ مجلس سوالهای گوناگون را پیش می کشید. او با ذوق زدگی پرسید: &#8220;پدر!چی وخت مادرم شیرینی لالایمه میاره؟ مه ره هم همرایتان میبری؟&#8221; من که درگوشه ای لمیده بودم با اشارۀ سر فهماندمش که آری ! <br /> دراین میان زنگ تیلفون خلاصگیرمعرکه شد. صدای لرزان وماتم آلودی ازآنسوی خط ، قلب دردمندم را تکان داد. با وارخطایی پرسیدم:&#8221; اندیوال جان ،خیریت خو اس؟ همگی جوراستن؟&#8221; هق هق گریۀ یارقدیم علامتی بود ازوقوع کدام حادثۀ نا گوار. دلم گواهی بد داد واضطراب سراپای وجودم را درنوردید. من میدانستم که گریه یک &#8220;مرد&#8221; جز به مرگِ یارروا نباشد. ولی &#8220;دوست&#8221; زبان ِگفتن مرگِ حسیب مهمند را نداشت. یادم نیست که پس از آن چه پیش آمد. . . .<br /> وقتی قلب انسان آزاده ای &#8220;زبارقصه های ماتم یک درد&#8221; می ایستد، زمان ازحرکت بازمیماند. حتی فرشته های آسمانی ازاین انتخابِ غلط  خشمگین میشوند ومعترضانه ازخاک میپرسند:&#8221; ای خاکِ تیره! دراین دنیای کلان &#8221; آشغال &#8221; کم بود که برای بلعیدنشان دهن بازمیکردی وشکم سیری ناپذیرت را پر میساختی ؟ نوبت اینها که نبود ، این انتخاب سرچپه برای چی ؟!&#8221;<br /> داراکولای مرگ ، سربلند می کند و قاه قاه میخندد :&#8221; خاموش! نمیدانید که من تشنه خون بهترینهاستم؟!دشمن جان قهرمانانم و ازمیان بهترین ها قربانی میگیرم.&#8221;<br /> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><strong><font color="#0000ff">آزاده چی می کشد؟ خود این حال بخوان</font></strong></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">روزدوشنبه سیزدهم اگست 2007 ازمن دعوت شد تا بر گورگرم ِحسیب مهمند ، این مبارزپاکبازراه آزادی و عدالت چیزی بگویم. وقتی زبان به سخن گشودم زمین وزمان درنظرم  تاریکترازگورآمد. رفقای شهیدم یکی یکی اززیر نظرم گذشتند. خاطرات ماندگار حسیب ومبارزات بی امانش پیش چشمانم  زنده شدند. سلولهای مخوف زندان پلچرخی ، شکنجه ها و درنده خویی های جلادان &#8220;خاد&#8221; ، به یادم آمد. . .  <br />هنوز دوری ازدامان مادروطن را تجربه نکرده بودم که حسیب مهمند درهرتماسش ازاوضاع افغانستان ، سیرحرکت اوضاع ووضع نیروهای ملی ودموکرات. . .ازمن طالب معلومات می شد.اززندگی دشوار اروپا وکم کاری روشنفکران چپ مینالید ونظریات وطرح هایش را با صراحت وصداقت بیان میکرد. <br />زنده یاد حسیب مهمند درانتخاب رفیق راه ، معیاروسلیقۀ سختگیرانه ای درپیش میگرفت. او برای &#8220;یک آشنای خوب&#8221; خود&#8221; قامت پولادی&#8221; می طلبید.<br />شرایط چنان پیش آمد که من نیزبسان سنگ فلاخن تا اروپای غربی پرتاب شدم.ازجمع یاران اولین کسی که به دیدنم آمد حسیب بود. باهم نشستیم وروی پاره ای ازمسایل ِخورد وبزرگ وراه حل ها، گفتگوکردیم. بحث ها وطرح های پیشنهادی حسیب مهمند ازنیات پاک، قلب مهربان و تعهدی که نسبت به مردم افغانستان داشت منشاء میگرفت. چیزی که همه ما خواهان آن هستیم. <br />وقتی ازسفربرمی گشتم برایم گفته شده بود که حسیب ازمیدان هوایی فرانکفورت ترا میگیرد. وقتی به سالون پذیرایی رسیدم حسیب را درآنجا ندیدم. ازغیابت او تعجب کردم. به دل گفتم حسیب ووعده خلافی ؟! دقایقی پس اوبا لب پرخنده بسویم آمد. بسیاراصرارکرد که امشب را با من بگذران. گفتم : خسته وبیمارم ، باشد کدام وقت دیگری . برایم تکت ریل خرید وتا وقتی که قطارنرسید ازبرم دورنشد. با اوخداحافظی کردم. وایدریغ نمیدانستم که&#8221; زندگی افسانه اشتباهات وشرمندگی هاست.&#8221; <br />حال که چانس ملاقات با او را برای همیشه ازدست داده ام ، پشتارۀ سنگین پشیمانی را بایدبردوش ملامتِ خود بکشم.<br />حتماً کسانی که ازنزدیک با غمهایم آشنایی ندارند ، ازطوفان گریه ام درآن روز(روزخاکسپاری حسیب) تعجب کرده باشند. دوستی بمن گفت : &#8220;توخو راجع به شهیدان یگان چیز مینویسی. اینقدرکم دلی نکو &#8221; آری عزیزمن ،  چنین است. باورکن که با نوشتن هرسطربه همین پیمانه میگریم.<br /> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center"><font color="#0000ff">بفرما، هرچه میخواهی ، به جزصبر        که ما ازآن دوصدفرسنگ دوریم</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">نگریستن&#8221;در&#8221;فصل گریستن&#8221; همت بالا میخواهد که من این شایستگی را ازکف داده ام. ولی میدانم ، حرف حسابی همین است که&#8221; دوست&#8221; گفته است. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"> <font color="#ff6600">دلم هوای گریستن دارد<br />لبم سرود شکستن<br />ایدریغ!<br />اینک که بابهار<br />یکدشت خشک فاصله داریم<br />آسمان<br />فصل گریستن را<br />فریاد میکند.<br /></font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">* *  *</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">یاران عزیز!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">گریستن به مرگ عزیزانی که&#8221; به فکررهایی&#8221; بودند&#8221; وچشم های شان ازروشنی هراسان نبود وزمین آرزوهای شان شکوه کریمانه بهاررا زشاخ برگ درختان دریغ نداشت&#8221; وکسانی که &#8221; رودهارا جرئت میدادند که دل به گرمی خورشید بسپرند&#8221; و&#8221; کوچه هارا همت میدادندکه ازسیاهی بن بست بگذرند &#8221; &#8221; قلب ها را چندان بزرگواری می بخشیدند که تا چراغ حقیقت را دوباره درشب ناباوری برافروزند&#8221; ، علامت کم دلی نیست. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"><font color="#ff6600">الا ای رهرو نستوه<br />مبادا خستگی ودرد همراهت<br />شکوه لحظه ها ی فتح<br />               نصیبت باد<br />الا ای رهرو نستوه<br />حریم کوچه های شب<br />صدای گام های استوارت باد<br />چراغ دیده ات تا قله های دور<br />                  روشن باد<br />الا ای رهرو نستوه<br />به چشمت شعله های خشم<br />به دستت خوشه های نور<br />به دوشت<br />قامت پولادی یک آشنای خوب<br />زنام کودکان کوچه های شهر<br />درودت باد.<br />(کتاب فصل گریستن- گزینۀ شعر حسیب مهمند)<br /></font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">*   *   *</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">بیاد حسیب مهمند رفیق راه و همزنجیرم ازدیدگان باران اشک فروریختم. بیاد کسی که دربرابرهیچ چیزی جز آزادی تسلیم نشد. او که آزادی را سپاس بیکرانه گفت و&#8221;تمام هست وبود&#8221; خودرا&#8221;به پای لحظه های عشق پرشکوه&#8221; آزادی جاودانه کرد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"><font color="#ff6600">سپاس برتوباد<br />سپاس بیکرانه باد<br />تمام بودمن ، تمام هست من<br />به پای لحظه های عشق پرشکوه تو<br />جاودانه باد <br />سلول های جان دردمند من<br />زبوی عطرغنچه های ناشگفته ات<br />مست وشادمانه باد</font> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">*    *     *</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">من به مرگ باورنکردنی حسیب این&#8221;خاکی نسب دریا دوست &#8221; ناله سردادم ، کسی که آرامش ساحل ها را عذاب آورترازطوفانسواری میدانست.او ازساحل گریزان بود ودراشتیاق پیوستن به موج بیقراردریا می سوخت.  به مرگ کسی گریستم که &#8220;آرامش&#8221; را گناه می شمرد واز آن ننگ داشت.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"><font color="#ff6600">الا ای موجۀ دریا<br />صدایم کن، صدایم کن<br />سرودت را به گوشم خوان<br />تلاشت را به من بسپار<br />ازین ساحل،ازین مرداب<br />نجاتم ده، نجاتم ده</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">آری ! من به مرگ شاعر مبارزی گریستم که&#8221; دربن هرواژۀ شعرش سرشک دردهای قرن پنهان&#8221; و&#8221;کلامش ، مشعل روشن برمحراب با روهای زخم آلود شهر&#8221; بود. شعر اونه تفنن بود ونه شعار.ازشعرطوق لعنت نساخت تا آنرا درگردن کج هر الاغی بیاویزد. و اوبود که &#8220;پارۀ قلبش را به دشت های وطنش کاشت &#8221; . ثبوت آن هم مبارزۀ بی امان وی بود درراه آزادی وطنش ازچنگال اشغالگران روسی و هشت سال نشستن پشت میله های فولادین زندان پلچرخی.<br /> حسیب زندگی را در عشق جستجومیکرد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"><font color="#ff6600">ودستانت را<br />     میبوسم<br />که درنگاه گریزندۀ یک لحظه<br />خداگونه به من بخشیدی<br />رویای&#8221;هستن&#8221; و&#8221;بودن&#8221; را<br />درشگفتن آن لحظۀ پاک<br />که عطرهمه گلهای جهان بود درآن جاری<br />به تماشای چهرۀ زیبای عشق تازه شدم<br />همه ذرات وجودم به رقص آمد وتن به نیایش برخاست<br />ودانستم<br />که تنها<br />درآن لحظه های آبی دیدار&#8221;هستم&#8221;<br />وبی آن<br />من مرده ام.<br />(ازکتاب : فصل گریستن)<br /></font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="center">*   *   *</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">به مرگ همدرد وهمدل وهمرزمی گریستم که &#8220;ریشه اش درد بود، برگه وبارش همه درد ، وازسرزمین دردستان آمده بود&#8221;دردی که دربطن خود امید ودرمان را نیز جا داده بود.<br /> </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"><font color="#ff6600">ریشه های تلخ اندوه را<br />درکدامین آبهای چشمۀ امید برشویم<br />تا رها گردم ، بیاسایم<br />               مگرباری.<br />میوه های تکدرخت تلخ دردم من<br />ریشه ام درد است<br />برگ وبارمن همه درداست<br />من از،<br />سرزمین درد ودردستان همی آیم.<br />        (فصل گریستن)</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify"><font color="#ff6600">من سیاهه زخمهایم را<br />درطراوت آبهای بهارخواهم شست<br />میدانم،میدانم<br />کزپس این ابرسیاه<br />یکروز<br />این باغچۀ غمگین<br />تن زخمی ورخسارۀ زردش را<br />درتلاطم موجهای بهار<br />            خواهد شست<br />واین شب شریر،<br />این شب بویناک سیاه<br />درچاهسار سیاهی که بدستان سیاهش<br />درگذرصبح بهار<br />            بنهاده است<br />خوددرآن نگونسارخواهد گشت.<br />من قیام قامت سبزپوش بهارراباوردارم<br />اوباچتری ازسخاوت باران به سر<br />وسکه خورشید درمشت<br />به نهانخانۀ دلهای غم آلود درختان<br />مرهم نورونوازش<br />    خواهد گذاشت<br />ومن سیاهۀ زخمهایم را<br />درآن صبح سپید<br />درطراوت باران بهاران<br />خواهم شست<br />وسکۀ لبخند<br />برلبان فروبستۀ سردم<br />                      خواهد نشست.<br />(فصل گریستن) </font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl"><font color="#ff6600">امروز بارسفر<br />خواهم بست<br />حجم دلتنگی من<br />نگنجد هرگز<br />دروسعت این شهرک بیمار شما.</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl" align="justify">حسیب بارسفرببست . خاطرات وآرمان ناتمام خودرا دراعماق روح ما ، در اندیشه و وجدان آگاه ما به امانت گذاشت. <br />من به &#8220;دوست&#8221; ودوستان دیگر ، این قول را داده میتوانم که &#8220;ساما&#8221; همچنان بدون نقطه ها خواهد ماند. ولی این وعده را نمیدهم که قلب داغدارمن به مرگ فرزندان دلبند &#8220;ساما&#8221; خون نخواهد گریست.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" dir="rtl">&nbsp;</p>
<div align="center">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> نسیم  رهرو - شانزدهم اگست 2007</pre>
</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ازشخصیت وآرمان  شهدای ملت به دفاع برخیزیم!</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2008-05-28-20-44-50/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 May 2008 15:19:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2008-05-28-20-44-50/</guid>

					<description><![CDATA[ازراست به چپ: شهید مجید وشهید عطاجان     وطن په خلکوباندی گران مجیده     ای قهرمانه گران افغان مجیده    ای ننـگیالیــه قــهرمــان مجـیده           د آزادی په لار روان مجـیـده          دآزادی ستوری آسمان کښی شوی پاتی جاوید افغانستان کښی شوی     (مرحوم محمد هاشم زمانی) &#160; &#160; از&#8221;شاهکار&#8221; پورتال افغان- جرمن آنلاین سه روزمی گذرد. طی این سه روزپیام های زیادی به آدرس من مواصلت کرده است. محتوای این پیام ها می رساند که &#8220;شاهکار&#8221; پورتال افغان- جرمن آنلاین باعث رنجش خاطر بسیاری ازروشنفکران وطندوست وراهیان راهِ شهید عبدالمجید کلکانی گردیده است. درهمینجا ازتمامی کسانی که با من تماس گرفته اند پوزش می طلبم که بنا بر معذرت صحی نتوانستم پاسخ سوالات یکایک شان را به موقع بدهم. اینک چند جمله کوتاه اندرباب موضوع:  &#8211;  من هرگزوهیچگاهی رفاقت ونزدیکی خود را با شهید اکبر زنده یاد عبدالمجید کلکانی پنهان نکرده ام. باردیگر با بانگ رسا اعلان می کنم: برای من ننگ است که با نام مستعارارتباط ودوستی خود را با کسی نشان دهم که تمامی ذرات وجودم مرهون دانش ، شجاعت ،میهن دوستی ، اخلاق نیک ، آزادگی ، وافکارملی وترقیخواهانه او می باشد. دوستان بزرگوارم همیشه به من هشدارداده اند که به این کار پرمخاطره دست نزنم. پاسخ من آنست که بگذار خطرناک باشد. من این خطررا با جان ودل قبول دارم و دوان دوان به پیشوازآن خواهم رفت.   &#8211; &#8220;یاداشت اداره&#8221; پورتال افغان- جرمن آنلاین درنوشته آقای محمد معصوم مشایع زیر نام &#8220;به جواب یک پیشنهاد مسخره&#8221; ناشی ازآن اختلافاتی است که ازگذشته ها تا امروزدردرون پورتال افغان- جرمن آنلاین بروزکرده است. کسانی که جریان نشرات این سایت انترنتی را تعقیب کرده باشند ، به وجود همچوتناقض گویی ها وکشمکش های درونی پی برده اند. من مطمئنم که گپ اصلی بر سر زنده نام مجید کلکانی نیست، ورنه هرکودکی می داند که گردانندگان یک سایت انترنتی حق دخل وتصرف در نوشته های دیگران را ندارد. &#8220;اداره&#8221; ها می توانند وحق دارند مطلبی را به نشر بسپارند یا ازآن بگذرند. &#8220;اداره&#8221; ها حق دارند نظروپالیسی خود را بطورجداگانه برای خوانندگان پیشکش بدارند؛ ولی نمیتوانند درمقاله های &#8220;همکاران جانی جانی&#8221; شان پینه ناجوری را بچسپانند. یا بدترازآن به روح با عظمت شهید راه آزادی وطن زنده یاد عبدالمجید کلکانی چنین بی احترامی یی را روا بدارند. اما، این یک رخ قضیه می باشد. رخ دوم آن اینست که ، بُردن نام مجید به بدی درمقاله آقای مشایع به مثابه یک تیر ودونشان برای یاداشت نویسان میتواند باشد. دلیلش اینست که ازماه ها بدینسو اختلافات وکشمکش ها ی درونی بر سر پالیسی های نشراتی پورتال درگرفته است. عده ای ازدست اندرکاران افغان- جرمن آنلاین (جناح سازشکارودرباری) با بعضی نوشته ها ومصاحبات موافقت ندارند. حالا، نیش قلم را به آن نقطه ای کشاندند که برای شان هم خرما به بارآورد وهم صواب. غافل از آنند که سنگی را که بالا کرده اند روی پای خودشان خواهد افتاد. هدف اصلی ازاینگونه بد و رد گفتن ها اینست تا &#8220;حریفان&#8221; را ازپورتال برانند یا باصطلاح دیگر&#8221;کودتای انترنتی&#8221; راه بیندازند. ورنه دِه دَه کجا ودرخت ها دَه کجا!  به هرحال ، اینست دموکراسی &#8220;نوع خاندانی&#8221; که یاداشت نویسان ما بدان عادت کرده اند! این مشخصۀ تربیتی وخوی &#8220;یاداشت&#8221; نویسان ما است که هم &#8220;سایه خدا درروی زمین&#8221; باشند وهم &#8220;ازهرگونه تعرضی مصئون&#8221; واز&#8221;هربازخواستی مبرا&#8221;.  &#8220;یاداشت&#8221; نویسان ما درمحکوم کردن  دیگران محدودیت نمی شناسند ، ولی تحمل شنیدن انتقاد دیگران را- درحق خود و مرشدان خود- ندارند. بیجا نیست که مردم ما گفته اند: خویی که درشیردرآید با مرگ بیرون شود. انگیزه دوم ، رسوبات آن عداوت هایی است که ازگذشته ها درذهن بیمار&#8221;یاداشت&#8221; نویسان بجا مانده است. هنوز&#8221;نسل پیر&#8221;بخاطردارند که مجیدِ مبارز، زمامداران ارگ وچاکران دربار را به فرق سرآب داده بود. او که با مهارت وهوشیاری خود و به کمک مردمش ازده ها دسیسه ، دام ودانه دشمن سرفرازانه بیرون شد ، نمیتوانست خاردیدۀ کاخ نشینان ،اراکین فاسد دولتی ومداحان دربارنباشد. آزادگی ، روح مقاومت جویانه، اخلاق پسندیده ، مردم دوستی ودفاع ازمظلومان ، آن خصوصیاتی بود که عبدالمجید را روزتا روز درقلوب مردم دردمند افغانستان نزدیک ترمی ساخت. محبوبیت روزافزون مجید ، نام وشهرت نیکش نزد مردم ، دولت های وقت وخادمان کمربسته ارتجاع واستعماررا به تب لرزه مرگ گرفتارکرده بود. ولی  مجید ،  دیگر راهش را یافته بود وهیچ چیزی غیرازریشه کن کردن تمامی اشکال ستم وتبعیض او را راضی نمی ساخت.  مجید چون عقاب بلند پروازی درقله های بلند انسانیت پرزد ودام ودانه دشمنان رسوای خلق او را اسیرخود نگردانید. نه دختران طناز&#8221;خانواده&#8221; را به زنی قبول کرد ونه پیشنهاد ارگ نشینان مبنی بر &#8220;رفتن نزد اعلیحضرت&#8221; شان و&#8221;بوسیدن دست&#8221; های او را. مجیدِ آزاده، وعده های &#8220;چوکی کلان و سوارشدن موترشوارلیت وهمرکابی وخوش گذرانی درکنار سرداران ورفتن به سفرهای خارجی&#8221; را با جرئت وصلابت رد کرد. او که هنوزاز&#8221;آواره گردی کوه ها&#8221; خسته نشده بود، روی همه این ناز ونعمت ها مردانه وار پا گذاشت. چیزی که چاپلوسان ثنا خوان خواب آنرا هم نمی بینند. بعد نوبت به &#8220;غند ضربه&#8221; رسید که درعلاقه داری کلکان اطراق کند. &#8220;غند سرکوب&#8221; خانه به خانه ، کوچه به کوچه وتنگی به تنگی درتعقیب مجید بود. خانه هایی را که ظن رفت وآمد مجید می رفت تالاشی می کردند. دوستان ، اعضای خانواده و رفقای مجید را زیر فشار گرفتند تا رد پای او را نشان دهند. جواسیس محلی ومخالفین سیاسی مجید ازهرکوششی درجهت به دام انداختن او دریغ نورزیدند. اما ، همۀ این تلاش ها نتوانست کاری از پیش ببرد. پس ، دربار ودرباریان چه خاکی به سرمی کردند؟ آنها آسان ترین ، کم خرچ ترین وشناخته شده ترین وسیله را بکارگرفتند. اتهام زدن وبه زعم خودشان بد نام کردن مجید را. دهن کجی های امروزی آقایان وخانمهای نواله خواردربارچیزی نیست جزادامه همان تبلیغات خاینانه ورزیلانه، منتها درفضای دیگروبا امکانات ووسایل دیگر. بیاد داشته باشیم که این بار نیزمانند گذشته، خس وخاشاک تبلیغاتی یاوه گویان ، راه سیل خروشان مقاومتگران تسلیم ناپذیررا بند ساخته نمی تواند. &#8220;یاداشت&#8221; نویسان ومشاوران گمراه شان باید بدانند که ازاین سربه سنگ زدن ها چیزی جزپاشانی مغزهای پوک شان حاصلی نخواهند گرفت. دیگرنام نامی مجید به سمبول آزادگی ،مقاومت، رفاقت، عیاری، وطن دوستی، وفا واخلاص وسرانجام مبارزه بی امان برضد هرگونه ستم وغداری مبدل شده است. همگان می دانند که این نام بزرگ ومقام معنوی را کسی به او نبخشیده است. اوبود که با بُردباری ، تقوا ودلسوزی به حال مُلک وملت درجریان مبارزۀ داغ عملی به مردمش ثابت ساخت که هدفی جزآزادی و سعادت شانرا ندارد.  اگرمردم حقشناس ما مجید را &#8220;پیر&#8221; خطاب می کنند یا &#8220;آغا&#8221; یا&#8221;جای رسید&#8221; یا&#8221;صاحب کرامت&#8221; یا &#8220;انقلابی&#8221; یا &#8220;قهرمان &#8221; یا &#8220;روبن هود&#8221; یا &#8220;چگوارای افغانستان&#8221;یا &#8220;اسطوره مقاومت&#8221; ، درمقابل ، دشمنان یکپارچگی ملی ، آزادی واستقلال افغانستان با لجن پراگنی های بزدلانه شان با روح بزرگ او درجنگ ودعوا اند. اکنون که حدودسی سال ازشهادت آن دلاورمردِ مبارزمی گذرد، بسیاری ازاعضای آن حزبی که که تا دیروز به افتخاردستگیری و شهادت آن بیمرگ تاریخ پیاده سرمی کشیدند ، امروزمرگ او را یک ضایعه ملی می شمارند.  ولی هستند کسانی که هنوزهم مانند جغد های ویرانه ازروشنی خورشید جهانتاب انکارمیورزند.    &#8211;  اینکه چرا یگان نوشته به پورتال افغان- جرمن ارسال کرده ام داستان دیگری دارد که درموقع لازم پرده ازاین &#8220;راز&#8221; برخواهم داشت. دم نقد به یک نکته اشاره می کنم که این کار دراثردرخواستِ دست اندرکاران پورتال صورت گرفته است. وقتی کسی خود را اعضای خانواده رفیق شهید من معرفی کند ، باز دربرابرابهت نام رفیقم دست وپایم می لرزد. شاید این نقطه ضعف من باشد. اگرچنین است، برمن ببخشایید. ولی باید بگویم که من اصلا ًبا پورتال کدام تعهدی نبسته ام. غالبا ًنحوه وسمت نشراتی شان غیرازآنست که من باوردارم. هنوزنوشته ای را به پورتال روان نکرده بودم که حد اقل دوتن از مسئولین پورتال پذیرفته بودندکه پورتال جای همچو نوشته ها می باشد. وقتی به گوش های خود اززبان شان بشنوم که مجید کلکانی یکی ازقهرمانان وطن ما می باشد ، باز،ارسال نوشته به سایت افغان- جرمن گناه کبیره نیست. من کسی نیستم که خم خمک راه بروم. با صراحت گفته بودم که من رفیق مجید هستم وهرچی بگویم ازمجید ویاران وراه او خواهم گفت. چنانچه درچند نوشته ام که درپورتال نشرشده است از&#8221;ساما&#8221; ، مجید وهمرزمان او یاد ها کرده ام.( به یاد رنجهای مقدس،شاید من صبرایوبی داشتم ، تلک تورن غلام غوث ، آتش &#8211; دود &#8211; خاکستر، انگشت ها وماشه ها ، پرده پنجم، انها را کشتند ومن درمرگ شان مردم ، تنها یک انتخاب:مقاومت ، ومن به جای ابر های تیره آفاق گریستم  وهرکس به طریقی دل ما می شکند)  درآن موقع که این نوشته ها را نشرمی کردند ، چرا لب شورندادند. نتنها لب شور ندادند که آفرین گویان مرا تشویق هم کردند. حالا که نوبت به &#8220;کودتای انترنتی&#8221; رسید ، بدون درنظرداشت موازین اخلاقی وضابطه های ژورنالیستیک ، پای پرآوازه ترین شهید وطن را درنزاع داخلی شان شامل می سازند.  دوستان گرامی ! من کسی نیستم که دشمنی ودوستی خود را سرراه رها کنم. برای من قول دادن ارزش بزرگ هست. زیرا پابندی به قول وقراریکی ازموازین اخلاقی برای تمامی انسانهای شریف وبا وجدان به حساب می رود. چه خوب است که من تا آخرین لحظات به قول خود ایستاده ماندم .اینکه یاداشت نویسان پورتال ازعهد وپیمان شان برگشته اند ،خود جواب آنرا بدهند. یا شایدازاین ضرب المثل استفاده کرده باشند :پیشت بشینم ریشت بکنم !   &#8211; افترا ، تهمت ودهن کجی دشمنان درحق عبدالمجید کلکانی چیزتازه ای نیست. درطول تاریخ سیاهکارترین افراد وحلقات ، زشت ترین الفاظ وناروا ترین اتهامات را درحق خوشنام ترین چهره ها بکاربرده اند. مگرانگلیس ها ، ملا مشک عالم را موش عالم نگفتند؟ مگر ازسرنوشت غازیان وقهرمانان ملی وطن ما بی خبریم؟ همین چند سال قبل کسانی که ازآزادی افغانستان درمقابل تجاوزعریان روس به دفاع برخاسته بودند روس های اشغالگر ودولت دست نشانده اش القاب اشرار، نوکربیگانه، ضدانقلاب . . را به آنها ندادند؟ درتمام دنیا نشان بدهید که کسی دشمنش را به نیکی یاد کرده باشد. مجید در زمان حیاتش نیز زیرآتش متقاطع دشمنان قرارداشت. او ازمیان دریای خون وآتش عبورکرد وبه طعن ولعن ارتجاع وباداران ارتجاع وقعی نگذاشت. دردوران حکومت ظاهرتا داوود وازدوران رژیم کودتا تا روزمرگ پرشکوهش ازراهی که برگزیده بود یک انچ هم عقب نشینی نکرد. به مردم ومیهنش عشق ورزید، درراه آزادی وایجاد جامعه انسانی دلاورانه رزمید ودرهمین راه جان داد.  اگرمجید ویاران شهید او ازده ها میدان امتحان ، توطئه ، تخریب ودام گستری دشمنان با سرافرازی عبورکردند، دوستان ویاران وفادار اوکه ازبرکتِ مقاومت وسخت جانی شان تا هنوززنده مانده اند، نیز در کوره های سوزان تجربه وعمل به پختگی رسیده اند. خیال دشمنان راحت باشد که دوستداران شهید عبدالمجید کلکانی آن درخت های طوفان دیده ای هستند که شمالک های کم نفس توان جنباندن شانرا نخواهند داشت. اما ، یک چیزباقی می ماند : دعا کنیم که به قول شاعرخداوند قلم وشمشیر را دراختیار نامردان قرار ندهد. اگرچنین شد ، با شمشیر سرهای قهرمانان را می زنند وبا قلم سیمای ارجمند شخصیت های ملی را بد ترسیم می کنند. رویارویی با شخصیت اسطوره یی مانند مجید وچسپاندن اتهامات شناخته شده به نام ومنزلت او صدمه ای نخواهد زد.  بگذارمگس های تنبل وبال شکسته اینسو وآنسو وز وز کنند!  دوستان ارجمند! مجید فراتراز&#8221;ساما&#8221; وهرسازمان دیگری است. او بخاطر&#8221;ساما&#8221; جان نداده است. اومتعلق به هیچ قوم ، طائفه ، زبان، ملیت ومحلی نبود. شمال وجنوب نمی شناخت. اوقیانوسی بود که به تعبیرشاعر درآبگینه نمی گنجید. به نظرمن بهترین دفاع ازشخصیت مجید وسایر شهدای جنبش ملی وانقلابی افغانستان دفاع ازآرمان های عظیم آنها وپوره کردن این آرمان های ناتمام درعمل می باشد.نام بزرگِ شهید عبدالمجید کلکانی وسایرجانباختگان راه آزادی ، عدالت وبرابری ماندگاراست!        با نام تو       به درگاه کوه رفتم       وکوه راهم داد.       نام تو، تاج شرف است برتارک مغرورکوهستان                                                     فرخنده باد نام تو.                         = = = =          درجلگه های  حقیر        شهرت را بنا نکردی      دربلند ترین کوه ها ، نردبان گذاشتی تا برآسمان صعود کنی.      شرم باد ساکنان حقیرجلگه های کوچک را      که چشم انتظارباران اند      نه ازابر رحمت ، که ازابرنازای افق های دور.             = = =        توازسلالۀ نجابت ها     درحاشیۀ مرگ وخون     زاده شدی ، وبا تو     عیاران خراسان باردیگر     تابوت گلپوش یعقوب را ازدروازۀ تاریخ گذشتاندند/     ودستان ناپاک خلیفه به عزا نشست .           = = =         خون ترا       خاک نتواند فروکشیدن     که...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span><font face="Times New Roman" size="3" color="#000000"></p>
<div style="text-align: center"><img loading="lazy" class=" size-full wp-image-32" src="http://www.rahrawan.com/dari/wp-content/uploads/2008/05/majid_atta.jpg" border="0" width="292" height="201" /></div>
<div style="text-align: center"><span>ازراست به چپ: شهید مجید وشهید عطاجان</span></div>
<p>  </p>
<table border="0" align="center" dir="rtl">
<tbody>
<tr>
<td>  </p>
<p align="center"><span style="font-size: 11pt; color: #984806"><font face="Times New Roman">وطن په خلکوباندی گران مجیده     </font></span></p>
<p align="center"><span style="font-size: 11pt; color: #984806"><font face="Times New Roman">ای قهرمانه گران افغان مجیده</font></span></p>
</td>
<td>  </p>
<p align="center"><span> </span><span style="font-size: 11pt; color: #984806"><font face="Times New Roman">ای ننـگیالیــه قــهرمــان مجـیده</font></span></p>
<p align="center"><span style="font-size: 11pt; color: #984806"><font face="Times New Roman"><span>   </span><span>   </span><span> </span><span>   </span>د آزادی په لار روان مجـیـده        </font></span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td colspan="2">  </p>
<p align="center"><span style="font-size: 11pt; color: #984806"><font face="Times New Roman">دآزادی ستوری آسمان کښی شوی</font></span></p>
<p align="center"><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: #984806">پاتی جاوید افغانستان کښی شوی</span></font></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td> </td>
<td> </td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p align="center"><span style="font-size: 11pt; color: #984806"><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000">(مرحوم محمد هاشم زمانی)</font></span></font></span> </p>
<p></font></span></p>
<p align="center">&nbsp;</p>
<p align="center">&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">از&#8221;شاهکار&#8221; پورتال افغان- جرمن آنلاین سه روزمی گذرد. طی این سه روزپیام های زیادی به آدرس من مواصلت کرده است. محتوای این پیام ها می رساند که &#8220;شاهکار&#8221; پورتال افغان- جرمن آنلاین باعث رنجش خاطر بسیاری ازروشنفکران وطندوست وراهیان راهِ شهید عبدالمجید کلکانی گردیده است. درهمینجا ازتمامی کسانی که با من تماس گرفته اند پوزش می طلبم که بنا بر معذرت صحی نتوانستم پاسخ سوالات یکایک شان را به موقع بدهم. اینک چند جمله کوتاه اندرباب موضوع:</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span> </span>&#8211;<span>  </span>من هرگزوهیچگاهی رفاقت ونزدیکی خود را با شهید اکبر زنده یاد عبدالمجید کلکانی پنهان نکرده ام. باردیگر با بانگ رسا اعلان می کنم: برای <strong>من</strong> ننگ است که با نام مستعارارتباط ودوستی خود را با کسی نشان دهم که تمامی ذرات وجودم مرهون دانش ، شجاعت ،میهن دوستی ، اخلاق نیک ، آزادگی ، وافکارملی وترقیخواهانه او می باشد. دوستان بزرگوارم همیشه به من هشدارداده اند که به این کار پرمخاطره دست نزنم. پاسخ من آنست که بگذار خطرناک باشد. من این خطررا با جان ودل قبول دارم و دوان دوان به پیشوازآن خواهم رفت.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>  </span>&#8211; &#8220;یاداشت اداره&#8221; پورتال افغان- جرمن آنلاین درنوشته آقای محمد معصوم مشایع زیر نام &#8220;به جواب یک پیشنهاد مسخره&#8221; ناشی ازآن اختلافاتی است که ازگذشته ها تا امروزدردرون پورتال افغان- جرمن آنلاین بروزکرده است. کسانی که جریان نشرات این سایت انترنتی را تعقیب کرده باشند ، به وجود همچوتناقض گویی ها وکشمکش های درونی پی برده اند. من مطمئنم که گپ اصلی بر سر زنده نام مجید کلکانی نیست، ورنه هرکودکی می داند که گردانندگان یک سایت انترنتی حق دخل وتصرف در نوشته های دیگران را ندارد. &#8220;اداره&#8221; ها می توانند وحق دارند مطلبی را به نشر بسپارند یا ازآن بگذرند. &#8220;اداره&#8221; ها حق دارند نظروپالیسی خود را بطورجداگانه برای خوانندگان پیشکش بدارند؛ ولی نمیتوانند درمقاله های &#8220;همکاران جانی جانی&#8221; شان پینه ناجوری را بچسپانند. یا بدترازآن به روح با عظمت شهید راه آزادی وطن زنده یاد عبدالمجید کلکانی چنین بی احترامی یی را روا بدارند. </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اما، این یک رخ قضیه می باشد. رخ دوم آن اینست که ، بُردن نام مجید به بدی درمقاله آقای مشایع به مثابه یک تیر ودونشان برای یاداشت نویسان میتواند باشد. دلیلش اینست که ازماه ها بدینسو اختلافات وکشمکش ها ی درونی بر سر پالیسی های نشراتی پورتال درگرفته است. عده ای ازدست اندرکاران افغان- جرمن آنلاین (جناح سازشکارودرباری) با بعضی نوشته ها ومصاحبات موافقت ندارند. حالا، نیش قلم را به آن نقطه ای کشاندند که برای شان هم خرما به بارآورد وهم صواب. غافل از آنند که سنگی را که بالا کرده اند روی پای خودشان خواهد افتاد. هدف اصلی ازاینگونه بد و رد گفتن ها اینست تا &#8220;حریفان&#8221; را ازپورتال برانند یا باصطلاح دیگر&#8221;کودتای انترنتی&#8221; راه بیندازند. ورنه دِه دَه کجا ودرخت ها دَه کجا!</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">به هرحال ، اینست دموکراسی &#8220;نوع خاندانی&#8221; که یاداشت نویسان ما بدان عادت کرده اند! این مشخصۀ تربیتی وخوی &#8220;یاداشت&#8221; نویسان ما است که هم &#8220;سایه خدا درروی زمین&#8221; باشند وهم &#8220;ازهرگونه تعرضی مصئون&#8221; واز&#8221;هربازخواستی مبرا&#8221;.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span> </span>&#8220;یاداشت&#8221; نویسان ما درمحکوم کردن <span> </span>دیگران محدودیت نمی شناسند ، ولی تحمل شنیدن انتقاد دیگران را- درحق خود و مرشدان خود- ندارند. بیجا نیست که مردم ما گفته اند: خویی که درشیردرآید با مرگ بیرون شود.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">انگیزه دوم ، رسوبات آن عداوت هایی است که ازگذشته ها درذهن بیمار&#8221;یاداشت&#8221; نویسان بجا مانده است. هنوز&#8221;نسل پیر&#8221;بخاطردارند که مجیدِ مبارز، زمامداران ارگ وچاکران دربار را به فرق سرآب داده بود. او که با مهارت وهوشیاری خود و به کمک مردمش ازده ها دسیسه ، دام ودانه دشمن سرفرازانه بیرون شد ، نمیتوانست خاردیدۀ کاخ نشینان ،اراکین فاسد دولتی ومداحان دربارنباشد. آزادگی ، روح مقاومت جویانه، اخلاق پسندیده ، مردم دوستی ودفاع ازمظلومان ، آن خصوصیاتی بود که عبدالمجید را روزتا روز درقلوب مردم دردمند افغانستان نزدیک ترمی ساخت. محبوبیت روزافزون مجید ، نام وشهرت نیکش نزد مردم ، دولت های وقت وخادمان کمربسته ارتجاع واستعماررا به تب لرزه مرگ گرفتارکرده بود. ولی<span>  </span>مجید ، <span> </span>دیگر راهش را یافته بود وهیچ چیزی غیرازریشه کن کردن تمامی اشکال ستم وتبعیض او را راضی نمی ساخت. <span> </span>مجید چون عقاب بلند پروازی درقله های بلند انسانیت پرزد ودام ودانه دشمنان رسوای خلق او را اسیرخود نگردانید. نه دختران طناز&#8221;خانواده&#8221; را به زنی قبول کرد ونه پیشنهاد ارگ نشینان مبنی بر &#8220;رفتن نزد اعلیحضرت&#8221; شان و&#8221;بوسیدن دست&#8221; های او را. مجیدِ آزاده، وعده های &#8220;چوکی کلان و سوارشدن موترشوارلیت وهمرکابی وخوش گذرانی درکنار سرداران ورفتن به سفرهای خارجی&#8221; را با جرئت وصلابت رد کرد. او که هنوزاز&#8221;آواره گردی کوه ها&#8221; خسته نشده بود، روی همه این ناز ونعمت ها مردانه وار پا گذاشت. چیزی که چاپلوسان ثنا خوان خواب آنرا هم نمی بینند. بعد نوبت به &#8220;غند ضربه&#8221; رسید که درعلاقه داری کلکان اطراق کند. &#8220;غند سرکوب&#8221; خانه به خانه ، کوچه به کوچه وتنگی به تنگی درتعقیب مجید بود. خانه هایی را که ظن رفت وآمد مجید می رفت تالاشی می کردند. دوستان ، اعضای خانواده و رفقای مجید را زیر فشار گرفتند تا رد پای او را نشان دهند. جواسیس محلی ومخالفین سیاسی مجید ازهرکوششی درجهت به دام انداختن او دریغ نورزیدند. اما ، همۀ این تلاش ها نتوانست کاری از پیش ببرد. پس ، دربار ودرباریان چه خاکی به سرمی کردند؟ آنها آسان ترین ، کم خرچ ترین وشناخته شده ترین وسیله را بکارگرفتند. اتهام زدن وبه زعم خودشان بد نام کردن مجید را. دهن کجی های امروزی آقایان وخانمهای نواله خواردربارچیزی نیست جزادامه همان تبلیغات خاینانه ورزیلانه، منتها درفضای دیگروبا امکانات ووسایل دیگر. بیاد داشته باشیم که این بار نیزمانند گذشته، خس وخاشاک تبلیغاتی یاوه گویان ، راه سیل خروشان مقاومتگران تسلیم ناپذیررا بند ساخته نمی تواند. &#8220;یاداشت&#8221; نویسان ومشاوران گمراه شان باید بدانند که ازاین سربه سنگ زدن ها چیزی جزپاشانی مغزهای پوک شان حاصلی نخواهند گرفت. دیگرنام نامی مجید به سمبول آزادگی ،مقاومت، رفاقت، عیاری، وطن دوستی، وفا واخلاص وسرانجام مبارزه بی امان برضد هرگونه ستم وغداری مبدل شده است. همگان می دانند که این نام بزرگ ومقام معنوی را کسی به او نبخشیده است. اوبود که با بُردباری ، تقوا ودلسوزی به حال مُلک وملت درجریان مبارزۀ داغ عملی به مردمش ثابت ساخت که هدفی جزآزادی و سعادت شانرا ندارد. <span> </span>اگرمردم حقشناس ما مجید را &#8220;پیر&#8221; خطاب می کنند یا &#8220;آغا&#8221; یا&#8221;جای رسید&#8221; یا&#8221;صاحب کرامت&#8221; یا &#8220;انقلابی&#8221; یا &#8220;قهرمان &#8221; یا &#8220;روبن هود&#8221; یا &#8220;چگوارای افغانستان&#8221;یا &#8220;اسطوره مقاومت&#8221; ، درمقابل ، دشمنان یکپارچگی ملی ، آزادی واستقلال افغانستان با لجن پراگنی های بزدلانه شان با روح بزرگ او درجنگ ودعوا اند. اکنون که حدودسی سال ازشهادت آن دلاورمردِ مبارزمی گذرد، بسیاری ازاعضای آن حزبی که که تا دیروز به افتخاردستگیری و شهادت آن بیمرگ تاریخ پیاده سرمی کشیدند ، امروزمرگ او را یک ضایعه ملی می شمارند.<span>  </span>ولی هستند کسانی که هنوزهم مانند جغد های ویرانه ازروشنی خورشید جهانتاب انکارمیورزند.</font></font></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font face="Times New Roman"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#000000"><span>  </span>&#8211;<span>  </span>اینکه چرا یگان نوشته به پورتال افغان- جرمن ارسال کرده ام داستان دیگری دارد که درموقع لازم پرده ازاین &#8220;راز&#8221; برخواهم داشت. دم نقد به یک نکته اشاره می کنم که این کار دراثردرخواستِ دست اندرکاران پورتال صورت گرفته است. وقتی کسی خود را اعضای خانواده رفیق شهید من معرفی کند ، باز دربرابرابهت نام رفیقم دست وپایم می لرزد. شاید این نقطه ضعف من باشد. اگرچنین است، برمن ببخشایید. ولی باید بگویم که من اصلا ًبا پورتال کدام تعهدی نبسته ام. غالبا ًنحوه وسمت نشراتی شان غیرازآنست که من باوردارم. هنوزنوشته ای را به پورتال روان نکرده بودم که حد اقل دوتن از مسئولین پورتال پذیرفته بودندکه پورتال جای همچو نوشته ها می باشد. وقتی به گوش های خود اززبان شان بشنوم که مجید کلکانی یکی ازقهرمانان وطن ما می باشد ، باز،ارسال نوشته به سایت افغان- جرمن گناه کبیره نیست. من کسی نیستم که خم خمک راه بروم. با صراحت گفته بودم که من رفیق مجید هستم وهرچی بگویم ازمجید ویاران وراه او خواهم گفت. چنانچه درچند نوشته ام که درپورتال نشرشده است از&#8221;ساما&#8221; ، مجید وهمرزمان او یاد ها کرده ام.(<font color="#ff0000"> </font></font><font color="#ff0000"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">به یاد رنجهای مقدس،شاید من صبرایوبی داشتم ، تلک تورن غلام غوث ، آتش &#8211; دود &#8211; خاکستر، انگشت ها وماشه ها ، پرده پنجم، انها را کشتند ومن درمرگ شان مردم ، تنها یک انتخاب:مقاومت ، ومن به جای ابر های تیره آفاق گریستم<span>  </span>وهرکس به طریقی دل ما می شکند</span></font><font color="#000000">)</font></font></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span> </span>درآن موقع که این نوشته ها را نشرمی کردند ، چرا لب شورندادند. نتنها لب شور ندادند که آفرین گویان مرا تشویق هم کردند. حالا که نوبت به &#8220;کودتای انترنتی&#8221; رسید ، بدون درنظرداشت موازین اخلاقی وضابطه های ژورنالیستیک ، پای پرآوازه ترین شهید وطن را درنزاع داخلی شان شامل می سازند.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دوستان گرامی ! من کسی نیستم که دشمنی ودوستی خود را سرراه رها کنم. برای من قول دادن ارزش بزرگ هست. زیرا پابندی به قول وقراریکی ازموازین اخلاقی برای تمامی انسانهای شریف وبا وجدان به حساب می رود. چه خوب است که من تا آخرین لحظات به قول خود ایستاده ماندم .اینکه یاداشت نویسان پورتال ازعهد وپیمان شان برگشته اند ،خود جواب آنرا بدهند. یا شایدازاین ضرب المثل استفاده کرده باشند :پیشت بشینم ریشت بکنم !</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span> </span>&#8211; افترا ، تهمت ودهن کجی دشمنان درحق عبدالمجید کلکانی چیزتازه ای نیست. درطول تاریخ سیاهکارترین افراد وحلقات ، زشت ترین الفاظ وناروا ترین اتهامات را درحق خوشنام ترین چهره ها بکاربرده اند. مگرانگلیس ها ، ملا مشک عالم را موش عالم نگفتند؟ مگر ازسرنوشت غازیان وقهرمانان ملی وطن ما بی خبریم؟ همین چند سال قبل کسانی که ازآزادی افغانستان درمقابل تجاوزعریان روس به دفاع برخاسته بودند روس های اشغالگر ودولت دست نشانده اش القاب اشرار، نوکربیگانه، ضدانقلاب . . را به آنها ندادند؟ درتمام دنیا نشان بدهید که کسی دشمنش را به نیکی یاد کرده باشد. مجید در زمان حیاتش نیز زیرآتش متقاطع دشمنان قرارداشت. او ازمیان دریای خون وآتش عبورکرد وبه طعن ولعن ارتجاع وباداران ارتجاع وقعی نگذاشت. دردوران حکومت ظاهرتا داوود وازدوران رژیم کودتا تا روزمرگ پرشکوهش ازراهی که برگزیده بود یک انچ هم عقب نشینی نکرد. به مردم ومیهنش عشق ورزید، درراه آزادی وایجاد جامعه انسانی دلاورانه رزمید ودرهمین راه جان داد.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اگرمجید ویاران شهید او ازده ها میدان امتحان ، توطئه ، تخریب ودام گستری دشمنان با سرافرازی عبورکردند، دوستان ویاران وفادار اوکه ازبرکتِ مقاومت وسخت جانی شان تا هنوززنده مانده اند، نیز در کوره های سوزان تجربه وعمل به پختگی رسیده اند. خیال دشمنان راحت باشد که دوستداران شهید عبدالمجید کلکانی آن درخت های طوفان دیده ای هستند که شمالک های کم نفس توان جنباندن شانرا نخواهند داشت. اما ، یک چیزباقی می ماند : دعا کنیم که به قول شاعرخداوند قلم وشمشیر را دراختیار نامردان قرار ندهد. اگرچنین شد ، با شمشیر سرهای قهرمانان را می زنند وبا قلم سیمای ارجمند شخصیت های ملی را بد ترسیم می کنند.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">رویارویی با شخصیت اسطوره یی مانند مجید وچسپاندن اتهامات شناخته شده به نام ومنزلت او صدمه ای نخواهد زد.</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">بگذارمگس های تنبل وبال شکسته اینسو وآنسو وز وز کنند!</font></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman"> </font></font></span><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دوستان ارجمند!</font></font></span></p>
<p><font color="#000000"><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">مجید فراتراز&#8221;ساما&#8221; وهرسازمان دیگری است. او بخاطر&#8221;ساما&#8221; جان نداده است. اومتعلق به هیچ قوم ، طائفه ، زبان، ملیت ومحلی نبود. شمال وجنوب نمی شناخت. اوقیانوسی بود که به تعبیرشاعر درآبگینه نمی گنجید. به نظرمن بهترین دفاع ازشخصیت مجید وسایر شهدای جنبش ملی وانقلابی افغانستان دفاع ازآرمان های عظیم آنها وپوره کردن این آرمان های ناتمام درعمل می باشد.</span></font></font><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نام بزرگِ شهید عبدالمجید کلکانی وسایرجانباختگان راه آزادی ، عدالت وبرابری ماندگاراست!</font></font></span></p>
<p dir="ltr"><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"> </font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>      </span>با نام تو</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>      </span>به درگاه کوه رفتم</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>      </span>وکوه راهم داد.</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>      </span>نام تو، تاج شرف است برتارک مغرورکوهستان</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span> </span></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>                                      </span><span>             </span>فرخنده باد نام تو.</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>                        </span>= = = =</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>   </span></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>      </span>درجلگه های<span>  </span>حقیر  </font></span></p>
<p><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4">     </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span> </span><font color="#3366ff">شهرت را بنا نکردی</font></span></font></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>     </span>دربلند ترین کوه ها ، نردبان گذاشتی تا برآسمان صعود کنی.</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>     </span>شرم باد ساکنان حقیرجلگه های کوچک را</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>     </span>که چشم انتظارباران اند</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>     </span>نه ازابر رحمت ، که ازابرنازای افق های دور.</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span> </span></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>           </span>= = =</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>   </span></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>    </span>توازسلالۀ نجابت ها </font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>    </span>درحاشیۀ مرگ وخون</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>    </span>زاده شدی ، وبا تو</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>    </span>عیاران خراسان باردیگر</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>    </span>تابوت گلپوش یعقوب را ازدروازۀ تاریخ گذشتاندند/</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>    </span>ودستان ناپاک خلیفه به عزا نشست</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman">.</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>           </span>= = =</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>   </span></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>     </span>خون ترا</font></span><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman"><span>   </span></font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">    خاک نتواند فروکشیدن </font></span></p>
<p><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4">   </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span> </span><font color="#3366ff">که تو ازتبارلاله وشقایقی.</font></span></font></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>   </span>قطره یی ازخون توکافیست</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>   </span>تا همۀ کوهساران</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt; color: #548dd4"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>   </span>جامه یی ازلاله بتن کنند.</font></span></p>
<p><span style="font-size: 11pt"><font color="#000000"><font face="Times New Roman" style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><span>            </span>( برگرفته از &#8220;ویژه نامه شهید مجید کلکانی&#8221;)</font></font></span><font color="#000000"><font face="Times New Roman"><span style="font-size: 11pt"><span> </span></span></font></font></p>
<pre><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نسیم . رهرو - چهاردهم می 2008</span></pre>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آتش ، دُود ، خاکستر !</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/fire/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 May 2008 14:10:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/fire/</guid>

					<description><![CDATA[     &#8221; ای زردشت  پاک ! همانا نشان به  پایان رسیدن هزارمین           سال تو وآغاز بدترین دوره ها این خواهد بودکه:صدگونه ،          هزارگونه ، ده هزارگونه دیوها با موهای  پریشان ، از نژاد          خشم، &#8230;.. همه چیز رابسوزانند ونابود کنند :میهن، دارایی،          مردانگی ،بزرگ منشی ،کیش،راستی ،خوشی،آسایش، شادی          وهمه ی کارهای آهورایی  را پایمال  کرده آیین  مزدیسنان          و آتش (ورهرام) از بین  برود .آنگاه بادرندگی و ستمگری          فرمانروایی کنند.&#8221;                                          (بهمن یشت 2-24) &#160;  احتمال میرود که اجداد ما درهمان وهله ی اول ازدیدن آتش وحشت کرده باشند . آتشی که بالاثرقهر طبیعت یا تصادم ابزار کار درجریان تولید &#8211; به منظوریافتن قوت لایموت &#8211; بمیان آمده بود .  مسلم است که کشفِ آتش و استفاده ی سودمند ازآن درزندگی انسان اولیه نقش مثبتی ایفا کرده است . زیرا دیگرغذای خام وبدمزه را نمیخورد ، بدن خود را با آن گرم میکرد وازشرحیوانات درنده درامان میماند . . .  شاید انسان اولیه &#8211; برخلاف انسان متمدن امروزی &#8211; از آتش به مقاصد ویرانسازی کارنمی گرفت. اگراطلاعات ما از آن روزگاری که نه خط بود ونه کتابت ونه تاریخ ، بر اساس حدسیات استواراست ، امروزازلابلای برگ های خون آ لودِ تاریخ میدانیم که نیمی ازدستاورد های مادی ومعنوی ای را که انسانهای زحمت کش با خون دل وعرق جبین ، طی هزارن سال بدست آورده اند ، اعمال ظالمانه ی تجاوزگران، متعصبین ، منفعت پرستان ، استعمار، جهل و خشونت به کام شعله های سرکش آتش به خاکسترنابودی مبدل کرده است. تاریخنویسان آورده اند که دراروپای قرون وسطی وماقبل آن بنابرحکم پاپ وکلیسا ، دانشمندان ،مخالفان ، مبارزین ونواندیشان را درشعله های سوزان آتش می سپردند . مطابق روایت قرآن ، نمرود به زیردستان خود امرکرد تا هیزم بیارند ، بعد آتش عظیمی برپاکرد و ابراهیم خلیل را بخاطر&#8221; گناه &#8221; بت شکنی درقعرآن افگند. بسیاری از پادشاهان و حکمرانان مستبد وبی فرهنگ ، پیروزی را درکتابسوزی ، ویرانی وکشتار بیگناهان میدیدند . گفته میشود که دراثرحمله اسکندربه سرزمینهای آریانای باستان ، تمامی کتب وآثار گرانبهای خطی را بجای هیزم درحمام ها انداختند که چندین روزمیسوخت وحمام ها را گرم نگهمیداشت. ازسرنوشت اسفبارکتابخانه معروف اسکندریه درمصرکه چسان درآتش خشونت وتعصب خاکسترشد ، آگاهی داریم. قتیبه سردارعرب درجنگ های این خطه از بسکه شهرها وآبادی ها رادرآتش بسوخت ، ازطرف عرب بنام &#8220;محترقه&#8221; خوانده شد. چنگیز ودیگران نیزدرجای پای هم مسلکان پای نهادند وآبادی هارا یکی پی دیگرطعمه حریق نمودند.   گویی ویران کردن و آتش افروزی نشانه غیرت وشوکت شمرده میشد که سلطان علاوالدین با سوختاندن شهرغزنه لقب &#8220;جهانسوز&#8221; را درتاریخ کمایی کرد! بازدرکتاب های تاریخ خوانده ایم که انگلیس ها بازار چارچته کابل را باآتش انتقام بسوختند که از آن جزخاکسترچیزی باقی نماند. بالاحصارکابل هم تاریخ درد انگیزدارد . کیوناری سفیر انگلیس درکابل که دربالاحصاراطراق کرده بود وقتی درمحاصره مبارزین استقلال طلب قرارگرفت ، (سپتامبر1879) از ترس افغان های شجاع خانه را آتش زد ودر لهیب سرکش شعله های آن ، خود  وهمراهانش خاکسترگردید. دُورنرویم ، دگرنه از آتش سوزی ها به زبان هرودُوت گریه کردن لازم است ونه از زبان بیهقی به روی ویرانه های تاریخ نالیدن !! ازچیزی میگویم که وقوع آنرا درکتابها نی بلکه با چشم های خود دیده ایم وبا گوشت وپوست خود سوزش آنرا لمس کرده ایم :  شام سیاه ششم جدی سال 1358 خورشیدی بود . با یکتن ازهمرزمان ازمحل اختفای خود بسوی محل دیگری میرفتیم . ازآسمان میدان هوایی بگرام آتش باریدن گرفت.   به سرعت گام های مان افزودیم . وقتی به خانه رسیدیم ، صدای آشنایی که خود را&#8221; ناجی ملت&#8221; میخواند ازطریق امواج رادیوی تاشکند سرنگونی حفیظ الله امین جلاد را خبر میداد. کسی که مژده &#8221; آزادی &#8221; و&#8221; امنیت &#8220;را برای خلق افغانستان می رسانید ، خود قلاده بردگی درگردن داشت و سوار برمیله های توپ استعمارگران ِروس وارد کشورما گردید تا &#8221; خلیج خون را به اوقیانوس وصل &#8221; نماید .  فردای این شام ننگین ، مردم ماشاهد حضورمهمانان ناخوانده ای بودند که درکوچه وپسکوچه های وطن شان در حال گشت زنی بودند.  آتشباری شام ششم جدی 1358 این پیامد را باخود داشت : افغانستان به مستعمره کامل امپریالیسم روس مبدل گردیده است. تجاوزعریان نظامی امپریالیسم روس به کشورما که تکامل منطقی تجاوزهمه جانبه او محسوب میگردید ، از نظر بسیاری ازآگاهان سیاسی پوشیده نبود. سازمان ما ( ساما) در اولین اعلامیه اش که در ماه سرطان 1358 انتشار یافت چنین نوشت : &#8220; شواهد حاکیست که امپریالیسم روس ، با منطق ضد انقلابی خود ، در ضمن تکاپوی بیشرمانه برای سرهمبندی کودتای دیگر(به وسیله نیروهای ذخیره خویش چون باند وطنفروش پرچم ) برای مقابله عاجل باگسترش وتشدید شورش خلق مداخله مستقیم نظامی راشدت بخشیده است.&#8221;(اولین اعلامیه ساما) بعدها دیدیم که چگونه اردوی اشغالگر روس( که آمدنش را دفاع ازمردم افغانستان عنوان میکرد ) به راه بلدی وهمیاری مزدوران وطنی شهرها ودهات افغانستان را به جهنم سوزانی مبدل کردند ، خانه ها را به آتش کشیدند وانسان ها را زنده سوختا ند ند. . . . وبازدیده شد که درجریان جنگ مقاومت برضد اشغالگران ودست پرورده های آنها گروه های تندرو اسلامی باسوختاندن مکتبها ، شفاخانه ها وتاسیسات عام المنفعه و ترور فرزندان آزاده مردم ،  تیرزهرآلودی رابه قلب مردم ما رها کردند. علاوتا ً خصومت و اختلافات ذات البینی میان این گروهها ، باعث میگردید که همواره به جان هم بیفتند ودرنتیجه مردم بیگناه ما را درآتش انتقامجویی های تنظیمی خود بریان کنند.  واینک یک چشمدید ازیک واقعه هولناک دیگرآتش سوزی :  قبل ازظهر ِزمستان سال 1363 خورشیدی بود . من درمنزل سوم یکی ازاطاقهای عمومی بلاک دوم بسرمیبردم . افسر&#8221;خاد &#8221; وارد اطاق ما شد . کسانی را که درطبقه بالایی چپرکت نشسته بودند پایین کرد . به باشی اطاق دستورداد که هیچکسی اجازه ی نشستن به طبقه بالایی چپرکت را ندارد. زندانیان میدانستند که اتفاق مهمی رخ داده است. ذهن کنجکاو وتجربه ی من حکم میکرد که هرچه هست در بیرون ازبلاک جریان دارد. ازپشتِ میله های فولادی بطرف بیرون نگاه کردم. کسی درحویلی دیده نمیشد. زندانیان را ازحق ِبیرون شدن محروم کرده بودند. با دقت به اطراف بلاک نظردوختم . متوجه شدم که درآنسوی دیواربلاکِ دوم درگوشه ای که فاصله میان دو دیوار بود ( همان محلی که بعدها حمام سونا ساختند و افسران روس و افسران &#8221; خاد&#8221; در آن حمام میگرفتند) عسکرها ازسمت بلاک اول اثاثیه های مختلفی را می آوردند ودرآنجا می انداختند. موقعییت اطاق ما طوری بود که آن ساحه بخوبی دیده می شد .  وقتی که دربلاک اول بودم ، بعضی از زندانیان تبصره میکردند که درقسمتِ زیرآهن پوشهای بلاک اول اثاثیه ولوازم از قبیل لباس ، دریشی های عسکری(نظامی) ، بوت ، کتاب ها ، بَیک و بستره به پیمانه زیادی انبار شده است. باور زندانیان این بود که اینها مال واسباب آن زندانی هاییست که طی دوره های مختلف به دست جلادان حزب &#8221; دموکراتیک خلق&#8221; اعدام گردیده اند. زندانیان مدعی بودند که آنها شبهنگام آوازهای عجیبی را ازآن نقطه شنیده اند وروشنایی خاصی را دیده اند. روزی یکی از زندانیان به اسم عبدالوهاب نزدم آمده گفت : مریض استم . ازتکلیفش پرسیدم . گفت : تب دارم خوابم نمیبرد. نامبرده یک جوان فقیری بود که دربلاک اول جاروب کشی میکرد . برایش یک تابلیت ضد تب دادم . فردا دوباره ازناراحتی خود شکایت کرد. معلوم میشد که چیزی درسینه اش سنگینی میکند ومیخواهد آنرا با کسی در میان بگذارد.  جاروب کش ها علاوه برپاککاری اتاق ، تشناب ها و دهلیز ، دفاترصاحب منصبان خاد را نیزپاک میکردند . گاهی هم از طرف قوماندانی بلاک واداره اطلاعات به کارشاقه برده میشدند . زندانیان گمان میکردند که اینها راپورهای اطاق را به مقامات زندان میرسانند ، ازاینرو مورد اعتماد زندانیان قرارنداشتند. عبدالوهاب ِ جاروکش قصه اش را اینطور بیان داشت :  &#8221; قوماندانی مرا به کارخواست. گفتند کالا را به گدام ببر . همه بندی ها را دراطاق های شان انداختند ودروازه هارا قفل زدند . از منزل پایین بکس ها وبیک های زندانیان را گرفتیم و از راه زینه  چوبی بطرف بالا رفتیم . آنجا چیزی دیدم که  خدا نه به کافرنشان بدهد ونه به مسلمان . به صدها بیک ودریشی وکتاب ولباس و عکس وورق افتیده بود ، که تا زنده باشم آنرا از یاد نمیبرم. این چیزها را سر به سرکوت کرده بودند که بسیاری آنها را پوپنک زده بود وپر ازتارجولاگگ بودند. بوی خون ازآنها می آمد وآدم میترسید . فکر میکردی که هزاران نفر شهید آنجانشسته اند وبسوی آدم میخندند . همه کالای زندانیانی بود که اعدام شده اند. وقتی کارم خلاص شد ، صاحب منصب برایم گفت : هوشت باشه چیزی ره که اینجه دیدی حق نداری به کسی بگویی .. . &#8220; بمجرد دیدن صحنه ی آوردن لوازم واسباب ، حکایت وحشتناکِ وهاب جاروکش درذهنم بیدارشد. دیگر قضیه روشن بود . انبار ِ( پند وپندوله ) آن شهیدانی انتقال داده میشد که آدم کُشان&#8221; انقلابی &#8221; آنها را از &#8221; شر&#8221; زندگی برای ابد فارغ ساخته بودند. اکثریت زندانیان به شمول باشی اطاق ازکلکین های کوچک صحنه را تماشا میکردند. انتقال&#8221; مدارک جرمی&#8221; به پایان رسید. روی&#8221; انبار&#8221; پترول ریختند وآتش زدند تا هیچگونه نشانی ازقربانیان جنایت باقی نماند. دودِ غلیظی به هوا برخاست به گونه ای که گمان میکردی این گوشت واستخوان انسان است که در آتش میسوزد. ماتم عظیمی برپا کرده بودند .  ساعت ها آتش زبانه میکشید و گرمی داغ آن تا سینه های داغدارما میرسید. قلبِ کوچکم چنان میزد که گویی دنیا را میلرزانید . بیاد صدها مبارزشهیدی افتادم که ساطورخونچکان جلاد آنها را سربریده بود. بیاد آوردم لحظه ی تلخ &#8220;بردن&#8221; را که با لحن معنی داری به اعدامی گفته میشد: &#8221; کالایته جم کو !&#8221; . . .  ومن حس میکردم که به جان شهیدان ما دوباره آتش گشوده اند واین آتش افروزی کاملا ً ازنوع دیگری بود . وباز هم آتش :  دولت مزدور(خلق وپرچم) وقتی سایه عمرش را لب بام دید ، بسیاری ازمدارک واسناد از قبیل دوسیه های زندانیان – بویژه اعدام شده گان-  پروتوکولها وسایراسناد ننگین بردگی خود را درموترها بار کرده در داش های خشت پزی آتش زد. از دوسیه واعدام وزندان حرف بمیان آمد . تابستان 1371 خورشیدی بود . من ، شهید ملامحمد (سخی) وشهید ایوب (نیزک) درخانه ای واقع خواجه بغرای کابل نشسته بودیم. چهاردوسیه ی اعضای رهبری سازمان ما (ساما) هریک انجنیرنادرعلی دهاتی (پویا) ، انجنیرمحمدعلی (رضا) ، نعیم &#8220;ازهر&#8221; وانجنیرمیرویس که بتاریخ هفدهم سنبله سال 1361 خورشیدی همراه با دیگرهمرزمان ، در زندان پلچرخی اعدام گردیدند بدست ما رسیده بود  . باچشمان اشک آلود وسینه ی بریان روی دوسیه ها دست میکشیدم. هنوزنشان و بوی انگشتان دستِ رفقای شهیدم از اوراق دوسیه ها نرفته بود. بی اختیار اوراق را بلند کردم تا برگ برگِ آنرا به دیده بمالم. یادم آمد که دستِ دژخیمان نامرد هم این اوراق را لمس کرده است. ازین کارپشیمان شده دوباره دوسیه ها را روی زانویم گذاشتم. هراستعلام مانندِ میدان جنگ با خط درشتی ازهم جداشده بود. یکطرف ستون سوالات وطرف دیگرستون جوابات. درسنگر راست : دیو اسارت ، نیرنگ ، تجاوز ، اشغال ، زبونی ،استبداد وبردگی زانو زده بود ، ودرجبهه چپِ استعلام : آزادی وآزادگی ، مقاومت وایثاربا قامتِ رسا پامیفشرد. از هردو سنگردیدن کردم. دیدم که کوره ی آدم سوزی دشمنان ازهیچ وسیله ای برای درهم شکستاندن مقاومت این جانبازان بیمرگ دریغ نکرده است. قصد دشمن آن بود تا اگربتواند این خط را ازمیان بردارد ولی رفقای دست بسته ی من دربد ترین شرایط هم برای دشمن امکان عبور از دیوار ایمان خویش را نداده بودند . من خوب میدانستم که دربدل هرسوال وجواب ،همسنگران شهیدم ده ها دشنام والفاظ رکیک ازمستنطق شنیده اند ، وهرباری پس ازنوشتن جواب ، کاغذ مچاله شده ی استعلام به صورت آنها خورده است  که &#8221; ای . . . چرا اِی قسم جواب میتی ، چیزی که مه میخایم همو قسم جواب بته .&#8221; برخورد شکنجه گران خاد ششدرک یادم آمد که چاشنی کلام شان فحاشی وتعرض به مقدسات بود .از&#8221; دَوردسترخوان&#8221; تا راه واندیشه وهمه چیزآدم  ِدست بسته را زیر وزبرمیکردند . یادم آمد : وقتی سیداکرام مستنطق ریاست تحقیق &#8220;خاد&#8221; ازمن پرسید &#8221; در خانه ات کی ها رفت وآمد داشتند ؟&#8221; درپاسخ نوشتم :&#8221; خویشاوندان واعضای فامیل ما&#8221; . استعلام را کلوله کرد وبر رویم زده گفت : مقصدم از لونده های زنت اس&#8221;(بخوان: &#8220;عفت کلامی&#8221; ها) دیگرنمیتوانستم جگرزیردندان بگیرم. گفتم:&#8221; زن مه تنها یک شوهر داره . ....]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p align="right">     <font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">&#8221; ای زردشت  پاک ! همانا نشان به  پایان رسیدن هزارمین</font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">          سال تو وآغاز بدترین دوره ها این خواهد بودکه:صدگونه ،</font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">         هزارگونه ، ده هزارگونه دیوها با موهای  پریشان ، از نژاد</font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">         خشم، &#8230;.. همه چیز رابسوزانند ونابود کنند :میهن، دارایی، </font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">         مردانگی ،بزرگ منشی ،کیش،راستی ،خوشی،آسایش، شادی</font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">         وهمه ی کارهای آهورایی  را پایمال  کرده آیین  مزدیسنان </font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">         و آتش (ورهرام) از بین  برود .آنگاه بادرندگی و ستمگری</font></p>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#0000ff">         فرمانروایی کنند.&#8221;</font></p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                                         (بهمن یشت 2-24)</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> احتمال میرود که اجداد ما درهمان وهله ی اول ازدیدن آتش وحشت کرده باشند . آتشی که بالاثرقهر طبیعت یا تصادم ابزار کار درجریان تولید &#8211; به منظوریافتن قوت لایموت &#8211; بمیان آمده بود .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> مسلم است که کشفِ آتش و استفاده ی سودمند ازآن درزندگی انسان اولیه نقش مثبتی ایفا کرده است . زیرا دیگرغذای خام وبدمزه را نمیخورد ، بدن خود را با آن گرم میکرد وازشرحیوانات درنده درامان میماند . . .  شاید انسان اولیه &#8211; برخلاف انسان متمدن امروزی &#8211; از آتش به مقاصد ویرانسازی کارنمی گرفت. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">اگراطلاعات ما از آن روزگاری که نه خط بود ونه کتابت ونه تاریخ ، بر اساس حدسیات استواراست ، امروزازلابلای برگ های خون آ لودِ تاریخ میدانیم که نیمی ازدستاورد های مادی ومعنوی ای را که انسانهای زحمت کش با خون دل وعرق جبین ، طی هزارن سال بدست آورده اند ، اعمال ظالمانه ی تجاوزگران، متعصبین ، منفعت پرستان ، استعمار، جهل و خشونت به کام شعله های سرکش آتش به خاکسترنابودی مبدل کرده است. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">تاریخنویسان آورده اند که دراروپای قرون وسطی وماقبل آن بنابرحکم پاپ وکلیسا ، دانشمندان ،مخالفان ، مبارزین ونواندیشان را درشعله های سوزان آتش می سپردند .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">مطابق روایت قرآن ، نمرود به زیردستان خود امرکرد تا هیزم بیارند ، بعد آتش عظیمی برپاکرد و ابراهیم خلیل را بخاطر&#8221; گناه &#8221; بت شکنی درقعرآن افگند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بسیاری از پادشاهان و حکمرانان مستبد وبی فرهنگ ، پیروزی را درکتابسوزی ، ویرانی وکشتار بیگناهان میدیدند .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">گفته میشود که دراثرحمله اسکندربه سرزمینهای آریانای باستان ، تمامی کتب وآثار گرانبهای خطی را بجای هیزم درحمام ها انداختند که چندین روزمیسوخت وحمام ها را گرم نگهمیداشت.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">ازسرنوشت اسفبارکتابخانه معروف اسکندریه درمصرکه چسان درآتش خشونت وتعصب خاکسترشد ، آگاهی داریم.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">قتیبه سردارعرب درجنگ های این خطه از بسکه شهرها وآبادی ها رادرآتش بسوخت ، ازطرف عرب بنام &#8220;محترقه&#8221; خوانده شد. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">چنگیز ودیگران نیزدرجای پای هم مسلکان پای نهادند وآبادی هارا یکی پی دیگرطعمه حریق نمودند. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">  گویی ویران کردن و آتش افروزی نشانه غیرت وشوکت شمرده میشد که سلطان علاوالدین با سوختاندن شهرغزنه لقب &#8220;جهانسوز&#8221; را درتاریخ کمایی کرد!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بازدرکتاب های تاریخ خوانده ایم که انگلیس ها بازار چارچته کابل را باآتش انتقام بسوختند که از آن جزخاکسترچیزی باقی نماند. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بالاحصارکابل هم تاریخ درد انگیزدارد . کیوناری سفیر انگلیس درکابل که دربالاحصاراطراق کرده بود وقتی درمحاصره مبارزین استقلال طلب قرارگرفت ، (سپتامبر1879) از ترس افغان های شجاع خانه را آتش زد ودر لهیب سرکش شعله های آن ، خود  وهمراهانش خاکسترگردید.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">دُورنرویم ، دگرنه از آتش سوزی ها به زبان هرودُوت گریه کردن لازم است ونه از زبان بیهقی به روی ویرانه های تاریخ نالیدن !! ازچیزی میگویم که وقوع آنرا درکتابها نی بلکه با چشم های خود دیده ایم وبا گوشت وپوست خود سوزش آنرا لمس کرده ایم :</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> شام سیاه ششم جدی سال 1358 خورشیدی بود . با یکتن ازهمرزمان ازمحل اختفای خود بسوی محل دیگری میرفتیم . ازآسمان میدان هوایی بگرام آتش باریدن گرفت.   به سرعت گام های مان افزودیم . وقتی به خانه رسیدیم ، صدای آشنایی که خود را&#8221; ناجی ملت&#8221; میخواند ازطریق امواج رادیوی تاشکند سرنگونی حفیظ الله امین جلاد را خبر میداد. کسی که مژده &#8221; آزادی &#8221; و&#8221; امنیت &#8220;را برای خلق افغانستان می رسانید ، خود قلاده بردگی درگردن داشت و سوار برمیله های توپ استعمارگران ِروس وارد کشورما گردید تا &#8221; خلیج خون را به اوقیانوس وصل &#8221; نماید .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> فردای این شام ننگین ، مردم ماشاهد حضورمهمانان ناخوانده ای بودند که درکوچه وپسکوچه های وطن شان در حال گشت زنی بودند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> آتشباری شام ششم جدی 1358 این پیامد را باخود داشت : افغانستان به مستعمره کامل امپریالیسم روس مبدل گردیده است. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">تجاوزعریان نظامی امپریالیسم روس به کشورما که تکامل منطقی تجاوزهمه جانبه او محسوب میگردید ، از نظر بسیاری ازآگاهان سیاسی پوشیده نبود. سازمان ما ( ساما) در اولین اعلامیه اش که در ماه سرطان 1358 انتشار یافت چنین نوشت : &#8220;<font color="#ff6600"> شواهد حاکیست که امپریالیسم روس ، با منطق ضد انقلابی خود ، در ضمن تکاپوی بیشرمانه برای سرهمبندی کودتای دیگر(به وسیله نیروهای ذخیره خویش چون باند وطنفروش پرچم ) برای مقابله عاجل باگسترش وتشدید شورش خلق مداخله مستقیم نظامی راشدت بخشیده است</font>.&#8221;(اولین اعلامیه ساما)</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بعدها دیدیم که چگونه اردوی اشغالگر روس( که آمدنش را دفاع ازمردم افغانستان عنوان میکرد ) به راه بلدی وهمیاری مزدوران وطنی شهرها ودهات افغانستان را به جهنم سوزانی مبدل کردند ، خانه ها را به آتش کشیدند وانسان ها را زنده سوختا ند ند. . . .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">وبازدیده شد که درجریان جنگ مقاومت برضد اشغالگران ودست پرورده های آنها گروه های تندرو اسلامی باسوختاندن مکتبها ، شفاخانه ها وتاسیسات عام المنفعه و ترور فرزندان آزاده مردم ،  تیرزهرآلودی رابه قلب مردم ما رها کردند. علاوتا ً خصومت و اختلافات ذات البینی میان این گروهها ، باعث میگردید که همواره به جان هم بیفتند ودرنتیجه مردم بیگناه ما را درآتش انتقامجویی های تنظیمی خود بریان کنند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> واینک یک چشمدید ازیک واقعه هولناک دیگرآتش سوزی :</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> قبل ازظهر ِزمستان سال 1363 خورشیدی بود . من درمنزل سوم یکی ازاطاقهای عمومی بلاک دوم بسرمیبردم . افسر&#8221;خاد &#8221; وارد اطاق ما شد . کسانی را که درطبقه بالایی چپرکت نشسته بودند پایین کرد . به باشی اطاق دستورداد که هیچکسی اجازه ی نشستن به طبقه بالایی چپرکت را ندارد. زندانیان میدانستند که اتفاق مهمی رخ داده است. ذهن کنجکاو وتجربه ی من حکم میکرد که هرچه هست در بیرون ازبلاک جریان دارد. ازپشتِ میله های فولادی بطرف بیرون نگاه کردم. کسی درحویلی دیده نمیشد. زندانیان را ازحق ِبیرون شدن محروم کرده بودند. با دقت به اطراف بلاک نظردوختم . متوجه شدم که درآنسوی دیواربلاکِ دوم درگوشه ای که فاصله میان دو دیوار بود ( همان محلی که بعدها حمام سونا ساختند و افسران روس و افسران &#8221; خاد&#8221; در آن حمام میگرفتند) عسکرها ازسمت بلاک اول اثاثیه های مختلفی را می آوردند ودرآنجا می انداختند. موقعییت اطاق ما طوری بود که آن ساحه بخوبی دیده می شد .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> وقتی که دربلاک اول بودم ، بعضی از زندانیان تبصره میکردند که درقسمتِ زیرآهن پوشهای بلاک اول اثاثیه ولوازم از قبیل لباس ، دریشی های عسکری(نظامی) ، بوت ، کتاب ها ، بَیک و بستره به پیمانه زیادی انبار شده است. باور زندانیان این بود که اینها مال واسباب آن زندانی هاییست که طی دوره های مختلف به دست جلادان حزب &#8221; دموکراتیک خلق&#8221; اعدام گردیده اند. زندانیان مدعی بودند که آنها شبهنگام آوازهای عجیبی را ازآن نقطه شنیده اند وروشنایی خاصی را دیده اند. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">روزی یکی از زندانیان به اسم عبدالوهاب نزدم آمده گفت : مریض استم . ازتکلیفش پرسیدم . گفت : تب دارم خوابم نمیبرد. نامبرده یک جوان فقیری بود که دربلاک اول جاروب کشی میکرد . برایش یک تابلیت ضد تب دادم . فردا دوباره ازناراحتی خود شکایت کرد. معلوم میشد که چیزی درسینه اش سنگینی میکند ومیخواهد آنرا با کسی در میان بگذارد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> جاروب کش ها علاوه برپاککاری اتاق ، تشناب ها و دهلیز ، دفاترصاحب منصبان خاد را نیزپاک میکردند . گاهی هم از طرف قوماندانی بلاک واداره اطلاعات به کارشاقه برده میشدند . زندانیان گمان میکردند که اینها راپورهای اطاق را به مقامات زندان میرسانند ، ازاینرو مورد اعتماد زندانیان قرارنداشتند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">عبدالوهاب ِ جاروکش قصه اش را اینطور بیان داشت :</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> &#8221; قوماندانی مرا به کارخواست. گفتند کالا را به گدام ببر . همه بندی ها را دراطاق های شان انداختند ودروازه هارا قفل زدند . از منزل پایین بکس ها وبیک های زندانیان را گرفتیم و از راه زینه  چوبی بطرف بالا رفتیم . آنجا چیزی دیدم که  خدا نه به کافرنشان بدهد ونه به مسلمان . به صدها بیک ودریشی وکتاب ولباس و عکس وورق افتیده بود ، که تا زنده باشم آنرا از یاد نمیبرم. این چیزها را سر به سرکوت کرده بودند که بسیاری آنها را پوپنک زده بود وپر ازتارجولاگگ بودند. بوی خون ازآنها می آمد وآدم میترسید . فکر میکردی که هزاران نفر شهید آنجانشسته اند وبسوی آدم میخندند . همه کالای زندانیانی بود که اعدام شده اند. وقتی کارم خلاص شد ، صاحب منصب برایم گفت : هوشت باشه چیزی ره که اینجه دیدی حق نداری به کسی بگویی .. . &#8220;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بمجرد دیدن صحنه ی آوردن لوازم واسباب ، حکایت وحشتناکِ وهاب جاروکش درذهنم بیدارشد. دیگر قضیه روشن بود . انبار ِ( پند وپندوله ) آن شهیدانی انتقال داده میشد که آدم کُشان&#8221; انقلابی &#8221; آنها را از &#8221; شر&#8221; زندگی برای ابد فارغ ساخته بودند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">اکثریت زندانیان به شمول باشی اطاق ازکلکین های کوچک صحنه را تماشا میکردند. انتقال&#8221; مدارک جرمی&#8221; به پایان رسید. روی&#8221; انبار&#8221; پترول ریختند وآتش زدند تا هیچگونه نشانی ازقربانیان جنایت باقی نماند. دودِ غلیظی به هوا برخاست به گونه ای که گمان میکردی این گوشت واستخوان انسان است که در آتش میسوزد. ماتم عظیمی برپا کرده بودند .  ساعت ها آتش زبانه میکشید و گرمی داغ آن تا سینه های داغدارما میرسید. قلبِ کوچکم چنان میزد که گویی دنیا را میلرزانید . بیاد صدها مبارزشهیدی افتادم که ساطورخونچکان جلاد آنها را سربریده بود. بیاد آوردم لحظه ی تلخ &#8220;بردن&#8221; را که با لحن معنی داری به اعدامی گفته میشد: &#8221; کالایته جم کو !&#8221;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">. . .  ومن حس میکردم که به جان شهیدان ما دوباره آتش گشوده اند واین آتش افروزی کاملا ً ازنوع دیگری بود . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">وباز هم آتش :</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> دولت مزدور(خلق وپرچم) وقتی سایه عمرش را لب بام دید ، بسیاری ازمدارک واسناد از قبیل دوسیه های زندانیان – بویژه اعدام شده گان-  پروتوکولها وسایراسناد ننگین بردگی خود را درموترها بار کرده در داش های خشت پزی آتش زد. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">از دوسیه واعدام وزندان حرف بمیان آمد . تابستان 1371 خورشیدی بود . من ، شهید ملامحمد (سخی) وشهید ایوب (نیزک) درخانه ای واقع خواجه بغرای کابل نشسته بودیم. چهاردوسیه ی اعضای رهبری سازمان ما (ساما) هریک انجنیرنادرعلی دهاتی (پویا) ، انجنیرمحمدعلی (رضا) ، نعیم &#8220;ازهر&#8221; وانجنیرمیرویس که بتاریخ هفدهم سنبله سال 1361 خورشیدی همراه با دیگرهمرزمان ، در زندان پلچرخی اعدام گردیدند بدست ما رسیده بود  . باچشمان اشک آلود وسینه ی بریان روی دوسیه ها دست میکشیدم. هنوزنشان و بوی انگشتان دستِ رفقای شهیدم از اوراق دوسیه ها نرفته بود. بی اختیار اوراق را بلند کردم تا برگ برگِ آنرا به دیده بمالم. یادم آمد که دستِ دژخیمان نامرد هم این اوراق را لمس کرده است. ازین کارپشیمان شده دوباره دوسیه ها را روی زانویم گذاشتم. هراستعلام مانندِ میدان جنگ با خط درشتی ازهم جداشده بود. یکطرف ستون سوالات وطرف دیگرستون جوابات. درسنگر راست : دیو اسارت ، نیرنگ ، تجاوز ، اشغال ، زبونی ،استبداد وبردگی زانو زده بود ، ودرجبهه چپِ استعلام : آزادی وآزادگی ، مقاومت وایثاربا قامتِ رسا پامیفشرد. از هردو سنگردیدن کردم. دیدم که کوره ی آدم سوزی دشمنان ازهیچ وسیله ای برای درهم شکستاندن مقاومت این جانبازان بیمرگ دریغ نکرده است. قصد دشمن آن بود تا اگربتواند این خط را ازمیان بردارد ولی رفقای دست بسته ی من دربد ترین شرایط هم برای دشمن امکان عبور از دیوار ایمان خویش را نداده بودند .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">من خوب میدانستم که دربدل هرسوال وجواب ،همسنگران شهیدم ده ها دشنام والفاظ رکیک ازمستنطق شنیده اند ، وهرباری پس ازنوشتن جواب ، کاغذ مچاله شده ی استعلام به صورت آنها خورده است  که &#8221; ای . . . چرا اِی قسم جواب میتی ، چیزی که مه میخایم همو قسم جواب بته .&#8221; برخورد شکنجه گران خاد ششدرک یادم آمد که چاشنی کلام شان فحاشی وتعرض به مقدسات بود .از&#8221; دَوردسترخوان&#8221; تا راه واندیشه وهمه چیزآدم  ِدست بسته را زیر وزبرمیکردند . یادم آمد : وقتی سیداکرام مستنطق ریاست تحقیق &#8220;خاد&#8221; ازمن پرسید &#8221; در خانه ات کی ها رفت وآمد داشتند ؟&#8221; درپاسخ نوشتم :&#8221; خویشاوندان واعضای فامیل ما&#8221; . استعلام را کلوله کرد وبر رویم زده گفت : مقصدم از لونده های زنت اس&#8221;(بخوان: &#8220;عفت کلامی&#8221; ها) دیگرنمیتوانستم جگرزیردندان بگیرم. گفتم:&#8221; زن مه تنها یک شوهر داره . . . &#8221; اینکه او بعدا ً برسرم چه آورد ، باشد برای وقت دیگری .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> این را بخاطری نوشتم که درین روزها مزاج های نازکِ خانم ها وآقایان ِ&#8221; خادیست&#8221; ما واژه هایی چون :&#8221;عفت کلام&#8221; و &#8220;چوکات اخلاق&#8221; و&#8221; فرهنگ افغانی&#8221; را می پسندند . کسانیکه خوشبختانه نیش ِعفت کلام(!)آنها را نچشیده اند ، شاید فکر کنند که اینها مادرزاد با عفت کلام به دنیا آمده اند!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> از دوسیه انجنیرمحمدعلی (رضا) آغازکردم. دراولین صفحه عکس او راچسپانده بودند . باچهره خشماگین بسویم نگاه کرد. علی عادت داشت که دوستان را با لب پرخنده استقبال میکرد. یادم آمد که یک هفته قبل از دستگیری اش به خانه ی ما آمد . ازمن خواست تا درمراسم عروسی او اشتراک نمایم. گفتم : شکرخدایا ! چطورشد که شوق ازدواج به سرت زد؟  طبق معمول خنده ی محبت آمیز تحویلم داد و گفت: مراسم در یک حلقه کوچک سازمانی برگزارمیگردد .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> دراولین لحظات ملاقات ما ، در زندان کف دستش را دیدم که رنگ سرخ حنا برآن ننشسته بود . اومقصد مرا دانست وشوخی کنان گفت:&#8221; کارما تا آنجا نرسید.&#8221;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> اوراق تحقیق را یکی پی دیگری میخواندم . درجایی مستنطق( شکنجه گر) ازعلی میپرسد:&#8221; چرا اعتراف نمیکنی؟ &#8221; علی :&#8221; <font color="#ff6600">برای اینکه من یک سامایی هستم </font>.&#8221;  مستنطق :&#8221; آیاشما ازمن نفرت دارید؟ &#8220;علی : &#8220;<font color="#ff6600"> من از شما نفرت دارم.</font>&#8221; مستنطق:&#8221; ازمن نفرت دارید یا از کل رژیم ؟&#8221; علی :&#8221; <font color="#ff6600">من ازتمام این رژیم نفرت بیکران دارم</font>. . . &#8221; </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">آخرین ورق سوال وجواب به پایان رسید وآنگاه درک کردم که زنده یاد انجنیرمحمدعلی چرادربرابرکمره عکاسی حالت خشمگینانه داشته است. اونمیتوانست دشمنان میهنش را با خوشرویی پذیرایی کند. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> دیگرطاقتم طاق شده بود . با موجی ازخشم توام با غرورستون های جوابات را دوباربوسه باران کردم. باراول به حرمت تماس انگشتان رفیق هایم وباردوم به پاس شیرحلال مادران سوگوارشان! </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">اگررفقای شهیدم اوراق دوسیه ها ی شان را با جوهرایمان خود نوشتند ، من هم درچشمه اشک داغ خویش آنها را شستشودادم. آنکس که درین تجربه حسی وعاطفی بامن شریک نیست ،عمق درد واحساس مرا چه میداند؟ ایکاش میشد این درد واین غروررا با زبان قلم به دیگران انتقال داد!</p>
<div style="text-align: center"><img loading="lazy" class=" size-full wp-image-37" src="http://www.rahrawan.com/dari/wp-content/uploads/2008/05/shahidan.jpg" border="0" width="535" height="412" srcset="https://www.rahrawan.com/wp-content/uploads/2008/05/shahidan.jpg 535w, https://www.rahrawan.com/wp-content/uploads/2008/05/shahidan-300x231.jpg 300w" sizes="(max-width: 535px) 100vw, 535px" /></div>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">درتداوم شوم آتش سوزی ها ، همانروز(تابستان 1371) هم ، آتش ودود وفیرپیهم راکت وانفجارخمپاره مجال نفس کشیدن راحت را از آدم میگرفت. کابل میسوخت ، چرا که &#8221; مدافعان اسلام&#8221; به ولینعمت اطمینان داده بودند هرطوری که شده &#8220;حق نمک &#8221; بجا می آوریم و آرمان &#8220;کابل بسوزد&#8221; شما را برآورده میکنیم. راکت پرانی های&#8221; برادران &#8220;معطلی نداشت . هرطرف ستون های آتش ، دود وخاک به هوا بلند شده بود. &#8221; راکت پران&#8221; ها به ضجه وفریاد باشنده های کابل وناله زخمیان واشک کودکان وپارچه های پراکنده ی گوشتِ بنی آدم ، ترحمی درچنته نداشتند . هیچ کسی حتی برای یک لحظه هم نمیتوانست تضمینی برای زندگی داشته باشد. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">از ساحه ی بلند خواجه بغرامیتوانستیم ماتمکده ای را که کابل نام داشت ببینیم. در قطارستونهای دود وآتش ، دود غلیظی ازساحه مکروریان به هوابلند گردید . بعدا ًاحوال آمد که &#8221; مهندس ویرانگر&#8221; تاسیسات (مرکزگرمی) مکروریان ها را به راکت بسته است. انبوه دود تیره ولمبه های آتش به سوی آسمان میرفت ودرآنسوی خط &#8211; شهری که &#8221; اسلام آباد&#8221; نامش نهاده اند &#8211; دل  نامسلمانان ازشادی باغ باغ می شکفت.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> &#8221; کابل باید بسوزد ! &#8221;   چه آرزوی نامقدسی ؟!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">. . . وچقدرتلخ بود که من با چشمان خود سوختن قلب کشورم را به تماشا نشسته بودم.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">سال 1373خورشیدی داخل کوچه شرشره شهرمزار راه میرفتم . اتفاقا ً درکنارسرک چشمم به توده کتابها افتاد.  سماوارچی کنارسرک دانه دانه کتاب را درآتش سماوارمی انداخت. از&#8221; کتابسوزنادان&#8221; پرسیدم : این کتابها را میفروشی ؟ گفت : میفروشم. کتابهای بسیار با ارزشی که نویسنده های بیچاره از بابت نگارش آنها چه خون دل نبود که نخورده بودند ، اما چه آسان در شکم سماواربه مشتی خاکستربی ارزش مبدل میگردید.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> تا جاییکه امکان داشت کتابها را خریدم . درین جریان ازفروشنده پرسیدم که : برادر این کتابهارا از کجا کردی؟ گفت :&#8221; ایناره قوماندان به نرخ چوب برای مه آوردس.&#8221; وباز گریستم که ای خدا! چه پیش آمد که در بازارمعامله نرخ کتاب وچوب یکسان است! من میدانستم که عین عمل درکابل ودیگر ولایات افغانستان از برکت حضور&#8221; فرشته های زمینی &#8221; صورت میگیرد. کتابخانه های کابل و ولایات را با بسیاری از اسناد معتبروگرانبها ونُسخ خطی و داشته های آرشیف ها ، بجای هیزم دربخاری ها آتش زدند وبه خاکسرمبدل کردند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">لشکرزمین سوز&#8221;طلبه های کرام &#8221; نیز به پیروی از&#8221; برادران&#8221; بسیاری از ارزشها را در آتش خشم وبیداد خاکسترساختند واز ریشه کشیدند . گویی برای آتش افروزی وویران گری رقابت ومسابقه ای در کاربوده است. نه کتاب درامان ماند ونه کست ونه فیلم ونه موزیم ونه پیکره های بزرگِ بودا ونه . . . . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> آتش اندازی های نوین با اعصارقدیم ، درذات خود هیچ تفاوتی نکرده بود . تنها فرق آن ازگذشته ها دراین بود که بعوض منجنیق های کلاسیک از وسایل اتوماتیک ومدرن استفاده میکردند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بازهم این مسافر سرگردان ازشمال کشور به سوی کابل می آمدم . هرقدری که بسوی کوتل خیرخانه پیش میرفتم ،عمق انزجارم در برابر این جنایت هولناک بیشتر شده میرفت. دیگرازآن منطقه سرسبز کوهدامن وپروان خبری نبود. کوچه باغها بیصاحب شده بودند. جوانان آزاده شمالی را درتنگی باغ ها نمیتوانستی ملاقات کنی. هرطرف میدیدی خانه های سوخته ، مزارع وتاکستانهای آتشگرفته به نظرمیرسید. نه انگوری درتاک مانده بود ونه چراغی در بالاخانه ها ، همه را کشته بودند . حتا نول پرنده ی بی پناه درکاریزهای بدون آب ترنمی شد. برای من دیگرآن قلعه هایی که روزگاری محل رفت وآمد مردان نامدار بود، نا آشنا به نظر میرسید. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">من درجایی خوانده بودم که &#8221; <font color="#0000ff">بنای ظلم در جهان از اول اندک بود ، هرکه آمد برآن افزود تا بدین حَد رسید</font>.&#8221;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> با درد ودریغ که مردم ما نسل اندرنسل شاهد سوختن کشورشان درشعله های سرکش آتش هستند. موج این آتش هم اکنون درسرزمین ما ازبیگناهان قربانی میگیرد. فقیرترین طبقات واقشاراجتماعی مواد سوخت این آتش اند.ازسالیان دراز بدینسو گوش ما جزباصدای ترسناک انفجار به چیز دیگری آشنا نیست . غیر از مداخله اجانب ، نفاق افگنی واستخوان شکنی های سازمانیافته، فقر ومرض وده ها محرومیت دیگر که زندکی ملیونها هموطن ما راخاکستر کرده است ، ارمغان دیگری نداریم .  بیگانگان برای سرکوب ما ازمهیبترین سلاح ها کارمیگیرند.  آتش نفاق ، گرسنگی ، بیکاری ، بیسوادی ،مهاجرت ، بیماری وبی آیندگی روح وروان مردم ما را سوخته است. آیا میشود بطورجدی ازخود بپرسیم که برای چی اینقدرآتش ؟ نشود این سرزمین را خدا برای سوختن وساختن آفریده باشد ؟! </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">این پرسش ها را کی پاسخ خواهد گفت ؟ </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">افراد وگروه های داخلی ، کشورها وحلقات بیرونی که دراینهمه آتش افگنی وسرانجام تباهی نقش ادا کرده اند ، هیچگاهی مقصرشناخته نشده اند. شاید درقطارکشورهای جهان این یگانه کشوری باشد که در آن&#8221; بی خاری&#8221; و&#8221; بی عاری&#8221; تا اینحد جفاکرده باشد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">عوامل واسباب تباهی ما زیاد است که به شکل تارهای ریسمان باهم بافت خورده اند. ولی بطورقطع مصیبتها از الست تاابد بنام خلق افغانستان رقم نخورده است . چنانکه گفته اند&#8221; هر پیشامد را سبب وعلتیست . سَر َِرسَن انتهای آنرا بدست میدهد.&#8221; من درینجا قصد ریشه یابی این عوامل را ندارم . تنها به دوعاملی که دربربادی کشور ومردمم نقش اساسی داشته است اشاره کوتاهی مینمایم:</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">&#8211; نقش ویرانسازاستعمار ، تجاوز ومداخله بیگانگان.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">&#8211; همدستی گروه های مزدورداخلی با استعمارگران ومتجاوزین .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">تازمانیکه هردو لرمُنجی باهم بافت خورده باشند ، این ریسمان گردن ملت رنجورما را رها نخواهدکرد. بافت این ریسمان طوریست که یکی شرط لازمی موجودیت دیگری شمرده میشود. &#8221; <font color="#ff6600">صلح وبیرون کشیدن ملت ازآتش خانمانسوزبرادرکشی وقتی میتواند متحقق گردد که دست عوامل برادرکشی ازگریبان ملت بدورشود. مزدوران بیگانه بطورواضحی عوامل برادرکشی اند. وصلح واقعی ودوامداروقتی بدست می آید که سرنوشت ملت ما ازدست عوامل بیگانه رهایی یابد. بدینصورت میان صلح وعدم وابستگی رابطه ناگسستنی وجود دارد ویکی بدون دیگری نمیتواند تحقق پذیرد</font>.&#8221;( شهید عبدالقیوم &#8221; رهبر&#8221; )</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">اگراستعمارگران بنا براقتضای منافع آتش مصیبت را درخانه ی ما انداختند ، افراد وگروه هایی هم بودند که با دزدان دهن جوال گرفتند وهیزم بیار این آتش شدند. اینها مزدورانی هستند که دررکاب اشغالگران ومتجاوزین پا به پای آنها درویرانی میهن ماشریک جرم پنداشته میشوند. تن دادن به خفت وسازش بامتجاوزین ودشمنان خارجی وهمدستی با آنها جرمش کمترازملامتی آتش افگنان بیرونی نیست. اگرچنین نیست ، وقتی دیدند که پنجالهای خونین مداخله و تجاوز استعمارگران جنایت پیشه وسازمانهای استخباراتی آنها درگوشت ورَگ وطن فرورفته است ،چرا فریاد مخالفت واعتراض سرندادند ؟  آنروز همه مزدوران برای دشمنان دعا وثنا میگفتند و دور دسترخوان متجاوزین غمبرمیزدند ومانند مورچه استخوانهای چرب این دسترخوان را میچریدند . حتا برای پینه زدن خود وگروه وباند خود به &#8221; رفقای مشاور&#8221; ، &#8220;کرنیل های پاکستانی&#8221; ، &#8221; شیخهای نامرد عرب&#8221; ، &#8221; قباپوشان ایرانی &#8221; ، &#8221; آبی چشمان غربی &#8221; ویاهم کسان دیگری ، ازهر امکان ووسیله ای دریغ نمیکردند.  </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">هموطن ! آنکه دیروز ریاکارانه میگفت هدف از آمدنش دفاع ازهمسایه جنوبیست وتوپ ولشکر را بخاطردَین انتر ناسیونالیستی آورده است ، دیدی که چگونه زخمهای کاری ای در پیکرت برجا گذاشت که تا سال های دیگر التیام نخواهد یافت .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">آنکه از آزادی افغانستان و&#8221;اسلام عزیز&#8221; دم میزد ، چسان وطنت را به خاکسترمبدل کرد!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">از&#8221; سردمدار دموکراسی&#8221; چی بگویم . آنکه مدعی است تروریستان وگردنکشان را گوشمالی میدهد ، اکنون دهات وقصبات کشورت را زیربمباردمان وحشیانه قرارداده است وبرای ما- دروطن خود ما- ( درقندهاروبگرام وجاهای دیگر) گوانتانامو آفریده است. واین مردم بی پناه افغانستان اند که آه از بساط شان ربوده میشود واز کجا معلوم که خودِ&#8221; تروریست کُشان&#8221; در پشت پرده با سرکرده های تروریستان وحشی آری وبلی نداشته باشند؟ !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">این غمنامه راتا کجاباید ادامه داد ؟ وقتی وطنفروشان معلوم الحال هنوزعربده میکشند ویکبارهم اگر شده روهای سیاه شانرادر آیینه واقعییت ها نمی بینند . واگر یک و نیم ملیون شهید راه استقلال وطن هرکدام بطوراوسط دارای چهار لیترخون بوده باشند ، مجموع این خلیج خون به شش ملیون لیترمیرسد. حالا این همه خون های اولاد وطن را چه آسان وچه ارزان با مصاحبه های بیشرمانه به سخریه میگیرند . ازنظردژخیمان شش ملیون لیترخون چیست که ارزش حتا یک افسوس را داشته باشد !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> این کارتنها ازعهده کسانی پوره است که برای حفظ&#8221; آبرو&#8221; ی &#8221; رفقای انترناسیونالیست&#8221; ازعزت وشرافت خانم افغان(ننگرهاری) میگذرند !( *)</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">برای مردم ما این بیحیایی ها مایه هیچگونه تاسف وتعجب نیست . تعجب زمانیست که اززبان این وطنفروشان بی ننگ حرف حسابی بشنوند .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                                       گرجان بدهد سنگ سیاه لعل نگردد</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                                       با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">حزب رسوایی که ازشرجنایاتش هنوزهم &#8211; وتا سالهای دیگر- مردم ما خون می لیسند ، براحتی یک مقام بلند پایه اش با یک مشت یاوه ها ، خود وحزب خود را مبرا ازهرگونه غلطی وگناه میداند. گویی هیچ اتفاقی نیفتاده باشد ، نه چرگی ونه پرگی ؟ خداوند نان گرم وآب سرد نصیب&#8221; امپریالیستها وکاسه لیسان&#8221; شان نکند که درحق این&#8221; موسیچه های بی آزار &#8221; چه اتهامات ناروایی نبود که نبستند!!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">              اختلافات وکشمکش های درونی &#8220;حزب دموکراتیک خلق&#8221; ناشی از خود خواهی ها ، باند بازی های ذاتی وخودخوری های این حزب بوده است. همچنان زندان رفتن های نوبتی را هیچ شعبده بازی نمیتواند بحساب داشتن&#8221; مواضع اصولی&#8221; در درون حزب جا زند.  این افسانه ها چهارزانو نشستن پس از . .  . زدن را ماند . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">اگر&#8221; روح حزب&#8221; به دست &#8221; شاگرد وفادار&#8221; خفه شد ، اگر &#8221; قوماندان دلیر انقلاب&#8221; با گلوله های کسانی درخون غلطید که فقط تا چند دقیقه قبل ازقتلش در برابر پرسش های مکرر &#8221; رفقای حزبی&#8221; خود میگفت :&#8221; در قسمت صداقت وتعهد رفقای شوروی هیچ شکی نباید داشت&#8221; ، اگر جمعی ازاعضای دفتر سیاسی ، اعضای کمیته مرکزی ، افسران وکادر های حزب ( باند امین) به زندان میروند وعده ای هم تا قتلگاه ، ویا اگر &#8221; پرچمداران&#8221; ناراض ازتقسیم قدرت ، کارشان تا سفارتخانه ها وزندان وتیرباران میکشد ، وبعد هم اگر با استفاده از تجربه &#8221; لومړی خاین&#8221; ، &#8221; شاگردِ دومی &#8221; &#8220;استاد&#8221; را ازتخت وبخت میپراند وخود درجای او تکیه میزند،اگرهم وزیر دفاع شخ بروت که هنوزچربی روغن آشک دست پخت خانم خانه از بروت های او نرفته بود ، با بد خویی برعلیه &#8220;پیشوا&#8221; بپامیخیزد وخودش به منزلگاه اصلی دَم میگیرد ، اگر&#8221; استاد &#8221; شترکینه آرام نمی نشیند وسرنوشت شاگرد ناسپاس را تاچوبه دار چهارراهی آریانا میرساند ، ویا اینکه : هنوز &#8221; پیشوا&#8221; درقصر ریاست جمهوری حکم میراند که شاگردان دست پروردش ( اعضای صاحب صلاحیت خاد ) درچند قدمی ارگ ( هوتل پروان) دَور گوسپندهای بریان وبوتلهای ویسکی که از پول دشمن دیروزی ( که او را غیابی  به اعدام محکوم کرده بودند ) خریده شده بود ، مینشینندوسرگرم توطئه چینی علیه &#8220;پیشوا&#8221; ی  خود می شوند . . . .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> اینکارها نه بخاطر مردم ، وطن وداشتن مواضع اصولی ، بلکه خود خواهی ها ،تکبر وباند بازی های داخلی سبب گردید تا بررخ همدیگرشمشیر بکشند. چراصاف وپوست کنده نمیگویید که حزب شما ازآغاز مبتلابه بیماری درمان ناپذیر توطئه ، خود خواهی ،خود خوری ، وابستگی ، خیانت وسرانجام وطنفروشی وشرمساری بوده است.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">وپایان کاررا هم باچشمان خود دیدیم که چه واقع شد : مسابقه ی دَوش بخاطرثبت نام و قیدوقبولی در کتاب&#8221; برادران جهادی&#8221;( دیروزآنها را بنام دشمنان آشتی ناپذیر و اشراربی فرهنگ یاد میکردند) و گرفتن غسل تعمید . کسی بطرف تپه سرخ جبل السراج میدوید ، کسی هم لنگی برسر ، پتوپیچ سرش از چهار آسیاب می برآمد . . . . چی بگویم که بازار این داد ومعامله تا ایندم هم گرم است . همه میدانند ، یک مرمی ای که به سینه یا فرق هموطنی اصابت کرده است یا انفجار موشکی ساختمانی را تخریب نموده است ویا آن زن با عفت افغان که با پای وسر برهنه بسوی آواره گی وذلت کشانده شده است . . . درهمه ی این مصیبت ها ، مستقیم یاغیرمستقیم دستِ &#8221; گروه های ائتلافی&#8221; سهیم است. هیچ کسی حق ندارد این بازی های مسخره را( که بیگمان در پس پرده باداران هم دست شورمیدادند ) به دامن مردم ما پاک کند. ازگذشته ها تا ایندم هرکدام این گروه ها به آدرسهای حریف ،هزاران دشنام واتهام را از قبیل جاسوس ، شیاد ،نادان ، اشرافی ، مفسد ، جنایتکار وکودتاچی و . و  و فرستاده اند. ولی تاریخ نشان داد که وطنفروشان وخاینین ملی به قول معروف سروته یک کرباس اند !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">نول به خاک مالیدن و چشم سفیدی میهن فروشان رسوا از آنجهت نیست که اینها از دَرک ودریافت واقعییت ها وحقایق عاجزاند. این خانم ها و آقایان رند وچالاک ازهمه بهترخود میدانند که چی گلی را به آب داده اند ! اینکه تا این حد&#8221; ِشیرک &#8221; شده اند دلیل دیگری دارد. اینها با استفاده ازفضا وشرایط خاصی که پیش آمد (خود شان دربوجود آوردن این حالت آگاهانه کارکردند ) میخواهند خیانتها وجنایات گذشته را در ازدحام جنایات بعدی بپوشانند. واینکارقدم بقدم تا امروز برای همکیشان وهم مسلکان دیگرنیزمورد بکار بُرد دارد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">خوش چانسی(!) گنهکارانی که ازقدوم نحس شان مردم ما اینهمه خواری وزاری میکشند ، دراینست که : جنبش مقاومتجویانه مردم مجاهد افغانستان برضد اشغالگران روس ودستپرورده های آنها  &#8220;<font color="#ff6600"> ازجوهرهدفمند ومتعالی تهی شد ودردام توطئه های یغماگرانه وابتذال کاسبکارانه</font> &#8221; درغلتید .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> واقعییت تلخ اوضاع پس ازفرارقوای روس ازسرزمین ما و جمع شدن بساط استعماری آنرا درجمله زیرمیتوان یافت :</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">&#8221; شب رفت وسحرنیامد.&#8221;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> یا به قول شهید عبدالقیوم رهبر:&#8221; <font color="#ff6600">بطور ساده شکست امپریالیسم روس نشانه عظمت جنبش مقاومت وعدم پیروزی مردم جانب ضعف این مقاومت را میسازد</font>.&#8221; </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">حالا که اینها با چالاکی ودیده درایی ، خود راخالص بالخیرمیکشند ، اگراوضاع به شکل دیگرحرکت میکرد ، وجنبش مقاومت ازمسیراصلی اش به بیراهه کشانده نمیشد ، بازمیدیدی که روزانه صدها توبه نامه وپَرپَره ازطریق رادیوها ، روزنامه ها وتلویزیون ها به نشرمیرسید . بجای طمطراق های موجود ، ده ها &#8220;کجراهه &#8221; به نگارش می آمد واستغفارنامه های خجالت آوردیگر را شاهد میبودیم .  . . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">نویسنده ارجمندِ &#8221; ایمل سیزدهم &#8221; چه  زیبا ودلنشین گفت : &#8221; گلویی که ازشام تا پگاه به روی زندانیان دست بسته جفیده باشد ، نمیتواند بگوید &#8220;دوست دارم &#8221; واگربگوید ، دروغ گفته است.&#8221;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">با آوردن تغییری درجمله بالامیتوان نوشت: بیگانه پرستانی که دیروز، پیش ازهرکلام وطعامی در بارگاه ارباب &#8220;شاه سلامی &#8221; میزدند ، امروزحق ندارند کام تلخ شانرا با کلمه مقدس وطن شیرین کنند. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">باییست این جروبنجل ها را صاف کرد. درغیرآن برداشتن یک گام عملی درجهت خوشبختی مردم امرعبثی است.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> آیا با این دیده دراییها وخاک به چشم پاشیدن ها میشود تاریخ را تخطئه کرد ؟ دل خوش کردن به داشتن چند تا وزیر ووکیل ویا هم جریده وصفحه انترنت وغیره علامت قوت ویا هم بیگناهی شده نمیتواند .کسانی که به این چیزها دل خوش میکنند، ازیاد نبرند که دیروزاین چیزها بیشترازین دراختیارشان قرارداشت.( به اضافه ی یکصدوبیست هزاربرچه دار روس )</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                  خانه ازپای بست ویران است           خواجه دربندِ نقش ایوان است </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> اگرگذشته ها را با دید واقعبینانه ولی بیرحمانه زیرشلاق انتقاد قرار ندهیم ، و بازفرضا ً اگرهم تاریخ این غلطی را بکند و&#8221; دُم شتربه زمین برسد&#8221;  وامیردوست محمد ها بار دوم وسوم به سلطنت برسند ،حاصلش مصیبت های سنگین تری است که روی کوه رنج های ملت درد مند ما خواهدافتید. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">آنهاییکه هنوزهم افسارشان دردست دشمنان بیگانه است و خوی بندگی آنقدردر روح وروان شان ته نشین شده است که قادربه راندن آن نیستند ، امید نزدیک شدن به مردم وخیال خدمتگزاری به وطن را ازکله های گرم شان دوربریزند . </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">پروردگارا ! عجب زمانه ای ! عمال بیگانه وجنایتکاران روسیاه درازای آنهمه نابکاریهای شان بازهم عشوه گرانه از مردم ما میخواهند ازآنها معذرت بخواهند وبرای شان بگویند :         </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                   گرتوبرسروچشمم نشینی                        </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                   نازت بکشم  که نازنینی                                                                                           </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> درحال حاضرجنایتکاران ومیهن فروشان ازهیچ کیفری بیم ندارند. نه ازمحاکمه عادلانه مردمی ونه  ازعذاب وجدانی .( کجاست وجدانی  که عذاب بکشد ؟)</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> سردسته های جنایتکاران وخاینین ملی که در بربادی افغانستان رول اصلی دارند ، اولترازهمه نزد صفوف پاکدل وخوش قلبِ فریب خورده خود شان پاسخگو اند. لشکری ازقربانیان( زنده ومرده) وبازماندگان این قربانیان روزی نی روزی دست به یخن آنها خواهند انداخت . خارمغیلانی که رهبران خاین این حزب دروطن ما کاشتند ، پاهای بسیاری ازاعضای این حزب را که دردلهای شان آرمان تغییر وتحول جامعه موج میزد ، وبا دست های پاک ازمعرکه بیرون شده اند ، نیزخونین کرده است.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">صفوف وآنها ییکه در آوردن مصیبتها وآلام نقش وصلاحیت تصمیم کیری را نداشته اند وخود قربانی تکبر وخیا نتکاری فرعون های بالا نشین شده اند ، درصورتیکه دیگر بیهوده درپناه رهبران خاین سنگر نگیرند ، در قطار دلالان خون وخاک فروشان قرار نخواهند گرفت. همه کس میداند که به دنبال سایه های دروغین دویدن هیچ ثمری جزضیاع وقت درقبال ندارد!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> آنهاییکه ازرکوع وسجود به پای&#8221; بت های سرگینی سرنگون شده&#8221; هنوزهم خسته نشده اند ، هیچگاهی نخواهند توانست ظرفیت ها وانرژی خوابیده شان را آزاد بسازند واین ایمان کور، آنها را تا خاکِ  سیاه گور،کشان کشان باخود خواهد برد. </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> ترس از اعتراف به گناه ، جرم دیگریست که معنایش نریسدن به حقیقت است . اعتراف به گناه وکشیدن خط فاصل میان خود وجنایتکاران نتنها کسرشان نیست که نشانه شجاعت هم هست. آنهایی که بارکج شان به منزل مُراد نرسیده است ، ده ها سال دیگرچانس برای اصلاح غلطی های خود راندارند!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">هموطن ! خواهر وبرادرمن!</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">کوهی ازموانع ومشکلات سرراهست. دشمنان صدها چاه وچاله پیشروی ما کنده اند . تن وروح ما زخمیست . آتشی را که دشمنان داخلی وخارجی افروخته اند ، دود ازدمارما بیرون کرده است . چیزی نمانده که همه داروندارما خاکسترشود . اگربخود نیاییم و این فتنه ها را مهارنکنیم ، فردا دیرخواهد بود. قبل ازهرچیز &#8221; تکان ذهنی &#8221; لازم است تا زنگارهای ته نشین شده ی فکروروح مانراصیقل دهد . بدون ایجاد این تکان ،هراقدامی به معنای گام نهادن در تاریکی و سرانجام تکرارفاجعه است. البته&#8221; تکان ذهنی&#8221; چیزی نیست که با الاثرفرمایش بوجود آید. باید اولترازهمه سردرگریبان خود کرد واراده همچوکاری را برمبنای نیازها به سنجش گرفت. وحدت وآگاهی دوعنصرمهم درپیروزیست. بایدبه پیروزی مردم فکرکرد وامید را ازدست نداد . برای همه ی این آرمانها ابزار ووسایل ، لازم داریم که با صداقت وشرافت به فکرساختن آن باشیم .گذشته ها نمیتوانند جدا از اکنون وآینده باشند .هرسه مقطع زمان(گذشته &#8211; حال- آینده) جریان یگانه تاریخ را میسازند. وابستگی زیرهرپوششی که باشد ، مطرود است. میان مقولات همبستگی ووابستگی باید تفاوت قایل شد. &#8221; <font color="#ff6600">یک جنبش وابسته هرقدرهم تایید توده های ملیونی راباخود حمل نماید، خصلتا ً قادربه حل معضله استعماری درکشورنیست. مشکل استعماری رافقط یک جنبش وحرکت آزادیبخش میتواند حل نماید</font>.&#8221; (شهید &#8211; ق . رهبر)</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">زنده یادمجیدکلکانی گفته است: &#8221; <font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#ff6600">چه جبونانه وخاینانه است نوحه جغدآسای آنانکه به امواج خروشان قهرمردم وسمت گیری درست نهایی آن باورندارند وراه رستگاری ونجات رانه بامردم ، بلکه بایک دشمن علیه دشمن دیگرسراغ مینمایند</font> .&#8221;( شبنامه&#8221; <font color="#ff6600">در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است</font>&#8220;)</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">دردنیای امروزی هیچ احمقی نیست که بدورخود دیواری از فولاد بسازد. برادری وهمبستگی مردمان جهان ازخود دارای اصول ومعیارهای معیینی است که با وابستگی وبندگی زمین تاآسمان فاصله دارد. در صورتیکه ما این معادله را درچوکات این اصول درنظر نگیریم ، به گفته شهید عبدا لقیوم رهبر&#8221; این نه قدرتهای بین المللی(بزرگ ،متوسط ،کوچک) است که بحیث پشتوانه ما عمل میکند ، بلکه این ماهستیم که به عنوان پشتوانه آنها عمل میکنیم که در قاموس سیاسی به آن&#8221; وابستگی&#8221; میگویند.&#8221;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">بریدن ازاسارت معنوی وبیرون کشیدن خوی بندگی ازمغز وروان ، قدم نخستین وشرط اساسی برای داعیه مبارزه در راه آرمان برحق مردم است. تلقین اینکه ما بدون عصای وابستگی نمیتوانیم روی پاهای خود راه برویم ، تبلیغات دشمنان است که متاسفانه طی سالهای پسین این زهرهلاهل به اعتیاد بسیاری ها مبدل گردیده است.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">وابستگی ودرماندگی بالهای شومش را تا آنجا گسترده است که نزدیک است مُد روز قرار بگیرد . روزی ازطریق رادیوی بی بی سی ، ولسوال یکی از ولسوالی های کابل از شر &#8221; پیشو پلنگ&#8221;( حیوان درنده ایست بزرگتر از پشک) مینالید. نقطه خجالت آورمصاحبه در آن بود که ولسوال بخاطرنابودی پیشوپلنگ از&#8221; جامعه جهانی&#8221; تقاضا میکرد تا به دادشان برسد! </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">                      کس نخارد پشتِ من       جز ناخُن ِ انگشتِ من</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">آری ! ملتی که پشت امپراطوری روس را برزمین گذاشت وبا خرس ها پنجه داد(لاشه های تانگ ها ووسایل زرهی دشمن علی رغم تجارت پرسود آهن فروشان قرن هنوزهم در گوشه وکنار وطن با زبان حال شجاعت ملت ما راترجمانی مینماید ) چگونه ممکن است در برابر&#8221; پیشو&#8221; عاجز بماند؟ !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">سیاست ملی ومستقل با زبونی و وابستگی درتضاد است !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">وطنداران عزیز !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">حُقه بازان را اجازه ندهیم که باردیگرسرمردم ما کلاه بگذارند . از بلند گوهای دشمنان نمیتوان پیام رهایی را قرائت کرد. کسانیکه با برنامه های بیگانگان وبه فرمان آنها به کشوردیسا نت میشوند ، حق ندارند از آزادی ووطن دوستی حرف بزنند . هکذا با دست ودهن خون آلود ازشرافت ونجابت دم زدن به ریش مردم خندیدن است . کسیکه ریسمان اسارت وبندگی درگردن داشته باشد ، چگونه میتواند از آزادی واستقلال بگوید؟ ؟ ؟ همانگونه که با توپ وتشر پیام صلح ودوستی داده نمیشود! </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">وآخر کلام اینکه : <font color="#0000ff">بدون به زمین انداختن بارگران استعمار وارتجاع ازشانه های زخمی مان ، هیچگاهی قامت راست نخواهیم کرد. این کاراگردشواراست یا طولانی ، راهی جز این برای آزادی و سعادت وجود ندارد</font> !</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right">             &#8221; تنها درک این نکته که ما درمغاک تیره بدبختی وسیه روزی زندگی میکنیم کافی نیست. فهم این نکته هم ضروریست که ملت های زیادی ومردمان بیشماری <font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" color="#ff6600">درنشیب وفراز حادثه ها – همانند ما– غرق در تیره گی وسیاهی روزگاربوده اند وفقط آنهایی برخود وتاریخ خود ، برگذشته وآتیه خود حاکمیت به دست آورده اند که درعمق مصیبت ها وناکامی ها ، فروغ جاودانه امید را دردل نگهداشته وبرای خروج از ورطه ها وبلایا همت را ازدست نداده اند</font>.&#8221; (<font color="#ff6600"> شهید عبدالقیوم<font color="#000000"> &#8220;</font>رهبر</font><font color="#000000">&#8220;</font>)</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<div align="right">
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> نسیم . رهرو  -  ششم جدی 1385 خورشیدی   /   بیست وهفتم دیسمبر2006</pre>
</div>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif" align="right"> ( *) مراجعه شود به کتاب &#8220;درپشت پرده های جنگ افغانستان&#8221; نوشته : الکساندرمایوروف/    ترجمه : عزیزآریا نفر</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>درود برانهایی که با جنایت کاران پنجه دادند</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/drod/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 May 2008 13:32:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/drod/</guid>

					<description><![CDATA[&#160;     کشتارهزاران هم وطن بی گناه ما به دست قصابان باند &#8221; دمو کراتیک خلق &#8221; ، نشر نام های قربا نیان این جنایت هولناک ونصب لست های درازبردرودیوار &#8220;وزارت شکنجه وکشتار &#8221; زخم های ناسور داغدیده گان را نمک پاشید . گلیم ماتم بر شهرها وروستا های کشورپهن شده بود . کمتر خانواده ای سراغ می شد  که در عزای عزیزی دامن تر نکرده باشد . کودتا چیان هفت ثوری در همان ضربه اول بهترین ها را سربه نیست کردند . رهبران &#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221;  با دیده درایی برف بام شان را بر بام همسایه می انداختند و یکدیگر راعامل اصلی کشتار قلمداد می کردند….  در چنین فضایی عبدالمجید کلکانی ، بنیان گزار ورهبر سازمان ازادیبخش مردم افغانستان ( ساما ) شبنامه &#8221; فاجعه است یا حماسه ؟ &#8221; را نوشت که درهمان موقع ازطرف رزمنده گان سامایی وسیعا پخش گردید . ان شبی را به یاد می اورم که با چند تن از یاران دیگر( روان شان شاد ! ) این شبنامه را با عشق واندوه عجیبی پخش کردیم . اندوهی که ناشی از قتل عام فرزندان ازاده افغان – منجمله همسنگران نازنینم – به دست ادم کشان &#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221; برمن سنگینی می کرد . عشقی که قلب دردمندم را تسلی می بخشید که &#8221; پایان شب سیاه سپید است &#8221; .به یاد می اورم ان شب های ظلمانی را که رهزنان دستگاه جهنمی &#8221; اکسا &#8221; صد ها تن از روشن فکران ، تحصیل کرده ها ، شخصیت های ملی ، روحانیون وطن دوست ،کارگران ، دهقانان…. را ربودند وتا ایندم بر نگشته اند . به یاد می اورم سیما ی مهربان وانهمه خوبی های منحصربه فرد داوود سرمد ، رسول جرات ، عزیزالله ، اشرف ، ماما قدوس ،حسین طغیان ، انجنیرداوود ، فقیر ، خارا وده های دیگر را که چه اسان به چنگ دستگاه مخوف &#8221; اکسا &#8221; افتیدند وخونهای شان درخاک نخفت . مسلخ واقعی ای که در راس ان جلاد بی رحمی به نام اسدالله سروری قرار داشت خون هزاران انسان بی گناه را ریخت.… .  به یاد دارم ان شبی را که شعار های &#8220;مرگ برجنایت کاران!&#8221; ، &#8221; مرگ بروطن فروشان ! &#8221;  ، مرگ برسوسیال امپریالیسم روس ! &#8221; ، مرگ بر جلادان اکسا ! &#8221;  ،&#8221; یا مرگ یا ازادی ! &#8221; را درگذرگاه های عمومی ، چهار راه ها ، مکاتب ، مساجد  وخانه های مردم پخش می کردیم . نشر دوباره شبنامه &#8221; فاجعه است یا حماسه ؟ &#8221; ازین طریق ، برگیست از یک واکنش تاریخی و به موقع دلیرمردان انقلابی و پنجه دادن با &#8221; جلال وجبروت &#8221; جنایت پیشه گان تاریخ ، در اوج قدرت شان . ایستاد ه گی دربرابربیداد وجنایت درهمچو حالتی ، ایمان محکم وشهامت فوق العاده می طلبد ، که با لگد زدن بر نعش های گندیده یکی نیست .اسدالله سروری و&#8221; سروری ها &#8220;ی دیگر باید در پیشگاه مردم افغانستان حساب پس دهند .درمقابل ، قهرمانان سرافرازی که در برابر سیل سیاه تجاوز وجنایت بی هراس ایستادند ،سزاوارهرگونه ستایش اند . یاد شان را گرامی بداریم  !                    نسیم " رهرو "  25 دلو 1384 خورشیدی / 16 فبروری 2006]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center" class="MsoNormal">&nbsp;</p>
<p> <span> </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">  کشتارهزاران هم وطن بی گناه ما به دست قصابان باند &#8221; دمو کراتیک خلق &#8221; ، نشر نام های قربا نیان این جنایت هولناک ونصب لست های درازبردرودیوار &#8220;وزارت شکنجه وکشتار &#8221; زخم های ناسور داغدیده گان را نمک پاشید . گلیم ماتم بر شهرها وروستا های کشورپهن شده بود . کمتر خانواده ای سراغ می شد  که در عزای عزیزی دامن تر نکرده باشد . کودتا چیان هفت ثوری در همان ضربه اول بهترین ها را سربه نیست کردند . رهبران &#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221;  با دیده درایی برف بام شان را بر بام همسایه می انداختند و یکدیگر راعامل اصلی کشتار قلمداد می کردند….</span><span> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">در چنین فضایی عبدالمجید کلکانی ، بنیان گزار ورهبر سازمان ازادیبخش مردم افغانستان ( ساما ) شبنامه &#8221; فاجعه است یا حماسه ؟ &#8221; را نوشت که درهمان موقع ازطرف رزمنده گان سامایی وسیعا پخش گردید .</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ان شبی را به یاد می اورم که با چند تن از یاران دیگر( روان شان شاد ! ) این شبنامه را با عشق واندوه عجیبی پخش کردیم . اندوهی که ناشی از قتل عام فرزندان ازاده افغان – منجمله همسنگران نازنینم – به دست ادم کشان &#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221; برمن سنگینی می کرد . عشقی که قلب دردمندم را تسلی می بخشید که &#8221; پایان شب سیاه سپید است &#8221; .</span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">به یاد می اورم ان شب های ظلمانی را که رهزنان دستگاه جهنمی &#8221; اکسا &#8221; صد ها تن از روشن فکران ، تحصیل کرده ها ، شخصیت های ملی ، روحانیون وطن دوست ،کارگران ، دهقانان…. را ربودند وتا ایندم بر نگشته اند . </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">به یاد می اورم سیما ی مهربان وانهمه خوبی های منحصربه فرد داوود سرمد ، رسول جرات ، عزیزالله ، اشرف ، ماما قدوس ،حسین طغیان ، انجنیرداوود ، فقیر ، خارا وده های دیگر را که چه اسان به چنگ دستگاه مخوف &#8221; اکسا &#8221; افتیدند وخونهای شان درخاک نخفت . مسلخ واقعی ای که در راس ان جلاد بی رحمی به نام اسدالله سروری قرار داشت خون هزاران انسان بی گناه را ریخت.… .  به یاد دارم ان شبی را که شعار های &#8220;مرگ برجنایت کاران!&#8221; ، &#8221; مرگ بروطن فروشان ! &#8221;  ، مرگ برسوسیال امپریالیسم روس ! &#8221; ، مرگ بر جلادان اکسا ! &#8221;  ،&#8221; یا مرگ یا ازادی ! &#8221; را درگذرگاه های عمومی ، چهار راه ها ، مکاتب ، مساجد  وخانه های مردم پخش می کردیم .</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">نشر دوباره شبنامه &#8221; فاجعه است یا حماسه ؟ &#8221; ازین طریق ، برگیست از یک واکنش تاریخی و به موقع دلیرمردان انقلابی و پنجه دادن با &#8221; جلال وجبروت &#8221; جنایت پیشه گان تاریخ ، در اوج قدرت شان . ایستاد ه گی دربرابربیداد وجنایت درهمچو حالتی ، ایمان محکم وشهامت فوق العاده می طلبد ، که با لگد زدن بر نعش های گندیده یکی نیست .</span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">اسدالله سروری و&#8221; سروری ها &#8220;ی دیگر باید در پیشگاه مردم افغانستان حساب پس دهند .درمقابل ، قهرمانان سرافرازی که در برابر سیل سیاه تجاوز وجنایت بی هراس ایستادند ،سزاوارهرگونه ستایش اند . یاد شان را گرامی بداریم  !</span><span>           </span></p>
<pre><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">         نسیم " رهرو "  25 دلو 1384 خورشیدی / 16 فبروری 2006</span></pre>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بیادِ اوکه میگفت :ما دَرغیبتِ خود حُضورداریم</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/2008-05-28-20-38-41/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 May 2008 20:37:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/2008-05-28-20-38-41/</guid>

					<description><![CDATA[وقوع کودتای ثور 1357 وبدنبال آن تجاوزسیستماتیک ولجام گسیخته ی رژیم برجان ومال  ، آزادی وحقوق مردم ، سوالات زیادی را درذهن ما خلق کرده ومشکلات فراوانی راسر راه ما بوجود آورده بود.  برای زنده یاد عبدالمجیدکلکانی پیام فرستادیم تا اگرسعادتِ دیدار وصحبت را با اوداشته باشیم. انتظارما کمی طولانی تر شد. دوباره آنراتکرار کردیم. اواین پیام را فرستاد :&#8221; به یک شرط می آیم که ازمن سوال نکنید.&#8221; ما معنای این جمله را به خوبی میدانستیم . اوانسانی بود تیزهوش واهل مطالعه ودرحوزه پراتیک ، واقع بین، با جرئت وپرتپ وتلاش. همت بُلند وآرمانهای متعالی داشت ولی هیچگاهی فخرفروشی را نمی پسندید . با رفقا ودوستان صمیمی بود وشوخی های شیرین وبامزه ای میکرد . حتا شوخی هایش هم خالی ازمعنا ودرونمایه نمی بود. لحظه ی موعود فرا رسید. طاقه طاقه بسوی محل قرارحرکت کردیم. لحظه ای که من داخل حویلی شدم ، مجید همراه با دوتن دیگرروی ُصفه نشسته بودند. یکی ازآنها ملنگ &#8220;عمار&#8221; بود. شخص دومی را که چهره ی جذاب ،چشمان ناقذ وموهای ماش وبرنج داشت قبلا ً ندیده بودم. داخل اطاق رفتیم . مجید روبطرف مهمان کرد وگفت :&#8221; قیوم جان است.&#8221; من تنها اینقدرمیدانستم که عبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; برادرمجید آغا در یکی ازدانشگاه های کشورآلمان مشغول تدریس میباشد. از عصرهمان روزتا پاره ی اخیرشب سوالات وبحث های مان ادامه یافت. مجید آغا بیشترینه سوالات را به برادرش حواله میکرد تا جواب بدهد. وی گفت :&#8221; ما وشما که نزدیک هم هستیم ، قیوم جان دوباره رفتنیست .&#8221;  وقتی بحث ها ،افکار ودیدگاه های این مرد دانشمند را شنیدم ، هوش ازسرم رفت و این جمله بیادم آمد که&#8221; اینقدر اندیشه ومعلومات دراین سرکوچک چگونه گنجایش دارد ؟ &#8221; من چه بگویم ؟ اگربگویم عبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; دریای علم بود میترسم مبادا کم گفته باشم . در بیاناتش منطق بسیا رمحکم ، اطمینان وصلابت ایمان دیده میشد. کلیه تحلیل هایش بر محوردانش پیشرو ودردفاع ازموضع محروم ترین طبقات اجتماعی میچرخید. روی منافع ملی ،آزادی ، دموکراسی وعدالت اجتماعی پافشاری مستند وتاریخی میکرد. دراموردیپلوماتیک وسیاست بین الملل آنقدراحاطه داشت که گویی همه ی این چیزها درکف دستش رسامی شده باشند. وقتی بحثهایش بطرف فلسفه میرفت ، فکرمیکردی استاد فلسفه است . قلمروهای حقوق ، سیاست، دین ، زبان وادبیات را یکی بهتر از دیگری حلاجی میکرد. پیرامون اوضاع جهان ، نقاطِ پرآشوب کره زمین ، شرارتِ استعمار وخیزشهای خلقها . . و. . معلوماتِ ارزشمندی ارایه کرد. ماهیتِ کودتای ثور ، عوامل وقوع آن ، پایگاه اجتماعی وطبقاتی کودتا ، شکل گیری وگسترش قیام های توده یی ، نقش ووظایف عنصر پیشتاز را به تحلیل و بررسی گرفت. ومن آنگاه فهمیدیم که این مردِ اندیشمند موهای سرش را بیهوده سپید نکرده است. آنشبِ دل انگیز ِفراموش ناشدنی به پایان نزدیک میشد ، وایکاش آن شب را پایانی نبود! عبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; از من خداحافظی کرد ولی دلم را نیز با خود بُرد. آنچه را که باقی گذاشت، افکارانسانگرایانه ، انقلابی و برخوردهای مهربانانه او است که در زمین وجودم ریشه دوانیده است. حرف ها ودیدگاه های او وآن استنتاجاتی که از آن جلسه حاصلم شد چون یاروفادارتا دم مرگ مرا ترک نخواهد گفت. حد اعلای مهربانی واحترام عمیقی که این دوبرادر، این دورفیق ، نسبت بهم داشتند ، برای اولین وآخرین باری بود که در زندگی با آن روبرومی شدم. با درد ودریغ که این اولین وآخرین دیدارم با &#8220;رهبر&#8221; بود.                دلم  هوای  تپیدن  به   بوستان  دارد           تپش برای بنای یک آشیان دارد              قبول رنج وخطردرره مراد خوشست        که راه عشق تکاپوی بی امان دارد             حدیث خلوتیان را به رمز و ایما  گو         کتاب عشق تو صد پیرنکته دان دارد             تمام شوق وجودم  حباب  رنگینیست         ببین که بحر سکوتم چه داستان دارد             بسوز دفتر پر مدعای  بی   دردان            که بی زبانی ما یک جهان زبان دارد             بهار میرسد آخر به  شاخسار  امید           چه نقش پنجه ی یغماگر خزان دارد                                                                    ( شعر: از – ق. رهبر)  پس ازآن شبِ مملو ازخوشی وخاطره تا سال 1362 از عبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; چیزی نشنیدم .  پیشامدهای بعدی درکارزارمبارزه و دفاع ازناموس وطن ومردم ، کارم را تا کوره ی آدم سوزی پلچرخی کشانید.  آخرین روزهای سال 1360خورشیدی بود. من وهمقطاران دیگر دربلاک اول زندان پلچرخی بودیم. غیرازگروه ما ، دیگران &#8220;خلقی&#8221; های طرفدارحفیظ الله امین بودند. به مناسبت تدویرکنفرانس سرتاسری &#8220;حزب دموکراتیک خلق &#8221; در دهلیزتلویزیون گذاشته بودند. جریان جلسات را ازا ین طریق میدیدیم . داکتر نجیب رئیس عمومی خدمات اطلاعات دولتی(خاد) حین سخنرانی ، ضمن یادآوری ازپیشرفت هایی که ارگان تحت امرش در راه مبارزه برضد &#8221; اشرار&#8221; نصیب شده بود ، از قلع وقمع دوسازمان خطرناک مخالفِ دولت( منظورش از&#8221; ساما&#8221; و&#8221; سازمان پیکاربرای نجات افغانستان &#8221; بود) یاد کرد . بعدا ً دست خود را دراز کرد واین دستاورد را به عنوان تحفه ی بزرگ به اشتراک کنندگان کنفرانس تقدیم نمود.   اشتراک کنندگان کنفرانس بخاطرنابودی ما کف زدند و حورا کشیدند، وما مشت وشانه بسته ها که در انتظار اعدام مان نشسته بودیم ، خون قی کردیم.  این واقعییت داشت که اکثریت اعضای رهبری&#8221; ساما&#8221; وکادرهای مهم وعده زیادی از اعضای سازمان ما را دشمن شکارکرده بود. ضربات در آن موقع خیلی سخت بود. خماردشمن به زندانی کردن هم فرو ننشست و با دستپاچگی عده ای از رهبران وکادرهای زندانی سازمان مارا به جوخه ی اعدام سپرد.  عواقب این ماجرا تلختر از گذشته جلوه میکرد.  درچنین فضای غبارآلود ، پریشان واندوهناک بود که قیوم &#8221; رهبر&#8221; به مقصد احیا وبازسازی &#8220;ساما&#8221; آستین بر زد ، کمرببست ووارد میدان گردید. وی ازآسایش اروپا دل کند وکرسی استادی پوهنتون را ترک گفت. اوبه مقصد اشغال کدام چوکی پر درآمد ازاروپا نیامده بود. &#8220;رهبر&#8221; پای پیاده تا کوهپایه های وطن عزیزش قدم گذاشت. زندگی فقیرانه وساده داشت واز زمره ی آن رهبرانی نبود که خاکباد موترهای تعقیبی شان چشمان صد ها انسان فقیروبینوای روی سرک را کوربسازد. تلاش های صادقانه وزحماتِ عظیم شهید&#8221;رهبر&#8221; درارتباط وظایف تئوریک وعملی ونتایج حاصله ازآن فداکاری ها را به وقت دیگری میگذارم .  ازطریق اعضای تازه دستگیر شده سازمان اطلاع گرفتم که &#8220;رهبر&#8221; در پاکستان اقامت گزیده است. دلم گواهی بد داد ویکنوع ناراحتی در دلم لانه کرد. با عده ای از یاران ِپشتِ میله ها پیرامون موضوع تبصره هایی کردیم. یاران دربند تشویش شانرا پنهان نکردند. میعاد حبس یکی از اعضای سازمان &#8211; که عمرش طولانی باد !- تکمیل میشد . ضمن پیام ها وسفارشاتی که برای همرزمان داشتم یکی هم دل نگرانی ام با حضورعبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; درکشور پاکستان بود . تجربه ی تلخ زندگی این رابه من یاد داده بود که &#8220;هرگاه درشِیرسوخته باشی آب را پف کرده بنوش.&#8221; واین دلواپسی هردَم مرا مثل خوره از درون میخورد. ماه دلوسال 1368 خورشیدی بود. اتفاقا ً بازهم دربلاک دوم با طرفداران  ح .&#8221; امین&#8221; هم اطاقی بودم. اداره ی زندان بعضی امتیازات را برای آنها داده بود.  درجمع این امتیازات تماشای تلویزیون هم شامل میشد. تلویزیون کابل اخبار را پخش میکرد. خبرترور داکتر قیوم در پیشاورپاکستان خوانده شد. من در داخل اطاق قدم میزدم . به مجرد شنیدن این خبردلم گواهی بد داد ، زانوهایم قات شد و پاهایم سستی کرد. مثل اینکه انتظارشنیدن همچوحادثه شومی را ازقبل داشته باشم. یکی از هم اطاقی ها علت این حالت راپرسید . نمیدانم چطور شد که از گفتن حقیقت انکار نتوانستم. او گفت :&#8221; نه اینطور نیس . این داکتر قیوم شخص دیگه اس.&#8221; ولی ناقراری رهایم نکرد. تا آنکه روزملاقات فامیل ها فرا رسید. تصمیم برآن شد که این خبر را ثقه بسازم. راه دیگر نبود مگراینکه از یکی ازا ین افراد خواهش کنم تا حقیقت موضوع را از پایوازش بپرسد. تا آمدنش پای به پای پیچیدم وروده هایم قلم قلم شد. وقتی برگشت ، بسویش دویدم وجویای احوال شدم. او گفت :&#8221; گپ همو طوراس که تو فکر کرده ای.&#8221;  وبدینترتیب عبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; بتاریخ شام هفتم دلو1368  خورشیدی درمنطقه ی حیات آباد پیشاور پاکستان دراثریک حمله ی پلان شده ی تروریستی به جاودانگی رسید. تروریستان وحشی قلب او را به تیربستند که دیگربرای خوشبختی انسان نه تپد. چشمه ی نوروفضیلت را خشکانیدند تا جهالت وهرزه گی میر ِمیدان بماند. او را کشتند زیرا حضور ووجود اومانند خنجرتیزی بود که درچشمان تنگ سیه دلان وارباداران جفا کارشان فرومیرفت. وسرانجام&#8221; رهبر&#8221; را درخون غلطاندند، برای اینکه میگفت :&#8221; استعمارسرنوشت ومقدرات مردم را لگدمال میکند،آزادی آنها را می رباید، تاریخ مردم راتخطئه می نماید ، به استثمار بیرحمانه توده های میلیونی مردم می پردازد وبرای حفظ موقعییت مسلط استعماری راه ها و وسایل متعددی رابکار میبندد.&#8221;  &#8221; عده ای از نیروهای مقاومت سرنوشت خود راکاملا ًبه سیاستهای مطروحه پاکستان بسته اند. واین چیز عجیبی نیست . چه این نیروها درین جا زاده شده ،پرورش یافته وهمه هستی وواقعییت وجودی خود را مرهون زمامداران پاکستان هستند ، بنا  ً نمیتوانند درعلت غایی خود نیز از ولینعمت – واز آن فراترآفریننده خود &#8211; دوری گزینند.&#8221; &#8221; یکی راه پیمایی طولانی پیروزمند ما تارسیدن برفراز ویرانه های استعمار- ارتجاع بربلندای آزادی وآزادگی. ودیگری زخم خوردن ازپشت وخیانتی درخیانت ودرنتیجه تحول افغانستان ازیک موقعییت مقاومت استعماری به خانه جنگی خانمانسوزنوع لبنانی که در آن همه ی جهانخواران وحجامان بر خون های ریخته ما شبانه جشن بگیرند.&#8221;  مقاومت در برابراستبداد واختناق، میراث خانوادگی شهیدعبدالمجید کلکانی وبرادرش  شهیدعبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; است. پدروپدرکلان آنها نیزقربانیان ستم و جنایت بوده اند.ایکاش حوصله وامکان یاری ام میکرد تا میتوانستم بیشترازاین به معرفی شخصیت وکارنامه های ماندگار این مبارزایثارگرورهبرشایسته &#8220;ساما&#8221; بپردازم.  پایان اندوهبارزندگی این دو انسان بزرگ ، عبدالمجید کلکانی وعبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; را به قول همرزم ارجمندی اینگونه میشود نوشت:&#8221; دوشهید ، یک سرنوشت ! &#8221;                                            *    *    *                                                    به قلم وخط شهید &#8221; رهبر&#8221;   یاد وکارنامه های شهیدان راه آزادی وسعادتِ انسان جاودان باد!              نسیم  " رهرو" هفتم دلو 1385 / 27 جنوری 2007]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span></p>
<div style="text-align: center"><img loading="lazy" class=" size-full wp-image-29" src="http://www.rahrawan.com/dari/wp-content/uploads/2008/05/rahbar28.jpg" border="0" width="200" height="255" /></div>
<p></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وقوع کودتای ثور 1357 وبدنبال آن تجاوزسیستماتیک ولجام گسیخته ی رژیم برجان ومال  ، آزادی وحقوق مردم ، سوالات زیادی را درذهن ما خلق کرده ومشکلات فراوانی راسر راه ما بوجود آورده بود.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> برای زنده یاد عبدالمجیدکلکانی پیام فرستادیم تا اگرسعادتِ دیدار وصحبت را با اوداشته باشیم. انتظارما کمی طولانی تر شد. دوباره آنراتکرار کردیم. اواین پیام را فرستاد :&#8221; به یک شرط می آیم که ازمن سوال نکنید.&#8221; ما معنای این جمله را به خوبی میدانستیم . اوانسانی بود تیزهوش واهل مطالعه ودرحوزه پراتیک ، واقع بین، با جرئت وپرتپ وتلاش. همت بُلند وآرمانهای متعالی داشت ولی هیچگاهی فخرفروشی را نمی پسندید . با رفقا ودوستان صمیمی بود وشوخی های شیرین وبامزه ای میکرد . حتا شوخی هایش هم خالی ازمعنا ودرونمایه نمی بود.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">لحظه ی موعود فرا رسید. طاقه طاقه بسوی محل قرارحرکت کردیم. لحظه ای که من داخل حویلی شدم ، مجید همراه با دوتن دیگرروی ُصفه نشسته بودند. یکی ازآنها ملنگ &#8220;عمار&#8221; بود. شخص دومی را که چهره ی جذاب ،چشمان ناقذ وموهای ماش وبرنج داشت قبلا ً ندیده بودم. داخل اطاق رفتیم . مجید روبطرف مهمان کرد وگفت :&#8221; قیوم جان است.&#8221; من تنها اینقدرمیدانستم که عبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; برادرمجید آغا در یکی ازدانشگاه های کشورآلمان مشغول تدریس میباشد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">از عصرهمان روزتا پاره ی اخیرشب سوالات وبحث های مان ادامه یافت. مجید آغا بیشترینه سوالات را به برادرش حواله میکرد تا جواب بدهد. وی گفت :&#8221; ما وشما که نزدیک هم هستیم ، قیوم جان دوباره رفتنیست .&#8221;</span><span> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وقتی بحث ها ،افکار ودیدگاه های این مرد دانشمند را شنیدم ، هوش ازسرم رفت و این جمله بیادم آمد که&#8221; اینقدر اندیشه ومعلومات دراین سرکوچک چگونه گنجایش دارد ؟ &#8221; </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">من چه بگویم ؟ اگربگویم عبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; دریای علم بود میترسم مبادا کم گفته باشم . در بیاناتش منطق بسیا رمحکم ، اطمینان وصلابت ایمان دیده میشد. کلیه تحلیل هایش بر محوردانش پیشرو ودردفاع ازموضع محروم ترین طبقات اجتماعی میچرخید. روی منافع ملی ،آزادی ، دموکراسی وعدالت اجتماعی پافشاری مستند وتاریخی میکرد. </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">دراموردیپلوماتیک وسیاست بین الملل آنقدراحاطه داشت که گویی همه ی این چیزها درکف دستش رسامی شده باشند. وقتی بحثهایش بطرف فلسفه میرفت ، فکرمیکردی استاد فلسفه است . قلمروهای حقوق ، سیاست، دین ، زبان وادبیات را یکی بهتر از دیگری حلاجی میکرد. پیرامون اوضاع جهان ، نقاطِ پرآشوب کره زمین ، شرارتِ استعمار وخیزشهای خلقها . . و. . معلوماتِ ارزشمندی ارایه کرد. ماهیتِ کودتای ثور ، عوامل وقوع آن ، پایگاه اجتماعی وطبقاتی کودتا ، شکل گیری وگسترش قیام های توده یی ، نقش ووظایف عنصر پیشتاز را به تحلیل و بررسی گرفت. ومن آنگاه فهمیدیم که این مردِ اندیشمند موهای سرش را بیهوده سپید نکرده است.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">آنشبِ دل انگیز ِفراموش ناشدنی به پایان نزدیک میشد ، وایکاش آن شب را پایانی نبود! عبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; از من خداحافظی کرد ولی دلم را نیز با خود بُرد. آنچه را که باقی گذاشت، افکارانسانگرایانه ، انقلابی و برخوردهای مهربانانه او است که در زمین وجودم ریشه دوانیده است. حرف ها ودیدگاه های او وآن استنتاجاتی که از آن جلسه حاصلم شد چون یاروفادارتا دم مرگ مرا ترک نخواهد گفت.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">حد اعلای مهربانی واحترام عمیقی که این دوبرادر، این دورفیق ، نسبت بهم داشتند ، برای اولین وآخرین باری بود که در زندگی با آن روبرومی شدم. با درد ودریغ که این اولین وآخرین دیدارم با &#8220;رهبر&#8221; بود.</span></p>
<p><span> </span><span> </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">             <font color="#0000ff">دلم  هوای  تپیدن  به   بوستان  دارد           تپش برای بنای یک آشیان دارد</font></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><font color="#0000ff">             قبول رنج وخطردرره مراد خوشست        که راه عشق تکاپوی بی امان دارد</font></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><font color="#0000ff">            حدیث خلوتیان را به رمز و ایما  گو         کتاب عشق تو صد پیرنکته دان دارد</font></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><font color="#0000ff">            تمام شوق وجودم  حباب  رنگینیست         ببین که بحر سکوتم چه داستان دارد</font></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><font color="#0000ff">            بسوز دفتر پر مدعای  بی   دردان            که بی زبانی ما یک جهان زبان دارد</font></span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"><font color="#0000ff">            بهار میرسد آخر به  شاخسار  امید           چه نقش پنجه ی یغماگر خزان دارد</font></span></p>
<p><font color="#0000ff"><span>                                                                  </span><span> </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">( شعر: از – ق. رهبر)</span></font><span> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">پس ازآن شبِ مملو ازخوشی وخاطره تا سال 1362 از عبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; چیزی نشنیدم . </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> پیشامدهای بعدی درکارزارمبارزه و دفاع ازناموس وطن ومردم ، کارم را تا کوره ی آدم سوزی پلچرخی کشانید.</span><span> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">آخرین روزهای سال 1360خورشیدی بود. من وهمقطاران دیگر دربلاک اول زندان پلچرخی بودیم. غیرازگروه ما ، دیگران &#8220;خلقی&#8221; های طرفدارحفیظ الله امین بودند. به مناسبت تدویرکنفرانس سرتاسری &#8220;حزب دموکراتیک خلق &#8221; در دهلیزتلویزیون گذاشته بودند. جریان جلسات را ازا ین طریق میدیدیم . داکتر نجیب رئیس عمومی خدمات اطلاعات دولتی(خاد) حین سخنرانی ، ضمن یادآوری ازپیشرفت هایی که ارگان تحت امرش در راه مبارزه برضد &#8221; اشرار&#8221; نصیب شده بود ، از قلع وقمع دوسازمان خطرناک مخالفِ دولت( منظورش از&#8221; ساما&#8221; و&#8221; سازمان پیکاربرای نجات افغانستان &#8221; بود) یاد کرد . بعدا ً دست خود را دراز کرد واین دستاورد را به عنوان تحفه ی بزرگ به اشتراک کنندگان کنفرانس تقدیم نمود. </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> اشتراک کنندگان کنفرانس بخاطرنابودی ما کف زدند و حورا کشیدند، وما مشت وشانه بسته ها که در انتظار اعدام مان نشسته بودیم ، خون قی کردیم.</span></p>
<p><span> </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">این واقعییت داشت که اکثریت اعضای رهبری&#8221; ساما&#8221; وکادرهای مهم وعده زیادی از اعضای سازمان ما را دشمن شکارکرده بود. ضربات در آن موقع خیلی سخت بود. </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">خماردشمن به زندانی کردن هم فرو ننشست و با دستپاچگی عده ای از رهبران وکادرهای زندانی سازمان مارا به جوخه ی اعدام سپرد.</span><span> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">عواقب این ماجرا تلختر از گذشته جلوه میکرد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> درچنین فضای غبارآلود ، پریشان واندوهناک بود که قیوم &#8221; رهبر&#8221; به مقصد احیا وبازسازی &#8220;ساما&#8221; آستین بر زد ، کمرببست ووارد میدان گردید. وی ازآسایش اروپا دل کند وکرسی استادی پوهنتون را ترک گفت. اوبه مقصد اشغال کدام چوکی پر درآمد ازاروپا نیامده بود. &#8220;رهبر&#8221; پای پیاده تا کوهپایه های وطن عزیزش قدم گذاشت. زندگی فقیرانه وساده داشت واز زمره ی آن رهبرانی نبود که خاکباد موترهای تعقیبی شان چشمان صد ها انسان فقیروبینوای روی سرک را کوربسازد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">تلاش های صادقانه وزحماتِ عظیم شهید&#8221;رهبر&#8221; درارتباط وظایف تئوریک وعملی ونتایج حاصله ازآن فداکاری ها را به وقت دیگری میگذارم .</span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ازطریق اعضای تازه دستگیر شده سازمان اطلاع گرفتم که &#8220;رهبر&#8221; در پاکستان اقامت گزیده است. دلم گواهی بد داد ویکنوع ناراحتی در دلم لانه کرد. با عده ای از یاران ِپشتِ میله ها پیرامون موضوع تبصره هایی کردیم. یاران دربند تشویش شانرا پنهان نکردند. میعاد حبس یکی از اعضای سازمان &#8211; که عمرش طولانی باد !- تکمیل میشد . ضمن پیام ها وسفارشاتی که برای همرزمان داشتم یکی هم دل نگرانی ام با حضورعبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; درکشور پاکستان بود . تجربه ی تلخ زندگی این رابه من یاد داده بود که &#8220;هرگاه درشِیرسوخته باشی آب را پف کرده بنوش.&#8221; واین دلواپسی هردَم مرا مثل خوره از درون میخورد.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ماه دلوسال 1368 خورشیدی بود. اتفاقا ً بازهم دربلاک دوم با طرفداران  ح .&#8221; امین&#8221; هم اطاقی بودم. اداره ی زندان بعضی امتیازات را برای آنها داده بود.  درجمع این امتیازات تماشای تلویزیون هم شامل میشد. تلویزیون کابل اخبار را پخش میکرد. خبرترور داکتر قیوم در پیشاورپاکستان خوانده شد. من در داخل اطاق قدم میزدم . به مجرد شنیدن این خبردلم گواهی بد داد ، زانوهایم قات شد و پاهایم سستی کرد. مثل اینکه انتظارشنیدن همچوحادثه شومی را ازقبل داشته باشم. یکی از هم اطاقی ها علت این حالت راپرسید . نمیدانم چطور شد که از گفتن حقیقت انکار نتوانستم. او گفت :&#8221; نه اینطور نیس . این داکتر قیوم شخص دیگه اس.&#8221; ولی ناقراری رهایم نکرد. تا آنکه روزملاقات فامیل ها فرا رسید. تصمیم برآن شد که این خبر را ثقه بسازم. راه دیگر نبود مگراینکه از یکی ازا ین افراد خواهش کنم تا حقیقت موضوع را از پایوازش بپرسد. تا آمدنش پای به پای پیچیدم وروده هایم قلم قلم شد. وقتی برگشت ، بسویش دویدم وجویای احوال شدم. او گفت :&#8221; گپ همو طوراس که تو فکر کرده ای.&#8221;</span></p>
<p><span> </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وبدینترتیب عبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; بتاریخ شام هفتم دلو1368  خورشیدی درمنطقه ی حیات آباد پیشاور پاکستان دراثریک حمله ی پلان شده ی تروریستی به جاودانگی رسید.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">تروریستان وحشی قلب او را به تیربستند که دیگربرای خوشبختی انسان نه تپد. چشمه ی نوروفضیلت را خشکانیدند تا جهالت وهرزه گی میر ِمیدان بماند. او را کشتند زیرا حضور ووجود اومانند خنجرتیزی بود که درچشمان تنگ سیه دلان وارباداران جفا کارشان فرومیرفت.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">وسرانجام&#8221; رهبر&#8221; را درخون غلطاندند، برای اینکه میگفت :&#8221; استعمارسرنوشت ومقدرات مردم را لگدمال میکند،آزادی آنها را می رباید، تاریخ مردم راتخطئه می نماید ، به استثمار بیرحمانه توده های میلیونی مردم می پردازد وبرای حفظ موقعییت مسلط استعماری راه ها و وسایل متعددی رابکار میبندد.&#8221;</span><span> </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8221; عده ای از نیروهای مقاومت سرنوشت خود راکاملا ًبه سیاستهای مطروحه پاکستان بسته اند. واین چیز عجیبی نیست . چه این نیروها درین جا زاده شده ،پرورش یافته وهمه هستی وواقعییت وجودی خود را مرهون زمامداران پاکستان هستند ، بنا  ً نمیتوانند درعلت غایی خود نیز از ولینعمت – واز آن فراترآفریننده خود &#8211; دوری گزینند.&#8221; </span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">&#8221; یکی راه پیمایی طولانی پیروزمند ما تارسیدن برفراز ویرانه های استعمار- ارتجاع بربلندای آزادی وآزادگی.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ودیگری زخم خوردن ازپشت وخیانتی درخیانت ودرنتیجه تحول افغانستان ازیک موقعییت مقاومت استعماری به خانه جنگی خانمانسوزنوع لبنانی که در آن همه ی جهانخواران وحجامان بر خون های ریخته ما شبانه جشن بگیرند.&#8221;</span></p>
<p><span> </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">مقاومت در برابراستبداد واختناق، میراث خانوادگی شهیدعبدالمجید کلکانی وبرادرش  شهیدعبدالقیوم &#8220;رهبر&#8221; است. پدروپدرکلان آنها نیزقربانیان ستم و جنایت بوده اند.</span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">ایکاش حوصله وامکان یاری ام میکرد تا میتوانستم بیشترازاین به معرفی شخصیت وکارنامه های ماندگار این مبارزایثارگرورهبرشایسته &#8220;ساما&#8221; بپردازم.</span></p>
<p><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> پایان اندوهبارزندگی این دو انسان بزرگ ، عبدالمجید کلکانی وعبدالقیوم&#8221; رهبر&#8221; را به قول همرزم ارجمندی اینگونه میشود نوشت:&#8221; دوشهید ، یک سرنوشت ! &#8221; </span><span> </span></p>
<p><span>                                         *    *    *</span><span> </span> </p>
<p style="margin: 0cm 0cm 0pt" class="MsoNormal" align="center"><img loading="lazy" class=" size-full wp-image-30" src="http://www.rahrawan.com/dari/wp-content/uploads/2008/05/bayad_nawishta.jpg" border="0" width="710" height="416" /></p>
<p><span> </span><span>                                                 </span><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">به قلم وخط شهید &#8221; رهبر&#8221;</span><span> </span></p>
<p align="right"><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif"> یاد وکارنامه های شهیدان راه آزادی وسعادتِ انسان جاودان باد!</span><span> </span> </p>
<pre><span style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman,Times,serif">            نسیم  " رهرو" هفتم دلو 1385 / 27 جنوری 2007</span></pre>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فاجعه ای که &#8221; انقلاب &#8221; خوانده شد</title>
		<link>https://www.rahrawan.com/fajea/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[nfarhoed]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 May 2008 19:36:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مـقالات]]></category>
		<category><![CDATA[nasiemr]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.rahrawan.com/dari/fajea/</guid>

					<description><![CDATA[&#160;  &#8220;هرانکه بر شمشیرظلم بوسه زند ودر خدمت جبارانوگردنکشان قرار گیرد ،  خــواه ناخواه به وطن فروش  وخود فروشی تن در می دهد وعکس آن هم کاملا درستاست. &#8220;  ( شهید عبدالقیوم رهبر ) &#160;  ازکودتای ثور1357 بیست وهشت سال تمام می گذرد. طی این بیست وهشت سال مردم مابا درد ها ودشواری های بی مانندی دست وپنجه نرم کرده اند وکشور ما تا لبه پرتگاه نیستی سوق داده شده است. این همه آلام ومصایب ناشی از آن طوفان سهمگینی است که کشور ما را در خود پیچید وآنرا در گرداب تضاد های جهانی غرق کرد. در متن این همه رویداد های خونبار وتلخ ، این مردم ستم دیده افغانستان بودند که می باییست(!) کفاره گناهان ناکرده خود را پس می دادند.    هرچند رهبران  &#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221; کودتای ثور را &#8221; انقلاب نجاتبخش &#8221; نامیدند وخواستند به آن &#8220;وجهه ملی &#8221; بدهند. اما سیر حوادث وتکامل اوضاع نشان داد که این فتنه سازمان یافته نتیجه بلا فصل تمهیدات همه جانبه یک ربع قرن سوسیال امپریالیسم روس دررابطه باافغانستان و در امتداد رقابت های دو ابر قدرت به میان آمده است . درین میان بودند عده زیادی از ره گم کرده ها یی که به هوس رسیدن به کعبه مقصود راه ترکستان در پیش گرفتند.&#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221; از همان روز تولد، نافش با ناف &#8221; اتحاد شوروی بزرگ&#8221; گره خورده بود. وابستگی این حزب به ابر قدرت روس دیگرشامل آن رمز وراز هایی نیست که سر از نوضرورت به کند وکاو داشته باشد. این وابستگی به خودی خود دوری از مردم و قرار گرفتن در جهت مخالف منافع خلق افغانستان رابه شکل رسوای آن با خود داشت. چنانکه هر گونه وابستگی نمی تواند ازین قاعده مستثنا بماند. با پیروزی کودتای ثور و اشغال کشور ، افغانستان تعادل خود را از دست داد ودروازه های مداخله و تجاوزبطور آشکار ونهان یکی پی دیگرباز تر شده رفت. دستگاه های جاسوسی بیگانگان برای بلعیدن طعمه دهن باز کردند ومقدرات کشور ما آرام آرام به دست قدرت های بزرگ ، متوسط وکوچک افتید. تکامل طبیعی جامعه با چالشهای مصیبت باری روبروگردید ومردم ما آنچه را که طی سالیان دراز درنتیجه تکامل مورچه واربه دست آورده بودند ، از دست دادند که این خود یکی ازنشانه های مرگبار استعمار به حساب می  آید . سیاست استعماری روس در افغانستان بر مبنای سرکوب قهری مخالفین وریشه کن کردن مقاومت ملی استوار بود. از همان شام دلگیر حاکمیت &#8221; حزب دموکراتیک خلق&#8221; تا آخرین روز های سقوط دم ودستگاه آن ، تعقیب ، آزار ، شکنجه ، زندان واعدام بلا وقفه ادامه داشت و داس مرگ مردم بی گناه مارا چون علف درو کرد. که درین میان هزاران فرزندپاکبازو آگاه ، منجمله کادرها ورهبران جنبش انقلابی از دم تیغ جلادان گذشتند. هیچ مصیبتی بالاتر ازین نخواهد بود که امروز جامعه ما از عدم حضور فعال ونیرومند یک جنبش ملی ، مستقل ، دموکرات وانقلابی ورهبران خردمند ومتعهد رنج میکشد. اگر مردم افغانستان بتوانند ازتمامی جفا ها وجنایاتی که درحق شان روا داشته شده است بگذرند ، خون پاک فرزندان عزیز شان را بر قاتلان نخواهند بخشید. کودتای ثور کشور ما را در یک پروسه تحول منفی از کشوری وابسته به روس به کشوری مستعمره روس مبدل ساخت. این تحول منفی طبیعتا نمی توانست بدون عکس العمل باقی بماند. مقاومت در برابر رژیم از واکنش های مردمی وخود انگیخته پراکنده آغاز یافت وبه زودی به یک جنبش سراسری مبدل گردید. مقاومت حماسه آفرین ملت ما بر ضد استعمار روس وعمال وطنی ونهایتا شکست حقارتباردشمن مایه افتخار هر افغان وطن دوست وبا وجدان می باشد .  با آنکه جنگ مقاومت مردم افغانستان بر ضداستعمار روس ، به دلیل ضعف رهبری و نفوذ بعدی قدرت های استعماری  وارتجاعی وشکل گیری نوع دیگر وابستگی به آن اهدافی نرسید که سزاوار آن همه خون های ریخته شده باشد، مگر متجاوزین روسی بی داغ از معرکه بیرون نشدند. و مردم افغانستان بار دیگر این پیام روشن را ثبت تاریخ کردند که یوغ اسارت را بر گردن نمی پذیرند . دست اندازی ومداخلات عیان ونهان قدرتهای رقیب شوروی در درون مقاومت ،جنگ را از مضمون واقعی آن جدا ساخت. تر ویج وتکامل اندیشه های افراطی اسلامی وشیوع تروریسم لجام گسیخته ،عرصه را بر همه روشن فکران آزادی خواه درون مقاومت تنگ کرد. پالیسی وشیوه های برخورد با نیروهای ملی ، دگراندیش ، آزادیخواه وانقلابی چه از سوی استعمار روس واستعمار رقیب ، در یک خط موازی با هم در حرکت بود.  یک نوع تبانی در استقامت قلع وقمع سازمان های غیر وابسته ومترقی به طور سازمان یافته وسیستماتیک پیش برده شد. پی آمد های غم انگیز این حالت موجب گردید که هر متجاوزی به راحتی بتواند شمشیربر گلوی آزادی ملت ما بگذارد وآنرا سرببرد تا بازار دلالان وکاسبان وطن فروش گرم بماند. از همین جهت است که قتل عام فرزندان آگاه مردم ما به دست داره های بد نام ، علاوه بر جنبه حقوقی آن ، از لحاظ سیاسی نیز قابل باز خواست است. به هر اندازه ای که ما از رویداد های تلخ و فاجعه بار گذشته فاصله می گیریم ،به ابعاد گسترده وهول انگیز فاجعه ثور ومصیبت های ناشی از آن بیشتر پی می بریم. این اثرات زیانبار در عرصه های اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی وانسانی آنقدر دیر پا وعمیق است که حتا نسل های آینده هم نمی توانند آنرا از یاد ببرند. با پیروزی کودتای ثورجامعه ما به سوی انقطاب شدید کشانده شد. تا جایی که برادر راهش را از برادر جدا کرد. شاید در تاریخ کشور ما هیچگاهی به اندازه امروز بحران اعتماد بیداد نکرده باشد. می توان گفت که ما نسل بحران زده می باشیم. تجاوز وجنگ تحمیلی آنچه بر جای گذاشت ، غالبا نسل بیمار، خسته ، علیل ،شکست خورده وروحیه باخته است. باند بازی ها وقوم پرستی های تهوع آور ، عقده ها وخود مرکز بینی ها&#8230;. سبب می گردد که &#8221; نسل پیر &#8221; از حل بسیاری از مشکلات خود عاجز بماند.  وقتی دفتر تاریخ مقاومت ملت مانرا در برابر استعمار روس ورق میزنیم ، نمی توانیم از نام وکار نامه های ماندگار آن قهرمانان سربلندی یاد نکنیم که بخاطر دفاع از آزادی ، شرافت ونوامیس ملی دست به ایجاد تشکل هایی زدند که از نظر کیفی با احزاب وگروه های تاریک اندیش و وابسته متفاوت بود. تشکل هایی که مبرا از هر گونه وابستگی ومزدور منشی بودند و اتکا به خود ومردم خود را بمثابه سنگ بنای برنامه های شان می پذیرفتند. ایجاد وتاسیس سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) بخشی ازین حرکت شمرده می شود که بالاثر درایت وتلاش های پیگیرانه کادرها ورهبران انقلابی وجان برکف جنبش اصیل روشنفکری افغانستان ، در پیشاپیش آن چهره محبوب عبدالمجید کلکانی وارد میدان مبارزه ومقاومت گردید. شهید عبدالمجید کلکانی وهم رزمان او با شناخت دقیق از ماهیت کودتای ثوروعواقب شوم آن وتعهد در پیشگاه سرنوشت وطن ومردم ، بیهراس وارد کار زار نبرد شدند. سرطان سال1358  &#8220;ساما &#8221; با انتشار اولین اعلامیه خود که به قلم زنده یاد عبدالمجید کلکانی رقم یافته است ، اعلام موجودیت کرد. سازمانی که با مغز خود اندیشید و با پای خود راه رفت. بدون آنکه جواز فعالیت از بیگانگان دریافت نماید ویا آدرس راه را از غول های یبابان بپرسد. اعلام &#8220;ساما &#8221; در حیات سیاسی کشورصفحه نوینی را گشود. تحلیل های داهیانه و پیشبینی های عالمانه همراه با شجاعت کم نظیر وموضع گیری قاطع رادرمقابل دشمنان ، میتوان از متن این اعلامیه دریافت. با آنکه از پخش این اعلامیه زمان زیادی می گذرد ولی بخاطرپا سداشت از فداکاری های آن جانباختگان بی مرگ تاریخ و به مقصد درس آموزی و قضاوت نسل نوین این اعلامیه را بار دیگر به دست نشر می سپارم.                                 زنده باد آزادی !   ن- رهرو     هفتم ثور 1385 /  27 اپریل  2006]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p align="right">&nbsp;</p>
<h3 align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" color="#ff0000"> &#8220;هرانکه بر شمشیرظلم بوسه زند </font></h3>
<h3 align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" color="#ff0000">ودر خدمت جبارانوگردنکشان قرار گیرد ،</font></h3>
<h3 align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" color="#ff0000"> خــواه ناخواه به وطن فروش </font></h3>
<h3 align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" color="#ff0000">وخود فروشی تن در می دهد وعکس آن هم کاملا درستاست. &#8220;</font></h3>
<p align="right"><font style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" color="#0000ff"> ( شهید عبدالقیوم رهبر )</font></p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right"> ازکودتای ثور1357 بیست وهشت سال تمام می گذرد. طی این بیست وهشت سال مردم مابا درد ها ودشواری های بی مانندی دست وپنجه نرم کرده اند وکشور ما تا لبه پرتگاه نیستی سوق داده شده است. این همه آلام ومصایب ناشی از آن طوفان سهمگینی است که کشور ما را در خود پیچید وآنرا در گرداب تضاد های جهانی غرق کرد. در متن این همه رویداد های خونبار وتلخ ، این مردم ستم دیده افغانستان بودند که می باییست(!) کفاره گناهان ناکرده خود را پس می دادند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">   هرچند رهبران  &#8221; حزب دموکراتیک خلق &#8221; کودتای ثور را &#8221; انقلاب نجاتبخش &#8221; نامیدند وخواستند به آن &#8220;وجهه ملی &#8221; بدهند. اما سیر حوادث وتکامل اوضاع نشان داد که این فتنه سازمان یافته نتیجه بلا فصل تمهیدات همه جانبه یک ربع قرن سوسیال امپریالیسم روس دررابطه باافغانستان و در امتداد رقابت های دو ابر قدرت به میان آمده است . درین میان بودند عده زیادی از ره گم کرده ها یی که به هوس رسیدن به کعبه مقصود راه ترکستان در پیش گرفتند.&#8221; </p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">حزب دموکراتیک خلق &#8221; از همان روز تولد، نافش با ناف &#8221; اتحاد شوروی بزرگ&#8221; گره خورده بود. وابستگی این حزب به ابر قدرت روس دیگرشامل آن رمز وراز هایی نیست که سر از نوضرورت به کند وکاو داشته باشد. این وابستگی به خودی خود دوری از مردم و قرار گرفتن در جهت مخالف منافع خلق افغانستان رابه شکل رسوای آن با خود داشت. چنانکه هر گونه وابستگی نمی تواند ازین قاعده مستثنا بماند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">با پیروزی کودتای ثور و اشغال کشور ، افغانستان تعادل خود را از دست داد ودروازه های مداخله و تجاوزبطور آشکار ونهان یکی پی دیگرباز تر شده رفت. دستگاه های جاسوسی بیگانگان برای بلعیدن طعمه دهن باز کردند ومقدرات کشور ما آرام آرام به دست قدرت های بزرگ ، متوسط وکوچک افتید. تکامل طبیعی جامعه با چالشهای مصیبت باری روبروگردید ومردم ما آنچه را که طی سالیان دراز درنتیجه تکامل مورچه واربه دست آورده بودند ، از دست دادند که این خود یکی ازنشانه های مرگبار استعمار به حساب می  آید .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">سیاست استعماری روس در افغانستان بر مبنای سرکوب قهری مخالفین وریشه کن کردن مقاومت ملی استوار بود. از همان شام دلگیر حاکمیت &#8221; حزب دموکراتیک خلق&#8221; تا آخرین روز های سقوط دم ودستگاه آن ، تعقیب ، آزار ، شکنجه ، زندان واعدام بلا وقفه ادامه داشت و داس مرگ مردم بی گناه مارا چون علف درو کرد. که درین میان هزاران فرزندپاکبازو آگاه ، منجمله کادرها ورهبران جنبش انقلابی از دم تیغ جلادان گذشتند. هیچ مصیبتی بالاتر ازین نخواهد بود که امروز جامعه ما از عدم حضور فعال ونیرومند یک جنبش ملی ، مستقل ، دموکرات وانقلابی ورهبران خردمند ومتعهد رنج میکشد. اگر مردم افغانستان بتوانند ازتمامی جفا ها وجنایاتی که درحق شان روا داشته شده است بگذرند ، خون پاک فرزندان عزیز شان را بر قاتلان نخواهند بخشید.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">کودتای ثور کشور ما را در یک پروسه تحول منفی از کشوری وابسته به روس به کشوری مستعمره روس مبدل ساخت. این تحول منفی طبیعتا نمی توانست بدون عکس العمل باقی بماند. مقاومت در برابر رژیم از واکنش های مردمی وخود انگیخته پراکنده آغاز یافت وبه زودی به یک جنبش سراسری مبدل گردید.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">مقاومت حماسه آفرین ملت ما بر ضد استعمار روس وعمال وطنی ونهایتا شکست حقارتباردشمن مایه افتخار هر افغان وطن دوست وبا وجدان می باشد .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right"> با آنکه جنگ مقاومت مردم افغانستان بر ضداستعمار روس ، به دلیل ضعف رهبری و نفوذ بعدی قدرت های استعماری  وارتجاعی وشکل گیری نوع دیگر وابستگی به آن اهدافی نرسید که سزاوار آن همه خون های ریخته شده باشد، مگر متجاوزین روسی بی داغ از معرکه بیرون نشدند. و مردم افغانستان بار دیگر این پیام روشن را ثبت تاریخ کردند که یوغ اسارت را بر گردن نمی پذیرند .</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">دست اندازی ومداخلات عیان ونهان قدرتهای رقیب شوروی در درون مقاومت ،جنگ را از مضمون واقعی آن جدا ساخت. تر ویج وتکامل اندیشه های افراطی اسلامی وشیوع تروریسم لجام گسیخته ،عرصه را بر همه روشن فکران آزادی خواه درون مقاومت تنگ کرد. پالیسی وشیوه های برخورد با نیروهای ملی ، دگراندیش ، آزادیخواه وانقلابی چه از سوی استعمار روس واستعمار رقیب ، در یک خط موازی با هم در حرکت بود.  یک نوع تبانی در استقامت قلع وقمع سازمان های غیر وابسته ومترقی به طور سازمان یافته وسیستماتیک پیش برده شد. پی آمد های غم انگیز این حالت موجب گردید که هر متجاوزی به راحتی بتواند شمشیربر گلوی آزادی ملت ما بگذارد وآنرا سرببرد تا بازار دلالان وکاسبان وطن فروش گرم بماند. از همین جهت است که قتل عام فرزندان آگاه مردم ما به دست داره های بد نام ، علاوه بر جنبه حقوقی آن ، از لحاظ سیاسی نیز قابل باز خواست است.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">به هر اندازه ای که ما از رویداد های تلخ و فاجعه بار گذشته فاصله می گیریم ،به ابعاد گسترده وهول انگیز فاجعه ثور ومصیبت های ناشی از آن بیشتر پی می بریم. این اثرات زیانبار در عرصه های اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی وانسانی آنقدر دیر پا وعمیق است که حتا نسل های آینده هم نمی توانند آنرا از یاد ببرند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">با پیروزی کودتای ثورجامعه ما به سوی انقطاب شدید کشانده شد. تا جایی که برادر راهش را از برادر جدا کرد. شاید در تاریخ کشور ما هیچگاهی به اندازه امروز بحران اعتماد بیداد نکرده باشد. می توان گفت که ما نسل بحران زده می باشیم. تجاوز وجنگ تحمیلی آنچه بر جای گذاشت ، غالبا نسل بیمار، خسته ، علیل ،شکست خورده وروحیه باخته است. باند بازی ها وقوم پرستی های تهوع آور ، عقده ها وخود مرکز بینی ها&#8230;. سبب می گردد که &#8221; نسل پیر &#8221; از حل بسیاری از مشکلات خود عاجز بماند.  وقتی دفتر تاریخ مقاومت ملت مانرا در برابر استعمار روس ورق میزنیم ، نمی توانیم از نام وکار نامه های ماندگار آن قهرمانان سربلندی یاد نکنیم که بخاطر دفاع از آزادی ، شرافت ونوامیس ملی دست به ایجاد تشکل هایی زدند که از نظر کیفی با احزاب وگروه های تاریک اندیش و وابسته متفاوت بود. تشکل هایی که مبرا از هر گونه وابستگی ومزدور منشی بودند و اتکا به خود ومردم خود را بمثابه سنگ بنای برنامه های شان می پذیرفتند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">ایجاد وتاسیس سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) بخشی ازین حرکت شمرده می شود که بالاثر درایت وتلاش های پیگیرانه کادرها ورهبران انقلابی وجان برکف جنبش اصیل روشنفکری افغانستان ، در پیشاپیش آن چهره محبوب عبدالمجید کلکانی وارد میدان مبارزه ومقاومت گردید.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">شهید عبدالمجید کلکانی وهم رزمان او با شناخت دقیق از ماهیت کودتای ثوروعواقب شوم آن وتعهد در پیشگاه سرنوشت وطن ومردم ، بیهراس وارد کار زار نبرد شدند.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">سرطان سال1358  &#8220;ساما &#8221; با انتشار اولین اعلامیه خود که به قلم زنده یاد عبدالمجید کلکانی رقم یافته است ، اعلام موجودیت کرد. سازمانی که با مغز خود اندیشید و با پای خود راه رفت. بدون آنکه جواز فعالیت از بیگانگان دریافت نماید ویا آدرس راه را از غول های یبابان بپرسد.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">اعلام &#8220;ساما &#8221; در حیات سیاسی کشورصفحه نوینی را گشود. تحلیل های داهیانه و پیشبینی های عالمانه همراه با شجاعت کم نظیر وموضع گیری قاطع رادرمقابل دشمنان ، میتوان از متن این اعلامیه دریافت.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">با آنکه از پخش این اعلامیه زمان زیادی می گذرد ولی بخاطرپا سداشت از فداکاری های آن جانباختگان بی مرگ تاریخ و به مقصد درس آموزی و قضاوت نسل نوین این اعلامیه را بار دیگر به دست نشر می سپارم.</p>
<p style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif" align="right">                                زنده باد آزادی !</p>
<pre style="font-size: 14pt; line-height: 20pt; font-style: normal; font-family: Times New Roman, Times, serif">  ن- رهرو     هفتم ثور 1385 /  27 اپریل  2006</pre>
]]></content:encoded>
					
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
