هدیه

هدیه

به مناسبت اولین سالگرد شهادت
عبدالمجید کلکانی
اثری از : زنده یاد عبدالقیوم رهبر

این اثر در شمارۀ پنجم جریدۀ رهائی ( ارگان نشراتی هجاما – هواداران جنبش انقلابی مردم افغانستان )
در آلمان در جوزای سال ۱۳۶۰ ش به نشر رسیده است.

افغانستان سرزمین مردان بلاکش و استوار ، سرزمین رنج و مبارزه ، اکنون قتلگاه ارزشهای بزرگ انسانی و پرورشگاه قهرمانها و حماسه های شگفت انگیز است. مردمی که در روزگاران کهن مدنیتهای بزرگی را در قلب تپندۀ خود پرورش داد و در تلاقی پویای تاریخ در جذب و دفع نیروهای بارور و ویرانگر مهد فرهنگ ها ، ملیتها و زبان های متعدد بود همزمان با پذیرش دستاورد ها و نو آوری ها مدافع سرسخت هویت و آزادگی خود بود.
سلطه نابکار ارتجاع و استعمار به ویژه در دو سدۀ اخیر همواره مبارزات دلیرانۀ مردم ما را با آتش و تیغ پاسخ گفت و تاریخ چپاولگری ها و دست اندازی های خویش را بر ملل دیگر و یا قتل هموطنان هزاره و نورستانی و یا وطن فروشی و چاکری خویش را بر در ارباب بیگانه به عنوان تاریخ ملتی آزاده و زحمت کش به نمایش گذاشت. ولی مردمان سرا پا برهنه و حرمان کشیدۀ ما برای خود تاریخ دیگری دارند: تاریخ رنج ها و زنده به گور شدن ها ، تاریخ مقاومت ها و ایستادگی در مقابل بیگانگان و مزدوران بومی آن و تاریخ دفاع از هستی و هویت و ارزش های متعالی انسانی.
این تاریخ غیر مدون سینه به سینه انتقال می یابد و بیش از هر تاریخ تحریف شده ای برای مردم روح می بخشد و حماسه می آفریند. هر گروه کوچک انسانی و هر ملتی در انعطافات بزرگ تاریخی تمام ظرفیت ها و استعداد های مکنون خود را بیرون میدهد. در لحظات پویا و پر از تحرک و فعالیت کتله های عظیم انسانیست که بزرگترین و پایدار ترین حماسه ها آفریده می شود ، در این لحظات است که تاریخ واقعی شکل می گیرد و درین فعالیت عمومی و تپش لاینقطع نیروها و یا اشخاص به نمایندگی از آنها خصال و فضایل نیکوی ملت خود را در خود جمع می کنند و از ورای ظواهر پیچیده و درهم و برهم و متضاد ، جوهر پاینده و رشد یابندۀ حرکت را تمثیل می کنند. گذشته را هضم میکنند ، حال را می گیرند و آتیه را نشان میدهند. اینها با توده های مردم ارتباط عمیق دارند ، بدانها تکیه می کنند ، از آنها می آموزند و دست آنها را گرفته به آنها کمک می نمایند و در یک کلمه به آنها آگاهی و سازمان میدهند و بدینصورت رابطه میان مردم و پیشروان شان دهش متقابل و متداومیست که نجوای صامت آنها از خلال تجارب شکست ها و پیروزی ها و جمعبندی دو جانبه به طور زنده و متحرک شکل میگیرد و تکامل می یابد. هیچ قهرمان واقعی جدا از مردم و خلاف خواست و نیاز آنها وجود نداشته و نخواهد داشت.
کودتای منحوس هفتم ثور به دست چاکران خانه زاد امپریالیسم روس جامعۀ ما را تکان شدیدی داد. این تکان ها که از حرکت خود بخودی و محلی مردم آغاز یافت با سرعت شگفت انگیزی در سطح ملی گسترش یافت و بمباردمانها ، قتل عام ها ، زنده به گور کردن ها و کشتار بیرحمانۀ زندانیان و مردم بیدفاع ، موجی از اعتراض و شورش ، قیام و بلآخره مقاومت همه جانبۀ مردم را بر انگیخت. سردمداران کودتای هفتم ثور که به سرانگشت شیادانۀ امپریالیسم روس میرقصیدند ، در ظرف دو ماه اول ، از سلطۀ ماورای ارتجاعی و خونخوارانۀ خود به سرعت از یک سازمان توطئه گر و مزدور اجنبی به باند جنایت پیشه ای سقوط کردند که کاری جز بستن ، زندانی کردن و قتل عام و هتک ناموس و غارت و چپاول دارائی مردم چیزی در کارنامۀ ننگین شان نمیتوان سراغ کرد.
جامعۀ ما نیز در جریان ” تحول منفی ” اش از یک کشور نیمه مستعمره به یک مستعمرۀ کامل عیار امپریالیسم روس کتله های عظیم بشری را در مبارزۀ مرگ و زندگی به میدان کشید و سازمان های سیاسی نیز هر طرف روئیدند و مردم ما با دست خالی و بدون سازماندهی و آگاهی و تدارک کافی در مقابل ماشین جنگی پرقدرت امپریالیسی روس ایستادند. مقاومت مردم به یقین در تاریخ مبارزات آزادیبخش مردم دربند و اسیر یکی از پرافتخار ترین و با عظمت ترین نمونه های آن است. مردم سراسر جهان به یاد خواهند داشت که چگونه ملت عقب مانده ، کوچک و بی پناه و بی سلاح بدون سازماندهی و آگاهی لازم و پشتیبانی بیدریغ مردم آزاد و ترقی خواه جهان ، با وجود توطئه ها و دست اندازی های بیشرمانۀ جهانخواران رقیب امپریالیسم روس و تاجران سیاسی وابسته بدانها استوار و مغرور و پر از ایمان در مقابل یکی از بزرگترین قدرت های امپریالیستی جهان به مبارزه برخاسته ، از آزادی ، پیشرفت سالم اجتماعی و سنت های گرانبها و هویت و هستی خویش دفاع نمود. ملت ما برای مقابله با متجاوزی که از لحاظ مادی و تکنیکی برتری دارد با چنگ زدن به وحدت و آگاهی و تشکیلات و با به دست گرفتن ارزش های بزرگ انسانی و سنت های گرانقدر خود ، با آفرینش حماسه ها و قهرمان ها این نقیصه را جبران می کند. ولی درین تحرک عظیم هر چیزی به سرعت مورد آزمایش قرار میگیرد و به زودی تغییر محل میدهد. ارزش های نوین در جامعه شکل میگیرند و جا باز می کنند و بدینصورت مردم از قهرمانان واقعی خود قهرمانان رنج های بیکران و مبارزات پرشور خویش یاد می کنند و می آموزند ، هزاران قهرمان گمنام که در هر گوشۀ این خاک با آرزو های نا شگفته خویش در خون خفتند ولی در قلب پر از مهر مردم جاودانه گردیدند.
درین میان ملت مبارز ما در پهلوی دیگر قهرمانان راه آزادی فرزندی آفرید ، تربیت کرد و به جاودانگی سپرد که در طی بیست سال زندگی پرشور خود ، در زمان آرامش و طوفان ، در زمان شاهی و جمهوری در وقتیکه مردم ما از استبداد ” دودمان طلائی ” رنج میبردند و یا از پاشنۀ آهنین روس اشغالگر ، هنگامیکه مردم در مبارزات آگاهانه و هدفمند قدم بر میداشت و یا خیزش های خود بخودی را سازمان میداد ، در پهلوی آنها و در سنگر آنها بود. در شهر های بزرگ و یا قرا دور دست در میان روشنفکران ” قشر منور ” ، در میا دهقانان و چوپانان پا برهنه در همه جا و در همه وقت نام مجید الهام بخش مظلومان و تهیدستان و آرزومندان بود. کینه و نفرت ارتجاع ، استبداد و استعمار کهن و نوین را بر می انگیخت. او کی بود و چگونه شد که وی این همه در دل پر مهر مردم خود جا گرفت ، تا جاییکه محبوب ترین و بی رقیب ترین قهرمان این وطن شد. شمه ای از زندگانی سراسر رنج و مبارزۀ او میتواند بهترین هدیه ای باشد که در اولین سالگرد شهادت وی به مردم قهرمان خود تقدیم نمائیم:

سر آغاز رنج و مبارزه : 

مجید در سال ۱۳۱۸ ( ۱۹۳۹ ) در قریه کلکان کوهدامن در یک خانوادۀ متوسطی دیده به دنیا گشود. هنوز شش بهار عمرش نگذشته بود که خانوادۀ وی دستخوش دگرگونی بزرگی شد. پدر و پدر بزرگش توسط هاشم جلاد به دار سپرده شدند ، وی با بقیۀ افراد فامیل به قندهار تبعید گردید. زندگانی در تبعید گاه با همه رنج و عذاب آن از مجید شخصیت متکی به خود ، آزاده و مخالف استبداد بار آورد. وی که حوادث مرارت آور زندگی را با چشمان باز تعقیب میکرد ، در میان همقطاران خود از محبوبیت خاصی برخوردار بود. رفتار آرام مؤدبانه ، صراحت و قاطعیت او عدۀ زیادی از همسالان وی را به او عمیقاً پیوند می داد تا حدی که اکثر آنها که بیش از یک ربع قرن او را ندیده بودند ، از او به عنوان رفیق صمیمی و خوب خود خاطره ها داشتند ، در آخرین سال های تبعید ( ۱۳۳۱- ۱۳۳۲ ) بود که قریحه و استعداد مجید به یکبارگی فوران کرد و بعد از بازگشت به کابل در سه سال موجودیت خود در مکتب نجات ، وی نمایندۀ قریحۀ شاعری ذوق و استعداد نویسندگی و حافظۀ خارق العاده بود ، ولی از همه مهمتر آشنائی و ارتباط عمیق او با یکی از رهبران دوره هفتم شورا قاضی عبدالظاهر ” سامی ” بود که علاوه بر روابط خویشاوندی ، حیثیت استاد و مربی او را داشت. میتوان گفت که درین دوره بود که مجید از محیط پر آشوب و محرک ” خویشتن ” خود با دنیای بیکرانه بیرون و یا جامعه ارتباط محکمی برقرار کرد. وی اکنون به روشنی میدید که فاجعه و مصیبت در ابعاد ملی سایه گسترده است و بد بختی و سیه روزی دیگران به هیچوجه کمتر از او نیست. عکس العمل مجید نسبت به این مسائل خیلی سریع و غیر قابل تصور بود. وی بدون اینکه با مربی و معلم خود مشوره نماید افکار خود را پرورش میداد و بدون وقفه هرچه به دسترس اش میرسید ، می خواند. اکنون دیگر اشعار شعرای کلاسیک و نامدار عطش تسکین ناپذیر او را سیراب نمی کرد. او در پی چیز دیگری بود ، آهسته آهسته وی در میان همقطاران و هم صنفان و رفقای ورزشی خود شروع به کار کرد و حلقۀ کوچکی از روشنفکران را به وجود آورد که باید علیه مظالم اجتماعی مبارزه نمایند ، باید متحد شوند و صدای خود را به گوش هموطنان خود برسانند. مجید در آن زمان با وجود جوانی و کم تجربگیش نقش اساسی داشت.
محفل خیلی زود دست به کار های عملی زد. در اواخر ماه قوس   ۱۳۳۵ و اوایل بهار  ۱۳۳۶ دو قطعه شبنامه را در مکاتب و لیسه های شهر کابل پخش کرد. تغییر نام محفل از ” جمهوریخواهان ” به ” بینوایان ” نشان میدهد که چگونه عنصر ترقی اجتماعی در میان محفل راه باز میکند. اکنون هدف تغییری بود که در آن بینوایان به نوائی برسند. به هرحال این محفل کوچک در میان تاریکی دردناکی دست و پا میزد و راه خود را به طرف روشنائی ها باز مینمود. محفل در میزان سال ۱۳۳۶ بنا بر تجربۀ محدود و عدم استحکام درونی و فقدان امکانات در وقتی از هم پاشید که مورد پیگرد پولیس قرار گرفت. عده ای به ایران فرارکردند و یا زندانی شدند و عدۀ دیگری نیز موءقتاً عقب نشینی کردند و مجید که مورد تعقیب دولت بود به زندگی مخفی پناه برد.

زندگی مخفی :

مجید از ابتدای بازگشت از تبعید روابط بسیار صمیمانه با روستانشینان اطراف کابل برقرار نمود. روشن فکران این مناطق او را احترام می گذاردند و جوانان روستائی در شجاعت ، صمیمیت و بردباری او را نمونه میدانستند . در مدت کمی وی به عنوان یکی از معروف ترین جوانان پرشور این مناطق در میان مردم شناخته شد. اشخاص زیادی از هر طرف به دیدن او می آمدند و با او طرح دوستی می ریختند. وی در این مدت بار ها به مناطق دور دست افغانستان ، به طرف شمال ، کوهستان های جنوبی و یا ولایات غرب و هزاره جات مسافرت نمود و هرگاه از سفر چند ماهه اش بر می گشت ، کوله باری از تجربه و آگاهی را با خود می آورد. درین سفر ها بود که وی عمیقاً مردم خود را شناخت و از اوضاع زندگی ، سنتها ، ارزش ها و عرف و عادات مردم و ملیت های مختلف کشور آگاهی حاصل نمود ولی مهمتر از همه وی به خود سازی انقلابی توجه خاصی داشت. وی به هر جائی که سفر می کرد ، کوله بار کوچکی بر دوش داشت که در آن چند جلد کتاب پیچیده بود. وی زندگی دشواری را می گذراند ، بار ها فقط در روز یکبار غذا میخورد و گاهی نیز مجبور بود ده ها کیلومتر راه را با پای پیاده طی نماید و شب دیر با پای پر آبله و خونین نزد دوستی برسد. بزرگترین کار وی در میان روستائیان اصلاح کار و زندگی آنان بود. وی آنها را توصیه میکرد از کار های عبث و بیهوده دست بردارند ، درس بخوانند و چیزی مفید فرا گیرند. وی خود ده ها تن از آنها را سواد یاد داد و یا به کار های مؤلد اجتماعی سوق داد که هم اکنونیا شهید راه آزادی اند و یا در سنگر مبارزۀ مسلحانه مردانه می رزمند. وجود و رابطۀ وی با این جوانان مانع بزرگی در راه فساد بود. وی به جوانان ساده و بی پیرایۀ روستائی اعتماد کامل داشت و حس اعتماد و وظیفه شناسی را در آنها القاح میکرد. وی هیچگاه رسالت اجتماعی خویش را در میان آنها فراموش نمی کرد و از آنها مردان آزادیخواه و مخالف ظلم به وجود می آورد. مجید در واقع پلی بود میان روشن فکران و توده های جوان دهقانی و وی خود نمونۀ کاملی ازین پیوند بود. وی در ارتباط دو جانبۀ خود در واقع هر دو طرف را ” اعادۀ حیثیت ” کرد و حس بی اعتمادی و خلای تصنعی را در میان آنها از بین برد. ولی مهمتر از همۀ اینها تغییرات ژرفی بود که در طی مدت شش سال زندگی پر از رنج و درد در شخصیت خود وی به وجود آمد. وی درین مدت دید اجتماعی خود را از ساحۀ شهر به روستا ها گسترش داد و ” دوزخیان روی زمین ” را از نزدیک دید و شناخت و هویت سیاسی خود را با آنها همآهنگ ساخت.

زندان تجربۀ نوین :

توطئه زندانی کردن مجید نتیجۀ سلسله ای از توطئه های دربار بود که از شهرت و محبوبیت ، کاردانی و نفوذ مجید در میان مردم هراس داشت. بعد ازینکه همه کوشش های دربار برای گرفتاری وی عقیم ماند و پس ازینکه همه تبلیغات ضد و نقیض وی نتیجه نداد ، دست به توطئۀ دیگر زد. قتل رئیس فاکولتۀ شرعیات و اتهام مجید در واقع خفت و درماندگی دربار را نشان میداد. دولت که سال ها علیه وی تبلیغ کرده بود ، اکنون میخواست او را به عنوان یک جنایتکار پیش روی محکمه بیاورد. برخورد دستگاه دولت در مورد وی به حدی ناشیانه بود که وی در زمان زندان ، وقتیکه در دست خود دولت اسیر بود ، دو بار دیگر نیز مورد اتهام قتل قرار گرفت و این خود نشان دهنده اینست که چرا دولت او را میخواست متهم بسازد. وی هشت ماه زندان انفرادی و در مجموع حدود سه سال زندان را با شهامت و سربلندی پشت سر گذاشت و بلاخره بعد از همه این مدت به گفتۀ دولت ” چون هیچ دلیلی علیه وی وجود ندارد ، باید رها گردد “. بعد از یک اعتصاب غذائی چهار روزه وقتی مجید از ” کوته قلفی ” بیرون شد ، مرحله تازه ای از فعالیت وی آغاز گردید.
وی به کمک بعضی از دوستان روشنفکر از همان روز اول آغاز کرد به برنامه ریزی و کار منظم برای اینکه محیط زندان را برای خود و دوستان خود به مدرسه ای مبدل نماید. وی در زندان توجهی خاصی به جوانان تحصیلکردۀ زندانی مبذول میداشت. اتاق وی محل تجمع همۀ این جوانان بود. وی در تمام مدت موجودیت خود به طور کامل توفیق یافت این جوانان را از انحراف حتمی نجات دهد و همۀ آنها را دست می گرفت و به تحصیل علم و دانش و خود سازی جهت میداد. فعالیت های اجتماعی او در زندان برای بهبود وضع رقتبار زندانیان برای همیشه ، درد سر می آورد. وی باری به خاطر دفاع از حقوق زندانیان و در مقابله با زورگوئی و رشوه ستانی مسئولین زندان به کار شاقه فرستاده شد. داخل شدن کتاب ، روزنامه و رادیو در زندان های کابل برای اولین بار محصول زحمت کشی و مبارزۀ وی بود.
سه سال زندگی وی در زندان های رژیم ظاهر شاهی ، سه سال پر بار و پر ثمری بود که ویرا به واقعیت زندگی عده ای از سیه روز ترین مردمان این سرزمین آشنا ساخت. وی در دوران زندان خود مانند انقلابیون بزرگ دیگر به اثبات رسند که میتوان زندان را به مدرسه ای برای خود سازی انقلابی مبدل نمود و در آنجا نیز میتوان رسالت اجتماعی خود را به پیش برد.
عده ای از دوستان زندان او تا آخرین رمق به وی و به ایده های وی وفادار ماندند و در راه مردم شهید شدند و عدۀ دیگر نیز شرافتمندانه در راه پر افتخار او روانند.

راه پیمائی دراز :

رهائی مجید از زندان محصول مبارزه طولانی بود که پایۀ اساسی آنرا استواری و امید واری بی پایان خود وی برای فردا های روشن می ساخت. عدۀ از دوستان و رفقای وی توانستند او علی الرغم تمام توطئه ها و دام افگنی های ماشین ارتجاعی ، سالم بیرون بیاورند. وی ابتدا برای مدت کوتاه در کابل اقامت گزید و درین مدت با عده ای از جوانان انقلابی و پیشرو آشنا شد. وی که بعد از یک مرحلۀ طولانی زندگانی مخفی خود را برای کار تدارکاتی لازم در شرایط نوین آماده می ساخت ، نتوانست مدت زیادی در کابل بماند. تقاضای مکرر مردم کوهدامن –  زادگاه مجید – مبنی بر کاندید وی برای شورای دورۀ دوازدهم ، او را دوباره بدانجا انتقال داد. با وجود اینکه یکی از افراد ” باب دندان ” دربار به شورا رفت ، ولی هم مردم و هم دولت درین کاندید میدید که چگونه موج تأئید توده ای مجید را احاطه کرده است و چگونه وی با وجود همۀ توطئه ها سه چهارم آرای مردم این خطه را پشت سر خود دارد. ولی دولت وجود او را در پارلمان تحمل نداشت ، دربار آرایشگر می خواست نه افشاگر ، تقلب در آرا و شکستن صندوق های انتخاباتی ، اولین عکس العمل دولت بود که متعاقب آن دام های دیگری مقابل وی گذارد. خود می گفت : ” اکنون که رژیم نتوانسته مرا توسط حربۀ قانون و نظم از بین ببرد ، میخواهد جنگ روانی را علیه من آغاز نماید و مرا عصبی نماید تا مگر بهانه ای برای توطئه های بعدی خود بیابد.  باید خونسردی را حفظ کرد و استوار به پیش رفت ، آینده از آن ماست.”
حادثۀ سوم عقرب و پیامد های آن روشنفکران کشور را تکان داد. مجید که اکنون مبارزات ضد استبدادی ده ساله اش را پشت سر داشت ، از معروفیت و محبوبیت وسیعی در میان مردم برخوردار بود. روشن فکران انقلابی او را پشتوانه و همکار خود می دانستند و توده های مردم به وی به عنوان مردی تسلیم ناپذیر و استوار که مراحل مختلف زندگی خود را شرافتمندانه و سرفراز پشت سر گذاشته است ، اعتماد عمیق داشتند.
شگوفائی مبارزات روشن فکری درین دوره مجید را متوجه اوضاع جدیدی کرد که باید مبارزات خود را با آن همنوا سازد. ارتباط او با شخصیت های انقلابی و جوانان پرشور آفاق تازه ای را برای مبارزات منظم انقلابی می گشود. مجید که اکنون بار دیگر به زندگی مخفی پناه برده بود ، با کوهی از وظایف و مسئولیت ها رو برو بود. وی در میان روشنفکران و روستائیان به کار سازماندهی پرداخت. فکر ایجاد سازمان منظبط و پیشتازی که بتواند همه نیروهای انقلابی را در جهت منافع مردم سوق دهد و مبارزات شهر و روستا را بهم پیوند زند و راه را برای آغاز و ادامۀ مبارزۀ مسلحانۀ توده ها باز نماید ، همیشه فکر او را به خود مشغول می داشت. فشار روز افزون دولت برای گرفتاری وی و تبلیغات زهرآگین آن برای بدنام کردن وی همه نتیجۀ عکس میداد و وی بیشتر در قلب و ذهن مردم جا میگرفت و بر محبوبیت او افزوده میشد. اگر دولت او را دزد و جانی خطاب میکرد ، مزدوران و قره نوکران روس نیز همصدا با آن او را ماجراجو و تروریست میخواندند تا مشاطه گری و مزدوری خود را از انظار پوشیده نگهدارند ، ولی آیا میتوان آفتاب حقیقت را با دو انگشت پوشاند ؟
بعد ازینکه تلاش های مذبوحانۀ دولت برای به دام انداختن وی نتیجه نداد و در حالیکه ده ها تن از دوستان و خویشاوندان به خاطر وی به زندان بودند و مهمتر از همه در زمانیکه رژیم به سرعت به سراشیب سقوط خود نزدیک میشد ، دولت تقاضائی به مردم کوهدامن داد که اگر مجید به زندگی عادی برگردد ، با وی کاری ندارد. این تقاضا از نظر مجید به عنوان آتش بس موقت و یکجانبه ای بود که رژیم برای پذیرش آن مجبور شده بود. وی به احترام تقاضای مردم و پیشنهاد رفقای همرزمش حاضر شد بدون کوچکترین عقب نشینی از مواضع خویش به زندگی عادی برگردد. وی بدون توجه به هیاهوی شیادانۀ مزدوران روس که تغییر موقعیت او را شکست شعار مبارزۀ مسلحانه می پنداشتند ، به طور منظم و آرام به کار مبارزاتی خود مشغول بود و زمزمه های سازش و تسلیم او نیز در برخورد با صخره های استوار واقعیت به عقب بر می کشت و ناپدید می شد. هنوز چند ماهی از برگشت مجید به زندگی عادی نگذشته بود که رژیم پوسیدۀ شاهی جای خود را به رژیم خود کامۀ داود داد.
با آمدن رژیم فاشیستی داود ، مجید دوباره به زندگی مخفی و همیشگی خود برگشت. دولت داود با شدت و سبعیت بیشتری در پی گرفتاری وی بر آمد ، ولی وی خونسرد و آرام به کار خود می پرداخت و بار ها می گفت : ” اگر فشار و اختناق دولت و کوشش آن برای نابودی وی بیشتر شده است ، ولی او نیز به شکرانۀ سازماندهی دقیق کارها و تائید معنوی و فعال مردم بیشتر از پیش توان مقاومت دارد. ولی نقش تصادف را به هیچگونه نمی توان نادیده گرفت. اکنون من از مرگ هراسی ندارم و در بارۀ آن فکر نمی کنم. آنچه همیشه فکر مرا به خود مشغول می دارد ، اینست که چگونه میتوانیم نقش موثری در حرکت پیشروندۀ تاریخ داشته باشیم. . . .”
وی گاهی در میان روستائیان و باغداران می نشست و سیاست های خانه خرابکن دولت را مورد حمله قرار میداد و زمانی نیز ” قانون اساسی داود ” را به عنوان ” طناب اسارت خلق ” زیر رگبار انتقاد قرار میداد. مجید در زمان داود در وقتیکه جنبش انقلابی کشور در پراگندگی ، حیرت و فروکش به سر می برد ، زبان گویا و وجدان بیدار مردم ما و زحمت کشان این خاک بود. وی در دوران تلاش های مذبوحانه و توحش فاشیستی رژیم داود بحران عمیق اقتصادی – اجتماعی کشور را به خوبی می دید و می دانست که کشور از دوران تحولات آرام و کند به مرحلۀ تکان های شدید پا می گذارد. گویا وی می دانست که دوران مبارزات مسلحانۀ توده ای به سرعت دارد نزدیک میشود. وی در آن دوران سیاه فریاد بر آورد : ” باید آمادگی گرفت ، آمادگی سیاسی ، آمادگی نظامی ” ولی این پیش گوئی و فریاد آینده نگر او در ازدحام خرده کاری ها گم شد. اما وی امید خود را از دست نداد و در میان کوهی از مخاطرات و مشکلات استوار به سوی قلۀ پیروزی در حرکت بود. او علاوه بر کار های شاق و عملی و حل پرابلم های تدارکی انقلاب ، دقیقه ای فرو نمی گذاشت تا با انقلاب جهانی و مسائل بغرنج تئوریک روبرو شود و آنرا از دیدگاه انقلاب افغانستان مورد ارزیابی قرار دهد. آثار قلمی وی که از این دوره باقی مانده است به حق عالیترین چکیدۀ تفکر انقلابی کشور ماست.

با کشتیهای بزرگ و ناخدایان چیره دست
میتوان از میان توفانها گذشت

کودتای هفتم ثور توسط مشتی وطنفروش ، جامعۀ ما را از اعماق تکان داد. مردم می دیدند که مقدرات آنها و هستی ایشان بیرحمانه زیر پای استعمارگران روس لگد مال میشود. مردمی که تمام مرارت ها و سیه روزی ها را با جبین گشاده پذیرفته بودند. مردمی که در مغاره ها زندگی می کردند و از تمام وسایل اولیۀ زندگی محروم بودند. مردمی که زیر شلاق استبداد و اختناق ممتد جان می کندند ، فقط با این دلخوش بودند که آزاد اند و آزاد میزیند – آزادی پر از رنج و مصیبت. مردم ما که به آزادی خود عشق داشتند اقلا ً با این تصور می زیستند که هیچگاه سایه منحوس بیگانه را بر بالای سر خود نپذیرفته بودند. اکنون به یکبارگی چنگال خونین تزاران روسی را بر گلوی خود احساس می کردند. این برای شان قیامتی بود که نمیتوانستند تحمل کنند. ملت رنج کشیدۀ ما درست درین موقع همه رنج ها و بدبختی های خود را که در قلب غمگینش گره زده بود منفجر ساخت و قیام کرد.
مجید در ابتدای کودتای ننگین مزدوران روسی در مقابل نگرش بدبینانه و مأیوسونه ایستاد که هر به چیز و هر کسی بی اعتماد و بد بین بود. وی با اتکاء به ظرفیت های بزرگ مردم ما می گفت که کودتای ثور قدرت سیاسی را به عنوان مسئله ای قابل حل ، قابل دسترسی پیشروی مردم قرار میدهد و رژیم ارتداد با خصلت غلیظ وابستگی اش به هیچ صورت نمیتواند منافع مردم را بر آورده سازد. برعکس رژیم مجبور است توقعات مردم را از خلال اغوا گری و طرح های عوام فریبانه بلند ببرد. اتکاء مطلق رژیم کودتا بر یک نیروی خارجی امپریالیسی زمینۀ گسترده ای برای مقاومت توده ای و خیزش های مردم به وجود خواهد آورد ، و این درست شرایط انقلابی ایست که نیروهای پیشتاز جامعه میتوانند با تکیه بر آن در میان مردم بروند ، آنها را بسیج و سازماندهی نمایند و آگاهی انقلابی را در میان آنها پخش کنند. انطباق این تحلیل با واقعیت های رشد یابندۀ جامعه و انعکاس آن در ذهن و تفکر نیروهای انقلابی بازتاب عمل خود را در گرایش نیرومند وحدت طلبانه در میان نیروهای انقلابی و پیشرو جامعه داد.
تلاش مجید برای وحدت نیروهای رزمندۀ انقلابی رسوخ و اعتبار و از خود گذری و واقعبینی او استواری و استقامت و ارائه راه درست پیشرفت انقلاب افغانستان بر بستر تجارب گرانبهای گذشته آن محوری بود که انقلابیون کشور ما با اطمینان میتوانستند بر روی آن تکیه کنند و کار شاق و پرعظمت خود را آغاز نمایند. ثمرۀ این تلاش ها بنیان گذاری سازمان آزادیبخش مردم افغانستان و جبهۀ متحد ملی بود.
” ساما ” نتیجۀ کوشش ها و افت و خیز های هزاران تن از بهترین فرزندان این خاک است که هر کدام نقش خود را صادقانه در حرکت پیشروندۀ جنبش ادا کردند. کوشش دامنه دار مجید برای ایجاد فضای سالم میان نیروهای انقلابی جامعه و وحدت آنها به دور “ساما” یکی از بزرگترین دست آورد های مبارزاتی وی است. وی با دانش ژرف انقلابی و تجارب گرانبهای مبارزاتی اش با دید روشن از اوضاع خط متمایز ” ساما ” را ترسیم کرد. آثار گرانبهای وی قبل از همه تطبیق خلاقانۀ آن در شرایط بغرنج ملی و بین المللی کنونی نشان میدهد که تفکر پیشرفتۀ بشری در میان انبوهی از تهاجم و توطئه راه خود را به همت انقلابیون راستین در میان مردم باز می کند و تجارب گرانبهای بشری در آمیزه ای با خود ویژگی ملی ما به طور فشرده در دسترس مردم و رهروان راه آزادی قرار می گیرد. اگر ما قابلیت هماهنگی جنبش رشد یابندۀ ساما را با جوشش وسیع مردم ببینیم ، اگر ادامه کاری منظم سازمان را در ابعاد مختلف مبارزاتی با وجود ضربات پیهم مشاهده می کنیم و اگر دستاورد های بزرگ جنبش انقلابی کشور ما بخصوص در سه سال اخیر عمدتاً با نام ساما پیوند خورده است ما در همه حال با نام قهرمان مجید روبرو می شویم ، کار شاق عمل تدارکاتی منظم و دائم ، واقعبینی سیاسی و تسخیر جسورانه موانع تلفیق و دور اندیشی سیاسی و تهور انقلابی همه آن صفاتیست که مجید با به کار برد آن توانست سازمان آزادیبخش مردم افغانستان را ایجاد و آنرا مرحله به مرحله رهبری نماید.
مجید میدانست که انقلاب عظیم مردم ما وقتی به پیروزی می رسد که همه نیروهای انقلابی ، ملی و اسلامی در یک صف واحد و در زیر یک فرماندهی سیاسی – نظامی گرد آیند. وی خود تجسم این وحدت ملی بود. اعلام موجودیت ” جبهه متحد ملی افغانستان” بعد از مدت کوتاهی پس از ایجاد ساما نشاندهندۀ این است که سازمان مسئله وحدت ملی را به عنوان مبرمترین وظیفه در مقابل خود قرار داده است.
کوشش مجید قهرمان برای وحدت رزمندۀ جبهات داخل کشور و همسوئی و هم آهنگی فعالیت آنها روی مواضع مستقل ملی و در ضدیت با هر نوع ستم ملی و طبقاتی یکی از پر افتخار ترین صفحات تاریخ کشور را می سازد.

از مجید بیاموزیم :

مجید که در تمام مدت زندگانی پر افتخارش با رنج زیست و با ستم جنگید ، بیست سال زندگی مبارزاتیش پربار ترین زندگی یک انسان را نمایش میداد. وی به عنوان یک سازمانده طراز اول ، فرمانده نظامی مقتدر ، تئوریسن و مبلغ انقلاب افغانستان بلآخره به عنوان انسانی که شریفترین خصال ملت رنجدیده و بشریت مترقی را در خود انعکاس میداد ، برای همرزمان و پیروانش و برای مردم شریف ما نمونه ایست که از وی می آموزند و راه او را دنبال می کنند.

مجید سازمانده :

وقتی خط سیاسی انقلاب روشن شود همه چیز وابسته به سازماندهی است. هر سازمانی انعکاس مادی یک روش فکری و سیاسی است. مجید در مبارزات ضد استبدادی و ضد امپریالیستی خود همواره بر استحکام تشکیلاتی تأکید می ورزید. وی در مراحل مختلف مبارزاتی اش توانست با ابتکار و خلاقیت ، روشن فکر انقلابی افغانستان را با توده های پا برهنه این وطن پیوند دهد و مرز میان آنها را بزداید و ایده های انقلابی را در خدمت مصالح مردم قرار دهد. وی ایمان انقلابی را از راه سازمان پیشتاز در عمل موثر و هدفمند انعکاس میداد و بدینصورت سازمانی مستحکم و رشد یابنده به وجود آورد که از آغاز و انجام خود نیرو میگرفت. تفسیر این مسئله را که ساما با وجود اختناق ممتد بر جامعه و ضربات پیهم از جانب دشمن روز تا روز گسترش می یابد و ریشۀ خود را در میان مردم عمیقتر می سازد باید در همین نکته دید. وی همیشه تأکید میکرد که اگر سازمانی بر توده ها تکیه نداشته و منافع آنها را باز نتابد و خود را بیدریغ در خدمت آنها قرار ندهد و مورد اعتماد و پشتیبانی مردم قرار نگیرد ، هرقدر هم از انظباط و استحکام برخوردار باشد ، نمی تواند دوام بیاورد. استحکام تشکیلاتی یعنی رفتن در آغوش پر از مهر مردم و بر انگیختن اعتماد و پشتیبانی فعال آنها. وی در تمام مدت زندگی مخفی اش در میان مردم خود بود و از حمایت بیدریغ آنها برخوردار. زندگی وی تجسم واقعی ایده ها و افکار او بود. او افکار و ایده های خود را از متن زندگی مردم استخراج میکرد و دوباره در میان مردم می برد. او با توانائی و قدرت ، ظرفیت ها و استعداد های همرزمان خود را کشف میکرد و هر کدام را در مناسب ترین موقعیتی قرار می داد. همرزمان او به خاطر دارند که در بحرانی ترین لحظات انقلاب وی چگونه در آنها اعتماد به نفس و اتکا به خود را بوجود می آورد و پیچیده ترین مسائل را در مقابل رفقای همسنگر خود قرار میداد تا خود رهگشا باشند و استعداد های مکنون و بالقوه خود را به کار اندازند و بدین صورت انضباط آگاهانه را با ابتکار انقلابی روح می بخشید.

مجید فرمانده نظامی :

مجید از آغاز مبارزات سیاسیش به مبارزۀ مسلحانه به عنوان شکل دیر پای مبارزه اهمیت زیاد میداد. وی با مطالۀ دقیق تجارب انقلابات دیگر کشور ها خیلی زود به این نتیجه رسیده بود که جنگ مسلحانۀ انقلابی ، جنگ مردم است نه جنگ گروهی پیشآهنگ و جدا از مردم. وی بار ها به گروه های روشنفکری که میخواستند دست به شورش مسلحانه بزنند تأکید کرده بود که بدون تدارک وسیع سیاسی و بدون پشتیبانی فعال مردم شورش مسلحانه نمی تواند تضمین و پایه ای داشته باشد و مردم را بدون آمادگی کامل در برابر نیروی برتر ارتجاع قرار میدهد که نتیجۀ آن بلاشک سرخوردگی و دوری از انقلاب خواهد بود. وی با این دید علمی به کار وسیع تدارکاتی برای مبارزۀ مسلحانه پرداخت.
مجید به حق پایه گذار جنگ های چریکی و پارتیزانی مدرن در کشور ما بود. وی مبارزۀ مسلحانه را در قلب دشمن و در مراکز عصبی آن در وقتی آغاز نمود که نیروهای دیگر هنوز به اهمیت سیاسی و نظامی آن پی نبرده بودند ، ولی وی از مطلق گرائی و جدائی میان جنگ چریک شهری و مبارزۀ پارتیزانی مسلح در روستا جداً پرهیز میکرد. آغاز مبارزۀ مسلحانه در شهرهای کلیدی و تلفیق ، امتداد و گسترش همزمان آن در روستا های کشور و هماهنگی این دو ، یکی از ابتکارات علمی و عملی مجید بود که در گنجینۀ مبارزات مسلحانۀ انقلابی مقام بسزا دارد. در وقتی که شورش های خود به خودی مردم ما اوج گرفته بود ، وی بار ها تأکید میکرد که قیام های توده ای نباید به صورت مجزا و به دور از سیر کلی مبارزات مسلحانۀ مردم و وضع عمومی جنبش سازمان یابد ، چه در آن صورت مردم بی دفاع مناطق مورد حملات بی رحمانۀ دشمن قرار می گیرند. وی قبل از همه علیه ” جنگ ایله جار ” قیام کرد و در مقابل آن طرح جنگ سازمان یافته و هدفمند را مطرح نمود که قدم به قدم سنگر های تازه را فتح و بر دشمن نیرومند تر از خود پیشی گیرد تا با کمترین تلفات بزرگترین دست آورد ها را برای مردم خود کمائی کند.
سازمان دادن مبارزات اعتصاباتی و تظاهرات و قیام های سنجیده شده در صفوف ارتش و قرار دادن همه آنها در خدمت مبارزات مسلحانۀ مردم نشاندهندۀ آن توانائی بزرگیست که مجید به عنوان یک فرمانده نظامی در طی زندگی پرافتخارش به ما به میراث گذاشته است.

مجید تئوریسن و مبلغ انقلابی :

کودتای ننگین نوکران روس و تهاجم نظامی سوسیال امپریالیسم بر کشور ما مقاومت سلحشورانۀ مردم ما را با آنچنان گسترش بر انگیخت که نه امپریالیسم غدار روس آنرا پیش بینی میکرد و نه نیروهای انقلابی کشور ما برای آن آمادگی داشتند. موج مبارزات خود بخودی مردم ، فاکتور های ملی و عشایری ، تفاوت میان مناطق مختلف کشور چه از نگاه اهمیت سوق الجیشی و یا آمادگی مردم برای مبارزات منظم ، پراگندگی جبهات نبرد که خود ناشی از خصلت خود جوش مبارزه ایست که بر بستر اقتصاد پراگنده و خود کفائی کشور ما رشد یافته است و به طور کلی عدم توازن انقلاب ما را بازگو می کند ، نبودن یک جریان مسلط روشنگر و پیشرو که بتواند با خردمندی و توانائی تمام ظرفیت های مبارزاتی مردم را در همه ابعاد آن به کار گیرد و . . . همزمان با موجی از عقبگرائی ظلمت آفرین که با تکیه بر ” کمک های خارجی ” و وابستگی های ظاهر و پنهانی با نیروهای امپریالیستی رقیب روس میخواهند جنبش آزادیبخش ما را از محتوای رزمنده و انقلابی آن تهی سازند ، امپریالیسمی را جانشین امپریالیسم دیگر کنند و اختناقی را به جای اختناق کنونی بنشانند . . . در چنین شرایط و اوضاعی طرح تئوری انقلاب افغانستان از دیدگاه منافع مردم افغانستان و از موقف مردم زحمت کش و رنجدیدۀ کشور ما کاری ساده نیست.
مجید در دوران پرثمر زندگی مبارزاتی اش همواره بر نقش اندیشه های علمی و ره گشائی که بتواند برای مردم سعادت و بهروزی بیاورد و در خدمت آنها قرار گیرد تأکید میکرد. وی در آخرین پیامش به مردم کشور خود نیز فریاد بر آورد : ” مرگ بر دشمن دانش ، مرگ بر دشمن وحدت “.
با وجود اینکه همه آثار گرانبهای این مرد بزرگ هنوز جمع آوری نشده است و مقدار زیادی از آن نیز ممکن است هیچگاهی به دست کسی نرسد ، ولی از آنچه باقی مانده است عمق تفکر جوشان وی را در مورد بغرنج ترین مسائل کنونی میتوان دید. طرح های سیاسی ای که در اسناد معتبر سازمان آزادیبخش مردم افغانستان انعکاس یافته است نشاندهندۀ این است که دانش پیشروندۀ بشری میتواند حتی در سخت ترین لحظات نیز نقش موثر و روشنگر خود را داشته باشد ، به شرط اینکه نیروئی بتواند از منافع بلا فصل مردم حرکت نماید و تلقیات خود را به جای واقعیت ها نگذارد چه در آن صورت به چیزی لایعنی مبدل میگردد. خط پیشرو ساما تا کنون در همه ابعاد آن مرهون زحمت کشی مجید قهرمان است. مشی مستقل ملی اتکا به نیروی خود و اعتماد مطلق به توده های محروم ، آن اصول اساسی است که توسط وی در جنبش سامائی تدوین و به یقین سالهای درازی حیثیت قطب نمای حرکی جنبش انقلابی ما را خواهد داشت.
مجید بزرگترین مسائل نظری جنبش ما را با وضوح و روشنی زایدالوصفی در قالب اسلوب فرید خودش می انداخت. اسلوبی که مانند آب زلال اعماق تفکر انقلاب مردم را بیان میداشت. وی گاهی از ضرب المثل های توده ای و اصطلاحات معمول مردم عمیق ترین و اساسی ترین معانی آنرا بیرون می کشید و در موقعیت معینی آنرا به کار میگرفت. کلمات قاطع با آن جمله بندی های محکم که به میناتور زیبائی شباهت دارد ، با لحظاتی از طنز مکنون اسلوب نگارشی را به وجود آورده است که تا کنون نیز در ادبیات جنبش سامائی و در مجموع جنبش انقلابی از آن پیروی میشود و به حق میتوان گفت که اکنون اسلوب نگارش و تعبیر وی در ارائۀ مطالب به عنوان یک روند در ادبیات سیاسی در حال تکوین و تکامل است.
وی نه تنها نویسندۀ چیره دست ، متفکر بزرگ بود ، بلکه سخنوری بلیغ و بی نظیر بود. وی که سال های زیاد عمر خود را در میان دهقانان سپری کرده بود ، افکار بغرنج و پیچیدۀ سیاسی را با چنان وضوحی برای مردم تشریح میکرد که هیچگونه خلائی در ذهن شنونده باقی نمی گذاشت.

مجید انسان :

بزرگترین حماسۀ مجید در زندگی پر از رنج و مبارزه اش شخصیت او به عنوان یک انسان بود ، انسانی که تمام سجایای اخلاقی یک ملت بلا کشیده را در خود متمرکز ساخته بود و آنرا با عالی ترین و پیشرفته ترین خصال انقلابی بشری مزج کرده بود. وی مردی بود که سراسر زندگی اش با دهش و سخاوت توام بود ، سخاوت مادی و معنوی. هزاران خانواده و فرد در بحرانی ترین لحظات زندگی خود از وی کمک دریافت کرده اند. وی حتی در زندگی مخفی نیز مسئولیت تنظیم زندگی مردم خود را داشت و به آنها یاری می رساند ، مشورت میداد و مشکلات شانرا حل می نمود. وی در روابط خود با مردم بی نهایت صمیمی و صادق بود. بردباری و شکیبائی او در مواقع بحرانی زندگی از وی اسطوره ای جاودان ساخته بود. وی با همان متانت تا آخر زیست و با همان شهامت شهید شد. او با کهترین مردمان با چنان تواضع برخورد می کرد که همه او را نه معلم و پیشوا بلکه رفیق و همراز و همدرد خود می دانستند. وی با وجود عظمت و بزرگیش فقط در حدود مردم و با مردم بود نه بلند تر از آنها. صد ها تن از همرزمان و یا دوستداران وی که سالها در انتظار دیدن وی بودند با وجود اینکه بار ها با وی بر می خوردند ولی هیچ گمان نمی بردند که مجید قهرمان ، مجیدی افسانه ای و افسانه ساز را دیده اند.
وی در زندگی مبارزاتیش به کار طاقت فرسا می پرداخت. از کار های کوچک و پیش پا افتاده تا کار های بزرگ. وی هیچگاه از کار های کوچک و بی اهمیت عار نداشت. برای وی مهم این بود که ماشین انقلاب به جلو برود و اینکه وی در لحظۀ معینی به چه کاری اقدام می نماید ، هیچ ارزشی نداشت، مهم این است که این ماشین به کار افتد و خوب کار کند. وی نمونۀ کار شاق ، مداوم و منظم بود. وی در مدت چند سال زندگی پر بارش از اولین دقایق صبح تا آخرین لحظات شب در کار و تپش بود به همه چیز و همه کس سرکشی میکرد و وارسی می نمود. وی روح سرکش انقلاب ما بود.

فاجعۀ تاریخ و افسانۀ ملت ما :

خبر گرفتاری و شهادت مجید قهرمان موجی از تأثر و انزجار را در میان مردم حماسه ساز کشور ما بر انگیخت. مردم ما در تمام مناطق کشور ازین خبر با خون و آتش استقبال نمودند. رژیم مزدور می خواست با شهادت مجید قهرمان جنبش سامائی و جنبش مقاومت ملی ما را ناتوان و مأیوس سازد ولی جنبش انقلابی و ملی کشور ما با عکس العمل مبارزاتی خود به دشمن نشان داد که ملت بزرگ و پرافتخار افغانستان که فرزندانی چنین را در دامان پر برکت خود زاده و پرورش داده است ، ظرفیت این را دارد که فرزندانی برومند و فداکار دیگر نیز تربیت نماید. سلاحی را که مجید قهرمان برداشته بود و شعاری را که او سر داده بود ، شعار ” یا مرگ یا آزادی ” هم اکنون در دست صد ها هزار تن دیگر و از حنجره ملیون ها انسان آزادیخواه دیگر نیز بلند میشود. اگر جای او امروز در میان جنبش پیشرونده و انقلابی ما خالی است ، ایده ها ، افکار و قبل از همه روح نوید بخش او مشعل راه آزادگان این ملت است.
دشمن میخواست مجید را از توده های محروم افغانستان دور سازد ولی شهادت او جنبش انقلابی کشور ما را بیش از پیش به مردم پیوند داد. روس اشغالگر می خواست مجید را نابود سازد ، ولی وی با شهادت خود در قلب خونین مردم خود جاودانه شد.
اکنون که یک سال از شهادت این بزرگمرد قهرمان می گذرد ، ملت جانباز ما سراسر کشور را به دادگاه بزرگ تاریخی مبدل کرده اند و دیری نخواهد بود که جنایت کاران روسی و مزدوران حقیر او در میان آتشفشان خشم مردم نابود شوند.
بهترین تجلیل از این سرسپردۀ راه مردم راه آزادی و ترقی اجتماعی ، این است که از او بیاموزیم ، مانند او زندگی کنیم ، مثل او به مبارزه بپردازیم و در صورت لزوم مانند او در راه آزادی مردم شهید شویم.

مجید قهرمان!
تو در زندگیت همه هستی ات را در راه مردمت نثار کردی. اکنون مردمت راه تو را فروزان تر نگهمیدارند و مشعل خونین تو را تا سرزمین زیبای آزادی می برند.
                                              ما از تو می آموزیم
                                                           و راه پر افتخار تو را ادامه میدهیم.   

مجید، آبروی اســــطوره ها…

 

 

مجید، آبروی اســــطوره ها…

 

                                     وقتی تو ، در پای دیوار لرزان تاریخ
                                                                               فرو ریختی
                                    از خاک تو
                                    کوه اسطوره قد کشید.
                                    وقتی تو
                                    نعش تاریخ را در تابوت فریاد زمان بخاک می سپردی
                                    گنجشکان شاخسار بلند تغزل
                                    و عارفان خاک نشین تحمل
                                   مرگ را نفی کردند.

اگر توده های مردم در آفریدن تاریخ  نقش تعیین کننده دارند ، تأثیر گذاری رهبران و شخصیت ها را نیز نمیتوان بر روی تاریخ و ساختار حوادث انکار کرد.  بی نیاز از گفتن است که رهبران و شخصیت ها نه از آسمان نازل میشوند و نه بطورمادر زاد قهرمان ، به دنیا می آیند.  ” شخصیت ثمره و محصول تکامل اجتماع است”. به بیان دیگر ، ” شخصیت در جریان و زیر تأثیر پراتیک ، در جریان تأثیر پذیرفتن از جامعه و درک ارزش های اجتماعی و تأثر گذاشتن بر جامعه و ایجاد ارزش های نوین اجتماعی حادث میشود.” این کورۀ گدازانِ کار ، مبارزه ، خلاقیت ، آموزش مستمر و پراتیک است که ازآهن خام ، فولادِ قرص (شخصیتِ ویژه ) می سازد.
کسی میتواند از سطح انسان عادی تا مقام شخصیتِ مبرز و عام پذیر ارتقاء نماید که اولأ زمینه ها ی چند جانبه و مایه های پُرگستره ( اسباب بزرگی ) در وجود او سراغ شده بتواند ؛ و دوم اینکه ، قادر باشد از کوره راه ها و مراحل دشوار گذار مبارزه و مقاومت و خلاقیت با مؤفقیت و سربلندی عبور نماید.
شخصیت ها ی والا و استثنایی ، دارای ویژگی های فوق العاده متعالی و استثنایی اند که در وجود افراد عادی سراغ شده نمیتواند. به همین سبب قهرمانان  صد صد ، به دنیا نمی آیند .
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض   ورنه هر سنگ و گلی لوء لوء و مرجان نشود
ظهور ،حضور و نقش فعال شخصیت در تاریخ بحثی است تاریخی ، جامعه شناسیک ، انسان شناسیک ، روان شناسیک … و سرانجام اسطوره شناسیک  .   و اما  با درک پیچیدگی این بحث ، میدانم که کاوش چندین جانبۀ شخصیتی مانند عبدالمجید کلکانی کار آسانی نیست ، آنچه را که من به عنوان یک شاهد عینی و زنده میخواهم بیاورم ، قطرۀ ناچیزیست  از دریای بیکران شخصیت یک قهرمان حماسی واسطوره  یی . 
در بارۀ شخصیت ، افکار و کارنامه های زنده یاد عبدالمجید کلکانی حرف ها ، روایت ها ، خاطره ها و داستان های گونه گونی گفته و پرداخته شده است. هر کسی مطابق به درجۀ شناخت ، سلیقه و معیار مورد نظر خود ، او را به کاوش ، تآویل و معرفی گرفته است.
رفقا ، دوستان و رهروان راه او ، شهید عبدالمجید کلکانی را انسانی آزاده ، خلاق ، شجاع ، نیکو خصال ، انقلابی بزرگ و قهرمان مردمی ، تأویل و معرفی کرده اند. بر عکس ، بدخواهان و مخالفان کج اندیش  ، سیمای پرعظمت او را به بدترین شکلی ترسیم نموده اند .
که ای نیکبخت این نه شکل من است   ولیکن قلم در کف دشمن است
 سوال اصلی اینست که آن آزادمردِ آزاد منش چگونه توانست به مقام بلند انسانیت ، سربلندی و افتخار جاویدان برسد؟ اسباب و عوامل این بزرگی چه بود ؟ چرا مجید در روح و روان ما و در دنیای معنوی ما جاریست ؟ راز و رمز این “بقاء”(حضور معنوی) در چیست؟ چگونه به حیث یک نگرش و به حیث یک روش مطرح گردیده است ؟
آنهائیکه نفوذ معنوی ، شهرت نیک و مقام ارجمند مجید را به یک یا  دو عامل محدود می کنند، نمیتوانند به کنه شخصیتِ او پی برند. اگر کسی بخواهد مجید را بشناسد ، باید کلیه اجزاء و آن عناصری را که در تشکل و تکامل شخصیت او نقش و دخالت داشته اند ، در نظر بگیرد. زیرا پهلو های شخصیتی مجید هرکدام با دیگری رابطۀ تنگاتنگ و دیالکتیکی دارند. امید وارم روزی مجال بیشتر میسر شود تا به عمق افکار ، شخصیت ، کارنامه ها و زندگی واقعی این فرزند دلاور خلق ، کار جدی و اساسی تری را روی دست گیریم.  
الکساندر پوشکین گفت : “شجاعت بالاترین حد شایستگی آدمی و ستار همۀ معایب است.” هیچ کسی منکر شجاعت مجید بوده نمی تواند. ولی اگر بگوئیم که مجید تنها بخاطر شجاعتش به “بالاترین حد شایستگی” رسید ، بسیار کسانی بوده اند که با وجود تهور بی نظیر شان قادر نشده اند جای کوچکی در دل مردم و زیکزاک تاریخ بیابند. همچنان آنهایی که مقام مجید را تا سرحد یک روشن فکر کتاب خوان – نه یک انقلابی حرفوی –  تنزل میدهند ، نمی بینند که  : هستند – و بودند –  روشنفکرانی که با صد لفظ و قلم سخن می گفتند و میگویند و کتابخانه های شان پر از کتیبه ها و کتاب ها است، ولی شهرت و محبوبیت شان از هاله ای معینی پا فرا تر نگذاشته است. مجید که نه مالک دولت بود  نه صاحب ثروت ، نه القاب پر زرق و برق بر خود چسپانده بود، و نه  به نفع اش  رسانه های علنی و مخفی تبلیغ میکرد ،  نه آرگاه و بارگاه و نظام قراول داشت، نه غند ضربه و  در زندگی پر از رنج و افتخارش ملجاء امید ملیون ها انسان شمرده میشد و پس از مرگش به  اسطورۀ جاویدان مقاومت و آزادی مبدل گردید.
 مهمترین عاملی که مجید را در دل ملیون ها انسان جای داد ، همانا ایستادن دلاورانه اش در موضع دفاع از منافع تهیدستان و در مجموع مردم سرزمینش بود. او تا واپسین نفس حیات – در نظر و عمل –  از آرمان آزادی ، دموکراسی و عدالت اجتماعی روی بر نتافت. به یقین که اگر او جانب ستمگران را می گرفت و روی آرمان های مقدس آزادی ، عدالت و برابری پا می گذاشت ، در صف مردم جای نمی داشت. یا در کنار مردم و یا در مقابل مردم!

کسی کو هوای فریدون کند   سر از بند ضحاک بیرون کند

مبرهن است که هیچ شخصیتی جدا از محیط و روابط اجتماعی بوده نمی تواند . لذا ، هوشمند ترین رهبران و شخصیت ها قادر نیستند سیر جبری قوانین عینی را مطابق ارادۀ خود تغییر دهند. آنچه را که شخصیت ها و رهبران می توانند انجام دهند ، شناخت این قوانین و حرکت مطابق سیر عینی آنست. مجید با شم طبیعی نیرومندی که داشت جامعه را شناخت و روابط اجتماعی – اقتصادی آنرا مطالعه کرد. او دریافت که روابط ظالمانۀ اقتصادی – اجتماعی باعث تیره روزی ، فقر ، عقب ماندگی ، بی سوادی ، بی عدالتی و .  . گردیده است. مجید در شناخت جامعه راه دور و درازی را پیمود و این شناخت از پروسه های بغرنج و گوناگونی گذر کرد.  برخورد مجید با جامعه و روابط حاکم بر آن در محدوده صرفأ تفسیر باقی نماند ، بلکه عملأ در صدد تغییر آن صمیمانه همت گذاشت. او میدانست که تغییر جامعه کار ساده و سهلی نیست. مهمترین ابزار این تغییر را سازمان انقلابی میدانست. از نظر او حزب انقلابی از دو طریق ساخته میشود: از وحدت رزمنده و آگاهانۀ انقلابیون و گروه های انقلابی ، و یا تکامل یک گروه یا سازمان انقلابی تا سرحد حزب. البته مجید میدانست و تأکید داشت که  ایجاد حزب و … به حیث ابزار انقلاب ، فقط  در خلال کار توده ای و تلفیق اندیشه با مردم است که به سامان میرسد و در غیر آن ، گروه ها و سازمانهای روشنفکری ، در غیاب توده ها ، در زیر سقف ها خود را حامی و ناجی توده ها تصور میکنند.
به جرئت می توان گفت که شهید مجید در کار وحدت جنبش انقلابی افغانستان نمونۀ درخشانی بود. او می گفت :

” وحدت جنبش انقلابی کشور ، کلید وحدت ملت است.”

این جملۀ کوتاه سرشار از درونمایۀ علمی و ارزش عملی می باشد. نجات مردم ما از چنگال خونچکان استعمار و ارتجاع در گرو آگاهی و وحدت خود آنهاست. آنچه که ما از کمبود آن به شدت رنج می کشیم. تا زمانیکه مردم ما به این دو سلاح مهم و حیاتی مجهز نشوند ، رهائی شان از طلسم شوم اسارتگران خارجی و دیو های سیه کیش داخلی ممکن نخواهد بود. تنها سروری کاذبانه و خود ساختۀ اربابان زر و زور آنگاه به آخر می رسد که مردم نامراد ما علمأ و عملأ به اهمیت این دو عنصر مهم پی برند و به آنها مسلح گردند. در هر جامعه ای (بویژه جامعه عقب ماندۀ افغانستان) نقش بیچون و چرای روشنفکران انقلابی در آگاهی دادن مردم ، انسجام و اتحاد شان امریست حیاتی. با درک این مهم بود که مجید اتحاد و همدلی میان روشنفکران ملی ، مترقی و انقلابی را در سرلوحۀ کار خود قرار داد.
 من خود شاهدم که آن مبارز قهرمان حتی یک لحظه هم ازین ضرورت مبرم چشم نپوشید. او هیچ امر دیگری را با این وظیفۀ خطیر تاریخی مبادله نمیکرد. شاید در جنبش ملی و انقلابی افغانستان کمتر فرد یا گروهی باشد که  مجید – مستقیم یا غیر مستقیم –  به او دست وحدت و همکاری دراز نکرده باشد. مجید با وجود زندگی مشقت باری که داشت ( زندگی مخفی )، دروازۀ کسانی را که امکان و زمینۀ وحدت با آنها متصور بود ، می کوبید. در کار وحدت عنصر صداقت را حتمی می دانست. همانگونه که زیر زبان خود او زبان دیگری نبود ، از دیگران نیزهمچو انتظاری داشت. با آنکه رسیدن به وحدت سرتاسری را “پروسه طولانی و دشوار ” می دانست ، اما تا آنگاه “همکاری های متقابل و وظایف تاکتیکی مشترک ” را نیز منتفی نمی دانست. به باور او این همکاری ها میتواند زمینه ساز ” اعتماد متقابل بر پایه آزمایش های عملی ” باشد. ” سازمان ها و محافلی که در مسائل اساسی وحدت نظر و به صداقت انقلابی یکدیگر باور دارند ، میتوانند و باید با هماهنگ ساختن فعالیت های عملی خود ، تا سرحد وحدت تشکیلاتی پروسۀ وحدت را تسریع کنند.” ( برنامۀ ساما- به قلم مجید).
مجید می دانست که با یک گل بهار نمیشود. مبارزه و مقاومت  بر ضد استبداد ، ارتجاع و امپریالیسم را میراث خانوادگی خود نمی شمرد. این را وظیفه و رسالت تمامی روشن فکران با درد و با احساس و وطندوست و خلق حرمان کشیدۀ افغانستان می دانست. برخورد او با افراد ، محافل و گروه های ملی و انقلابی دیگر بر پایۀ احترام متقابل ، دوستی و همکاری استوار بود. برای نزدیکی و تفاهم و رسیدن به وحدت روی کلمات و معانی شرطی شده و نمادین نمی پیچید. شیوۀ کار او چنان نبود که  روز ها و ماه ها بخاطر کلمات و عباره های میخی و کم اهمیت چانه بزند و در پایان کار یک انچ(Inch)  هم با کسی نزدیک نشود. در رابطۀ همکاری و رسیدن به وحدت مثبت گرا بود. روحیۀ یأس ، بدبینی و “نمیشه” را مطرود می دانست. از وجوه اشتراک و آن نکاتی کار را آغاز میکرد که باعث نزدیکی و تفاهم شده بتواند. سپس نکات مورد اختلاف را به میان می کشید و روی آن به بحث و جدل می پرداخت. در جریان مباحثه از آن شیوه ها و ظرافت هایی کار می گرفت که حساسیت بر انگیز نباشند. روان شناسی افراد را جدأ در نظر می گرفت تا مبادا با برخورد های خشک و احساساتی کسی را از خود براند. در بحث و جدل جانب احتیاط ، ادب و حرمت دیگران را – که بخشی از فرهنگ گفتمان سیاسی است – مراعات میکرد. روش کاری او همانا قطره قطره نیرو جمع کردن بود تا از قطره ها دریا بسازد. دائمأ می گفت که باید کوشید حتی یک قطره هم از دریا جدا نماند. در وجود هر که ذره ای توان و ظرفیت می دید از آن چشم نمی پوشید. ناتوانی جنبش را ناتوانی خود و قوت جنبش را قوت خود میدانست.
مجید با مسئولیت سخن می گفت . زیرا می دانست که “گفتن” یک روزی جواب دادن هم دارد. چشمان خود را نمی بست تا از سر بی مسئولیتی یکی را جاسوس ، دیگری را خائن ، یکی را نوکر ارتجاع و امپریالیسم و آن دیگری را لیبرال و اپورتونیست بنامد. دشمن را به جای دوست و دوست را به جای دشمن نمی گرفت و مرز میان هر دو را مغشوش نمی کرد. کوشش او این بود که هر چه بیشتر سنگر انقلاب تقویت گردد. دشمنان اصلی تجرید شوند و عناصر بین البینی را یا به جبهۀ انقلاب بکشاند و یا خنثی سازد. هرگاه فرد یا گروهی را در اشتباه یا گمراهی می دید ، نیت و سعی او برای نجات می بود.
درینجا به چند حادثۀ جداگانه اشاره می کنم:
* – سال دوم جمهوری سردار داود بود. چند تن از افسران روشن فکر و وطندوست ( به رهبری زنده یاد انجنیر یعقوب ) به مجید پیام دادند که زندگی شان در خطر است. آنها می گفتند که شیطنت پرچمی ها باعث گردیده که داود امر گرفتاری شانرا بدهد. این افسران گروه کوچکی بودند که در روسیه درس خوانده بودند. مخالفت شان با رژیم شوروی وقت عامل این دسیسه کاری شده بود. مجید متقابلأ برای شان اطمینان داد که برای نجات آنها هرچه از دستش پوره باشد دریغ نخواهد کرد. گروه متذکره می گفتند که ما را پناه بدهید زیرا چاره ای جز مخفی شدن نداریم. مجید پس از موافقت سه تن شانرا به منطقه بود وباش ما فرستاد . کلبه های فقیرانه ما محل امنی برای شان بود. رفقای ما از هیچگونه مهمان نوازی و ادای مسئولیت در حق افسران مخفی دریغ نکردند. افسران مخفی از برخورد صادقانه و فداکارانۀ خانواده ها بی نهایت راضی و مشکور بودند.  از این حادثه بیشتر از یکسال گذشت. در جریان بحث های روشن فکرانه ای که روی برخی از مسائل تئوریک در گرفت ، مهمانان ما با نظریات و افکار گروه مجید مخالفت کردند. مجید بصورت قطع عادت نداشت که کسی را بخاطر کمک و همکاری خود زیر فشار قرار دهد و یا در بدل آن از وی چیزی بخواهد. به ناگاه این افسران بدون مشورت و اطلاع قبلی پناه گاه خود را ترک کردند. سلاح کمری ، کتب و یک میل تفنگ شان در خانۀ میزبان باقی ماند. رفقای محل از رفتن بدون خدا حافظی مهمانان گله مند شدند. وقتی افسران احوال فرستادند تا امانت شانرا مسترد کنیم ، ما به درخواست شان لبیک نگفتیم. مجید از قضیه خبر شد و برای ما پیامی به این مضمون فرستاد: ” آنها چند روز مهمان ما بودند. در بدل کمکی که رفقا به آنها کرده اند نباید پاداش بخواهند. سینۀ ما باید کلان باشد.  اینها روشنفکران این وطن هستند اگر با ما باشند یا نباشند ، پروا ندارد. ما دین خود را در مقابل شان انجام دادیم و در آینده نیز خواهیم داد. چرا پل های پشت سر تان را ویران می کنید؟”
* – باز هم دوران ریاست جمهوری داود بود. گروهی راه انشعاب در پیش گرفتند. وسایل چاپ و نشر و کتاب ها و قرطاسیه را نیز با خود بردند. این چیز ها حق آنها نبود. ما که جوانان کم تجربه و احساساتی بودیم ، این “مصادره ” را نوعی تجاوز به حق خود دانستیم و برنامه احساساتی برای واپس گیری آن گرفته شد. مجید با فکر ما مخالفت نشان داد. او می گفت: ” این چیز ها را میان انقلابیون کسی تقسیم نکرده است. اینها رفیق های ما هستند. اینها هم مبارزه می کنند. اگر امروز از ما جدا شدند ، فردا باز باهم یکجا میشویم. با این عمل تان رشته های همکاری و وحدت را به دست خود قطع می کنید . . . ”
  * – چند تن از رفقا با پخش اعلامیه ای راه خود را از مجید جدا کردند. نوشته ای که بیرون داده بودند حاوی مطالبی بود که به شخصیت مجید بر میخورد. مجید لام تا کام نگفت و همه اتهامات را خاموشانه و صبورانه تحمل کرد. فقط می گفت : ” همین حالت جنبش است. باید حوصله داشت. این امر طبیعی می باشد. اگر راه ما برحق باشد ، بازهم یکروز این رفیق ها با ما یکجا خواهند شد.”
اوائل کودتای ثور همهمۀ وحدت طلبی از هرسو بلند شد. فضا و شرایط نوین وحدت جنبش را مساعد ساخته بود. رفقای ” اعلامیه نویس” نیز شامل پروسۀ وحدت شدند. جمعی از رفقای نزدیک به مجید از ورود آنها در پروسه وحدت مخالفت کردند. مجید اعتراض کنان گفت:” این ها اگر بد و رد گفته اند مرا گفته اند ، حالا وقت این خرده حساب ها نیست. امر وحدت از هر چیز دیگر بالا تر است.”
تجربه نشان داد که برخورد مجید به قضیه توأم با سنجش و دور اندیشی بود. در جریان مقاومت ملت ما برضد قوای اشغالگر روس ، رفقای “اعلامیه نویس” بهترین های شانرا در محراب آزادی وطن قربان کردند. ارواح شان شاد باد!
*- وقتی جزوۀ ” ایدئولوژی چیست ؟” انتشار یافت ، مجید نوشتۀ ” پاسخ ناگزیر به یاوه های اغواگر ” را نوشت. این یک نوشتۀ تئوریک و بسیار پر ارزش بود که مجید برای نوشتن آن وقت زیادی را مصرف کرده بود. دستنویس این نوشته در کتابچه های صد ورقه به قلم وی نوشته شده بود. من و شهید استاد عبدالبصیر( بهرنگی) تایپ کردن این اثر را بر عهده داشتیم. قرار بود چند کاپی از آن تهیه شود. در حدود سی فیصد کار را پیش برده بودیم. بار دیگر فضای جنبش مملو از وحدت طلبی گردید. مجید احوال داد که: ” حالا اگر این اثر را پخش کنیم ، پروسه وحدت را صدمه می زند، در حالیکه هیچ چیزی به اندازۀ وحدت جنبش اهمیت ندارد. بهتر آنست که از نشر آن خود داری کنیم.”
روحیۀ اثر “پاسخ ناگزیر به یاوه های اغواگر” کوبنده بود. گروه سیاسی خاصی را هدف قرار داده بود. مجید روان شناسی روشن فکر افغانی را بلد بود ، اهمیت چاره ساز نقد و نگارش را میفهمید واما  میدانست که در فضای نوشتاری کشور ، هنوز مبارزۀ ایدیولوژیک به مثابۀ یک گفتمان علمی و  اصولی ، راه باز نکرده است ، نقد تیوریک به جای گرایش به اندیشه هنوز به نقد و سرکوب افراد تمایل دارد. بنابران به خاطر امری مهمتر ، راه گذشت و مدارا در پیش گرفت. درینجا کلمۀ ” ناگزیر” نشاندهندۀ آنست که مجید قصد وعلاقۀ شمشیر کشی در مقابل “گروه های خودی” را نداشت.
*- پس از کودتای ثور ۱۳۵۷ که بار دیگر افراد و گروه های سیاسی انقلابی خواهان وحدت شدند ، شعار مجید این بود که تلاش کنیم تا حد اکثر تمامی افراد و گروه هایی که مستعد به وحدت و کار باشند از پروسه وحدت جدا نمانند. او گفت: وحدتی که بدون اکرم یاری ها و محمودی ها و. .  و . باشد ، وحدت واقعی نیست. و او بود که با صفا و صداقت در این راه گام گذاشت.
یکی دیگر از ممیزات شخصیتی عبدالمجید کلکانی ثبات عقیدتی او بود. آنچه می گفت بدان باور داشت. انسانی بود دارای کفایت ، درایت و تسلط بر امور. علاوه بر تعهدش نسبت به مردم ، یک نوع تعهد در برابر خود نیز داشت. این تعهد نشانه ای بود از اعتماد به نفس ، ثبات در رفتار ، استقامت و پایداری در روز های دشوار زندگی. گویی خدا او را برای سختی ها آفریده باشد. زندگی دشوار و پر ماجرای او گواه روشنی بر مدعای ما است. در بحرانی ترین شرایط دست و پای خود را گم نمی کرد. خونسرد و حاکم بر احساسات و رفتار خود می بود. پولاد ارادۀ او آنقدر آبدیده شده بود که هیچ چیزی توان شکستاندنش را نداشت. در برابر لشکری از دشمنان داخلی و خارجی قرار گرفت و حتی در ذهنش هم خطور نکرد که با آنها آشتی کند. مجید در جوانی بار بار “شاهنامه” را خواند و این پند فردوسی را در عمل به کار برد: ز سختی به سختی توان رخت برد. غیر ازین ، راه دیگری هم نداشت. زیرا ، منزلی که او در پیش گرفته بود بدون تحمل سختی ها به جایی نمی رسید. به شهادت تاریخ ، دشمنان از آوردن هیچگونه فشاری بالای او دریغ نکردند. اگر به جای او سنگ می بود می شکست و اگر آهن می بود ، ذوب می شد. ولی او افتخار را در مقاومت و بقاء را در مبارزه دید.

که چندین بلا ها بیاید کشید   فراوان غم و رنج باید چشید

در تاریخ کشور ما بار ها دیده شده است که انسان های آگاه و مبارز به جای مقابله با ارتجاع و استبداد کوچه بدل کرده اند. شاید به همین خاطر است که گفته شده :” لیّس لِنَبِی مَکان بَین قومِه ” ( پیامبران را در میان قوم خود شان جایی نیست) .
صد ها سال قبل ( در آستانۀ قرن سیزدم میلادی ، اندکی پیش از حملۀ چنگیز) تعصب خشک مغزان  درباری و قشری عرصه را بر سلطان العلماء (بهاءالدین ولد) تنگ کرد. او به ناچار زادگاه خود را ترک گفت و از سرزمین بلخ راهی دیار بیگانگان گردید. پسر او (مولوی جلال الدین محمد بلخی) سر از غربتِ قونیه بلند کرد و سید جمال الدین افغانی به خاک بیگانه مسکن گزید . شاه امان الله حین ترک کشورش ، درد و غصه درونی اش را اینگونه فریاد کشید:

میروم تا که نشنوی نامم    اگر از نام من ترا ننگ است

 ترک ناخواستۀ میهن وقتی پیش می آید که فرد ، در مقابله با دولت ها در وجود خویش احساس ناتوانی می کند و یا اندیشه ها و آرمان هایش را در تناقض با سطح جامعه – و یا در تخالف با خواست زمامداران مرتجع – می بیند. لذا جای تعجب نیست که حافظ شیرازی اندوه تلخ خود را اینچنین ناله کرده است:

معرفت نیست درین قوم خدایا مددی       تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

  اما ، مجید رسم دیگری بنا نهاد و طریقۀ دیگری برگزید . در برابر زور گویان مرتجع چون صخرۀ بزرگ پا برجا ماند. نه جلای وطن اختیار کرد و نی ترک سنگر و نه راه سازش با خصم در پیش گرفت. او می دانست که بهترین محل امن ، افتخار و عزت برای او آغوش گرم و پر محبت میهن و مردم خودش می باشد. این انتخاب ، ستمگران را خوش نیامد و به همین  سبب بود که مغضوب دولت ها و خار چشم دشمنان مردم واقع شد. اگر چه افکار ، اندیشه ها و برنامه های مجید از سطح فرهنگی جامعه جلو تر بود، اما این “گوهر” را “به خریدار دگر” عرضه نکرد. او به این گفتۀ شاعر پایبندی نشان داد که : از همین خاک جهان دیگری ساختن است.
هنر و درایت مجید در آن بود که جامعه و مردم خود را به درستی می شناخت . یکی از برازندگی های مشعشع مجید درک و دریافت او از مناسبات مغلق جامعۀ افغانی بود که سزاوار است درین مورد کتابها نوشته شود و سیمینار ها برپا شود. مجید فهم وهنر این را داشت که برای بلند کردن چیزی ، خود را به زمین نزدیک سازد. از همین جهت بود که با وجود سمپاشی ها و پروپاگند های خائنانۀ دشمنان رنگارنگ ، هیچگاهی در میان مردمش احساس بیگانگی و تنهائی نکرد.
رفیق دوستی مجید هم نمونه بود. ورد زبانش شده بود که “یکی مرگ رفیق خوده نبینم و یکی نامردیشه”. این سخن بدان معناست که او در انتخاب رفیق دقت زیاد میکرد. آدم های به درد نخور ، بی همت ، چاپلوس ، ترسو ، بی خاصیت ، لافوک ، دمدمی مزاج و بی وفا را به رفاقت خود بر نمی گزید. سفارش او برای ما این بود که شجاع ترین ، با اخلاق ترین و با استعداد ترین جوانان را به سیاست جذب کنید. به گفته خودش: آدم جوهردار کار داریم.

سیاهی لشکر نیاید به کار   یکی  مرد جنگی به از صد هزار

 همانقدر که از ارتقاء وتکامل ذهنی و تربیتی رفقای خود خوشنود می گردید ، به همان میزان از نامردی دوستان خود بیمناک می بود. نامردی ( اصطلاح نامردی به مفهوم سلسله مراتب جنسیت نیست ) را نیز در حکم مرگ حساب میکرد و چه بسی که مرگ معنوی را بد تر از مرگ فزیکی می پنداشت.
می گویند پشت سر انسان شایسته و لایق انسان های شایسته و لایق هستند . لذا ، وقتی از مجید یادی به میان آید ، یاران او را نباید از یاد برد. بسیاری ها نقش یاران مجید را در کنار او مهم دانسته اند. اینکه نقش و حضورمجید بود که رفقای او به کمال رسیدند ، یا رفقای او بودند که مجید را بر سکوی بلند نام و نشان و افتخار رساندند ، سوالیست که جواب آن را تنها در پیوند تنگاتنگ و گسست ناپذیر هر دو می توان یافت. یاران مجید در پاره ای از موارد با خودش خصوصیات مشترک داشتند. دوستی و تعهد یاران نسبت به مجید عاشقانه بود و بالعکس. ریشه های این پیوند و تعهد متقابل از دریای زلال عشق به مردم سیراب می گردید. آن نسلی که با مجید و یاران او همنشین ، همرزم و همراه بوده اند ، معترفند که از برکت آن رفاقت ها و صمیمیت ها است که تا هنوز “زنده” اند. کسانی که می ناب رفاقت را صادقانه از جام بلورین دوستی و همراهی مجید نوشیده اند ، مادام العمر نشۀ آنرا در سر خواهند داشت. هر چند این پیوند ها و خاطرات به زمان ماضی تعلق دارند ، اما گذشته ای که از آن بوی وفا ، صدق و اخلاص ، فداکاری و مبارزه بیاید ، فراموش کردنش محال است و گناه!
یاران با صفای مجید به حدی اعتماد و احترام نسبت به او داشتند که من درجۀ آنرا نمی توانم قیاس کنم. وقتی نام لاله کو ، حکیم جان ، پردل ، سرمد ، جرئت ، پویا ، مختار، حسین طغیان ، انجنیر سرور ، میرویس ، ملنگ ، فقیر ، شریف ، عزیز  و . . و . را بر زبان می آورم ، راهی غیر از سر فرود آوردن در برابر رفاقت هدفمند و پر عظمت آنها برایم باقی نمی ماند. هر کدام شان اگر صد جان هم می داشتند برای مجید قربان میکردند. چرا که برای شان اهمیت و ارزش مجید قابل درک بود. در این شکی نیست که یکی از علت های بدام افتادن مجید خالی شدن دور و بر او بود. فقط زمانی که دشمن وحشی عده ای از یاران با وفای مجید را از او گرفت ، خودش مجبور شد تا بار سنگین مبارزه را به شانه بکشد و تا آنکه خود در چنگال دشمن اسیر گردید.
این دوستی و تعلق یکطرفه نبود. در مقابل ، مجید نیز رفقای خود را چون مردمک دیده عزیز میداشت. وقتی عبدالجبار از دست رفت ، مجید حتی حوصله اصلاح کردن موی سر و ریش خود را نداشت. به مرگ ملنگ خون گریست و زمین و زمان جایش نمی داد. حادثه آقاعلی شمس کابل ( منطقه دستگیری جمعی از یاران مجید در اسد ۱۳۵۸) تیر پشت مجید را به صدا در آورد. زمانیکه انجنیر سرور از زندان پلچرخی زنده بیرون شد ، تمام وجود مجید از شور و شعف لبریز شده بود. حینیکه این دو یار قدیم باهم روبرو شدند ، انجنیر سرور مجید را نشناخت. در حالیکه چند ماهی را در زندان امین جلاد گذشتانده بود. پسانتر که او را به جا آورد ، گفت:” وای ! با این موهای سپید نشناختمت، موهایت در چند ماه چقدر سفید شده است؟!” (مجید در آن موقع چهل سال داشت) مجید تمامی غصه های دلش را در یک جملۀ کوتاه اینگونه بیان داشت: “مو هایم را غم شما سفید کرده. ” این یک حرف تشریفاتی نبود که بخاطر رضائیت خاطر انجنیر سرور گفته باشد.
سه تن از اعضای سازمان “ساما” در اثر انفجار بمبی در شهر کابل زخم شدید برداشتند که یکی از آنها بالاثر آن به شهادت رسید. وقتی مجید از حادثه اطلاع حاصل کرد ، خود را در کنار جسد سوخته و پاره پارۀ رفیقش رساند. فضای پولیسی سال ۱۳۵۸ امکان خاکسپاری شهید را به طور علنی نمی داد. مجید با چند تن از یاران شب هنگام جنازه رفیق خود را بر دوش کشید و در محل مناسبی مخفیانه به خاک سپرد. به گفته یکی از شاهدان صحنه ، مجید پس از مراسم خاکسپاری سخنرانی پر سوزی هم ایراد نمود.
وقتی رفقای مجید به سفر یا ماموریت سیاسی یا نظامی می رفتند ، تا بازگشت شان او آرام و قرار نداشت. از صحت و سلامت ، زندگی اقتصادی و سایر مشکلات رفقا و دوستان خود با خبر می بود و به موقع آنها را کمک میکرد. در مواقع عاجل تمام امکانات را بسیج میکرد تا مشکل رفیقش را حل کرده باشد. رفتارش چنان بود که هر چیز خوب را به رفقا و دوستانش پیشکش میکرد. لباس خوب ، غذای خوب ، سلاح خوب ، جای مناسب ، خانۀ مناسب را به رفقا و دوستان خود روا دار می بود. وقتی میدید رفیقی لباسش پاره یا کهنه شده است ، خودش به بازار میرفت و برای او لباس می خرید. در صدر مجلس نمی نشست و هرگز در راه از کسی پیش نمی شد. بار ها اتفاق افتاده است که برای دیگران جای و بستر خواب آماده کرده و خود بدون لحاف و توشک خوابیده است. این خصلت های برازنده در وجود او آنقدر قوی بود که اگر کسی او را برای یکبار هم می دید ، گرویدۀ اخلاق  و رفتار صمیمانه اش می شد. بسیاری خصال او ریشه در مسلک عیاری داشت که از زمانه های دور مردم ما شیوۀ عیاری را به دیدۀ قدر نگریسته و عیاران با صفا را سزاوار احترام دانسته اند.  آیین عیاری به حیث یکی از شیوه های اعتراض در جوامع فیودالیته شکل میگیرد ، جوامعی که طبقات فاسد و درباری آن با استقرار استبداد و استثمار چند لایه به سلاخی مردم می پردازند ، عیاران با برنامه های نانوشتۀ خود از موضع مردم به عصیان فردی دست می زنند . در کنار ویژگی های برازندۀ دیگر مجید ، یکی هم خصوصیت عیاری بود که او را در قلوب هزاران تن از پیر و جوان ، زن و مرد ، ملا و روحانی ، کارگر و دهقان ، شهری و روستائی ، با سواد و ناخوان و . . . جای داد. او هرگز دست به کاری نزد که خلاف اصول پذیرفتۀ عیاری بوده باشد.

همه مردمی باید آئین تو    همه رادی و راستی دین تو

 بسیاری کسانی که با مجید رابطۀ دوستی قایم کرده بودند ، پیوند شان صرفأ سیاسی یا تشکیلاتی نبود. مجید بافت ها و ساختار های جامعۀ افغانی را پیچیده و متنوع می دید. استادانه بلد بود که هر کسی را در جای خودش نگهدارد و از همه شان به سود مردم و مبارزۀ انقلابی بهره گیرد. مجید چنان نکرد که هر چه دروازه  و کلکین و روزنه است ، بر رخ خود ببندد تا در هوای خفه کنندۀ سلول تجرید نابود شود. شعار او در این رابطه چنین بود:

به دمی ، یا درمی ، یا قدمی یا قلمی

مجید نه در زمین خشکی کشتی راند و نه در آب نیمه وجبی شنا کرد . فکر بلند او پیوستن به دریا و رفتن در اعماق آب ها بود. از همین جهت است که منهای دشمنان ، هرکسی او را از خود می داند .
علایق ، خواست ها و استعداد های مثبت جوانان را تکامل می داد و آنها را در راه یک مبارزۀ مشترک بر ضد ظلم و بیعدالتی بسیج میکرد. به همان قسم برضد عادات ناپسند و انحرافات اخلاقی جوانان مبارزه می کرد و می کوشید تا آنها را اصلاح نماید. انسانی بود خوشریخت و پر جاذبه که به آسانی و سرعت در قلب و روح هر انسان شریف جای می گرفت. کلام او بسیار ساده ولی محکم و پخته بود. در صحبت هایش شیرین ترین الفاظ را بکار می برد. کسانی که پای صحبت های او می نشستند زیر تأثیر جادوی کلام ، اخلاق ، افکار و نظریات او می آمدند.
 در سال ۱۳۷۳ خورشیدی با حاجی احمد شاه (یکتن از رهروان راه مجید که روحش شاد باد) در شهر مزار آشنا شدم.او گفت که من در تمام عمرم فقط یک شب مجید را در قریه فاضل بیگ کابل ملاقات کرده ام. آنقدر زیر تأثیر برخورد و سخنان او قرار گرفتم که راهی غیر از بستن پیمان رفاقت با او نمانده بود. همان بود که با او قرار ومدار رفاقت بستم که تا آخرین دقایق عمر خود او را فراموش و راه او را ترک نخواهم گفت.
 به جرئت می گویم که اگر “ساما” امکان یافت تا خود را در جنبش ملی ، مستقل و انقلابی افغانستان مطرح کند و مقام شایسته ای را احراز نماید ، حضور و نقش مجید در آن سهم ارزنده و بسزایی داشته است. اگر بگویم که عده ای از اعضای “ساما” که وارد این سازمان شده اند ،عاشقان مجید بوده اند ، امید وارم حرف غلطی نگفته باشم. اینها کسانی بوده اند که اول مجید را قبول کرده اند و بعد برنامه و آئین نامه سازمان آزادیبخش مردم افغانستان را. این یک حقیقت انکار ناپذیر است که مبین قدرت معنوی مجید و جاذبه شخصیتی او می باشد. حالا چه بخواهیم یا نخواهیم ، در تاریخ کشور ما قهرمانان واقعی کمتر ازین نقش و اهمیتی نداشته اند و نخواهند داشت.
هنگامی که مردمان عادی و بیسواد با او می نشستند ، احساس کمبود و یا بیگانگی نمی کردند. در جمع مردم  بخصوص روستائیان “لغت پرانی” نمی کرد. در همچو مواقعی همرنگ جماعت می بود. او نیز اگر از زبان ” عزیزی” کلمۀ ” قفل” را ” قلف ” و ” مبتلا ” را ” مفتلا ” می شنید ، دهان به تمسخر نمی گشود. چون میدانست که ” اغلب اسماء و لغات موضوعات مردم است” . این برخورد های دقیق و محتاطانۀ او بود که روستا نشینان عادی بیشتر از روشنفکران شهرنشین به او اعتماد و اعتقاد داشتند. ولی مجید بیسوادی را مصیبت کلان می پنداشت. زیرا آگاه بود که ” از تاریکی جز با روشنایی نتوان گذشت.” او تلاش میکرد تا جوانان بی سواد را به سواد آموزی و مبارزه تشویق کند. در اثر توصیه و تلاش او بود که چندین تن از یارانش خواندن و نوشتن آموختند. زنده یاد پهلوان غفور و زنده یاد فقیر تا آن درجه ای سواد یاد گرفتند که کتاب های سیاسی را می خواندند. شهید حاجی یار محمد و کاکا خال محمد چنان صحبت دقیق و منظم میکردند که تنها از توان یک فرد دانشگاهی پوره بود و . . .
مجید کتاب پرستی را مردود می دانست ، اما اهمیت مطالعه و کتاب را به خوبی درک میکرد. در کار مطالعه ، تحقیق و تکاپو از دیگران پیشقدم تر بود. در بد ترین شرایط زندگی مخفی مطالعه و پژوهش را کنار نگذاشت. یکتن از همرزمان – که عمرش دراز باد – زمان طولانی را با مجید در یک خانه گذرانیده بود، برایم اینطورحکایت کرد: ” رفیق مجید مخفی بود. به من گفته شد تا خانه ای را به نام خود در شهر کابل به کرایه بگیرم. این پوشش خوبی بود برای حفاظت او. . . به اخبار روزمره و حتی اخبار به اصطلاح سر چوک اهمیت می داد. همه روزه گزارشات را از زبان من می شنید. عاشق کتاب و مطالعه بود. چراغ اتاق رفیق مجید تا نا وقت های شب روشن می بود. کتاب می خواند و یادداشت می گرفت. از دقت و حوصله مندی او تعجب میکردم. در یکی از روز ها بمن گفت ، در فلان کتاب فروشی برو و فلان کتاب را بگیر و بیار. من رفتم و آن کتاب را برای دوهفته به کرایه گرفته و آوردم. کتاب قطوری بود. مجید پس از سه روز کتاب را خواند و گفت به صاحبش ببر. من گمان کردم که کتاب خوشش نیامده است. از مجید پرسیدم مثلیکه کتاب خوشت نیامد ؟،گفت خلاص شد. وقتی کتاب را به صاحبش بردم او نیز عین فکر را کرده بود.”
مجید در امر مطالعه و آموزش تعصب را راه نمی داد. از کتب های دینی تا تاریخ و ادبیات ، روان شناسی ، داستان ، زبان خارجی ، روزنامه ها وجراید ، کتاب های سیاسی ، فلسفی و اقتصادی و غیره را می خواند.
از نظر مجید ، کار کوچک بخشی از کار بزرگ شمرده میشد. برای اجرای امور خودش اقدام میکرد. اصول کار او چنان بود که هر که ادعایی دارد باید در قدم اول خودش برای انجام آن کار پیشقدم و نمونه باشد. ملا محمد (شهید سخی ) قصه کرد که روزی با مجید دعوا کردم که چرا بخاطر انجام کار های کوچک خودت پیش می شوی ؟ مجید نا راحت شده گفت: “برای من کار کار است. کار انقلاب خُرد و بزرگ ندارد.”
بدخواهان و دشمنان که واضحاً شخصیت او را برنمی تابیدند، دهان به نکوهش باز میکردند. مجید همه آن اتهاماتِ ناروا را شنید ولی برای پاسخ دهی وقت گرانبهای خود را مصرف نه کرد. زیرا باور او این بود که بهترین پاسخ برای اینگونه بهتان ها ، پافشاری روی اصولیت و دستآورد کارش می باشد. منطق او این بود که ما باید با کار شاق وانقلابی مان نشان دهیم که حق به طرف چه کسی است؟ او درستی و نادرستی همه چیز را در بستر عمل و تجربه می پالید. کسانی که با پخش یکی دو اعلامیه خیال میکردند که دنیا را فتح کرده اند ، از چسپاندن اتهامات به مجید و همرزمان او خسته نمی شدند. مجید و یارانش از برکت آگاهی ، ادب و تجربه می دانستند که خاک خشک به دیوارنمی چسپد وگپ مفت باد هوا است. او که خود در متن جنبش ملی و انقلابی افغانستان حرکت میکرد ، کارش تازیانه زدن حریفان(!) و گروه های انقلابی دیگر نبود. او می گفت : ما از خود زیاد کار داریم  باید به کار خود برسیم.

ندارم سر گفتگوی کسی     مرا گفتگو هست با خود بسی

کسانی که با مجید از در_ خصومت شخصی پیش می آمدند ، برخورد او از نوع دیگری بود.اصلأ به دشمنی شخصی باور نداشت و بدان اعتنائی نمی کرد. او یک دشمن را در مقابلش می دید که دشمنان طبقاتی و ملی مردم ما بود.
همانگونه که در کار وحدت طلبانه پیشقدم بود ، در کار جدائی و انشعاب عجله نمیکرد. زیرا به این آگاهی رسیده بود که جمع کردن چیزی بسیارمشکل است و فروپاشاندنش خیلی آسان. زور خود را در زور دیگران(متحدین) می دید و راز قدرت و پیروزی را درنزدیکی ، همکاری ، رفاقت و وحدت نیروهای ملی و انقلابی. و باز ، اگر در جریان مبارزه و همکاری جدائی و انشعاب پیش می آمد ، با شرافت و مآل اندیشی برخورد میکرد و آینده نگری را از یاد نمی برد. بر ضد افراد و گروه های انشعابی تیر و تلوار نمی گرفت.از برخورد های زشت و نارفیقانه پرهیز میکرد تا مبادا راه آشتی را در آینده ها کور کند.
 در پروسه مبارزه به تکامل گام به گام و قطره قطره نیرو جمع کردن باور داشت. به حرکت های جهشی و معجزه وار (بدون تدارک کافی و تراکم کمیت ها) تن در نمیداد. آنقدر صبور و پر تحمل بود که رنج مبارزه و سختی های ناشی از آن دلش را نمیزد. حوادث را با دقت و درایت تحلیل و تجزیه میکرد و از آن استنتاجات واقعی بیرون می کشید.
سال ها قبل می گفت:” اگر افغانستان ویتنام شود ، امپریالیسمش روس خواهد بود.” در سال ۱۳۵۴ کنفرانسی از کادر ها در شهر کابل دائر گردید. گزارش اساسی این جلسه را مجید نوشته بود. در پایان این نوشته چنین آمده بود:” باید آمادگی گرفت. آمادگی به سویۀ فردی ، آمادگی به سویه جمعی!” او مسیر حرکت جامعه و تضاد های آنرا بهتر از ما درک کرده بود و می دانست که طوفان سهمگینی در راه هست. کودتای داود را گام بسیارخطرناکی در جهت پیشروی های بعدی سوسیال امپریالیسم روس و غوطه ور شدن کشور ما در گرداب تضاد های جهانی به حساب می آورد. اما ، با دریغ که این زنگ خطر در گوش کسی نخلید. وقتی مجید پیشنهاد آمادگی برای مقابله با روز های دشوار – که در راه بود –  را می کرد ، عده ای سیل بین که عقل چهل وزیر را داشتند ، وی را به داشتن افکار ماجراجویانه متهم کردند. او نگفته بود که همین اکنون دست به سلاح ببریم و وارد پیکار مسلحانه شویم ، بلکه گفته بود که ” باید آمادگی گرفت” آمادگی یعنی کار تدارکاتی. تجربه چه چیزی را نشان داد ؟ وقتی اقدامات وحشیانه و دَد منشانۀ حزب”دموکراتیک خلق” آغاز یافت ، نیرو های ملی و انقلابی کشور در حالت بلا تکلیفی بسر می بردند. با تأسف که عده ای از بهترین رهبران و کادر های جنبش انقلابی کشور ما مفت و آسان زیر ساطور جلادان رژیم کودتا سلاخی شدند. اگر ما حد اقلی از آمادگی را می داشتیم ، به یقین که میزان تلفات ما کمتر از آن می بود که بود. اما او به همراهان و پیروان خود دستور نفوذ در روستا های دور افتاده و پایگاهی و پیوند واقعی و هدفمند با مردم را داد.
 برای تمامی رفقای تشکیلات خود پیشنهاد ساختن خانه و پناه گاه ، فوت و فن راه رفتن در شب و استعمال اسلحه را کرد. مراکز نشراتی را به روستا ها منتقل ساخت. پس از کودتای ثور رفقایی که آسیب پذیر بودند ، از شهر ها به مناطق روستایی انتقال یافتند. وقتی اوضاع پس از کودتای ثور به وخامت گرائید و گیر و گرفت مخالفان آغاز یافت ، او با جدیت و قاطعیت گفت : کسی که امکان دستگیری اش میرود نباید زیر تیغ دشمن بیفتد. همان بود که ما به زندگی مخفی رو آوردیم. از برکت خبره گی و توجه مجید بود که رفقای گروه منسوب به او ، از هر گروه دیگر مشکلات شان از بابت پناه گاه و آشنائی با اصول زندگی مخفی وغیره نیازهای مبارزه عملی کمتر بود. تحلیل های او از ماهیت کودتای ثور و پیامد های آن و پیش بینی های داهیانه اش سزاوار دقت بیشتر می باشد. در مناطقی که ما مخفی بودیم گروه های اخوانی ، نیرومندی چندانی کسب نکرده بودند. مجید می گفت : ” ما که حالا از دست پرچمی ها و خلقی ها مجبور به زندگی مخفی شده ایم ، روزی برسد که از دست اخوانی ها مخفی باشیم.” این سخن او در آن موقع برای ما تعجب بر انگیز بود. هنگامیکه اخوانی ها با جنون و وحشت حملات شان را بر ما آغاز کردند ، کلمه به کلمه پیش بینی مجید درستی خود را نشان داد.همۀ این اقدامات ناشی از اهمیت دادن او به کار بزرگی که پیشرو داشت ، می نمود . نه در لفظ بل بطور واقعی برای یک حرکت جدی و بنیادی تدارک می دید. او با لفاظی های صرف و پر آب و تاب فاصله داشت . چنان نمیکرد که خود شعار بدهد ، تئوری ببافد و عمل را به دیگران واگذارد. آنچه میگفت به پای تطبیقش میرفت. مخالف شلیک های هوائی بود.آدمی بود فروتن ، صمیمی و مهربان. کاری را که خود انجام داده بود به نام خود ثبت نمی کرد. هیچ کسی برای یکبار هم از زبان او نشنیده است که گفته باشد : من گفتم ، من می گویم ، من انجام دادم ، من رفتم و . . . برعکس می گفت : رفقا گفتند ، رفقا می گویند، رفقا انجام دادند ، رفقا رفتند و . . . این نشانه ای بود از تهذیب و اخلاق بسیارعالی وی که در عین زمان روحیه جمع گرائی او را می نمایاند.
وقتی مواردی پیش می آمد که طرف برحق می بود، بدون معطلی انتقاد را می پذیرفت و در صدد اصلاح آن می برآمد. هرگاه نوشته ای را جهت نظر خواهی برای ما می فرستاد ، نظر خودش را پیش از پیش شامل آن نمی ساخت. ما بد عادت کرده بودیم. می گفتیم تا وقتی که مجید باشد ، ما از نوشتن و نظر دادن فارغ البال هستیم. ازینرو نوشته ها را سرسری می خواندیم ولی او با این شیوه کار ما مخالفت شدید نشان می داد و پیوسته روش مقابل آنرا توصیه می کرد.
همپای زندگی اسطوره ای مجید ، تکامل فکری و شخصیتی او نیز خیلی ها آموزنده و جالب است. برادر دانشمند و انقلابی او شهید عبدالقیوم رهبر درین رابطه می نویسند:
 ” مجید مبارزات سیاسی خود را سال های دهه سی خورشیدی / ۵۰ میلادی – به عنوان یک عنصر ضد سلطنت و ضد رژیم مطلقه و ضد ظلم آغاز نمود. در آن هنگام جنبش هفت شورا تازه شکست خورده بود و سردمدار جوان ارتجاع و خانوادۀ سلطنتی – سردار داود – تازه بر اریکه قدرت تکیه زده بود. مجید که در تحت تأثیر یکی از رهبران جنبش هفت شورا ، افکار سیاسی خود را نظم و سامان داد ، خیلی زود از دائره خواست یک حکومت مشروطه فرا تر رفت و خواستار سرنگونی قهری رژیم گردید.
مجید افکار سیاسی خود را به طور مستقیم و بلا فصل از واقعیت های اجتماعی دور و بر خود فرا گرفت و بدینصورت اولأ از خلال ” حزب جمهوریخواه ” و بعد از طریق ” حزب بینوایان ” و در اخیر به مثابه یک انقلابی مسلح به تئوری انقلابی گروه ویژه خودش را بنیاد گذاشت که در تکامل خود ، با دیگر انقلابیون سازمان ساما را ایجاد نمود.” (ساما در آئینۀ قدنمای اندیشه و کردار رفیق مجید)
تا جائیکه به من معلومست مجید در تحول افکار و ایده های انقلابی اش زحمات فراوانی را تحمل کرد. تاریخ افغانستان وجهان را مطالعه کرد. مطالعه آثار مارکسیستی را به طور دقیق و گسترده زیر کار گرفت. برای اینکار زبان انگلیسی آموخت. به سختی اعتقاد داشت که راه انقلاب کشور ما از مسیر های پر پیچ و خم خود کشور ما می گذرد. او انسانی بود آگاه وعملورز که نقش مردم و پراتیک را در مبارزه فوق العاده برجسته می دید. ” ساما با سهمگیری عملی در مبارزات توده ای در تمام سطوح نقاط نظر و سیاست های خود را در بوته پراتیک می گذارد و با جمعبندی تجارب حاصله و تصحیح مداوم اندیشه و اسلوب کار خود میکوشد با حرکت از اصل ( از توده به توده) مبارزات توده ای را در جهت پیروزی رهنمون شود.( برنامه ساما)
پس از سال های ۱۳۵۰ مجید آثار چگوارا و سائر نظریه پردازان “راه کوبا” را مطالعه کرد. در خلال این مطالعات  ، “راه کوبا” برای او مورد توجه و دلچسپی قرار گرفت. ولی توجه او به راه کوبا به مفهوم آن نبود که چشم و گوش بسته و به طور دربست آن تئوری ها را بپذیرد. او سفرهای طولانی در پیش گرفت و مناطق مختلف افغانستان را زیر پای کرد، تا سرانجام به این نتیجه رسید که شرایط کشور ما برای همچو حرکت ها مساعد نمی باشد. درین رابطه شهید عبدالقیوم رهبر می نویسد:
“برای این کار مجید تقریبا تمام مناطق مناسب برای آغاز جنگ های پارتیزانی را خود زیر پا گذاشت. از توپو گرافی محل تا اقتصادیات ، تا روحیات مردم ، امکان جذب نیروهای بومی در صفوف انقلاب قبل از آغاز مبارزه مسلحانه و صد ها مسئله کوچک و بزرگ . برای ضرورت آغاز مبارزه مسلحانه را مورد بررسی و تحقیق قرار داد و استنتاجات لازم خود را در این مورد تکمیل کرد.
وی با تواضع و بدون پیش داوری تجارب انقلابی مبارزات مسلحانه در آسیا ، افریقا و امریکای لاتین را مورد مطالعه قرار داد. ویژگی ها ، نقاط قوت و ضعف هرکدام را با دقت و موشگافی بررسی کرد. وی در هر کجائی که قیام مسلحانه ای در میگرفت با جدیت و دقت آنرا دنبال میکرد و اسناد موافق و مخالف آنرا طلب میکرد تا در جریان تکاملی آن باشد.
تئوری مبارزه مسلحانه رفیق شهید (مجید)  بر یک نکته اساسی تکیه داشت و آن اینکه مبارزه مسلحانه کار توده های ملیونی مردم است و عناصر جدا از توده نمی توانند آغازگر این امر خطیر باشند.مگر اینکه توده ها خود را با آن همنوا ساخته و به پشتیبانی فعال واداشته باشند” ( آئینه قد نما)
مجید چیزی را از دیگران به عاریت نمی گرفت. تقلید را مرگ خلاقیت و ابتکار می دانست.  بخصوص مسائل مهم سیاسی را برکنار از تقلید می دانست و باور داشت که به جای پای دیگران پای ماندن ، خود و مردم خود را تباه کردن است.
اصل نظر خواهی و مشورت را در هرکاری رجحان می داد. پیش از آنکه دست به کاری بزند با رفقای خود آنرا به مشورت می گذاشت. هنوز از کودتای ثور چند روزی گذشته بود که موضوع علنی شدن او مطرح گردید. رفقا و دوستان مجید پیشنهاد کردند که اگر امکان داشته باشد او به زندگی مؤقت علنی برگردد. این موضوع را با اکثریت رفقای خود مشورت کرد. تمامی یاران رأی مثبت دادند. چون میدانستیم که اگر فرصت اندکی برای زندگی علنی او مساعد گردد کار های اساسی و بزرگتری که پیش پای جنبش بود ، به نیکویی پیش خواهد رفت. در این هم شکی نداشتیم که زندگی علنی او دوامی نخواهد یافت. ( این را تجربه به اثبات رسانید.)
مجید که از همان آوان جوانی تصمیم به ریشه کن کردن انواع ستم و بیداد گرفته بود ، با متانت و صداقت درین راه مبارزه کرد. تمام زندگی او در مبارزه و مقاومت سپری شد و یک روزی هم به راحتی آب خوش از گلویش پایین نرفت. بدون مبالغه از صد ها توطئه ، دام و دانۀ دشمنان گذشت. تطمیعات فراوانی را در پیش پای او گذاشتند ولی گوشه چشمی هم به آنها نیفگند. سازمان های جاسوسی دولت های وقت یکی پی دیگر جهت به دام انداختن او می کوشیدند اما او چون عقاب بلند پرواز در ستیغ کوه های غیر قابل دسترس آشیانه داشت. بی سبب نیست که “رئیس کمیسیون بررسی اسناد مصئونیت ملی داود” پس از کودتای ثور اعتراف کرد که : ” درود به شهامتت ! درود به هوشیاریت ! ما هرالماری را که باز کردیم دوسیه های گرفتاری تو بود . . . ”
نسل مجید به یاد دارند که چگونه و با چه شطارت و وحشتی غند ضربه را غرض گرفتاری یا قتل مجید در پیشروی تعمیر علاقه داری کلکان جابجا کرده بودند. عکس های او در تمامی ادارات دولتی پخش شده بود تا اگر کسی نشانی از او بدهد و جایزه بگیرد. شاید در تاریخ نهضت روشن فکری افغانستان هیچ فردی تا این حد مورد پیگرد و آزار دشمنان قرار نگرفته باشد.
هرگوشه ای از زندگی شهید عبدالمجید کلکانی جالب و دارای اهمیت بسیار بزرگ است. از زندگی خانوادگی گرفته تا قتل پدر و پدر کلان او به دست هاشم جلاد ، داستان تبعید او به قندهار ، توطئه زندانی شدن ، کاندید شدن برای شورا ، زندگی مخفی ، اتهامات ناروائی که بر او چسپاندند ، عیاری ، روابط توده ای ، نزدیکی ها و جدائی هایی که در جریان مبارزه پیش آمد، تشکیل ساما ، تلاش او برای پیریزی جبهه متحد ملی ، نقش او در جنگ مقاومت ملت ما برضد قوای اشغالگر روس ، جریان دستگیری و مقاومت او در زندان و شهادت او  . و . و. .
وقتی کشورش زیر چکمه های متجاوزین روس افتاد پیش پای او تاریخ آزمون نوینی را قرار داد . لحظه ای درنگ نکرد و به دنبال دستاویز های تئوریک خود را در اوراق کتاب ها سرگردان نساخت. فهم عمیق او از قضایا از یکطرف ، شرارت حزب دموکراتیک خلق و پای ننگ و ناموس وطن از سوی دیگر، این اجازه را به او میداد که تا به این گفتۀ سارتر عمل کند:

ضربت ماهرانه یک تیغ بیش از یک نطق دراز اثر دارد.

با تمامی امکان و توانی که داشت از اهدای خون تا عرق در راه آزادی وطن دریغ نکرد. همان بود که اولین قطارنظامی روسها که هنوز وارد شهر کابل نشده بود ، در منطقۀ کلکان ( زادگاه مجید) ، زیر رگبار انتقاد سلاح رزمگران سامائی قرار گرفت و چنان گوشمالی جانانه ای دیدند که تا آخرین روز های بود و باش نفرتبارشان در افغانستان ، ازین منطقه با هزاران ترس و لرز عبور میکردند و میل تانک های شانرا به سوی زاد گاه این قهرمان بیمرگ دور می دادند. چریک های سربکف ساما می دانستند که جنگیدن برضد اشغالگران و متجاوزین روسی اجازه و فرمان کار ندارد بلکه این دین و فریضۀ هر افغان وطندوست و آزادیخواه می باشد.

کنون گاه رزم است و آویختن   نه هنگام ننگ است و بگریختن

یکی از دریافت های پرارزش مجید تدوین مشی مستقل ملی و انقلابی ست. در مسیر پرپیچ و خم مبارزه “مطابق فرمول این یا آن کشور” حرکت نکرد. زیرا میدانست که تکیه بر عصای دیگران هم در قلمرو اندیشه و هم در دائرۀ عمل جنبش را تا سرحد وابستگی کامل و سرانجام به شکست می کشاند. گفته می توانیم که مجید مانند رونده ای” به سرزمین نو” سفر در پیش گرفت و ” جاده ای برای آن ساخت.”
وقوف شهید مجید در نویسندگی چیزیست که تنها نویسندگان صلاحیت نقد و بررسی نوشته های او را دارند. مجید موضوع کلانی را در متن فشرده می گنجانید. به قول معروف بحر را در کوزه جای می داد. از آوردن کلمات ثقیل و نا مأنوس خود داری میکرد. بعضأ کلماتی را به کار می برد که در میان مردم عادی مروج بود. در صحبت و سخن زدن گاهی به شوخی و طنز رو می آورد. جملاتی که بر زبان می آورد ظاهر ساده اما درون بسیار غنی و پر مفهومی می داشت. من درینجا فقط جملاتی را از مقدمه برنامه “ساما” که به قلم پرتوان او نوشته شده است به عنوان نمونه می آورم: 
” کشور عزیز ما افغانستان با سرزمین بارور ، خلق زحمتکش و غیور و تاریخ شور انگیز خود ، مقام ارجمندی را در تاریخ ملل آسیای میانه احراز می کند.
این کشور قبل از کشف آبراه های بازرگانی ، گذرگاه کاروان ها و لشکر ها ، نقطۀ تلاقی فرهنگ خاور و باختر و به نوبۀ خود گهوارۀ فرهنگ بارور و درخشان بوده است.
موقعیت جغرافیایی کشور و مهاجرت ها و برخورد های مردمان منطقه ، باعث شده است که ملیت های ساکن این سرزمین ، هر یکی در ضمن در آمیزی و تأثیر پذیری از همدیگر ، در محدودۀ جغرافیایی معینی ، فرهنگ های اصیل خود را شگوفا سازند و با دولت های متمرکز و نیرومند ( در مقاطع معین ) ، با پیشینۀ تاریخی و شرایط اقتصادی – اجتماعی ویژۀ خود تکامل تاریخی ناموزون داشته باشند. از اینروست که ساخت اقتصادی کشور در گذشتۀ نزدیک مالکیت اشتراکی قبیلوی ( بر زمین ، مراتع و جنگلات ) و بقایای مناسبات بردگی را با تولید خورده کالایی و گسترش سرمایه تجاری و ربایی در بطن شیوه تولید مسلط فئودالی همزمان نشان میدهد.
. . . نخستین مظاهر ایدئولوژیک تجدد گرایی ( در دورۀ شیرعلی ) که جهت تکامل تاریخی جامعه را در روبنا منعکس میکرد در گنداب کهنه پرستی فئودالیسم و در ورطۀ ستیزۀ تباهی آفرین استعمار بریتانوی و تزاری غرق گردید.
. . . سرزمین پارچه شدۀ محصور ، ننگ بردگی استعمار، نفاق  قومی ، رکود تولید ، انحطاط فرهنگی و در یک کلمه ، عقب ماندگی همه جانبۀ اقتصادی – اجتماعی تا آستانۀ سومین جنگ استقلال میهن بر سرنوشت مردم ما سایه افگند. در خلال جنگ جهانی اول عناصر دموکرات ملی بر پایه انباشت محدود سرمایه و با بهره جویی از برخورد های فرسایندۀ اردوگاه امپریالیستی در تدارک ایدئولوژیک ، سیاسی و سازمانی نبرد استقلال با جهت گیری بورژوا – دموکراتیک ، سهم گرفته و با دستیابی به قدرت سیاسی در عرصۀ تضاد های جامعه سنگر نوینی را بر پا داشتند.
. . . ارتجاع فئودالی ( در وجود دودمان طلایی ) با جبهه سایی بر آستان سرمایۀ جهانی ، که از آغاز قرن جاری به مرحلۀ امپریالیسم گام نهاده بود ، سرمایۀ نوپای کشور را به بیراهۀ دلالی سوق داد. از آن پس ، پنجه های خونین اختناق گلوی نازک سرمایه داری ملی کشور را علیرغم تأسیس بانک ملی و یک سلسله موسسات مالی ، تجاری و صنعتی ، بی رحمانه فشرده است.
دورۀ کودتای ۲۶ سرطان شاهد تدارک نهایی و شیادانۀ سوسیال امپریالیسم روس ، از خلال درماندگی و نوسان های اضطراری دربار ، در جهت استقرار سلطۀ بی رقیب استعماری آن در کشور ما بود.
کودتای هفت ثور سال ۱۳۵۷ پس از دو دهه تمهید رهزنانۀ اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی و نظامی تجاوز آشکار سوسیال امپریالیسم روس بر استقلال و حاکمیت ملی مردم ما بود.
سوسیال امپریالیسم روس باند خلق و پرچم را به مثابۀ نقاب تذویر بر سیمای پلید خود بکار گرفت تا در ورای آن شرار حرص جهانگشایی و جولان تب آلود تمرکز سرمایه دولتی و میلیتاریستی اش را از معبر سکتور دولتی رژیم مزدورش عبور دهد. . .  ” (برنامه ساما)
وطندوستی مجید بی نیاز از ارائۀ مدرک و ثبوت می باشد.
  ” مادر !
به دامان پاک قهرمان پرور تو ، به سینه های گلگون فرزندان شهید تو ، به سنگر های سرخ شهر ها و روستا های پامال شدۀ تو و به فریاد خشم انتقامجوی تو سوگند یاد می کنیم که تا دامان میهن گرامی ما را از لوث استعمار و نجاست رژیم مزدور آن پاک نسازیم ، سلاح رزم خود را بر زمین ننهیم.”   (شبنامه- فاجعه است یا حماسه – ۲۹ . ۸ . ۱۳۵۸ )
” ما لکۀ ننگ استعمار روس را از دامن پاک میهن با خون خود خواهیم شست.” ( در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است –  ۳ .۱۲ . ۱۳۵۸)
 آیا کسی که در نبرد رویاروی با دشمنان وطن و مردمش  این سوگند را با تمام ذرات وجودش فریاد زند و اولتر از همه خودش مصداق واقعی آن باشد ، باز هم جایی برای ثبوت وطندوستی اش باقی می ماند؟
مجید از میان مردم سر بر آورد ، در میان مردم و همراه با مردم مبارزه کرد و به خاطر خوشبختی واقعی توده ها و آرمان آزادی ، دموکراسی و عدالت اجتماعی خونش را نثار کرد.
“نطفۀ پاک این فرزند صالح تاریخ در حجلۀ آراسته و مطهر تاریخ یعنی قلب توده ها بسته شد و چون مرواریدی در اعماق بحر بیکران مردمش رشد و بلوغش را پیمود و دُر سفته شد.” نه آنکه مانند ” شخصیت ” ها و “رهبران ” ی که ” نطفۀ خبیثۀ شان در مخفی گاه های تاریک و کاخ های شرارت در اثر در آمیزی دیو سیرتان و عفریته های آدم خوار بسته شده ” و خود را رهبران و قهرمانان جا زده اند.
  تنها رهبرانی از نوع  اول سزاوار یادکرد ، ارج و احترام اند . زیرا ، تلاش و پیکار اینها بوده تا ” انسان را از خاکدان ذلتبار استعمار و استثمار تا به عرش اعلای آزادی برسانند.” 
مجید موجود زمینی بود. او را نمیتوان از زمان و مکان بیرون کشید. سخن گفتن در حق او و استکشاف شخصیت او به معنای پرستیدن او نیست. چون او یک چیز مقدس نیست. نام و کارنامه های او را نمیشود در لفافه های متبرک پیچید. او را به خاطری دوست میداریم که رسم و راه مبارزه با ستمگران را بما آموخت. یاد آوری خوبی ها و صفات انسانی او زنگار های ایمان ما را زائل می گرداند. نام او چون پتک سنگینیست بالای سر ما تا نشود که از راهی که او برای ما ترسیم کرده است به کجراهه برویم. کاوش و بررسی شخصیت مجید به معنای آنست که از خوبی های او بیاموزیم. به گفته شهید عبدالقیوم رهبر نمایاندن شخصیت مجید به معنای بازنمایاندن شخصیت خود ماست ، تا در این آئینه خود را ببینیم. شهید رهبر در پایان مراسم هفتمین سالگرد برادر خود (مجید کلکانی) چنین گفته بود: ” . . . دیدیم که در این آئینه سیمای ما به طور وحشتناکی با آنچه باید باشیم و یا با آنچه مجید شهید خواسته بود ” از ما ترسیم کند ” تفاوت داشت.”
و من “رهرو” جدا افتاده از مردم هردم شهید و سرزمین پامال شده ام وقتی به “آئینۀ قدنما” نظر می اندازم ، با این همه بیکاره گی ها و در جازدگی های خود چه ناتوان و شرمسارم!
هیهات ، هیهات!
” مجید کلکانی یک اسطورۀ مجسم تاریخ نسل ماست. بهترین بزرگداشت از چنین شخصیت هایی کند و کاو در ژرفای شخصیت آنهاست. یعنی ما از اسطوره ای که معمولأ در موردش سوالی نمی کنند ، باید به یک اسطورۀ قابل شناخت گذار بکنیم. چه بسا این کار خواهد توانست مجید های دیگری را تربیت بکند.”
   آری!
” چون روح بهاران آید از اقصای شهر ،
مرد ها جوشد ز خاک ،
                آنسان که از باران گیاه ؛
و آنچه می باید کنون
    صبر مردان و دل امید واران بایدش.”

نسیم رهرو – ۱۵ جوزای ۱۳۸۸ / ۵ جون ۲۰۰۹

 

وبسایت “رهروان” یک ساله شد

 

وبسایت “رهروان” یک ساله شد

 

 هژدهم جوزای سال ۱۳۸۸ خورشیدی مصادف است با بیست و نهمین سالگرد شهادت عبدالمجید “کلکانی” این قهرمان اسطوره یی مردم افغانستان. گردانندگان وبسایت “رهروان” در گام نخست؛ این فاجعۀ بزرگ تاریخ  سرزمین مان را به تمام مردم مصیبت دیدۀ خود و همۀ آنانی که بگونه ای در سوگ عزیزان شان نشسته اند و به همه رهروان راه مجید تسلیت عرض میکند. یاد شان گرامی باد!
درست یکسال پیش در چنین روزی؛ ما چند تن از رهروان راه مجید، اندوه خود را به نیرو تبدیل کرده و ابتکار گشایش وبسایت انترنتی “رهروان” را به دوش گرفتیم. تا باشد که همه صدا ها را به صدای واحد و نیرومند آزادی خواهی تبدیل کرده و با سهیم ساختن همه روندگان راه آزادی، تمام نیرو های مقاومت را در راستای همین آرمان انسانی مدغم سازیم و ازین طریق پوتانسیل لایزال مبارزه بر ضد هر نوع: ستم، بهره کشی، مزدورمنشی و تفرقۀ قومی را از قوه به فعل بیاوریم.
طی این مدت؛ ما متکی براهداف نشراتی رهروان (عمدتأ جمع آوری و مکتوب کردن اسناد تاریخی جنبش ملی ـ انقلابی و راه اندازی گفتمان های صورتبندی شدۀ مؤثر و سودمند) قدم های ابتدائی و پُر معضل را برداشته ایم.
“رهروان” میداند که در یک گفتمان گسترده  و همه گیر؛ با عبور از فلتر نقد و سنجش، تمیز وتمایز و بحث و اقناع به فرجام روشنی خواهیم رسید که ما در سپیده دم آغاز کار خود آنرا نشانی کرده ایم.
طی این یک سال؛ پیام های شادباش و تشویق کننده ای از جانب شخصیت ها و طیف های متنوع فکری برای ما رسیده است که بدینوسیله از همۀ شان صمیمانه تشکر میکنیم.
  گاهی هم اتفاق افتاده است که برخی از متن ها و مضامین هموطنان در وبسایت “رهروان” به نشر نرسد. دلیل این کار اجرای روش معین نشراتی “رهروان” بوده است. ولی در حوزۀ تفکر، ما قطعاً طرفدار و معتقد به آزادی، خلاقیت و تکامل هستیم.
در عین حال ما در روی محبت نامه های دوستان، انتظاراتی را بگونۀ  انتقاد به خوانش گرفتیم که از یک طرف ریشه در نیاز مسلم مردم ما برای نجات از تداوم مصایب فاجعۀ بی سرانجامی دارد که کماکان در زیر پاشنه های خون آلود تجاوزگران رنگارنگ تحمل میکنند و از جانب دیگر بیان ملموس کمبود دردناک حضور “مجید” در عرصۀ مبارزات آزادیخواهانۀ آنان میباشد. ما با قبول صادقانۀ کمبود ها، کم کاری ها و نارسایی های خویش انتقادات خوانندگان عزیز وبسایت رهروان را ارج گذاشته و آنها را به چند دستۀ زیر تقسیم میکنیم:

دسته اول :

دوستانی اند که انگشت انتقاد را خیلی صادقانه و در جهت پویایی ما، روی خلاء ها و کمبودی های واقعی سایت گذاشته اند. خدمت این عزیزان خالصانه عرض میداریم که مسئولین این سایت با تمام نیرو و امکانات ، تلاش میورزند تا به رفع نقایص و کمبودی ها نایل آیند.

دسته دوم :

دوستانی هم انتقادات و پیشنهادات مشخصی را برای غنی شدن کارها، همراه با راهنمایی ها و همکاری های عملی شان ارائه کرده اند؛ و ما با عرض امتنان و سپاس از ایشان، بی درنگ به پاسخ آنان، می افزاییم  که بهتر شدن کیفی “رهروان” با تداوم همین همکاری و تلفیق انرژی های شما، میسر خواهد گشت.

دسته سوم :

دوستانی نیز در انتقادات و پیشنهادات شان “رهروان” را بگونۀ نشریه یک سازمان سیاسی مخاطب قرار داده اند و از همینرو از رهروان، آن انتظاری را داشته و دارند که از یک سازمان سیاسی- انقلابی باید داشته باشند. شاید این تصور ناشی از آن باشد که نام مجید با نام “سازمان آزادیبخش مردم افغانستان” گره خورده است. در حالیکه اگر به واقعیت های جامعۀ خود توجه کنیم، رهروان مجید، از آغاز تا کنون محدود به یک نهاد و یا سازمان معین نبوده است. ما نیز از آغاز گشایش کار نشراتی خود خیلی رسا گفته بودیم که وبسایت رهروان، ارگان نشراتی و صدای یک سازمان مشخص سیاسی نیست. این قرار ما تا هنوز بجای خود کماکان باقیست.
امیدواریم فعالیت نشراتی رهروان که تاکنون عمدتأ بر محور جمع آوری و مکتوب کردن اسناد، خاطره ها و . . . چرخیده است ( آنچه که از نظر ما بعنوان یکی از نیاز های جدی جنبش ملی – دموکراتیک افغانستان به حساب می آید) با تلاش های مشترک مان، غنامند گردد.
یکی از کارهای انجام یافته، تاکنون؛ آماده سازی و مرتب کردن صفحۀ ویژه ای است که بمناسبت بیست و نهمین سالگرد شهادت عبدالمجید کلکانی و بمثابه حاصل کار، خلاقیت و زحمات عده ای از دوستان میباشد. این صفحه در وبسایت رهروان (rahrawan.com)   برای خوانندگان محترم، قابل دسترس میباشد.
تیم گردانندگان “رهروان” ازهمکاری تمامی رفقا، دوستان وهموطنان دردمند و با احساس خود اظهار امتنان و قدر دانی می نماید.
یاد و خاطرۀ شهید مجید و سائر شهدای راه آزادی گرامی باد!

تیم گردانندگان وبسایت رهروان
هشتم جون ۲۰۰۹  میلادی

جاودانه

 (این نوشته قبلأ در محفلی که  به مناسبت بیست و ششمین
 سالگرد شهادت مجید برگزار شده بود ، قرائت گردیده است.)

جاودانه

یادی از شهید مجید

 

از شهید مجید و زندگی او صحبت کردن و ترسیم شخصیت او برای هیچکس کار آسان نیست ، حتی برای کسانی که در زندگی روزمره او را همراهی کرده باشند. کسانی که با او آشنائی مستقیم نداشته اند و گاهی هم دشمنان او کوشیده اند تا از او یک سیمای غیر واقعی و حتی افسانه ای بسازند و به نیروهای ماوراء انسانی منسوب بدارند. بلی مجید شهید دارای خصایل و جنبه های شخصیتی ارزشمند و کم نظیری بود ، ولی او با وجود همۀ اینها یک انسان بود. انسانی بدون نیروی خارق العاده ، ولی درخشش شخصیت انسانی او طوری بود که هر انسانی اگر حتی چند لحظه ای هم با او صحبت و گفتگو می نمود بصورت پایا و عمیق تحت تأثیر قرار میگرفت و مسحور می شد.
طبیعتأ برای من مقدور نیست همۀ این تأثیرات را در این نوشتۀ کوتاه انعکاس بدهم ، فقط گوشه هایی از خاطرات افرادی را که با او خیلی نزدیک بودند و در زندگی شبانه روزی او تا حدی شامل بودند میتوانم به رشتۀ تحریر در آرم.
یکی از دوستان به این نظر بود که باید همۀ خاطراتی را که از رفقای بزرگ و تاریخ سازی مثل مجید شهید بیاد داریم ، بنویسیم؛ چون حتی ساده ترین و پیش پا افتاده ترین اتفاقی که در زندگی آنها افتاده ، دارای ارزش اند که باید ثبت گردد.
برای من هر خاطره ای که از او دارم و هر تصویری که از او در ذهنم باقی مانده است ، با ارزش و بینظیر است. هر حرکت دست و پا و هر جنبش عضلاتی چهره و لبانش در ذهنم جالب است. از بیاد آوردن حرکت دستش وقت شستن پاهایش که همیشه یک روال خاص خود را داشت و همیشه تکرار میشد آنقدر قلبم داغ میشود و می تپد که حرکات لبانش در زیر بروت های ماش و برنجی او وقت تدریس زبان فارسی و تشریح شعر:

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمو با درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی

او این شعر را برایم تشریح میکرد و می گفت که چطور میتواند  ریگ آمو زیر پای آدم مانند پرنیان حس گردد . خندۀ او بینظیر بود ، عصبانیت و قهر او بینظیر بود ، چهره اش وقتی سرحال و خوشحال میبود بینظیر بود ، وقتی هم ناراحت و غمگین بود بینظیر بود. وقتی مریض بود حتی صدای پاک کردن بینی اش بینظیر بود. صدای سرفه های پیهم اش ، وقتی زیاد سگرت می کشید بینظیر بود.
تمرکزی را که وقت خواندن کتاب داشت بینظیر بود و ملاحت و احترامی که وقت برگرداندن صفحۀ کتاب به آن بسته های کاغذی داشت بینظیر بود. وقتی با دقت و ظرافت ویژه ریشش را اصلاح میکرد و وقتی که قبل از سفرهای شبانه دستار ابریشمی اش را به سر می بست و پیچ و تاب آنرا در آئینه شکسته ای که در مقابل چهره اش نگه میداشتم برانداز میکرد ، همه این تصاویر برای من یکتا و بی نظیر هستند. وقتی به اخبار از رادیو گوش میداد و یا بعد از دیدار های دوستان در فکر عمیق فرو میرفت و پیشانی اش را با دست در میان دو ابروی درشتش با دست راست می مالید و یا شامگاهان وقتی هوا تاریک می شد برادر زادۀ دو ساله اش را روی شانه های پهن خود نشانده و در کنار دیوار حویلی آرام آرام قدم میزد و به سوالهای کودکانۀ او جواب میداد ، همه و همه بینظیر هستند. میتوانم ساعت ها و صفحه ها را از این تصاویر کوچک و زیبا پر کنم ولی مفهوم این تصاویر شاید فقط برای کسانی که او را دیده بودند آنچنان محسوس باشد که برای من ، ولی نه برای همه.
شهید مجید فرزند سوم مادرش بود. دو خواهری که قبل از او بدنیا آمده بودند در اثر مریضی سرخکان تلف شده بودند، به همین دلیل هم وقتی مادرش از مریضی سرخکان شهید مجید که گذشتانده بود ، صحبت میکرد شدت تشویش و دلهره ای را که داشت حتی بعد از سی چهل سال در لرزش صدایش احساس می شد. مادرش فقط شش سال طفولیت او را دید و او را طفل آرام و خوش خلق توصیف میکرد. وقتی هم از دوران تبعید برگشت دیگر به جوان متین و با مسئولیت تبدیل شده بود. مادرش بیاد می آورد که بعد از برگشتن از تبعید کندهار نزد پدر کلانش مرحوم صاحبزاده صاحب پغمان رفت و با متانت و احترام با او صحبت کرده و گفته که میخواهد مادرش را که چند سالی در خانقاه پدری گذشتانده بود او دوباره به کلکان ببرد.  وقتی پدر بزرگش اظهار پریشانی از وجود دشمنانی که احتمالأ باعث اذیت و آزار شان شوند ، کرده بود ، شهید مجید با غرور و اعتماد به نفس گفته بود:” آغا جان ! من که نمیتوانم به علت دشمنی ها در تمام زندگی از زادگاه پدری ام دور بمانم و مادرم را هم بعد از سالهای دوری میخواهم با خودم ببرم .” او برای پدر بزرگش اطمینان داده بود که از مادرش نگهداری کند.
سالهای بعد که دولت شاهی برای بدام انداختن مجید شهید که در زندگی مخفی بسر می برد ، اول برادرش شهید رهبر ، بعد مادر و خواهر جوانش را هم به زندان انداخت. چون میدانست که شهید مجید هیچگاه تحمل در زندان بودن مادر و خواهرش را نمیکند. مادرش می گفت وقتی دولت آنها را به زندان انداخت گفت که ما برای تان دو هفته فرصت میدهیم که مجید را پیدا کنید ، در غیر آن هرکاری که با شما کردیم مسئولیت آنرا خود تان دارید. مادرش در جواب مستنطق گفته بود:
شما که یک دولت هستید نتوانستید او را پیدا کنید ، ما که دو تا زن هستیم از کجا او را بدست بیاوریم؟
بعد از هژده شبانه روز زندان، مجید شهید که از زندانی شان مادر و خواهرش خبر شده بود آمد و خودش را باصطلاح تسلیم دولت کرد.
خواهر شهید مجید بیاد می آورد که نیمه شب یکی از زنهای زندانی او و مادرش را بیدار کرده و گفته بود: بخیز مادر که بچیته آورده اند. مادرش که از این خبر وحشت زده شده بود هنوز هم در مقابل عساکری که همراه با شهید مجید به اتاق داخل شدند خونسرد و آرام باقی مانده بود. از مادرش پرسیده بودند که این شخص را می شناسی؟  مادرش که نمیخواست او را افشاء کند جواب داده بود ، نه! مجید شهید که تا آنوقت آرام ایستاده بود با صدای گرم و مهربان خود با خنده پرسیده بود ” نه نه جان پسرت را نمی شناسی؟”
آنوقت بود که مادرش پی برده بود که پسرش با پای خود بدانجا آمده تا آنها را از زندان نجات بدهد.
دورۀ بعد از تبعید و برگشت شهید مجید و برادرش و یکجا شدن با خانواده دورۀ شروع یک زندگی تازه برای همه بود و نقش شهید مجید با دلسوزی ، مهربانی و بلوغ شخصیتی که در سن پانزه شانزده سالگی از خود نشان میداد در این پروسه اساسی و خیلی مهم بود. خواهرش که در آنزمان بیش از ۱۰ – ۱۱ سال نداشت بیاد می آورد که مجید شهید در اولین روز های برگشت از تبعید برای بوجود آوردن رابطۀ برادرانه با خواهر کوچکش او را دعوت به رفتن به بازار و خریدن شیرینی و ساجق کرده بود. خواهرش که هنوز هم وقتی از آنروز صحبت می کند لبانش به خنده باز می شود ، در جواب شهید مجید گفته بود من نمیخواهم بروم چون آغاجانم گفته همراه بچه های بیگانه حرف نزن.
شهید مجید خندیده ، خواهرش را در بغل گرفته و به او گفته بود من بیگانه نیستم من برادرت هستم.
رابطۀ او با خواهرش آنچنان تکامل یافت که برای خواهرش او نه تنها یک برادر بلکه بهترین رفیق زندگی اش شد.
وقتی از خواهرش پرسیدم بهترین خاطره ای که از او بیاد داری کدام است ، جواب داد:
یکی از بهترین خاطراتم مربوط زمانی است که تازه ازدواج کرده بودم. در آنزمان عکاسی و داشتن کمرۀ عکاسی چیز کمیابی بود. نمیدانم از کجا کمره پیدا کرد و به خانۀ ما آمد . من و شوهرم را بروی بام خانه که آفتابی بود برد و گفت میخواهم ازشما عکس بگیرم و بفرستم برای برادرم قیوم جان در مصر تا او هم از دیدن خوشی خواهرش که همراه با شوهر خود زندگی خوشبختی را می گذراند خوشحال شود. این برای من نشان داد که برای او ارزشمند و مهم بود که من در زندگی خانوادگی ام خوشحال و خوشبخت باشم.
رابطۀ شهید مجید با شوهر خواهرش – شهید معلم ستار – رابطۀ ویژه و رابطۀ برادرانه بود . طوری که بار ها در سال های آخر زندگی خود در شرایط نا آرام به شهید ستار تأکید می کرد که در زمانی که از خانواده دور است از شرکت در کار های پر مخاطره تا حد ممکن خود داری کند و به او می گفت تو برای فامیل نقش برادرم قیوم را که مسافر است داری و اگر هردو تای ما نباشیم کسی سرپرست خانواده نمی ماند. دریغا که شهید ستار بعد از دستگیری شهید مجید قبل از شهادت او در عملیات مصادره سلاح های حسین کوت خونش را در راه آزادی میهن و به پاس دوستی و رفاقت خود با شهید مجید اهداء نمود.
شهید مجید در خانواده نه تنها جای ویژه ای در قلب مادر و خواهرش داشت که با دلسوزی و محبت بی پایانی که به همه ارزانی میداشت در دل تک تک از اعضای خانواده و اقارب جای داشت.
هر زمانی که در جمع اقارب مادری در پغمان می آمد ، همه به دیدن او جمع می شدند و هر بار دیدار او به جشن تبدیل می شد.
به همینگونه در شمالی و بخصوص در قریۀ کلکان آنچنان به درایت و نظر او اطمینان و احترام داشتند که خانواده ها حتی در تصامیم خانوادگی چون ازدواج پسران و دختران خود در دعوا و مرافعات شخصی خود ، در تخاصمات دهکده چون تقسیم آب و سرحدات زمین و هر مشکل روزمرۀ خود به او مراجعه میکردند. با وجود همۀ اینها یکی از گفته های مشهور او این است که:
” مداخله در مسائل دیگران بدون درخواست آنها و بدون در نظر گرفتن نتایج آن بدبینی های خسته کننده خلق می کند. “
 و اما اگر کسی به او مراجعه میکرد ، با حوصله مندی و مسئولیت در پی حل مشکل و از میان بردن کینه و کدورت در میان اشخاص می شد. از آنجائی که طرفین دعوا به درایت و صداقت او ایمان داشتند حتی اگر فیصله طبق دلخواه شان هم نمیبود ، بدان احترام می گذاشتند و بدان عمل میکردند. رسیدگی به مشکلات مردم و سعی در حل آن را حتی در جریان زندگی مخفی خود هم ادامه میداد و گاهی گرچه رفقا و دوستان او را از رفتن به این جاها به علل دلائل امنیتی باز میداشتند ، شهید مجید اگر از ضرورت حضور خود در این مجالس مطمئن می بود بدون ترس و دلهره میرفت و تجربۀ چندین سالۀ زندگی مخفی اش ثابت نمود که اعتمادی که به مردم داشت هیچگاه اشتباه ثابت نشد و هیچگاه از طرف مردم ضربۀ امنیتی به او وارد نشد بلکه برعکس پایه های اعتماد و جای او در میان مردم محکمتر و عمیقتر می شد. او مشکل هرکسی را مشکل خودش میدید و برای حل آن راه های مناسب را جستجو می کرد. باری همسر برادرش مریض شد و خطر این میرفت که انگشت دستش قطع شود. شهید مجید از مریضی همسر برادرش آنچنان ناراحت شده بود که به او گفت: اگر امکان میداشت حاضر بودم انگشت خودم را قطع کنم و برای تو بدهم تا دستت ناقص نگردد. همسر برادرش میدانست که این حرف فقط یک تسلی دادن لفظی نیست بلکه اگر واقعأ همچنین چیزی در آنزمان ممکن میبود شهید مجید حتی از دادن عضوی از بدن خود برای دیگران خود داری نمیکرد.
شهید مجید با وجود زندگی پرتلاطم و پرمخاطره و گذشتاندن سالهای زندان و زندگی مخفی توانائی دوست داشتن و لذت بردن از زیبائی های زندگی را از دست نداد. او تحت هرگونه شرایط دشوار زیبائی های بزرگ و کوچک زندگی را میدید و بدان ارزش قائل بود. وقتی دلش تنگ می شد در توله ای آرام آرام می نواخت و با صدای گرم و گیرای خود زمزمه می کرد:

زد ز بیرحمی به تیغم یار یاری را نگر         ساخت کارم را به زخمی زخم کاری را نگر

شامگاهان در غروب آفتاب از اتاق خارج میشد و بر روی صحن حویلی قدم بر میداشت و از رایحۀ باغ و درختان و زمین نمناک کوچک حویلی در خانه مخفی کابل لذت میبرد. در روز های عید از دیدن لباس های نو اطفال خانواده خوشحال میشد و هیچگاه عیدی دادن را فراموش نمیکرد. او از خواندن اشعار حافظ و مولانا در جمع دوستان حظ میبرد و با محبت صورت دختر نوزاد خود را  خمیر مال میکرد تا موهای نازک پیشانی اش را پاک کند. ساعت ها با اطفال خانواده- خواهر زاده ها و برادر زاده هایش – به تدریس میپرداخت و از یاد دادن خسته نمیشد.
بزرگی شخصیت انسانهایی چون شهید مجید در این است که با وجود اینکه با تمام وجود خود به زندگی و زیبائی های آن عشق می ورزند ولی وقتی پای قربانی و یا ترک این زندگی در راه اهداف و آرمان های والایی چون آزادی ، عدالت و رهائی انسانها از قید اسارت بمیان آید ، بدون یک لحظه تفکر و تردد از زندگی خود می گذرند.
در یگانه شعری که از او بدست داریم ، شعری که به همسرش به عنوان پیشنهاد زندگی مشترک هدیه داده بود خیلی واضح دیده میشود که او با وجود عشق بی پایان و عمیقی که نسبت به زندگی و همسر آینده اش دارد ، راه دشوار و خارآگین را  که با جانفشانی ، از خود گذری وحتی گذشتن از زندگی را طلب می کند آگاهانه انتخاب کرده است. زیرا در جامعۀ خود فقر ، بد بختی ، ذلت و فرومایگی را می دید و از اینکه انسانها برای سیر کردن شکم خود و خانوادۀ خود از آبرو و شرف خود باید دست بکشند ، رنج می برد و در پی تغییر آن بود. این شعر درسال  ۱۳۵۶ که مجید شهید در زندگی مخفی بسر می برد سروده شده است و همسرش بمن اجازه داده که آنرا در اینجا نقل کنم:

اهداء به آدل

بتو آدل!
بتو کز بیکران قیرگون شبهای رؤیا ها
فروغ دور پرواز خیالت
در زمین خاطرم
الماس میریزد
وزین کانون افسرده ،
شرار آرزو،
 از زیر خاکستر
بر انگیزد!
بتو آدل!
که پیک داستان گوی نگاهت
با سرانگشتان جادوئی
به درب خاکریز قلعه متروک دل
زنجیر می کوبد
و راز مبهمی را
با زبان نور
به این زندانی آرمانهای دست نارس
ارمغان آرد.
پیام بیریا
 از پشت در دارم
بیاد آری
سحرگاه بهار با نشاطی را؟
که طفل لاله ات
در دشت های غربت اندوهگین
 بشگفت
افق،
از ابر های خشمگین
پردود ،
فضا از هیبت رگبار
بغض آلود
تو غرق غفلت معصوم وز اندیشۀ بود و نبود آزاد
اسیر هرچه بادا باد
در آن هنگام
خضر خوش پی آوارگی
از رهگذار سیل ویرانگر
ترا با دست مهر از جا گرفت و
در دل گلدان ،
بزیر آفتاب آورد؛
و در آغوش انوار نوازشگر
بجان پرورد.
تو اکنون
 لالۀ خوشرنگ و شادابی!
که در گلبرگهایت
خون صحرا
موج زن باشد
و دیگر
خلوت گلخانه های شهر
با دیوار های شیشه یی بی تردید
برای روح آزاد تو
زندان محن باشد.
کنون کز دامن آزادۀ کوهپایه ها
دوری
مباد!
با فضای زهر آگین سراب شهر
خو گیری.
مبادا!
کز پی اشک زلال اختران
اینجا،
اسیر جلوۀ افسونگر مردابها
گردی.
مبادا!
در هوای دلپذیر
گرمی آتش
در این ظلمت سرای سرد
محو تابش شبتابها گردی.
برای قطره آبی
درینجا
در کنار چشمه ساران
تشنه کامان
آبرو بر خاک میریزند
و بهر لقمۀ نانی
تهیدستان
غرور خویش را
در مقدم خوکان بیفشانند
تو خود بینی
که در هر کوی و برزن
هرزه چشمان فرومایه
بسوی هرگیاهی ، هر گلی
چون خیل زنبوران
هجوم آرند
و از گلهای عطر آلود
با نیش نگاهی
شهد بردارند.
تو مغروری!
تو بیباکی!
تو همچون دامن مهتاب
از آلودگی پاکی
ولی افسوس!
کز یک گل
 امید نوبهاری نیست
گل این باغ
ایمن از گزند نیش خاری نیست
تو خواهی گفت در دل
پس چه باید کرد؟
و من در پیش چشمم
کوره راهی صعب و خارآگین
که پایانش هنوز از چشم رس دور است
و گام اول آن
دست شستن از خود و
آنگه:
فتادن باز برخاستن . . . .
فراسوی هوای آرمان پرشکوه
از جان گذشتن
چسان این آرزو
این عشق را
با تو توانم گفت؟
جوابت را نمیدانم
مگر،
دروازۀ دل را
برویت باز بگشایم
که با چشمان خود بینی
جهان راز پنهانم.

•••

و زمانی که همسرش با درک این آرزو وعشق بزرگ انسانی برایش جواب مثبت داد ، روزی نزد مادرش آمد و گفت:
مادر اگر برایت بگویم که بزودی عروس دیگر پیدا می کنی چه میگوئی؟
مادرش که سالها این آرزو را در دل می پرورانید با ذوق زده گی میپرسد:
” چه وقت؟”
چند هفته بعد که برف هم به شدت می بارید مجید شهید همسرش را با دو نفر از رفقایش به خانه آورد و محفل کوچک عروسی او با حضور مادر ، خواهر ، همسر برادر و چند برادر زاده و خواهر زاده اش در خانۀ مخفی در یکی از نواحی شهرکابل جشن گرفته شد. گرچه این محفل به سادگی برگزار گردید ولی برای خانوادۀ شهید مجید یکی از زیبا ترین و فراموش ناشدنی ترین خاطرات زندگی شان به شمار میرود.
زندگی کوتاه سه سالۀ او با همسرش همزمان با سه سال پر تلاطم  ، پربار و سرنوشت سازسازمان مجید بود . در این سه سال که او تازه گرمی زندگی خانوادگی را بعنوان همسر و پدر با تمام وجود خود تجربه میکرد بیشتر وقتش را صرف سر و سامان دادن به کار های تشکل و تحکیم “ساما” و جهت دهی آن در مسیر جنگ آزادیبخش ضد روسی میپرداخت. در این سه سال اگر از یکسو سامای تازه تولد یافته به سرعت رشد می نمود و جای پای خود را در میان مردم و جنبش آزادیخواهی باز میکرد، از سوی دیگر شهادت و دستگیری تعداد زیادی از نزدیکترین ، بهترین و شایسته ترین رفقای مجید چون ملنگ ، خیرجان ، شریف ، سرمد ، طغیان ، اشرف ، حنیف و دیگران زخمهای عمیقی بر روح و روان بزرگ او وارد می آورد.
چند روز بعد از شهادت ملنگ که دختر شهید مجید تازه براه افتاده بود ، بابه گویان به سویش دوید. او درحالیکه به ملایمت دخترش را از خود دور می کرد با صدای گرفته به همسرش گفت:” ملنگ هم دختری داشت” و از اتاق خارج شد. هیچ چیزی به اندازۀ از دست دادن و مرگ رفیق او را ناراحت نمیکرد طوری که بعد از شهادت خیرجان برای دو شبانه روز در اتاق کوچکی در کنج حویلی بر روی زمین سرد درازکشیده بود و هیچکس جرئت نداشت برای تسلیت و تسکین اندوهش به اتاق داخل شود.
برعکس وقتی رفقای او می آمدند و در جمع متمرکز و صمیمانه ساعت ها باهم صحبت می کردند. شهید مجید با وجود ساعت ها بحث و صحبت هیچگاه خستگی نشان نمیداد.  در وقفۀ نان خوردن که بحث های جدی قطع می شد ، با رفقا و دوستانش می خندید و گاهی با محجوبیت ویژه اش به شوخی و خوش طبعی می پرداخت. چهره اش گل می انداخت و چین های زیر چشمش برجسته می گردید. در این لحظات بود که شکوه و درخشش خوشبختی و رضائیت خاطر را در چهرۀ آن مرد افسانوی میدیدی که از سالهای سال در زندگی مخفی بسر برده و فقط شبها برای دیدار ها و صحبت های خود با مردم میتوانست از خانه خارج شود و گاهی تمام شب را پای پیاده از یکجا به جای دیگر راه می پیمود. وقتی از خانه خارج میشد گاهی مادرش از او می پرسید:
بچیم چه وقت برمی گردی؟
خندۀ ملیحی لبانش را می پوشاند. در حالیکه با احترام دست مادرش را می بوسید می گفت:
نه نه جان این سوال را از من نکن. چون اگر وقتی را که برایت وعده بدهم برمیگردم نتوانم برگردم، تو هم ناراحت میشوی و من هم نا آرام.
یکی از دوستان او خاطره اش را که در ویژه نامۀ شهید مجید چاپ شده ، اینگونه بیان میدارد:
” روز سرد زمستانی بود. تمام روز برف باریده بود. برف سنگین زمین را کرخت کرده بود. پغمان، سراپا زیر روپوش برف خوابیده بود. نزدیک شام زنجیر دروازه به صدا در آمد. در را گشودم ، با چهرۀ مردانۀ مجید که لبخند شیرینی بر لب داشت رویا رو شدم. سیما و لحن صدایش خستگی مفرطی را بازگو میکرد. برایم گفت که از شمالی آمده  و تمام روز را روی برف پای پیاده و گرسنه راه پیموده. بخانه بردمش و نان و چایی برایش آوردم. آنگاه، بعد از صرف چای از جا برخاست و آمادۀ رفتن شد. خواستم از رفتن باز دارمش. گفتم شب راهمینجا بمان. رفع خستگی کن. فردا صبح هرجا میروی برو! مجید می گفت که در درۀ پغمان قراری گذاشته است و اگر نرود قرارش بهم میخورد. و آنهایی که با هم وعده دیدار دارند به انتظاری بیهوده می نشاند. اینرا گفت. یک چراغ برق دستی و یک تفنگچه با خود داشت.
تمام شب به فکر او بودم. شب به پایان رسید و بامداد با صدای زنجیر دروازه پشت در رفتم. مجید آمده بود.”
بلی مجید شهید روی پابندی روی وعده خیلی تأکید می نمود. این وعده آگر وعدۀ زمانی بود خودش رابه هر شرایطی بدانجا می رساند. پایداری روی عهد و قرار را هم یکی از اساسات شخصیتی انسان ، بخصوص انسان انقلابی میخواند. حتی در مسائل کوچک زندگی روزمره هم روی این اصل پافشاری میکرد و به همین دلیل هم بود که اگر وعده یا قراری با کسی میداشت، یا وعدۀ همکاری و یا تعهد دوستی با کسی می بست ، همیشه بدان پایبندی داشت. حتی اگر دیگران به آن تعهد وفادار نمیماندند.
بازهم از ویژه نامۀ شهید مجید خاطرۀ دیگری را از یکی از دوستانش می خوانیم که می نویسد:
” آغا صاحب سالها پیش از امروز با غلام حضرت بنای دوستی گذاشته بود و غلام حضرت هم با آغا نرد دوستی می باخت و داد دوستی میزد. چند گاهی از این دوستی نمی گذشت که شیرازه اش پاره شد. غلام حضرت به راه های آدم کشی و دزدی و چپاول رفت و آغا از وی رو گردان شد. غلام حضرت که کینۀ شتری عجیبی در دلش گل کرده بود ، خواست مجید بزرگ را از بین ببرد.مجیدی که چون سد سکندر مانعی در راه خواست ها و نیات پلید او بود. از اینرو غلام حضرت دنبال فرصت می گشت. روزی از روز ها من از فکر اهریمنی غلام حضرت اطلاع یافتم و همان دم آغا را در جریان گذاشتم و گفتم تا هرچه زود تر پر غلام حضرت را بکند. آغا گفت: غلام حضرت مرد کشتن من نیست. من از او آسیب پذیر نیستم. اما کشتن خود او کار دشواری هم نیست. اگر خواسته باشم به سادگی کارش را یکسره می کنم. ولی نه ، او را نمی کشم. به پاس رفاقتی که روزگاری با او داشتم. اگر او را بکشم تمام پدران و مادران در گوش بچه های نوزاد خود خواهند گفت: { پسرکم ، وقتی کلان شدی رفاقت نکن ، ما پایان کار رفاقت مجید و غلام حضرت را دیدیم}.
و اما غلام حضرت را کردارش می کشد و آنهم به دست اربابش(داود)”.
جوانمردی و بزرگ منشی یکی از خصوصیات برجستۀ شخصیت شهید مجید بود. طوری که یکی دیگر از کسانی که با او آشنا بود در خاطرۀ خود می نویسد:
” اولین باری که با این مرد بزرگ آشنا شدم فرصتی بود در صحبت او با یکی از اعضای سازمان که از مسافرت آمده بود. زمینۀ نشست آنها را مهیا کرده بودم ، در اولین دیدار او حالت سخت هیجانی داشتم، اندام قوی ، چشمان عقابگونه و با هیبت او و وضاحت و فصاحت کلامش واقعأ برایم خاطره انگیز بود. در فرصت کوتاهی که برایم دست داد، سخنان او را با عضو سازمان گوش کردم. در اولین دیدار اولین سخنی که از او شنیدم این بود که:
اگر ما با کسی دشمن هم باشیم ، نمیتوانیم ننگ معرفی او را به دشمن اش بپذیریم.
این سخن او را که ندانستم در چه رابطه ای بود گویی در مغزم حکاکی شد. آنچنان بر من تأثیر عمیق نهاد که بار ها بار ها در ذهنم تکرار شد. این سخن او که در آن عالی ترین خصوصیت اخلاقی مردان بزرگ نهفته است واقعأ مرا برای اولین بار با شخصیت آرمانی و بزرگ او آشنا ساخت.”
شهید مجید ارزش زیادی به آموزش و تعلیم قائل بود. بخصوص اطفال و جوانان را به یاد گرفتن مداوم تشویق میکرد. یکی از جوانان که در آستانۀ کودتای هفت ثور تازه دورۀ مکتب را تمام کرده بود تحت تأثیر شرایط هیجانی آنزمان میخواست به جای ثبت نام در پوهنتون ، سلاح به دست بگیرد و به جبهۀ جنگ ضد روسی روانه گردد. شهید مجید روزی در جریان صحبت با او ازش پرسید که برای کدام فاکولته ثبت نام کرده است؟ جوان برایش جواب داد:
” برای هیچکدام ، چون میخواهم به جبهۀ جنگ بروم.”
شهید مجید با لیاقت و مهارتی که داشت به قناعت او پرداخت و برایش گفت:
جنگ و مبارزۀ آزادیبخش پروسۀ طولانی است و کار یکروزه نمی باشد. تا جایی که ممکن است باید خود را با سلاح دانش مجهز نمود چون این خود سلاحی است برای بدست آوردن آزادی.
بعد از شنیدن صحبت شهید مجید آن جوان روانۀ پوهنتون شد.
شهید مجید طی سالهای متوالی زندگی مخفی با شکیبائی و انضباط نمونه به آموزش و تدریس جوانان خانواده می پرداخت. روزانه با وجود مصروفیت ها و کار های سازمانی و سیاسی که بر عهده داشت ، وقت معینی را برای این کار اختصاص داده بود و هیچ چیزی باعث برهم خوردن این برنامۀ آهنین نمیشد. حتی روز هایی که به شدت سرما خورده و تب داشت ، با صدای گرفته و در میان سرفه های متوالی مسئولیت آموزش خود را ادامه می داد. او معلم چیره دستی بود و میتوانست پیچیده ترین مسائل را به زبان ساده طوری بیان و تشریح نماید که برای اطفال هم مفهوم و قابل درک باشد.
جوانان را به نظم و ترتیب زندگی ، توجه به کتاب ، بخصوص کتاب های خوب که داری ارزش ادبی و محتوای اجتماعی داشتند ، تشویق میکرد. بار ها بعد از تمام کردن کتابی ساعت ها به بحث و صحبت روی پیام کتاب و نتیجه گیری از پیام نویسنده می پرداخت و با حوصله مندی به برداشت های اطفال و نوجوانان گوش میداد.
یکی از این نوجوانان امروز بیاد دارد که بعد از خواندن کتاب لیوهولان دختر مبارز چینی که مقاومت بی نظیری را در مقابل عساکر اشغالگر ژاپانی نشان داد و در آخر بخاطر این شهامت و پایداری خود اعدام گردید ، مدت طولانی با شهید مجید به صحبت پرداخت. شهید مجید با زبان ساده برایش تشریح کرد که چگونه میتوان حتی از جان خود هم برای آزادی کشورخود گذشت و مهمترین موضوع بحث این بود که آیا تحمل این گونه مرگ آسان است و یا مشکل؟ و در هر دو حالت به چه دلیل؟ در همۀ اینگونه صحبت ها هیچگاه به تعریف و توصیف آنچه که خود بدان معتقد بود نمی پرداخت. وی می کوشید با روشنی انداختن روی زوایای هر مسئله شنونده را به نتیجه گیری لازم برساند. بطور مثال هیچگاه ادعا نمی کرد که تحمل شکنجه آسان است و یا شکنجه درد ندارد ، بلکه تشریح میداد چگونه ارادۀ تحمل شکنجه و باور به خود و آرمان خود میتواند درد شکنجه را کمتر کند. در جریان صحبت روی همین مسئله بود که روزی در صحبت با یکی از دوستانش عملأ نشان داده بود که چگونه میتوان درد را به کمک اراده تحمل کرد. گوگردی را که دم دستش بود روشن کرد و کف دستش را بالای شعلۀ گوگرد گرفت و تا وقتی که چوب گوگرد به آخر نرسید ، دستش را تکان نداد. بعد از این که گوگرد خاموش میشود دستش که سوخته و آبله زده تا چند هفته زخم می ماند.
و اما انسان استوار ، با ایمان و نترسی مانند او چنان قلب لطیف و پررحمی داشت که نمیتوانست حتی کشتن و آزار حیوانات را ببیند. هیچگاه نمیتوانست مرغی را سر ببرد.
در یکی از خانه های مخفی ، پشکی از همسایه ها به اتاق او راه یافته بود و چون زمستان بود شبها می آمد و در اتاق شهید مجید در یکی از پته های صندلی جای می گرفت و میخوابید. شبها که گاهی پشک می خواست برای لحظه ای از اتاق بیرون شود ، شهید مجید که خواب سبک داشت و در مدت سالهای پر مخاطرۀ زندگی مخفی با کوچکترین صدائی بیدار می شد ، از صدای راه رفتن پشک در اتاق بیدار میشد و در اتاق را برایش باز میکرد. گاهی بعد از آن که ساعت ها خوابش نمی برد و بیدار میماند ولی تا وقتی که در آن خانه زندگی میکرد هیچگاه آن حیوان سرگردان را هم از خود نراند.
ماه حوت سال ۱۳۵۸ بود. شهید مجید برای رفتن به ملاقات شخصیت سیاسی- فرهنگی ای خود را آماده میکرد. در جریان حمام کردن ،همسرش لباس های پاک او را آماده کرده و برادر زاده اش که همیشه وظیفۀ رنگ دادن بوتهای او را داشت ، کفش های او را برای آخرین بار رنگ کرد و برق انداخت. برف می بارید و هوا سرد بود. شهید مجید لباسها و بوتهای تازه رنگ زدۀ خود را پوشید و از خانوادۀ خود مثل همیشه کوتاه خدا حافظی کرد و همراه با یکی از رفقایش که انتظار او را می کشید ،از خانه خارج شد. دختر دوساله اش با پاهای برهنه از دهلیز به حویلی آمد و صدا زد:” بابه! بابه!”
شهید مجید فقط با عجله برگشت و به همسرش گفت:
” ببریش داخل که خنک میخوره!”
و از حویلی خارج شد.
دیگر آن حویلی گرمای حضورش را نیافت. برفباری و زمستان تمام شد. برفها آب شدند و خانواده اش ماه های زیادی به در چشم دوختند تا مگر دری که به عقب او بسته شده بود دوباره باز شود و او را در آستانۀ در ببینند.
در ۱۸ جوزای  ۱۳۵۹ بود که فهمیدند که شاید این آرزوی شان هیچگاه به واقعیت نپیوندد.

“به یقین ،
 روزی تو در دهلیز تاکستانها آفتابی میشوی ،
تا تاک ها را آب دهی.
ما با هم منظومۀ بلند تاکستان را خواهیم سرود
و منظومۀ بلند خراسان را.
آه ، که تاکستان!
بی وجود تو چقدر غمگین است.”

ملال  رهبر – ۸ جون ۲۰۰۶ میلادی
 

  

 

انقلاب په زمزمو کې

 

انقلاب په زمزمو کې

مجیدآغا د افغانسان د خلکو یو رښتونی انقلابي رهبر وو او خپل ټول ژوند  یي په دې لاره کې د یو پياوړي اتل په توګه تاریخ ته وسپاره .
دا ښکاره ده چې اتلان او د ملت رهبران په ساده ډول منځ ته نه راځي ، نومیالی مجید یو له هغو سرښندونکو څیرو څخه دی چې په شلمه پېړۍ کې د مبارزې او ټینگ مقاومت ځلانده سمبول او تلپاتې مشال بلل کیږي .
د آزادۍ او عدالت غږ د مشروطه غوښتونکو لخوا د شلمې پیړۍ په پیل کې اوچت شو ، توپونو او شوبلو و نه شو کولای دا غږونه چوپ کړي ، د مدرنه عدالت غوښتونکو غږ د هغوی د وینو په توییدلو پیل شو او د هغوی د وینو په توییدلو به پرمخ ځي .
مجید آغا د عدالت د لارې د مبارزاتو ادامه ده ، د مطلقه سلطنت پر ضد ، مجید په خپلی مبارزې د ولسونو په زړونو کې ځلانده مقام درلود چې تر اوسه له دې رڼا څخه د تیارو د لمنې د ټولولو په لاره کې د یوه عادله سباوون په هېله گټه اخلي . 
د مجید د تگلارې پر بنسټ ، په افغانستان کې سیاسي مبارزې پرمخ تلونکی رنګ واخیست چې تر نن پورې د روڼ اندو او خلکو په پراتیک او د هغوی د ژوندانه په هر گام کې د لارښودنې یوه ډیوه ګرځیدلې ده. د تیورۍ او پراتیک له اړخه ، د هیواد دغه میړنی اتل بچی د خپل ژوندانه په هر پړاو کې د درنښت یوه بېلگه وه .
زما په نظر ، مجید یوازینی رهبر وو چې نظر او عمل یې له یو بل څخه توپیر نه درلود. ټول پوهیږی چه زموږ ډیر روڼ اندي په تیورۍ کۍ یو شی وایي خو د عمل په ډگر کې بل څه کوي ، د  روڼ اندو د غورځنګ یوازینۍ ستونزه له همدغه ځایه را پیلیږي ، دهغوی عمل او نظر له یو بل څخه ډیر لیرې واټن لري. د دغه توپیر او واټن له امله ده چې هغوی د ولس له کرښو جلا او گوښي دي او په جلا توب کې لوڅي پوڅي کوي. 
د عمل او تیورۍ توپیر د سم او رښتوني جاج د نشتوالي له امله رامنځته کیږي دغه توپیر د رښتونې شننې او کره کتنې د تشې له کبله رامنځته کیږي ، په دغه چاپیریال کې هر څومره چې د تیورۍ او عمل د تشې لمن پراخه وي په هماغه کچه د ورڼ اندو او ولس تر منځ د واټن لیرې والی پراخیږي. د گوښیتوب په زَولنو کې را گیر روڼ اندی د ولس له عقایدو او ولسي چلند څخه لیرې پاتې کیږي خو د مجید په وجود کی دغه تشه نه وه. مجید د دغې تشې د ډکو لپاره هلې ځلې وکړي او په خپل چلند یې په زباد ورسوله چې د عمل او تیوري تر منځ واټڼ په څه ډول او له کومو لارو چارو ډکیدلای شي.
مجید له علمي او پرمخ تلونکو تیوریو څخه په ډیره عالمانه او انقلابی توګه گټه پورته کوله ، هغه به تل پرمختلونکې تیوري د ولس د لید لوري او چلند له فلترڅخه چاڼولې ، د همدغو افکارو پایله وه  چې ” ملی مستقله مشی / ملي خپلواکه تگلاره  ” منځ ته راغله .  دا تیوري دومره ځلانده ده چې تر اوسه پورې هم د ښکیلاک او زبیښاک پر ضد او هم د هغو د گوداگیانو پر ضد ورڅخه گټه اخیستل کیږی .
مجید هغه حماسی  ستوری  دی چې د نن او د راتلونکی تاریخ د آسمان د پاڼو په زړه کې د یوې تلپاتې خاطری په توگه ځلیږي .
مجید هغه تیوري او برنامه ده چه د افغانستان خلک د نن او د راتلونکی لپاره له هغی څخه استفاده کوي .
مجید د تورې ، قلم ، میړانې او پرتم هغه لوړ پرتمین غر دی چې دهیواد د میلیونونو ولسونو په منځ کې په پرتم ولاړ دی او لارښوونې یې د هیواد په هره دره کې ، په هر کږلیچ ، گړنگ ، سمه او غر او دښتو کې خپلې ازانگې خپروي.
هاشم زماني د شهید مجید په ستاینه کی په خپل شعر کې  وايي :
شاعر نه یمه شهیده ! چې دې وستایم نغمو کې
پاس آسمان ته دې په شعر قهرمان کړم په ختو کې
ای شهیده ګران مجیده ! که زه چیرته  یو شاعر وای؟
ما ستایلی د شعرونو انقلاب په زمزمو کې

                                
                              سپوږمۍ بریښنا 
                                   کابل 
                           ۸ جون ۲۰۰۹

دیباچه‌یی از جاودان متنی برکتیبۀ آزادی

دیباچه‌یی از جاودان متنی برکتیبۀ آزادی

مجید اسطورۀ ناتمام و پایان نایافتنی، جاودان متنی‌ست بر کتیبۀ آزادی. رها از انواعِ تعلق‌ها، کلیشه‌ها وروایت‌های کبیری که بر پای آزادی لگام می‌زند.
مجید نامی‌ست از شمارِ بزرگانی چون ابومسلم‌ها، یعقوب‌ها، حسن صباح‌ها و واپسین سنگردارانی از تبارِ آزاده‌گانِ پیکارگر و رزمجو با اندیشه و نگاهِ دیگر.
جاودان متنی‌ست که در هر زمان و مکان ما آن را به گونۀ دیگر می‌خوانیم. آبشخورهای اصلی این متن از ناکجا آباد ها و مدینه‌های فاضله سر بر نمی‌آورد و نه برخاسته  از تقدیر انسانی است که در بند زبان و زمان زندانی است، زندانی تقدیر و تأویل .
نگاه و نگارش مجید پاینده و پویاست ، پویایی این متن طی طریقی‌ست متحرک و پایا و سفری‌ست  در خود و برون از خود و سیری‌ست در متن‌های مختلف و روایت های متعدد.
متنی که حوزه‌ های مختلف اندیشه را در می‌نوردد، از یک قالب به قالب دیگر، از یک سبک به سبک دیگر، از یک زبان به زبان دیگر ره می‌برد و در هیچ بند و قالبی در نمی‌ماند؛ دلِ قاره‌ها و فرهنگ‌ها را می‌شگافد و درین میان از یک اسطوره به اسطورۀ دیگر، از یک نماد به نمادِ دیگر طی طریق می‌کند و همچو آذرخشی در شب‌های یلدایی خانه می‌کند و به انفجارِ نخستین می‌رسد و تنوع جهان پرستاره.
ویژه‌گی دیگر این متن تنوع است و اختلاف و درنگی بر این تنوع و اختلاف در زمانه‌یی که دگم‌ها، کلیشه‌ها، قالب‌ها چه در اندیشه  چه در فرم و ساختار بیداد می‌کند و راه آزاده‌گی را از چهارسو برما می‌بندد و راه به استبدادهای مدرن‌تر از مدرن می‌برد.
مجید متنی‌ست که رنگین کمانی از نگاه‌ ها را دربرابر نگاه‌های وحدت طلبانه، استبدادی و  تک خطی می‌گذارد و موزاییکی از صداهای عامیانه، ادبی و کلاسیک را در کنارهم به نمایش می گذارد و ازباتلاقِ مرداب‌ها و در جازده‌گی‌ها عبور می‌کند تا با دم عیسایی و صوراسرافیلی رستاخیزی از قیامت کبرا برانگیزد، در واژه‌ها، سطرها و متن‌ها و نفس‌های مان. باشد که در هر نفس مان یعقوب دیگر، سهروردی دیگر و حسن صباح دیگر…. رستم دیگر، سربرآورد و در هراحساس و تخیل مان  مولانا و حافظی به خورشیدِ ملکوتی بپیوندد.
انگشتان مجید تلاشی‌ست که در تنگنای هیچ بند و قالب نمی‌ماند و زندانی هیچ زبان و زمانی نمی‌شود.
مجید فریاد رهایی است برفراز بندهای زور و زر و استبداد؛ حتا استبداد زبان و متنی که دیوارهایش در رستاخیز واژه‌گان فروپاشیده است.
در فرجام ، نوشتارمجید رستاخیزی‌ست که دهلیزها و دیوارهای زمان و زبان را به لرزه‌درآورده‌است و ازپا درافگنده‌است.

 

سالارعزیزپور جون 2009

 

ای پیام آور ای سالار

به مناسبت بیست و نهمین سالگرد شهادت عبدالمجید کلکانی

ای پیام آور
 ای سالار

 

درجستجوی کشف تو
زمین میچرخد
صداقت برآفتاب می نشیند
اوقیانوس ازچشم کهکشان میریزد
ومن
هچنان وهمچنان
کتابها و کاشانه های عالم را ورق میزنم
درجستجوی کلکهای تو
هنوز تا آن سوی گامهای مهتابی
سرگردانم
برای رسیدن به لحطه های لبخندت
تا جنگل های صمیمیت
میگردم
میگردم
به پیشواز خاطره ات
هنوز برمعبرعهد و مروت
مثل یک چریک زخمی
می ایستم
مرا ببخش که مقولۀ چریک را زخمی ساخته ام
مرا ببخش که معبرعهد را بر آب انداخته ام
عقابان رویایی
مسؤل تر از پرواز
نام ترا بر دامنه های ارغوانی می افشانند
تا افسانه و شجاعت وعصیان سبزشود
ومن
بی تو
چه ناتوان
تا به سا یه سارصبر و خاموشی
درجستجوی یک همرزم
سپیده دم را درکرانۀ آب، خواب می بینم
ما  در تو
خود را ترجمه میکنیم
نام تو
کشفی است
که قصه ها را سینه به سینه اسطوره می سازد هنوز. . .

 

پهلوان آغاشیرین

“زخون خویش خطی می کشم بسوی شفق”

 (این نبشته به مناسبت بیست و ششمین سالگرد شهادت مجید کلکانی تهیه شده است)

 

“زخون خویش خطی می کشم بسوی شفق”

 

سخن از مجید است. از بی رقیب ترین قهرمان تاریخ معاصر کشور ما. مردی که سمبول آزادی و مقاومت ، آئینه و وجدان آگاه ، بیدار ، رهگشا ، ستیزه گر و تسلیم ناپذیر مردم افغانستان است.
بیست و شش سال قبل از امروز جانیان خوانخوار روسی و نوکران فرومایۀ خلقی- پرچمی شان ، فجیع ترین و نابخشودنی ترین خیانت تاریخی را در حق مردم افغانستان روا داشتند و ناجوانمردانه چراغ زندگی این بزرگمرد را به جرم آزادی خواهی ، عشق به افغانستان عزیز ، عشق به مردم افغانستان و نفرت از تجاوزگران و  خائنین به مردم ، خاموش ساختند. اما مرگ فزیکی مجید ، آغاز زندگی نوین ، آغاز سیر او در جاودانگی و حضور معنوی او در تاریخ است. او هم اکنون بیشتر از هر زندۀ دیگر در تاریخ حضور دارد و مردم افغانستان او را به عنوان قهرمان ملی خود پذیرفته اند.
مرگ فزیکی او تأثیرات عمیقی در چگونگی سیر جنبش آزادیبخش ملی بجا گذاشت. جنبش انقلابی کشور مرگ او را سر آغاز دورۀ سختی از مبارزه خواند.
مهمتر از همه ، بیست و شش سال بعد از شهادت او که به یقین بیست و شش سال رنج و مبارزه و بدبختی برای مردم افغانستان بود ، هنوز هم شعار نبرد مجید ادامه دارد – شعاری که همرزمان و همنبردان مجید در آن زمان بلند کردند – شعار زنده است.
چرا چنین است؟ دلیل تداوم حضور این قهرمان افسانوی مردم در تاریخ چیست؟  ما سیری در حد توان در اندیشه ها و ویژگی های کار مبارزاتی این بزرگمرد داریم.
سال های ۱۳۳۰ شهید کلکانی به عنوان عنصرضد سلطنت درضدیت  با رژیم مطلقۀ شاهی مبارزات سیاسی خود را آغاز کرد.  ویژه گی مبارزۀ شهید کلکانی دراین است که :
۱/ خواست های سیاسی او به زودی مرزخواست رژیم مشروطه شاهی را در نوردید و او خواستارسرنگونگی قهری رژیم گردید.
 ۲/ ازهمان آغازمبارزه ، او روی مبارزۀ مخفی وایجاد هسته های مخفی مبارزاتی تأکید می کند واعتقاد دارد که مبارزۀ مخفی روش اساسی در بر اندازی حکومت های مطلقه است؛ وهرگز فریب زرق وبرق دموکراسی تاجدار را نمی خورد .
۳/ ویژ ه گی دیگری که به عنوان یکی از مشخصات شهید کلکانی درجنبش شناخته می شود، تأکید روی مبارزۀ مسلحانه است. او درمورد چگونگی آغاز وشیوه های مبارزۀ مسلحانه دست به کار وسیع تحقیقی و پژوشگرانه زد ، و برای این مأمول به نقاط مختلف افغانستان وتقریبأ به تمام مناطق مناسب برای آغازجنگ های پارتیزانی سفر کرد و با دقت وحوصله مندی  زمینه های مساعد وموانع کاررا مورد بررسی قرار داد.
اساسی ترین نکته درتئوری مبارزۀ مسلحانۀ شهید کلکانی ، پیوند این مبارزه با توده های مردم وچگونگی ایجاد این رابطه بود. در محورتیوری مبارزۀ مسلحانۀ او انسان جامعه افغانی قرار داشت و آگا هی دادن به این انسان وسوق دادن او برای دفاع ازحق اش. تفنگ ، مرمی وامکانات درین تیوری جای اساسی نداشت. به این معنی که عدۀ دیگری هم – چه قبل از کودتای ۷ ثور و چه بعد از آن – دست به سلاح بردند وحتی در دوره هایی جامعه ما به عنوان یک جامعۀ کاملأ مسلح درآمد، که درآن فقط با زبان تفنگ صحبت می شد. ولی ا ین تفنگ ها، تفنگ های خیراتی بودند وتفنگداران برای نجات از یک دشمن دست تگدی به دشمن دیگری درازکرده بودند که متأسفانه ما با دل پر درد وچشمان تر شاهد این مرحلۀ تاریخ بودیم وهم اکنون نیزمردم ما رنج عظیم این اشتباه تاریخی را می کشند.
اما شهید مجید می خواست انسان جامعه افغانی را معتقد سازد که او قادربه تغیرسرنوشت خود است واین توانمندی را دارد که از حق خود دفاع کند.او اعتقاد داشت ، زمانیکه انسان آگا ه ،متعهد ومصمم به تغیر باشد، وسایل و ابزارکار این تغیر را، خود میتواندبدست بیاورد. تکامل این تیوری را بعد ها در جریان جنگ آزادی بخش ملی ضد روسی – که او خودطراح خط مشی مستقل ملی دراین جنگ بود-، شاهد بودیم که چگونه سازمان او با شعار “با سلاح روس بر ضد روس ” جنگ آزادی بخش ملی راعلیه متجاورین آغاز کرد و قهرمانان سامائی صفحۀ درخشانی از تاریخ را با رنج ومبارزه وخون شان به عنوان عناصر غیر وابسته به بیگانگان ، متکی بخود وعاملین خط مشی مستقل ملی نوشتند.  
 ۴- مناسبات بامردم: شهید کلکانی به مردمش عشق بزرگ وایمان فراموش ناشدنی داشت. او از آغاز مبارزۀ سیاسی درتمام دورۀ این مبارزه به نیرو وظرفیت شگفت انگیز مبارزاتی مردمش باورمند بود. بجز دشمنان مردم و حکام زورگو ، با طیف های وسیعی از مردم اعم از کارگران ، روشنفکران، دهقانان ، روحانیون و متنفذین روشن بین روابط نزدیک وصمیمانه داشت و با آنها درشهر و روستا پایه های دوستی های محکمی را ریخته بود.                                                                                                        در رابطۀ خود با مردم آنچنان بی پیرایه و بی تکلف برخورد میکرد وآنچنان مسایل حاد وبغرنج اجتماعی را به بزبان ساده مطرح میساخت که مخاطبین او در وجود او رفیق وهمرزم خود رامی یافتند. این پایه اعتماد متقابل ، عشق ودوستی بزرگ مردم با او بود.
 او با تواضع وعلامندی ازتوده های مردم می آموخت.از زبان خودش نقل قول است که باری روستائیان کوهدامن گفته بودند “کمی بی حوصله هستی” مجید میگفت که من حد اقل ده سال تلاش وخود سازی کردم تا حوصله مندی را آنطوری که مردم انتظاردارند ، یاد بگیرم.
اونه تنها با روشنفکران کتابخوان شهری که با روستا زادگان وتوده های مردم درمجموع مسایل روزمرۀ زندگی شان، مشکلات و راه حل ها وبلاخره طرح هایی برای تغیر را مطرح میکرد ودر وجود آنها روحیۀ تغیر پذیری وتغیر آوری را بیدار میساخت.
حاصل این کار، جمعی از افراد توده ای بودند که مسایل بغرنج انقلاب افغانستان را به همان خوبی روشنفکران متفکرمی فهمیدند ودرین راستا کار میکردند.
به همان اندازه ای که او به مردمش عشق داشت وشب وروز را در کنار آنها ساده وبی پیرایه می گذشتاند، مردم نیز او را دوست داشتند وسر تا سر افغانستان خانه ومخفی گاه او بود. به همین علت هم او سال های طولانی زندگی مخفی خود را در میان مردم خود گذشتاند ودر تمام این سال ها تلا ش های دولت های ضدمردمی برای دستگیری او با همه فریب و خدعه بی نتیجه ماند.
همانطوریکه شهید کلکانی شخصیت برجسته و برازندۀ تاریخ ماست و زندگی ، افکار و مبارزاتش تأثیرات دیر پای در جامعه داشته و دارد، خود او نیز محصول دورۀ معینی از تاریخ کشور ماست. در این دوره در پهلوی شخصیتی چون شهید مجید شخصیت های بزرگ دیگری با ظر فیت ها و توانمندی های خاص درساحات وسطوح مختلف اجتماعی و سیاسی سر بلند کردند که تشریک آرمان های انسانی، اجتماعی،سیاسی وانقلابی شان ، آنها را به مجید نزدیک وهمگام ساخت و دریک رابطۀ متقابل دهش وگیرش روی همدیگرتاثیرگذاشتند وصیقل یافتند. مردان با ایمان، آگاه ،نترس، تسلیم ناپذیر، شجاع، هدفمند،متواضع وسر بلندی که یاران وفادارشهید کلکانی بودند.
علاوه برین جمعی از اعضای خانواده، یاران وهمفکران او ، جوانان پرشور روستائی و عیاران با عشق به مجید او را با تمام نیرو و توانمندی و درحدود امکانات مادی ومعنوی خود مانند مردمک چشم دوست داشتند وحفظ می نمودند.میتوان از جمع عاشقانی نام برد که گوئی با عشق به مجید زاده شدند و با این عشق درسنگر دفاع از آرمان های او جان دادند وحتی این عشق  “ساری” را به میراث ماندند. اومحبوب القلوب ترین رهبر، پیشوا وهمرزمی  است که تاریخ معاصر ما بخود دیده است.
شناسائی ظرفیت ها:
یکی دیگراز ویژه گی های کار شهید کلکانی، شناسایی دقیق ظرفیت ها وتوانمندی های مبارزاتی افراد بود. او با شناخت از ظرفیت وتوانمندی افراد، خود آگاهی ،حس اعتماد به نفس و جرأت سهم گیری فعال درمبارزه را در آنها زنده می ساخت وافراد را آنچنان درساحات کار شان سازماندهی میکرد که کار ها دیگربه وجدان _کنندۀ کار مبدل شود ودر یک فضای همکاری وتقسیم دقیق کارعلیرغم تفاوت های اجتماعی،فرهنگی وسیاسی حرکت همآهنگ را برای هدف واحد بوجود میآورد.
همچنان او بطورمدوام وخستگی ناپذیرصفوف متحدین مردم را گسترده ترمیساخت. ونتنها به جمع یاران خود وافراد مؤمن ومتعهد و وفادار توجه داشت که تلاش میکردهمۀ نیروها را درهمۀ ابعاد مبارزاتی علیه دشمن مشترک بسیج نماید ودشمن را تجرید کند.
شاید این شیوه شناخت وبکاراندازی ظرفیت ها وتجرید متداوم دشمن ، گسترش خستگی ناپذیرصفوف متحدین ، ویژ ه گی رهبری انقلاب ما باشد.         
کودتای ۷ ثور و کار وحدت طلبانه:
کودتای ننگین ۷ثورکه آغازفصل تازه ودردناکی از بدبختی ها و رنج های بیشمار مردم ما بود، در میان قاطبۀ ملت افغانستان ونیرو های سیاسی آن واکنش های متفاوتی را ایجاد کرد.
نیرو های ارتجاعی راه وابستگی درپیش گرفته و دست به دامان غرب وبیگانه زدند تا به کمک سلاح های خیراتی و به بهای بندگی خود را بر جنبش خود بخودی مردم ما تحمیل کنند. عده ای کودتا را رفرمیسم خواندند و به آن برخورد ریشه یی و اساسی نکردند. تعدادی هم نمی خواستند دربردگی وتسلیم طلبی از خلقی – پرچمی  ها کوتاهی بیاورند ودر انتطارفرصت بودند تا با خوش خدمتی لطف ارباب روسی را به خود جلب کنند.
شهید کلکانی از همان آغاز ، کودتا را مقدمۀ تجاوز عریان روس ها به سر زمین ما وادامۀ تمهید غدارانۀ سه دهۀ قبلی شان میدانست.او با تهور وجسارت و درایت انقلابی ،مقاومت ملی، دفاع از ارزش ها ونوامیس ملی، دفاع از وطن وهموطن را به عنوان اساسی ترین وظیفه پیش پای خود وجنبش ملی وانقلابی مردم افغانستان قرار داد و وحدت نیرو های ملی وانقلابی را به عنوان اساسی ترین مسله در دستور روز گذاشت.
 درپروسۀ وحدت، شهید کلکانی بر خورد بسیار دقیق ومتواضعانه دارد.مرکز ثقل کار وحدت طلبانه او بسیج همۀ نیرو های مبارزاتی در تمام ابعاد و گستره ها برای نبرد آزادی بخش ملی است. او می گفت اگر درجایی پنج نفرانسان آگاه، دلسوز و وطنپرست باهم یکجا شوند ، من حاضرهستم زیر رهبری آنها ، با آنها کارمشترک را شروع کنم.
در امر بزرگ وحدت تنها خودش و محفل خودش مطرح نیست. بلکه منافع تاریخی ، هویت ملی و پیروزی مقاومت مردم افغانستان مطرح است.
شهید کلکانی با جمعی از انقلابیون ،آزادی خواهان ووطنپرستان کشور درطی یک پروسۀ کار پرتلاش شباروزی ، سازمان آزادی بخش مردم افغانستان را تأسیس کردند؛ ولی از آنجائیکه او اعتقاد داشت که جنگ آزادی بخش ملی کار یک گروه ، یک سازمان ویک حزب نیست ، و از آنجائیکه شناخت دقیق از جامعه ومناسبات اجتماعی حاکم در آن داشت، میدانست که ناهمگونی های سیاسی- اجتماعی- طبقاتی باز تاب خود را در افکار، شیوه های کار سیاسی ومبارزۀ افراد انعکاس میدهد. لذا برای بوجود آوردن یک محراق مشترک ، همزمان با تأسیس ساما،دست به ایجاد جبهۀ متحد ملی افغانستان زد تا جمع وسیعتر و اقشار بیشتر جامعه را بدور شعار های اساسی آزادی ملی ، دموکراسی و عدالت اجتماعی بسیج و متحد سازد.
مسئله وحدت و کار متحدانه و پیگیر علیه دشمن مردم ، برای شهید کلکانی در حدود سازمان و جبهه متحد محدود نمیشود. او میخواهد مجموع ملت افغانستان یکپارچه علیه تجاوز و خائنین بایستد تا به آرمان های والا و انسانی آزادی و دموکراسی برسد.
او با تمام نیرو تلاش می کند تا دشمنان عریان و مخفی مردم افغانستان را در یک صف و مردم را در صف مقابل آنها قرار دهد.
متأسفانه ، اکثر نوشته ها و آثار مدون شهید کلکانی را در دسترس نداریم و مقداری از آنها هم شاید در جاسازی ها آنچنان جابجا شده باشند که هرگز بدست ما نیفتند. ولی از جمله آثار کتبی وی شبنامه ها و اولین اعلامیه سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) در دست ماست. ما درین اعلامیه و شبنامه ها سبک تازه و نوینی از ادبیات پرشور انقلابی را می بینیم. حاصل کار نویسندۀ توانا و مبتکری که نه تنها افکار ناب ، بکر ، انقلابی و خط ده یک جنگ آزادیبخش و انقلابی است که از لحاظ سبک ادبی اساس گذار یک شیوۀ نوین نگارش نیزمی باشد. این شبنامه ها مالامال از عشق و علاقۀ او به مردم افغانستان و نفرت عمیق و بی پایان او از متجاوزین و خائنین به ملت است.
صحبت از وحدت بود. او در تمامی این شبنامه ها با تحلیل روزمرۀ قضایا و با خط دهی برای بسیج مردم بطور متداوم درحال سره ناسره کردن متحدین مردم و خائنین به ملت است. او صف مقاومت را از انقلابیون حرفوی ، مردان مسلح سلحشور و شجاع سنگر های انقلاب ، فرهنگیان متحد گرفته تا کار وسیع نیروهای دموکرات ، علیه رژیم و بلاخره ، فرد فرد ملت افغانستان و عساکر و صاحب منصبانی که روز تا روز به صف مردم می پیوستند ، گسترش میدهد. او با ادبیات پرشور و حماسی خود در هر لحظه به تجرید هرچه بیشتر خائنین و تشویق هرکه به صف مردم می پیوندند ، می پردازد. او با دقت و عشق عجیبی در بررسی وقایع ، قیام ها و اعتصابات از سطح به عمق و از عمق به سطح میرود و درین مسیر همه را به اتحاد ، مقاومت ، و مبارزه دعوت می کند.
هنگاهی که رژیم کودتا دست پاچه از قیام همگانی مردم در مناطق مختلف کشور به شیوۀ قدیمی تفرقه بینداز و حکومت کن متوسل می شود ، شهید کلکانی با نوشتن شبنامه ” جاوید باد پیوند خون خلقها و اقوام سراسر کشور” با تقدیر خیزش های آزادی خواهانه از نقاط مختلف و از ملیت های مختلف کشور ، این هدف خائنانه دشمن را افشاء نموده و مردم را به وحدت و همبستگی فرا میخواند. حتی آن سربازان و عساکری را که دولت به جنگ برادر کشی فرستاده است برای وحدت و پیوستن با مردم دعوت می کند.
” رژیم کودتا که از آغاز چون طفل گورزاد فقط برای مردن در لحد تولد یافته بود ،اکنون در زیر تازیانۀ کوبندۀ خلق جان می کند و برای زنده ماندن به گوشت مادر وطن و خون پاک فرزندان آن دهان می اندازد. درین شرایط که سران جنایت پیشۀ کودتا از ترس انتقام خلق فامیل های خویش را به زیر سایۀ حمایت ارباب خود به ماسکو فرستاده اند ، ننگی بالا تر ازاین وجود نخواهد داشت که کسی با برادر کشی ، با اجساد خون آلود برادران خود پایۀ لرزان استبداد و استعمار را در کشور خود متکاء دهد.
رژیم جنایتکار کودتا دَین خون ننگینی در برابر خلق کشور بر گردن دارد که ناگزیر آنرا پرداختنی است. جلادان ، جواسیس و هواخواهان آن در دادگاه خلق حساب خواهند داد. و اما ننگ برادرکشی- اگر از روی اجبار و توأم با اکراه هم باشد- برای یک انسان با شرف و وطنپرست کشنده تر و اهانت بار تر از هر کیفریست.
سربازان وطنپرست! سلاح تانرا به سوی دشمن خاک و ناموس تان برگردانید!
هموطنان دلیر! ریشه های هستی تانرا بدست خود و بدلخواه دشمن قطع نکنید.”
شهید کلکانی که تمام مراحل زندگی مبارزاتی خود را در کنار مردم قهرمان خود سپری کرد و افکار و اندیشه های خود را از متن زندگی مردم گرفته بود ، هرگز با شیوۀ الگو سازی کشور های دیگر در قضایای افغانستان برخورد نکرد ؛ بلکه با خود آگاهی و آگاهی ملی قضایای کشور ما را تحلیل میکرد و طراح و مبتکر راه های عملی مبارزه بود.
او با دانش و فهم خود سال ها قبل از امروز بدبختی هایی را که بعد ها دامنگیر مردم ما شد پیش بینی میکرد و دشمنان مخفی و علنی مردم را افشاء می ساخت. او میدانست که امپریالیسم غرب تلاش دارد ، جنبش آزادیبخش ملی ما را به بیراهۀ وابستگی بکشاند و نتیجۀ آن چیزی جز ضیاع خون های ریخته شده نخواهد بود. چنانچه درین مورد در اعلامیۀ سازمان آزادیبخش مردم افغانستان می نویسد:
” خلق قهرمان افغانستان بیشتر از یکسال بدینسو به پلۀ توفانی نبرد خونین و سرنوشت ساز آزادی پا نهاده است. درین نبرد سهمگین جهانخواران امپریالیست که یکی در تلاش استیلاء با اتکاء بر سرمایۀ دلال دولتی می کوشد کشور ما را به مستعمرۀ مقهور و پرشگاه توسعه جویی های بعدی خود مبدل سازد و دیگری از سنگر رقابت، با دمسازی با نیروهای رجعت گرا می خواهد جنبش آزادیبخش خلق ما را به بیراهۀ تاریک عقب ماندگی و اسارت مخفی رهنمون شود- در یک صف و خلق قهرمانی که با عشق شکوهمند به میهن و با دلبستگی غرور انگیز به نوامیس ملی در راه آزادی ، رفاه و کرامت انسانی خود می رزمد در صف دیگرقرار دارد.”
آنچه را که شهید کلکانی در آن زمان واضح و روشن پیش بینی میکرد ، متأسفانه عدۀ زیادی توان درک آنرا نداشتند و اهمیت این پیشبینی ها را درک نمیکردند. ما اکنون سالها بعد می بینیم که چگونه بعد از شکست روسها ، بعد از آن همه رنج و بدبختی مردم ما ، وابستگی نیروهای ارتجاعی به غرب در کمبود و خلاء یک حرکت نیرومند ملی و مردمی زمینه های تجاوز دیگر را مساعد ساخت و ما از یک تاریکی به تاریکی دیگر کشانیده شدیم.
شهید کلکانی از آغاز کودتای ثور تا زمان دستگیری و زندانی شدنش تمام مسایل و وقایع با اهمیت را انگیزه برای نوشتن قرار میدهد و با تحلیل و بررسی اوضاع و جمعبندی تجارب به بسیج مردم می پردازد.  شهید مجید در اولین اعلامیۀ سازمان که هنوز حفیظ الله امین جلاد بر سر قدرت بود، پیشبینی تجاوز مستقیم روس به افغانستان را می کند:
” بدینگونه امپریالیسم روس که در قمار کودتا ها رویای شیرین غارت این سرزمین را در سر می پروراند، دریافته است که با وجود اقتصاد غول آسا و تکنولوژی شگفت انگیز دست داشتۀ خود در برابر ارادۀ پیکار جویانه ملت ستمکشی که با قاطعیت و جانبازی در راه یک آرمان عادلانه و انسانی می رزمد ، به زانو در می آید.
اکنون امپریالیسم روس بر سر دوراهی ای قرار دارد که دورنمای آن چیزی جز شکست ننگین پدیدار نیست:- تعویض چاکران بیکاره با چهره های رسوایی که بیش از پیش محکوم به مرگ اند- و یا ماجراجوئی نظامی و غرق شدن در گرداب نظیر ویتنام.
شواهد حاکیست که امپریالیسم روس با منطق ضد انقلابی خود ، در ضمن تکاپوی بیشرمانه برای سرهم بندی کودتای دیگر( به وسیله نیروهای ذخیرۀ خویش چون باند وطن فروش پرچم) برای مقابلۀ عاجل با گسترش و تشدید شورش خلق مداخلۀ مستقیم نظامی را شدت بخشیده است.”
از همان آغاز شهید کلکانی میدانست که نیروهای ارتجاعی شدید ترین ضربات را به جنبش وارد خواهند کرد و هشدار میداد که مضمون جنگ آزادیبخش ما دفاع از منافع تاریخی و انقلابی مردم افغانستان است که باید بعد از شکست تجاوز و پیروزی نبرد آزادیخواهانه، انسان جامعه افغانی به دموکراسی و عدالت اجتماعی به عنوان ضرورت تاریخی خود نایل آید.
شهید کلکانی ضرورت دموکراسی برای جامعۀ افغانی را در زمانی مطرح کرد که کلمۀ دموکراتیک در فضای مختنق جنایات خلقی- پرچمی ها متأسفانه مسخ و ترور شده بود و نیروهای ارتجاعی با استفاده از این فضا هرچه را که نام دموکراسی داشت برچسپ کفر و الحاد می زدند؛ ولی شهید کلکانی با جسارت و راهگشائی این مسایل را دقیق و روشن مطرح میکرد.
او در اعلامیۀ سازمان درین مورد می نویسد:
” گذشته از این ارتجاع مردود با خزیدن در صف پیکار خلق و سوء استفاده از معتقدات ملت مسلمان ما تلاش دارد با تخطئۀ گرایش راستین ترقیخواهی و با دامن زدن تفرقه در جبهۀ خلق ، نبرد آزادیبخش ملی را که با عبور از دریاهای آتش و خون بسوی قلۀ پرافتخار پیروزی ره می گشاید ، تضعیف نماید. در حالیکه تجارب سرتا سر جامعۀ بشری و منجمله نبرد های ضد امپریالیستی پارینۀ خلق ما به بهای خون هزاران فرزند پاکباز این سرزمین مؤید این حقیقت است که آزادی ملی بدون دموکراسی واقعی ، عدالت اجتماعی و گرایش مترقی جز اسارت نوین و ضیاع خون های ریخته شده پی آمدی نداشته و نخواهد داشت.”
شهید کلکانی طراح و مبتکر مشی مستقل ملی و انقلابی است. همانطوریکه تذکر دادیم او فورمول انقلاب افغانستان را از متن جامعه و با شناخت دقیق از آن بیرون می کند. استعمار و امپریالیسم به اشکال متعدد (تهاجم نظامی ، چپاول اقتصادی و گاهی در لفافۀ کمک و همکاری) میخواهد هویت ملت ما را نفی کند و مانع تکامل طبیعی و سالم جامعه شده ، و آن را بسوی اسارت عیان و یا نهان رهنمون شود.
مشی مستقل ملی ، به معنی اتکاء بخود و داشتن روابط شرافتمندانۀ بین المللی یعنی عدم وابستگی است. اتکاء بخود داشتن روابط و مناسبات با مردم است و اعتقاد به اینکه مردم خود تاریخ خود را می سازند. اتکاء بخود باید از خود آگاهی شروع شود. اتکاء بخود به معنی اشتراک فعال و عملی در جنبش ، جمعبندی مداوم تجارب ، کشف خصوصیات جامعه و توانمندی و جسارت ارتقاء دادن تجارب به سرحد تئوری های رهبری کننده انقلاب است. با این شیوه میتوان فورمول انقلاب و مبارزه در کشور خود را به همت خود کشف کرد. سخن آخر اینکه ، اتکاء بخود به معنی طرد هرنوع وابستگی است. شهید کلکانی به ظرفیت ها و توانمندی های مردم اتکاء می کند. چنانچه در شبنامۀ “در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است” می نویسد:
” چه جبونانه و خائنانه است نوحۀ جغد آسای آنانی که به امواج خروشان قهر مردم و سمت گیری درست و نهائی آن باور ندارند و راه رستگاری و نجات را نه با مردم بلکه با یک دشمن علیه دشمن دیگر سراغ مینمایند و یا از بیم دو دشمن گوشه گیری و انزوای بیدرد سر را در پیش می گیرند.”
در همین ارتباط در شبنامۀ ” خروش رعد در پکتیا ” تجارب قیام قول اردوی پکتیا را جمعبندی می کند و می نویسد:
” قیام ۱۴ دلو بار دیگر ثابت نمود که هرگاه مردم متحد گردند و از رهبری آگاه ، مسئول و جانباز برخوردار باشند ، نیازی ندارند سلاح رزم خود را از کسی گدائی کنند ، بلکه میتوانند آنرا به قدر کافی از دشمن به دست آرند.”
شهید کلکانی معتقد بود که جنگ آزادیبخش تنها محدود در ساحۀ مسلحانه و جنگ نظامی نیست ، بلکه در مقابل یک سیستم امپریالیستی باید با یک سیستم جنگید ؛ سنگر های مبارزاتی را در ساحات گوناگون گسترش داد و تمام نیروهای مبارز ملی را در تمام ابعاد مبارزاتی بسیج کرد تا فرد فرد مردم افغانستان امکان سهمگیری درین نبرد آزادی خواهانه را داشته باشند. در جمعبندی تجارب اعتصابات شهر کابل در شبنامۀ ” در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است” می نویسد:
” اوجگیری و گسترش همزمان جنبش اعتصابی در شهر ها و روستاهای کشور ، در قعر زمستان ، بهار سرخی را نوید میدهد. جنگ آزادیبخش ملی ما یک جنگ اقتصادی ، سیاسی ، نظامی ، فرهنگی و روانیست. پیروزی این جنگ خواهان سهمگیری مردم سراسر کشور ، با تمام هستی خود در تمام عرصه ها و سنگر های مبارزه است . دامنۀ جهاد و اشکال آن باید چنان گسترش و تنوع یابد که هر فرد کشور به تناسب امکانات خود بتواند دشمن را ضربه زند و جنبش مقاومت را از جهتی یاری رساند.
. . . در مرحلۀ اول کودتای ثور یک بخش مردم سلاح بدست در برابر ماشین غول آسای جنگی روس جانبازانه می رزمیدند و بخش بزرگ مردم با تأسف ازینکه سلاح ندارند – و با این توقع فریبنده که در یک روز ” نوروز” یا یک شب “لیله القدر” حضر کاذبی به سروقت آنها خواهد رسید و به آنها سلاح توزیع خواهد کرد- نقش تماشاگر ” هراسناک” را بازی میکردند و چه بسا که در تجلیل های فرمایشی برای دشمن هورا می کشیدند. در جنبش اعتصابی که در گام دوم به پلۀ تظاهرات بالا میرود ، مردم سلاح شکست ناپذیر خود- سلاح اتحاد – را می یابد.”
شهید کلکانی سمبول آشتی ناپذیری با متجاوزین و دشمنان مردم است. او بیرحمانه دشمنان را افشاء می سازد و نفرت عمیق خود را به آنها اظهار می دارد. درینجا برشی از شبنامۀ” روس اشغالگر در سراشیب رسوائی و تباهی” را می آوریم:
” این حقیقت است که “امین” بحیث سفاکترین جلاد ملت ما بر تختۀ ننگ جاودانه چار میخ خواهد ماند. ولی سراسر کارنامه خونبار و نفرت انگیز او در اوقیانوس شرارت امپریالیسم روس قطره ای بیش نیست. هیچ شعبده بازی نمیتواند این حقایق را دگرگون جلوه دهد. این شیوۀ شناخته شدۀ امپریالیسم غدار و جنایت پیشۀ روس است که روزگاری برده سگ صفت چون”ترک” و “امین” (و سرانجام ببرک) را با ژست های “برادرانه” و “رفیقانه” در آغوش میگیرد و روز دیگر پشتارۀ گرانبار جنایات خود را بنام آنها به بازار تقلب عرضه میدارد.
در دامگاه نیرنگ روسی به سادگی سفلۀ بی شخصیت “نابغه شرق” خوانده میشود تا روز دیگر به اتهام کیش شخصیت به گورستان ننگ سپرده شود و جلاد وحشی ” قوماندان دلیر ثور” تعین می گردد تا در فرجام جنایات ننگینش بدامن “سیا” پاک شود و ” دربار مل ” مطرود در آستین توطئه نگهداری میشود تا در فرصت مقتضی به عنوان ناجی خلق مسخره گردد.”

تمام مزرعه از خوشه های گندم پُر
دریغ سنبله ها را کسی درو نخواهد کرد
دروگران همه پیش از درو
درو شده اند. . .
(حمید مصدق)

دوستان عزیز!
ما با درنظر داشت الزام وقت و گنجایش پروگرام و در حدِ توان محدود خود ، سیری گذرا و عجولانه بر برخی از اندیشه ها و ویژه گی های سخصیتی شهید کلکانی کردیم.
متأسفانه در کمبود او و جمع زیادی از یاران همفکر و همسنگر او که بیرحمانه از طرف استعمار گران روس ، جانیان خلق و پرچم و مرتجعین سیه دل شهید شدند ، حرکت برای آزادی و دموکراسی به کندی گرایید. دراین خلاء با تاخت و تاز ارتجاع وابسته همانطوریکه شهید کلکانی هشدار داده بود ، علیرغم قربانی بینظیر مردم ما خونبهای آزادی اسارت نوین بود.
هم اکنون وجدان ملت آزادۀ ما از تلاشی که برای تحمیق شان زیر عنوان صدور دموکراسی و مبارزه با تروریسم صورت میگیرد ، جریحه دار است. ملت ما زخمیست و سینه خیز راه میرود. دشنۀ خون آلود ارتجاع را به پشت و پاشنۀ آهنین متجاوزین نوین را روی سینه دارد.آمو و هندوکش سیاه پوش و اسیر اند.
تجارب دردناک تاریخی ۲۶ سال اخیر به حقانیت این اندیشه های شهید کلکانی صحه می گذارد ، که وابستگی و راه نجات از یک دشمن را با دشمن دیگر جستجو کردن حلال مشکلات مردم نه ، بلکه عامل بدبختی های بیشتر و وحشتناکتر می گردد.
مردم ما به قیمت تجارب خونین و غم آلود ، دشمنان رنگارنگ و نقاب پوش خود را شناختند. در پروسۀ جنگ طولانی رگه های (ولو باریک) خود آگاهی و آگاهی ملی بر بستر تکامل ذهنی شان نقش گردیده است. به یقین که مردم ما دیر یا زود غبار سکوت در برابر استعمار و تجاوز را از آئینۀ تصمیم شان خواهند زدود.
تا زمانیکه مردم به آرمان هایی که شهید کلکانی و یارانش در راه حصول آن مبارزه کرده و جان شانرا فدا ساخته اند نرسیده اند، او در “غیبت خود حضور” خواهد داشت  و این فریاد او از آنسوی مرز های جاودانگی بگوش خواهد رسید:

         ” بریده باد زبانی که در برابر تجاوز امپریالیسم خاموش بماند!”

خنجر- جون ۲۰۰۶ میلادی

 

یادی از پیوستگان به جاودانگی

 

یادی از پیوستگان به جاودانگی
شاد باد روان آنانیکه درجاده پر سنگ و خار و پر فراز
 ونشیب رهسپارستیغ آزادی شده اند

روزی مردی از قبیلۀ سر به کفان آزادمنش گفته بود: ” رفقای عزیز!  مرگ واقعاً تلخ است و ناگوار. ولی اگر بدانم که پس از مرگم درفش من به زمین نمی افتد و آنرا کسی از همرهان قافله ما بدوش میکشد و به پیش میتازد، آنگاه مرگ را به آغوش باز استقبال میکنم.”

 آنچه را گفتم ونوشتم زمزمه انسان خسته و درمانده نه، بلکه طنین  ملکوتی یک فرمان است. فرمان انسان پیکارجو ،آزاده خو و سمبول کاملاً دقیق انسان سربلند و با ایمان. این فرمان دَین را بدوش رهروان راه آزاد زیستن میگذارد و لذا موکداً باید گفت اگر نامرد نیستیم، درفش آن علم برداران سر به کف را به زمین نخواهیم گذاشت!

یاران همسنگر و رفقای طریق دشوار گذار آزاد منشی! او ایکه مرگ را به آغوش باز پذیرا بود، لذت زندگی را نیز میدانست، مثل من وتو و مثل هر یک مان. اما اینرا نیز میدانست که آزاد مردن خودش صدهنر است.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جـــــــــــریدۀ عالم نشان ما

آن راد مردان و راد زنان، آن خجسته پیمانان متعهد تصادفاً کشته نشده اند. آنها با چشمان باز و آگاهی
کامل از فرجام سرخ وخونین شان در راه برگزیده پا می فشردند و عـقبگرد ودرجازدن را ننگ می پنداشتند.

مختصر مکثی به این سروده میتواند ثبوت قول ما باشد:

زخون خویش خطی میکشم  به سوی شفق
چه خوب عاشق این ســـــرخـــی سرانجامم

آنها با چنان غرور و شهامت ره می سپردند که بر مرگ غـالب می آمدند. تو گویی طبیعت را دگرگونه میساختند، مرگ را ذلیل میشمردند، دژخیم را به سخریه میگرفتند و میگفتند:

تویی که پشت تو میلرزد از تصور مرگ
مـنم که زندگی دیگر است اعــــدامـــــــــم

چه کسی میتواند در مقابل این عـزم راسخ و غرور شکست ناپذیر سر تعـظیم فرود نیاورد؟ حتی خـــصم نا بکار نیز از این ارادۀ آهنین یَکه میخورَد و دستپاچه و لرزان او را به تیر میبندد و گمان میبرد که آزادی را کشته است. زهی حماقت و بیچاره گی! روانت شاد باد سرمد عزیز!

آزاده مردی از قبیله آزادگان و قافله وارستگان « سیدال سخندان» که با اشعارش میتنگ ها و تظاهرات پوهنتون را به لرزه اندر میکرد، روزی در جمع یاران و هم صنفانش به رسم مطایبه و شوخی با پرسشی رو به رو شد. رفیقش از او پرسید:” سیدال اگر انقلاب به پیروزی برسد تو چه پُستی را در دولت انقلابی عهده دار خواهی شد؟ او با لبخند نمکین و چهره ی بشاش گفت:” من بارها در جریان تظاهرات تعریفی از انقلاب را تکرار کرده ام و گفته ام که انقلاب  صفحه گل دوزی و محفل مهمانی و پایکوبی نیست، انقلاب معرکه خون و آتش است و عـزم من اینست که پیشقــراول و علم بردار میدان انقلاب باشم و لذا اگر پُستی را اشغال کنم، همانا مقام شامخ شهادت خواهد بود.”

تا سرندهم، پا نکشم از سر کــویش
نامـردی و مردی قـدمی فاصله دارد

آری، او مقام و منزلش را به خوبی میدانست و دانسته اندران مسیر گامزن بود. سرانجام او همچون نخل ستبر تاریخ، به دستان خون آلود و کثیف اخوانی ها ایستاده پی شد و دلیرانه فرو غـلطید  وقافله سالاری پویندگان راه آزادی را در آن برهه زمان به نام خودش رقم زد. یادش جاودانه و خاطره اش تابناک باد!

روزگاری که شاهراه کابل ــ لوگر به تله مرگ کاروان های نظامی روس ها و نوکران بومی بی مقدار شان مبدل شده بود و درهر گذار از آن معبر ده ها افسر و عسکر روس و ارتش مزدور نابود میگردیدند و ده ها تانک و زره پوش و جیپ های شان طعمه حریق میگردید، راد مردی در آن دیار سر برآورده بود و سنگرگاه « بینی حصار» را به آوردگه شکست ناپذیری تبدیل کرده و در حین جوانی آمرانه و قاطعانه فرماندهی میکرد. این همآورد بی بیل « نـبـی حق بین» بود که شهرتش مورد ستایش مرد و زن آندیار گردید. او در یک سفر کاری به صوب پاکستان رهسپار بود که با جمعی از یاران خویش در دام گسترده باند اخوانی گرفتار آمد و نامردانه تیربارانش کردند. قطاع الطریقان اخوانی با این نابکاری زشت و مذموم، روسها وایادی شانرا شادمان کردند و سنگر گرم و داغ مقاومت ملی ضد روسی بینی حصار را سرد و خاموش ساختند.

طفل نبی که پس از شهادتش به دنیا آمده است، حالا جوان متین، زحمتکش و باهوشی است، ولی هماره خاموش و درخود فرو رفته دیده میشود. به راستی وقتی از زبان اطفال هم سن وسالش لفظ پدر را میشنفت، فوراً نگاه پرسشگری به چشمان مادرش می انداخت و به زبان حال میپرسید: این پدر چگونه چیزی است که من آنرا نمی فهمم؟ و از آنجا ئیکه گم شده اش را تا حالا در نیافته است، به حجب و خموشی پناه برده است.

 ما همه میدانیم که رفته گان شهر شهادت اگر از یکسو سربلندی و سرخرویی را با کمال افتخار به بازماندگان شان به ارث گذاشته اند، از جانب دیگر غم و ا ندوه بزرگ و بی پایانی را از فقدان و نبود شان نیز به جا گذاشته اند. و اما، ما میتوانیم غم و اندوه را به نیروی پیکار و پویندگی مبدل سازیم و دشمنان سیاه روی باید بدانند که: ” پدر کشتی و تخم کین کاشتی  =  پدر کشته را کی بــــــــــود آشتی “

یاران عزیز! میدانیم که گذر زمان درنگ ناپذیر است. لحظه ها ، روزها و سالها میآیند و میروند، طوریکه آمد ورفت آنرا نیز متوجه نمیشویم. ولی بعضی لحـظات، روزها و سالها چنان برجستگی می یابد که گویی خلاف ناموس طبیعت، زمان از حرکت باز میایستد. حوادث و پدیده ها در آن لحطات چنان متراکم میشود، جان میگیرد و بلند میشود که بسان ستیغ بلند کوهساران در اوج قرار میگیرد و جلوه جاودانگی مییابد.

 آری عزیزان! هژدهم جوزای سال۱۳۵۹ش  یکی از همین روزهاست که سیر زمان را متوقف نموده است و بلند و شامخ چون ستیغ کوهساران جاودانه جلوه میکند و اذهان فرزندان ملت سربلند افغانستان را از وجود و تأثیر خود مالامال میسازد.

در یک چنین روزی اُســـوَه مقاومت و آزادگی « مــجـیـــد کلــکانـــــی» در یکسو و اختاپوت غدر و خیانت و تجاوز در سوی دیگر رویاروی هم قرار میگیرند. یک طرف معادله ابرمرد شجاع و محبوب القلوب ملت افغانستان چون هـــژبــــر هــــژیــــــر با شعار یا مرگ یا آزادی بر لب، ایستاده و طرف دیگر سالوسان سیاه روی و دشمن منفور ملت افغانستان با زراد خانۀ مدرن کشتار جمعی چون روباه مکار قرار دارد. این یکی چون صخرۀ استوار و چون شمشاد با قد رسا و گردن بلند ، و آندگر چون بید به خود لرزان و سرنگون وشرمسار. سرانجام نفیر گلوله ها پایان معرکه را شکل میدهد. اُســوه مقاومت و نخل بلند آزادی ظاهراً فرو می غـلطد و دیو طبل پیروزی میکوبد. پژواک  فرو افتیدن سرو بلند آزادی چون رعــد بهاری از کران تا کران کشور طنین انداز میشود.

جنبش آزادی تکانه ی جدیدی به خود میگیرد و اما دیو سرخورده و وامانده راه گریز میجوید. آری، دیو میگریزد، ولی جان به سلامت نمیبرد، پارچه پارچه میشود و از او فقط خاطرۀ شرنگ تلخ تاریخ به جا میماند و بس! اُســوۀ مقاومت میرود، ولی جرس قافله اش نماد مانـــدگار نسل اندر نسل مردم میشود. یادش پـر طـنـطـنه میشود و هیچ نمی میرد. اینرا میگویند زندۀ جاوید. درود آتــــــشیــــن نــــثـــارتــــو ویــــارانـــت بـــاد مـجــــیــــد کلکانـــی!

نام نامی این شهسواران میهنپرست نه یکی و دوتا، بل درجن درجن است. خط قرمزین تاریخ وطن  با نام و کارنامه ایشان مزین است ونام شریف هریک شان چلچراغــیست فرا راه پویندگان طریق   آزادی! به یاد بیاورید اکرم، صادق، رهبر، دادگر ، بهمن ، جرئت، طغیان ها، میرویس فراهی، سرمد، پویا، لهیب، رستاخیز، نسیم، مبین، مسبح الله، سید نادرشاه، ابراهیم قندهاری وسایر شهدای راه آزادی و انقلاب که درین فشرده فرصت یادکرد احاد آنها ممکن نیست. من همه آنها را در هر لحظه زندگی ام با خود دارم، خویشتن خویش را در میان آنها مییابم. ما دستهای همدیگر را صمیمانه فشرده ایم. ماهمدیگر را عاشقانه به آغوش کشیده ایم. ما همدگرخود را بوسیده ایم و گفته ا یم سفر بخیر رفیق عزیز!! و از همه ارجناک تر ما باهم تعهداتی بسته ایم که هرگز فراموش نمیشود.

گفتیم بعضی روزها و لحظات در توالی گذشت زمان برجسته گی مییابد. این لحظات گاه قـندیلیست نورآفرین و امید بخش و گاه چنان تار و قیرگون که گویی خاک بر چشم آفتاب میپاشد و فضای حیات ملت ها را در تاریکی و اندوه فرومیبرد. در ردیف اینگونه گرهگاه های سیاه وشبگون یکی هم یازدهم سپتمبر است . حادثه شوم ودهشت زایی که به دستان تروریستان و غول های سرمایه امپریالیستی سازمان یافت و مصیبت بزرگ جهانی را خلق کرد. ودر در سرزمین ما افغانستان پای نحس تجاوز و اشغال را باز کرد، وطن ما اشغال گردید، گروه گروه انسان میهن ما به کام مرگ فرو رفت و فریاد مادر وطن به افلاک رسید که از فرزندانش میطلبد تا برای نجاتش کمرببندند. فرزند خلف افغان بازهم چلنج رزم آوری و همآوردی را دریافت و با آزمون جدید و بزرگی روبرو شد.

من با اطمینان کامل میگویم که ملت بت شکن ما ازین آزمون نیز سربلند و کامیاب بدر میشود ، ولی زینهار! که دست از پا خطا نکنید. چالش امروزین علاوه بر همت والا، عزم راسخ و روحیه قوی آزاد منشی، هوشیاری فوق العاده بلند سیاسی نیز میطلبد. پنجه در پنجه اتحاد نامیمون امپریالیسم جهانی دادن شوخی بردار نیست. شما مشاهده میکنید که دشمن دو شمشیر به دست دارد، شما نیز با دو شمشیر به رزمگاه بروید. شمشیر همت و آزاده خـویی و شمشیر آگاهی سیاسی و تحلیل مشخص.

رفقا ، ضیقی وقت مجال پرداختن به این مهم را عجالتاً  نمیدهد و آنرا به فرصت دیگری موکول میکنم و این شعر سعــدی را در پیوند به آن بسنده میدانم:

شنیدم گوسفندی را بــــــزرگی
رهانید از دهان و دست گرگــی
شبـــانگه کارد بر حلقش بمالید
روان گــــوسفـنــد از وی بنالید
کـــه از چنگال گرگم در ربودی
چـودیـدم عـاقبت گرگم تو بودی

در پایان یکبار دیگر تجدید تعهد نموده میگویم همسفران جاده پیکار! ما با شما هستیم و درفش آزادی تانرا به زمین نمیگذاریم.

ســــفـــر تـــان بـــخــیـــر بــاد!

فــاروق حـق بـیـن ــ کانادا ــ دوم جــون ۲۰۰۹

لاله ء خو نین

     
لاله ء خو نین

               
به منا سبت سومین سالگرد شهادت  شهید  مجید
 رهبر شهید ساما.
 برگزیده از کتاب ” نه !. .  این بهار نیست ! . . .”

 نگاه من به افق  خیره  گشته ره پوید
و بوی عطر نگاران ز دور می شنوم
صدای خاطره ها خاطر ملالم را
بخود همی پیچد
و از فراز و فرودی زمان نظاره گرم
نگاه  یاران  را
به جان ودل شنوم
غریو  مستان  را
پیام مست و غرور آفرین انسان  را .
مرا به  خود  خواند
در آ ن بلند زمان
به  قله  های جهان
به  تارکی  گردون
به بزم گاه فروهر
به بام  کاخ رفیع فرشتگان  زمان
به بارگاه شهیدان قهرمان  وطن
ومن به  بال شفق پر زنم به سوی  افق
ودر  مقام عزیزان
و در مزار  شهیدان
دمی به سجده روم
وسر فرود  آرم
که این مقام مرا معبد است ومعبود است .
به هر طرف نگرم لاله های گلخون  را
شقایقی که مشبک تنش ز تیر جفاست
به هر طرف نگرم سینه های پر خون  را
که تیغ اهرمنان پاره ، پاره اش کرده .
در آن میانه یکی خیل لاله را  دیدم
که آشنا  تر  بود
وقد وقامت شان زان شقایقی دگر
رساتر است وبلند
و من نگاهم  را
عمیق  تر  کردم
و غرق مست نگاهم که  لاله ها  یکد م
همه به  یک آواز
مرا  صدا  کردند
صدا . . . ؟
فقط نه  صدا، بل  پیام انسان  بود
غریو  مستان  بود
خروش  یاران  بود
خروش بانگ شهیدان  پاک  سامائی
همان نوای  دل انگیز  رزمجوئی  ها
که باز بار  دگر
به نبض پر  تپشم جنبشی دگر بخشید
و من . . .
درون  بستر دریای  عشق  یارانم
بسان  ماهی کز  جویبار سر  بکشد
به خود همی  بالم
شتاب من  دو سه  چندان
برای  دیدن  یاران
دوان ، دوان و شتابان
کنار لاله رسیدم
همه ستاده  به یک حلقه
دست ها  در  دست
در آن میانه ، یکی لاله در  وسط دیدم
سخنور  دیگران  بود
بسان گرد  زمان  بود
و رهبر  همگان
و شمع محفل یاران
همه به  دور او
چنان فشرده
تو گوئی ، نه خیل  لاله
که یک لاله  با  همین عظمت
تنش چو  روئین  تن
ز خاک  روئیده .
سخنور  یاران
بسان  زیر و بم  موجهای توفان زا
به  من  خوش  آمد  زد
و من به او  گفتم
یکی  پیام به  من ده  زخیل  لاله ی خود
اشاره  کرد به آن  حلقه ء که چون  تن  واحد
به  گرد  او  بودند ،
و  گفت :
” رهسپران  !
پیام  ما اینست :
چراغ  ما  که فروزان  فراز  راه  شماست
به  خون  سرخ  من و همگنان  آگاهم
نصیب  یاران شد .
وزین طلیعه ی نور
به کوره راه  و بیغوله  های  حول انگیز
چه  نور  باران  شد
سپاه  تاریکی
و جغد و شب پره  ها
چه  ترسناک ازین  چلچراغ  روشنگر
و  بیمناک ز  رگبار نیزه ای  نورش
همیشه در  پی خاموشی  وشکستن  آن
به  کف  شناس  حوادث پناه میجویند
و راز  کشتن  نور
زجهل می  پویند .
به هوش  ای  یاران ! . . . !
که سازمان  بود  این چلچراغ راه  گشا
ستاد رزم  آرا
به پاسداری این پیکری به خون رنگین
هر  آنکه  ره سپرد
راه   لاله   پیموده  است
و خیل  لاله ی  ما
درود  خویش کند هدیه ء  قد مگاهش .”
قسم  به  لاله ء  خونین
که  از شراره ای  نورش
به قلب ماست  امید  رهائی   انسان
قسم به عهد و به  پیمان خون  که بسته  نمودیم
که  راه  او پو ئیم
امید  او  جو ئیم .

                      
آهنگر   جوزای ۱۳۶۲