تسلیت نامۀ وبسایت رهروان

۲۷ اپریل ۲۰۱۶

amin

 ستارۀ تابناک دیگری در دل آسمان غم آلود وطن فرو خفت. در ۲۱ اپریل امسال، قلب امین سیماب در اثر سکتۀ قلبی برای ابد از تپش بازماند. جوان درد مندی که سالهای متمادی بخاطر  استقلال،آزادی و عدالت  اجتماعی،  دلیرانه مبارزه کرد و در مسایل مختلفۀ سیاسی و فرهنگی، پژوهش نمود، مقاله نوشت و مجله و جریده بیرون داد. هیأت تحریریۀ وبسایت رهروان، نبود امین سیماب را برای مردم افغانستان یک ضایعۀ عظیم دانسته و برای خانوادۀ سیماب و اهل فرهنگ، مراتب تسلیت خویش را ابراز میدارد.

 

هیأت تحریریۀ رهروان

رنج‌های مقدس در آیینۀ پذیرش خوانندگان

عدهای از خوانندگان احساس و نظریاتِ شان را پیرامونِ شکل و  » رنجهای مقدس « پس از چاپ و نشرِ جلدِ اولِ کتاب به من جرأت داد تا  »رنجهای مقدس« استقبال و ابرازِ نظرِخوانندگان از  ، محتوی کتاب با من در میان گذاشتند .بررسی بخشی از دیدگاههای آنها را با شما شریک بسازم .امید وارم این بخش آغازی باشد برای نوشتنِ جلدِ دوم.

عبدالقیوم رهبر ، چلچراغِ علم و فضیلت

تسلیم طلبی در قلمرو مبارزه و بقاء . . . انسان خود آگاهی است. او از خویشتن و از واقعیت و شایستگی انسانی خویشتن آگاه است. و فرق اساسی او از حیوان، که از مرتبۀ احساس ساده ( نفس ) خود فراتر نمیرود درهمین است.

چاپ کتاب “رنج های مُقدس” به منتظران مبارک باد!

آنچه در سلول‌های مرگ آفرینِ ریاست‌های چندین‌گانه خاد، ریاستِ امور تحقیق، زندان پلچرخی و در زندانهای ولایات بر اولادِ وطن گذشته است بالا‌تر از قیاس درد انگیز است.

دعوتنامه – به مناسبت بزرگداشت روز شهدای جنبش ملی و انقلابی کشور

کشور عزیز ما و مردم زحمتکش و ستمدیدۀ آن بیش از سه و نیم دهه است در محراق مناقشات و کشمکش های
بزرگترین قدرت های جهانی و منطقه قرار گرفته و

فرشتۀ نگهبانِ ما را کشتند- به مناسبتِ روزِ پدر

وقتی داخ ل صن ف درسی شدم شاگردانم به رس م معمول به پا خاستند. شتابناک همه را از نظر گذراندم و
پیش روی صنف قرار گرفتم. آنها خاموشانه به سویم می نگریستند و گوش های شان منتظر شنیدن پیامی
از جانب من بود.

به یادِ پدرِ گمشده و بی مزارم

والدینم پنج فرزند به دنیا آوردند: سه پسر و دو دختر. من فرزند بزرگ خانواده بودم. ازنسبتا آرامی داشتیم. از همه مهمتر ، صفا و صمیمیت در ً لحاظ اقتصادی ، زندگی متوسط وفضای گرم خانوادۀ ما موج می زد. در حویلی ما عالوه بر مادر کالنم ، خاله ها و ماما هایم
نیز زندگی می کردند.

درنگِ کوتاهی پیرامونِ زندگی سیاسی حفیظ آهنگرپور

هنوز کودتای بیست و شش سرطان ۲۵۳۱ خورشیدی که جمهوری سرداری را به صحنه
مبار ز دلیری بنام عبدهللا )حفیظ آهنگرپور( که بیستمین بهار آورد، به پیروزی نرسیده بود.
عمرش را می گذشتاند ، زندگی عادی اش را از دست داد و به زندگی مخفی روی آورد.

رنج های مقدس( تو خو نشکستی ، من حالا پاش پاشت می کنم )

سرباز مرا به شعبۀ استخبارات )خاد( زندان ب رد. وقتی داخ ل دفتر شدم آم ر شعبه از جا بلند شد و رو
دو ن هیچ مقدمه و بر رویم ایستاد. از چهرۀ درهم کشیده اش دانستم که برخور د نرم در کار نیست. ب
پ رس جویی گفت:” تو هنگا م تفریح از بیرون سنگ ها را با خود می آوری و در تشناب ها می اندازی.”